فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تکیه‌گاه من باش

کتاب تکیه‌گاه من باش

نسخه الکترونیک کتاب تکیه‌گاه من باش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تکیه‌گاه من باش

همه می‌گویند اتفاق فقط یک‌بار می‌افتد. اما هیچ‌کس درباره اینکه از پس هر اتفاق چه چیزی نصیب ما می‌شود چیزی نمی‌گوید. داستانی که می‌خواهم بگویم به اتفاقی بر می‌گردد که شکل یک تصادف سر راه من قرار گرفت و زندگی‌ام را رنگ و بویی تازه داد. هرچند که زخم این حادثه ابتدا عمیق بر جانم نشست، در نهایت این اتفاق بود که زندگی‌ام را در مسیری تازه قرار داد و من تبدیل به آدمی شدم که حالا هستم. باید بگویم از این آدمی که حالا هستم بسیار راضی و خشنودم. تا قضاوت شما چه باشد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تکیه‌گاه من باش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱

ماشین را جلوی در شرکت پارک کردم و پیاده شدم. در حالی که مشغول قفل کردن فرمان بودم، احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده است. به عقب برگشتم و نادیا را دیدم.
با دستپاچگی سلام کرد. خودم را کمی جمع و جور کردم و جوابش را دادم. خوشحال به نظر می رسید. یک جور خوشحالی که از درونش تراوش می کرد و در برق چشم هایش خود را نشان می داد. در عین حال که سعی می کردم نشان دهم از دیدنش اصلاً دستپاچه نشده ام خنده ای کردم و گفتم: «داشتی من رو می پاییدی کلک؟»
دسته گلی را که توی دست راستش بود به دست دیگر داد و در حالی که از گرما و شاید هم خجالت عرق می ریخت و نفس نفس می زد، گفت: «نه خانوم رئوفی، باور کنین یه دفعه شد. کاملاً اتفاقی بود.»
چینی به ابرو انداختم و گفتم: «چند بار بگم به من بگین هستی! حتی هستی خانوم هم نه. فقط هستی خالی.» دستی روی شانه هایش انداختم و اضافه کردم: «البته تا وقتی تو شرکت نیستیم. اونجا مقرراتِ خودش رو داره.»
خنده ای نخودی کرد و دوباره دسته گل را دست به دست کرد. «چشم هستی خانوم! اِ... یعنی هستی جان.»
در همین لحظه یک بی.ام.و صفیرکشان از کنارمان گذشت که اگر نادیا را نگرفته بودم معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد. از ترس خودش را چسباند به من. رنگش حسابی پریده بود.
«چه کار می کنی، حواست کجاست؟»
معلوم بود حسابی ترسیده چون کاملاً سکوت کرده بود و لام تا کام حرف نمی زد.
«می دونی که بعضی از این راننده ها چشم بسته رانندگی می کنن. تو باید حواست رو جمع کنی و چهار چشمی دور و برت روو بپایی.»
نادیا بالاخره لب از لب باز کرد: «به... به خدا خانوم من حواسم بود، اون یهو ناغافل سر رسید...»
برای اینکه آرامش کنم لبخندی زدم و به دسته گل توی دستش اشاره ای کردم. گل های مارگریت تر و تازه ای که به زیبایی و دقت تزیین شده بودند. چشمکی زدم و گفتم: «واسه شرکت که نخریدی؟»
خون به لپ هایش دوید. «راستش... اَ... البته قابلی هم نداره... یعنی... کادو گرفتم.»
حالا دیگر رسیده بودیم به در ورودی پلکان شرکت. در حالی که دسته کلیدم را توی کیف می گذاشتم گفتم: «تولدت که فکر نمی کنم زودتر از سه ماه دیگه باشه.»
در حالی که به گل های مارگریت توی دستش ور می رفت گفت: «سه ماه و دوازده روز دیگه. من متولد نیمه مهرم.»
«آره. می دونم. برای همینم انقدر مهربون و حواس پرتی! پس مناسبت این کادو چیه؟»
مِن و مِنی کرد و بالاخره گفت: «این اِ... چیزِ... امروز صبح علی رو دیدم.»
انتظار داشت یادم باشد اما چیزی یادم نمی آمد. «علی!» و چون در چهره ام چیزی از آشنایی و به یاد آوردن چنین شخصی ندید اضافه کرد: «همون پسری که چند وقت پیش درباره ش باهاتون حرف زده بودم. که گفتم خیلی سِوِر وایساده پام...»
باز هم در چهره ام نگاه کرد ببیند چیزی به یاد آورده ام یا نه. بالاخره داشت چیزهایی یادم می آمد. «آهان... همون که می گفتی کارمند بانکه؟ سر موضوع یه وام با هم آشنا شده بودین دیگه؟»
نادیا خوشحال نگاهم کرد و در حالی که به خاطر بالا رفتن از پله ها به نفس نفس افتاده بود گفت: «آره. دقیقاً خودشه. امروز بالاخره ازم خواستگاری کرد و این دسته گلم...»
پریدم توی حرفش: «تو که هنوز جوابی ندادی؟»
با تردید و دو دلی نگاهم کرد. مانده بود چه بگوید. «من... راستش من گفتم که باید فکر کنم.»
با دلخوری نگاهش کردم. «ته دلت چیه؟»
چهره اش حالت گیج و گولی پیدا کرده بود. «ته دلم... خب راستش... بدم نمی آد.»
با تحکم گفتم: «خوب می شناسیش؟ با خونواده ش آشنایی داری؟»
انگار کمی ترسیده بود. این را به خوبی در نگاهش می دیدم. «خونواده ش رو که خیلی نه. اما می دونم باباش بازنشسته شهرداریه و مادرش خونه دار. غیر از خودش دو تا خواهر داره که هر دو شون شوهر کردن و یکی شونم دو تا بچه داره.»
با سردی گفتم: «این که نشد شناخت دخترجون. هنوز مونده تا با چم و خم زندگی آشنا بشی.» این را گفتم و زنگ شرکت را زدم.
منشی بلافاصله، انگار پشت در منتظر ایستاده باشد، در را به رویمان باز کرد و با لبخند همیشگی اش سلام کرد. لبخند قشنگی داشت اما نمی دانم چرا همیشه فکر می کردم خیلی راستکی نیست و از سر بی حوصلگی است. با تعجب و کمی حسادت به نادیا نگاه می کرد. می دانستم به چه فکر می کند. می خواست بداند او همراه من چه می کند. نادیا خودش به دادش رسید و بعد از سلام با گفتن اینکه مرا جلوی در شرکت دیده است به حس کنجکاوی اش خاتمه داد.
آقای یوسفی به محض دیدنم از پشت میز بلند شد و با احترام سلام کرد. با لبخندی جوابش را دادم و با اشاره دست و حالت چهره خواهش کردم راحت باشد و کارش را بکند. منشی با شیطنت معصومانه اش رو به نادیا کرد و گفت: «امروز دیر تشریف آوردین خانوم نوری. دیگه همراه رئیس می آیین.»
منظورش من بودم. با اینکه یواش گفت اما شنیدم. نادیا مانده بود چه جوابی بدهد و داشت همه چیز را در ذهنش سبک سنگین می کرد. بالاخره به دادش رسیدم. «دیروز با من هماهنگ کرده بود.» لبخندی معنادار به پهنای صورتم نشاندم و رو به منشی ادامه دادم: «در ضمن اون خیلی دیر نکرده، من امروز یه کمی زود اومدم.»
منشی دستپاچه نگاهی به من و بعد هم به ساعت روی دیوار کرد اما دیگر چیزی نگفت.
دوباره ادامه دادم: «تلفنی نداشتم خانوم صبوری؟»
صبوری نگاهی به دفترچه یادداشت روی میزش کرد. «یه تلفن از دفتر فیلمسازی کیانی، واسه همون پوستر تماس گرفته بودن. می خواستن بدونن بالاخره کی حاضر می شه.»
نگاهی به آقای یوسفی که خیره شده بود به صفحه نمایش کامپیوتر کردم و گفتم: «شنیدین آقای یوسفی؟» و وقتی جواب نداد تازه متوجه سیم گوشی واکمن توی گوشش شدم. پس جلوتر رفتم و دستی پیش رویش تکان دادم. «آقای یوسفی!»
نه خیر... انگار نه انگار! کاملاً در عالم خودش سیر می کرد و اصلاً حواسش به دور و اطراف نبود. دوباره صدایش کردم. «آقای حسین یوسفی!» و دستم را چند بار دیگر تکان دادم.
بالاخره متوجه شد و دستپاچه گوشی ها را از گوشش درآورد. «شرمنده خانوم رئوفی، اصلاً متوجه نشدم.»
به منشی نگاه کرد که داشت ریز ریز می خندید. به محض اینکه متوجه نگاه من شد خنده اش را خورد. دوباره رو کردم به یوسفی و گفتم: «متوجه شدین خانوم صبوری چی گفتن؟»
لبخندی زدم اما سعی داشتم نگاهم مهربان باشد که فکر نکند دارم در محیط کار رئیس بازی در آورم. این طوری حساب کار بهتر دستش می آمد. آقای یوسفی نگاهی به منشی کرد و منتظر بود حرفش را دوباره تکرار کند. با ژست عاقلانه و مسئولیت پذیری دوباره گفت: «از دفتر فیلم سازی کیانی تماس گرفتن برای پوستر کارشون. می خواستن ببینن آماده شده؟»
یوسفی نگاهی به من و بعد هم صفحه مونیتور انداخت و گفت: «اتفاقاً داشتم روی اون کار می کردم. تا بعد از ظهر آماده می شه برای فیلم و زینک. منتها هنوز فهرست عوامل شون رو برامون نفرستادن. یعنی... فرستادن ولی کامل نیست.»
رو به منشی کردم و گفتم: «با دفتر آقای کیانی تماس بگیر و بگو که فهرست کامل رو زود تر برامون فکس کنن.» و در حالی که به اتاقم می رفتم اضافه کردم: «اصلاً وصل کن اتاقم خودم صحبت می کنم. بگو با آقای کیانی کار دارم.»
تا پشت میز بنشینم منشی دوباره دوید به اتاقم. نگاهی کردم که دیگر چه می خواهد.
«خانوم درخشان هم تماس گرفتن.»
«نگفت چی کار داشت؟»
«پرسیدم، گفت با خودش کار دارم.»
«چرا به همراهم زنگ نزد؟»
«اتفاقاً بهشون گفتم. گفت می ذاره بیاین شرکت... یعنی می خواستن ببینن امروز هستین یه سر بیاد دفتر.»
«شما چی بهشون گفتی؟»
«گفتم مطمئن نیستم. وقتی اومدن بهشون می گم. می خواست ببینه وقت دارین یه سر بیاد دفتر پیشتون؟ راستش خواستم با وقت شما هماهنگ کنم.»
«بهش می گفتی بیاد. خودت که می دونی اون با همه فرق می کنه.» و برای اینکه روی حرفم تاکید کرده باشم گفتم: «من برای بعضی ها همشه وقت دارم. بهشون زنگ بزنین و بگین هر وقت خواستن تشریف بیارن.»
گفتم اما خیلی زود پشیمان شدم. «نه صبر کن. خودم بهشون زنگ می زنم. شما فقط با آقای کیانی تماس بگیر.»
«چشم خانوم رئوفی.» می خواست برود که دوباره چیزی یادش آمد. «خانوم بگم آقای میرزایی براتون چای بیاره یا قهوه؟»
تاملی کردم و گفتم: «چای لطفاً. دستِ شما درد نکنه.»
در را پشت سرش بست. نفس راحتی کشیدم و روی صندلی ام لم دادم. گوشی تلفن همراه را از کیفم درآوردم و شماره زیبا را گرفتم. خیلی زود جواب داد.
«الو... سلام هستی جان خوبی؟»
«سلام خانوم خانوم هاا! احوالی از ما نمی پرسی.»
«دست بردار دختر! دست پیش می گیری؟»
«منشی الان گفت تماس گرفته بودی، تعجب کردم. چرا به موبایلم زنگ نزدی؟»
«خواستم اول اجازه بگیرم. بالاخره یه سری مراتب اداری هست که باید همیشه رعایت بشه. خواستم قبلش از منشیت وقت بگیرم.»
خنده ای کردم و با دلخوری گفتم: «امان از دست تو و این ملاحظه کاری هات. چقدر بگم من برای تو همیشه اوپن تایمم.»
صدای قهقهه خنده اش، پیچید توی گوشی تلفنم. «اوه... خانوم اوپن تایم! می خواستم ببینم وقت داری برای بعد ازظهر همدیگه رو ببینیم؟»
کمی فکر کردم و گفتم: «بعد از ظهر...؟ اِ... تا چه ساعتی باشه؟»
«دیدی همچی هم اوپن تایم نیستی!»
«اذیت نکن. ساعتش رو بگو.»
مکثی کرد و بالاخره گفت: «اِ... پنج بعدازظهر چطوره؟»
«کجا؟»
«همون کافی شاپ همیشگی. زیر اسکان. جای نزدیک انتخاب کردم که برای دیر اومدن بهونه ای نداشته باشی.»
مِن و مِنی کردم: «می شه یه کم دیرتر؟»
«دیگه چرا؟»
دلم نمی آمد بهانه بیاورم اما چاره دیگری نداشتم. «آخه تا ساعت چهارونیم تو بهارستان کار دارم. باید یه سر به چاپخونه بزنم. خودتم که می دونی خیابون ها اون وقت روز چقدر شلوغن.»
«با ماشین می آی؟»
«نه...نمی تونم. می دونی که پلاک ماشین فرده. امروزم که دوشنبه است.»
لحظه ای سکوت کرد. شاید داشت به چیزی فکر می کرد. «پس بذار بیام دنبالت. من فردم.»
«نه بابا! زحمتت می شه.»
«چه زحمتی؟ من امروز حوالی توپخونه کار دارم. از اونجا می آم بهارستان سوارت می کنم می آیم بالا. چطوره؟»
مسئله را کمی سبک سنگین کردم و بالاخره گفتم: «باشه. خیلی هم خوبه. فقط بگو کجا.»
«روبه روی مجلس منتظرتم.»
«عالیه. پس می بینمت. اگه فعلاً کاری نداری...»
«مواظب خودت باش خانوم خانوم ها!»
خداحافظی که کردیم دوباره کلی انرژی گرفته بودم. همیشه از حرف زدن با زیبا روحیه می گرفتم. به ویژه آن لحظه که نمی دانم چرا و به چه دلیل غمی نامعلوم روی دلم نشسته بود. خودم هم نمی دانستم دلیلش چیست. یک جورهایی خسته شده بودم و حوصله ام از همه چیز سر رفته بود. یک هفته قبلش برای تغییر روحیه و آب و هوا سری به ویلای پدرم در شهرک ساحلی انزلی رفته بودم اما باز هم تاثیری در حال و احوالم نکرده بود. البته شاید هم دلیلش این بود که برخلاف همیشه تنها رفته بودم. هر چه به مامان اصرار کرده بودم همراهم بیاید، هی مهمانی و خستگی را بهانه آورد و نیامد. روی بابا هم که اصلاً نمی شد حساب کرد. من از آن معدود دخترهایی هستم که هیچ وقت نمی توانم با پدرم کنار بیایم. حتی از وقتی پدر و مادرم تصمیم گرفتند جدا از هم زندگی کنند بیشتر پیش مادرم بودم تا پدرم. مادر با تمام بی طاقتی ها و عصبی بودن هایش باز هم به پدرم ارجحیت داشت. پدر بیشتر با تنهایی های خودش خوش بود. البته گاهی با دوستانش دور هم جمع می شدند. ولی در این دور همی ها هم فقط از مسائلی حرف می زدند که هیچ وقت برایم جذابیتی نداشت و ندارد. همه شان به شکل بچگانه ای فکر می کنند می توانند تمام مشکلات دنیا را در یک چشم بر هم زدن و نهایتاً با یکی دو جلسه بحث و گفتگو که فقط بین خودشان است حل کنند. اما اغلب حتی از مسائل یک سال اخیر دنیا هم اطلاع درستی ندارند. طوری از فقر حرف می زنند که انگار همین دیروز خودشان را از گوشه کنار خیابان ها و پارک ها جمع کرده اند ولی ثروت بعضی هاشان سر به آسمان می زند. پدرم با تمام اهن و تلپی که دارد و این همه مال و مکنت که یا بهش ارث رسیده یا خودش به دست آورده، در میان آن ها یک میلیاردر معمولی به شمار می رود. نمی دانم با این همه وقت آزاد که دارند چطور هر روز پولدار تر از روز پیش می شوند.
با زیبا که هستم همیشه احساس خوبی دارم. نه دیگر از دوستان فال قهوه گیر مادرم که همیشه مشکلات عالم را در معده درد و سردردهای دائمی خلاصه کرده اند خبری هست و نه از دوستان پدر و غرزدن های عصبی خودش که چرا زیر سیگار نقره نشان مینا کاری اش را از این ور میز گذاشته ام به آن ور میز. توی خانه زیبا کاملاً آزادم. چون تنها زندگی می کند. این تنهایی را هم به قول خودش به قیمت کمی به دست نیاورده . راستش گاهی اوقات به او غبطه می خورم. نه مثل من از پدر و مادری مال و مکنت دار متولد شده و نه سایه سنگین گذشته ای به اصطلاح پر افتخار و اصیل بر سرش سنگینی می کند. با وجود این زندگی خوبی دارد و هر چه هم دارد از صدقه سر تلاش خودش به دست آورده است. به قول خودش یک عمر تلاش و کوشش و یه جو شانس همشه همراهش بوده تا توانسته به این اندک زندگی برسد. برای همین قدرش را می داند. به نظر او من آدم قدرناشناسی هستم. شاید هم حق دارد. چون همیشه همه چیز همان طور که خود خواسته ام در اختیارم بوده و هست. تازه بعد از آشنایی با او بود که به قابلیت های خودم پی بردم و به این نتیجه رسیدم که از مدرک کارشناسی گرافیکی که به ضرب و زور مادر و حرف و حدیث قوم و خویش از دانشگاه آزاد گرفتم معنایی بدهم و این شرکت را یک شبه با پول پدرم به راه بیندازم. از وقتی توانستم سر و سامانی به اوضاع کاری ام بدهم زندگی برایم ارزش دیگری پیدا کرد. هیچ وقت نمی توانم فراموش کنم که این همه را از سعی و تلاشی که در زیبا دیدم، به دست آورده ام.
در همین افکار بودم که آقای میرزایی، جوانی که تازگی به عنوان آبدار چی به استخدام شرکت درآمده بود با یک فنجان چای وارد اتاق شد و سلام کرد. جوان خوبی است که به تازگی به تهران آمده. با این همه تلاشی که در او برای آموختن فوت وفن کار و امور مربوط به چاپ می بینم، به نظرم آینده روشنی انتظارش را می کشد.
«سلام آقای میرزایی. امروز چطورین. اوضاع روبه راهه؟»
«خوبم خانوم. احوال شما چطوره؟»
چای را که روی میز گذاشت مثل همیشه نق زدم: «میرزایی جان! چقدر بگم من چای لیوانی می خورم. آخه این فنجون کجای من رو می گیره...»
میرزایی شرمنده در حالی که نگاهش به میز بود گفت: «آخه خانوم گفتم شاید...»
«ببین آقای میرزایی! نمی خواد احترامات فائقه قائل بشین و تو فنجون چینی برام چای بریزین. باور کن من اصلاً ناراحت نمی شم اگه تو لیوان هم باشه.» میرزایی سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت. خنده ای نخودی کردم که از دلش درآورم. «به هر حال دستت درد نکنه.»
فنجان چای را برداشتم و نگاهی به آن انداختم. «چه چای خوش رنگی هم هست. از وقتی اومدی به شرکت من رو حسابی معتاد چای کردی ها!»
«خواهش می کنم خانوم رئوفی. قابل شما رو نداره.»
فنجان را گذاشتم روی میز و ادامه دادم: «حالا دیدی تقصیر خودته که من رو این طوری چایی خور کردی! دیگه فنجون کفافم نمی ده باید لیوانی بیاری.»
«پس بذارین ببرم عوض کنم.»
می خواست فنجان را از روی میز بردارد که مانعش شدم. «نه... نه... نه! نمی خواد. این رو می خورم. با لذت هم می خورم. فقط من بعد سعی کن یادت باشه واسه من توی لیوان چای بیاری. اونم تو لیوان مخصوص خودم.»
«چشم خانوم. حتماً. امر دیگه ای باشه.»
«ممنون. نه، دیگه کاری ندارم. فقط یه سر بزن «شرکت تصویر پرداز» چکی رو که قرار بود سر ماه بدن ازشون بگیر. بگو به نام خودت بنویسن. بعدم ببر بانک نقدش کن.»
«چشم خانوم. الساعه راه می افتم.»
می خواست برود که باز چیزی یادم آمد. «راستی! برای بعد از ظهر باید یه سر برم تا چاپخونه. باید با هم بریم. پس زود خودت رو برسون، تا ناهار بخوریم راه افتادیم.»
«حتماً خانوم. یادم می مونه. اگه شما سختتونه من تنها می رم.»
«نه. می خوام نمونه های چاپی رو ببینم.»
لحظه ای تامل کرد و با همان شرم و حیایی که در نگاهش موج می زد به چشم های من خیره نگاه کرد. «نکنه به من اعتماد ندارین خانومِ رئوفی. البته ببخشید که این رو می گم. ولی فکر می کنم شما هنوز مطمئن نیستین که کارم رو خوب بلد باشم.»
خنده ای کردم و فنجان چای به دست رفتم پای پنجره و پرده را کناری زدم که به خیابان نگاه کنم. «این چه حرفیه می زنی میرزایی! البته که قبولت دارم. این دیگه از وسواس خودمه که باید هر چیزی رو قبل از تحویل دادن به مشتری یه نگاهی بکنم. به هر حال منم مسئولیتی در قبال کارم دارم دیگه.»
«فرمایش شما متینه خانوم. اگه کار دیگه ای داشتین خبرم کنین.»
«حتماً، ممنون.»
چای را گرم گرم هورت کشیدم و نگاهی به دفتر قرار هایم انداختم. برای طول هفته دست کم با ده شرکت وپانزده نفر قرار کاری داشتم. خسته لای دفتر را بستم و فنجان را توی نعلبکی گذاشتم. تلفن زنگ خورد.
منشی بود. «خانوم رئوفی ببخشید که دیر شد، خط شرکت کیان فیلم خیلی مشغول بود، من مقصر نیستم.»
«بالاخره تونستی بگیری؟»
«بله... خود آقای کیانی پشت خط هستن. وصل کنم؟»
«آره، حتماً.»
آقای کیانی با همان لحن گرم همیشه اش سلام و احوالپرسی کرد و از حال و احوال هفت جد و آباد پدری و مادری ام خبر گرفت. چون نسبت دوری با مادرم داشت نسبت به من یک جور حس پدری داشت و همیشه مثل دختر کوچکش با من حرف می زد. یک وقت فکر می کردم نکند به این خاطر با من مهربانی می کند که فکر می کند در زندگی ام احساس کمبود پدر دارم. کیانی شرکت فیلمسازی بود. سالی چند فیلم پرفروش تولید می کرد و گاه گاهی اگر آفتاب از جای دیگری در می آمد، یک فیلم خوب درست و حسابی هم از زیر دستشان در می رفت. صد بار به شوخی و جدی از من خواسته بود در یکی از فیلم هایی که شرکتش تهیه می کرد نقشی بازی کنم. می گفت چهره و استیل تو برای سوپر استار شدن حرف ندارد. البته می دانستم غلو می کند اما همیشه این حرف ها و تعارفات را از کسان دیگری هم شنیده بودم. ولی کیانی با بقیه فرق داشت. چنان قاطع و با ایمان این حرف را می زد که فکر می کردم عقلش پاره سنگ برمی دارد. برای همین همیشه مجبور بودم یک جوری پیشنهادش را نشنیده بگیرم و خودم را به کوچه علی چپ بزنم. هر وقت هم سماجت می کرد بهانه می آوردم که استعداد ندارم و اصلاً از بازیگری خوشم نمی آید.
بعد از کلی چاق سلامتی بالاخره به ضرب و زور، بحث را کشاندیم به موضوع پوستر. تا خواست شکایت سر بدهد که چرا تا حالا آماده نشده، دستِ پیش گرفتم و موضوع آماده نبودن فهرست بازیگران را مطرح کردم.
با تعجب گفت: «مگه هنوز براتون نفرستادن؟!»
حق به جانب گفتم: «ما که چیزی دستمون نرسیده.»
لحظه ای درنگ کرد. بالاخره گفت: «عجب! من به این پسره گیج گفتم براتون بیاره دفتر. فهرست ما چند روزه که آماده شده. فقط چون بین کارگردان و دستیارش اختلاف پیش اومده بود به اصرار کارگردان اسم دستیار رو حذف کردیم و به جاش اسم دستیار دو رو گذاشتیم. حالا هم فهرست حاضر و آماده ست. می گم با پیک براتون بفرستن.»
«لازم نیست. فکسش هم کنین خوبه. فقط لطفاً خوانا باشه.»
«حتماً، امر دیگه ای هست؟»
«نه جناب کیانی. دیگه عرضی ندارم. خیلی لطف کردین.»
گوشی را گذاشتم و دوباره یادم آمد باید به مادرم زنگی بزنم و احوالش را بپرسم. صحبت هایم با مادر چندان طول نکشید. بلافاصله بعد از آن نادیا آمد به اتاقم که درباره طراحی جلد کتابی که خودش انجام داده بود نظر بدهم. از رنگ های تندی که در طرح جلد به کار برده بود وحشتم گرفت. طراحی اش همیشه عالی بود اما رنگ ها را خوب در کنار هم نمی چید. به همین خاطر اغلب اوقات جیغ می زدند. بالاخره به این نتیجه رسیدیم که باید از قرمزی رنگ کم کند و آن ها را کمی تلطیف شده تر کنار هم قرار بدهد.
«هارمونی عزیزم! هارمونی رنگ ها خیلی مهمه. طرح جلد باید در عین حال که چشم رو می گیره، زیبا و تاثیر گذار باشه.»
سرش را چند بار به نشانه فهمیدن حرفم تکان داد. خوبی اش این بود که انتقادپذیر بود. برای همین خیلی زود متوجه منظورم شد. بالاخره پرسید: «خانوم رئوفی فکر می کنین اگه از عکس تو طرح جلد استفاده کنم چطوره؟»
کمی نگاه کردم. بد ایده ای به نظرم نمی رسید. «خوبه... اما... اِ... به شرطی که عکسش سپیا باشه و یه حس و حال قدیمی داشته باشه. باید گوشه کادر بیفته و... بد نیست اگه گوشه کنارشم کمی پارگی داشته باشه.»
خوشحال از اینکه نظرش را قبول کرده ام گفت: «پس برم یه عکس خوب انتخاب کنم.»
هنوز از اتاق بیرون نرفته صدایش کردم: «سعی کن یه عکس قدیمی باشه. عکس یه زن با پوشش دهه بیست. فقط مشکل نداشته باشه و دیگه اینکه... با موضوع کتاب جور در بیاد.»
«جور در می آد. از عکس های قدیمی مادر بزرگم استفاده می کنم. یه عکس خوشگل با کلاه لبه پهن ازش دارم که تو باغ ملی گرفته.»
به نشانه تصدیق سرم را تکان دادم. «عالیه. فقط قبلش از مادربزرگت اجازه بگیر.»
چهره اش غمگین شد: «اون که چند ساله عمرش رو داده به شما.»
«آخی... چه حیف...»
لحظه ای فکر کرد و بالاخره گفت: «عکس یادگاری مادربزرگ و یه پارگی گوشه اون. یا شایدم یه کم سوختگی...»
خوشحال از اتاق بیرون رفت. فکر کردم شاید خوشحالی بیش از حدش به خاطر دسته گلی است که صبح گرفته بود .
ساعت حوالی چهارونیم بعد ازظهر بود که کارم توی چاپخانه تمام شد. نمونه ها تقریباً همه خوب از آب در آمده بودند. جز یکی دو مورد که کمی رنگشان به بوری می زد و قرار شد درستشان کنند. میرزایی بیچاره تا میدان بهارستان همراهم آمد. نمی خواست در آن شلوغی دست تنها باشم. شاید هم چون محیط چاپخانه ها زیادی مردانه بود غیرتش قبول نمی کرد مرا تنها بگذارد. از این کارش هم خوشم می آمد و هم یک جور احساس معذب بودن می کردم. احساس می کردم یک بپا دارم که استقلالم را نادیده می گیرد. آن هم من که این قدر ادعایم می شد. به هرحال یک شرکت لیتوگرافی را اداره کردن و با ناشر و تهیه کننده و چاپخانه دار و غیره غیره، از صبح تا شب سرو کله زدن، به آدم یاد می دهد روی پای خودش بایستد و نیازی به کسی نداشته باشد. زن و مرد فرقی نمی کند. هر چند مادرم مدعی بود در این سه، چهار سالی که شرکت زده ام رفتارم به کل عوض شده و دیگر از آن ظرافت و شیطنت دخترانه در وجودم اثری نیست. حتی گاهی اوقات شاکی می شود که چرا این طور مردانه رفتار می کنم و اینکه این طرز برخوردم با دوستانش را اصلاً خوش ندارد. تازگی ها هم بهانه می آورد که اداره شرکت مانع از این شده به زندگی خودم برسم. البته کاملاً معلوم بود منظورش از زندگی چیست. تک تک دوستان و قوم و خویش را که برایم دندان تیز کرده بودند می شناختم. برای همین اغلب اوقات که می دانستم یکی از آن ها پیش مادرم است به هر بهانه ای شده به خانه نمی آمدم و تا دیر وقت شب در شرکت می ماندم. گاهی وقت ها هم مهمانی و دیدن پدر را بهانه می کردم و از رفتن به خانه سرباز می زدم. او هم که به خوبی می دانست چرا این طور می کنم دائم حرص می خورد و به روی خودش نمی آورد.
به میدان بهارستان که رسیدم از دور متوجه پژو ۲۰۶ نقره ای رنگ زیبا شدم. بعد هم خودش را دیدم که در حال شماره گرفتن بود. گذاشتم شماره اش را بگیرد و گوشی ام یکی دو زنگ بخورد، سپس با دستی که گوشی را گرفته بودم برایش تکان دادم. بالاخره متوجهم شد و یک راست آمد طرفمان. میرزایی خداحافظی عجولانه ای کرد و رفت.
زیبا، زیبا تر از همیشه، از پشت شیشه های تیره عینکش لبخند زنان نگاهم کرد. لحظه ای چشمش رفت طرف میرزایی و دوباره رو کرد به من و این بار خندید.
با عجله سوار شدم و تند تند رو بوسی ای کردیم و گاز داد که از آن منطقه پارک ممنوع رد شویم. خنکای توی ماشین آفتاب بعد ازظهر را که هنوز از تک و تا نیفتاده بود تعدیل می کرد. صورتم را جلوی دریچه کولر ماشین گرفتم و گره روسری را کمی شل کردم.
زیبا نگاهی نگران به دور و بر انداخت، اما متوجه شد کسی نمی بیندم چون دریچه پایین بود و من هم بالطبع سرم را زیادی خم کرده بودم.
انداخته بود توی خیابان پشت مجلس و داشت می راند سمت بالا. «خب خانوم خانوم ها! این آقا کی بودن؟»
گره روسری را سفت کردم و تکیه دادم به پشتی صندلی. نگاهم به دور و اطرف و خیابان های شلوغ می چرخید. خیلی بی خیال گفتم: «فکرهای عجیب غریب نکن جونم، این که دیدی یکی از همکارهامون تو شرکته.»
دنده عوض کرد و پیچید به راست. «چه طور من تا حالا ندیده بودمش؟»
«تازه استخدام شده. البته همچی تازه تازه هم که نه. تو حدود یه ماه می شه که سری به شرکت نزدی.»
«به خدا شرمنده م، خیلی گرفتار بودم.»
توی آینه نگاهی به صورتم انداختم و دستمالی از جا دستمال کاغذی درآوردم و دوده های روی صورتم را پاک کردم.
«لااقل یه بهانه تازه تر بیار. این رو که این روزها به هر کی بگی می فهمه داری توجیه می کنی.»
خنده ای سرخوشانه کرد و آهسته زد روی شانه ام. «باورکن این یکی رو راست گفتم.»
نگاهی به کمربند صندلی که کنارم رها افتاده بود انداخت و تقریباً به جیغ گفت: «کمربند رو چرا نبستی؟»
دستپاچه به دور و برم نگاه کردم و بالاخره سگک کمربند را پیدا کردم. خیلی خب بابا ترسوندیم. حالا دیگه جون من انقدر واسه ت عزیز شده کلک؟!»
«جریمه م می کنن. مگه نمی دونی جرمه؟»
با دلخوری نگاهش کردم. «پس بگو...»
«شوخی کردم. خب، اصل حالت چطوره.»
«خوبم. حالا داریم کجا می ریم؟»
«کافی شاپ دیگه.»
بند کمربند را کشیدم کمی شل تر شود و بتوانم راحت نفس بکشم.
«کاش لااقل یه جای تازه می رفتیم. اون کافی شاپ که بغل دستِ شرکته، چقدر هی جای تکراری؟»
«آدم اگر بخواد زندگیش هیچ وقت دچار تکرار نمی شه. حتی اگه صد سالِ تمام فقط تو یه گُله جا بیتوته کنه.»
با تعجبی ساختگی و بیشتر از سر مسخرگی نگاهش کردم.
«اوه... حرف های تازه می زنی!»
اما انگار تازه رفته باشد پشت تریبون و ول کن هم نباشد ادامه داد: «تازه، من فکر می کنم آدم باید همیشه به نوستالوژی و خاطرات خودش وفادار بمونه.»
شیطنت بار نگاهش کردم و نیشخندی زدم. «هر خاطره ای؟!»
لحظه ای سکوت کرد. بعد نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره خیره شد به خیابان پیش رویش. به نظر می رسید ناراحت شده . پشیمان دست انداختم روی شانه اش. عذرخواهی کردم. «منظوری نداشتم. فقط خواستم کمی بخندیم.»
«می دونم هستی جون! گفت و دوباره سکوت کرد. اما نتوانست طاقت بیاورد و ادامه داد: «اما درباره رامین قضیه فرق می کنه! اون اگه مرد زندگی بود و مثل یه آدم شریف پای قول و قرارش می موند چرا باید این طور از خاطره م پاکش می کردم؟» تلخ خندی زد. «البته اگه پاک بشه. یعنی امیدوارم که این طور بشه. اون وقت منم می تونم یه نفس راحت بکشم. تو این چند سال تنهایی تونستم به همه مشکلات و بد بختی هام غلبه کنم الا این یکی.» آهی کشید. «چه می شه کرد. اینم سهم ما بود از زندگی دیگه.»
از روی همدردی سری تکان دادم. «ولش کن. نمی خواد بهش فکر کنی. ایشااله... همین امروز و فردا کاملاً از شرش خلاص می شی.» مکثی کردم و به نیم رخش خیره شدم. کاملاً آرام به نظر می رسید. بالاخره سوال اصلی را پرسیدم. «کار دادگاهتون به کجا رسید؟»
آهی کشید و پا از روی پدال گاز برداشت. داشتیم به چراغ قرمز نزدیک می شدیم. «بگو دادگاهت. دادگاهی که متهم و شاکیش هر دو خودم هستم. در واقع خودم از دست خودم و حماقت هایی که در گذشته کردم شاکی شدم و اعلام جرم کردم.»
دلسوزانه نگاهش کردم. برای آنکه خیالم را از بابت وضعیت عصبی اش راحت کند با خنده ای پیروزمندانه نگاهم کرد.
«ولی دیگه داره تموم می شه.»
با چشم های گرد شده از تعجب و شادی نگاهش کردم. «یعنی قاضی موافقت کرد؟»
با احساسی از فتح و ظفر سری تکان داد. «رامین تو جلسه دادگاه حاضر نشد، درسته خودش مدعی بود دست پلیس اینترپل هم بهش نمی رسه که بیاد و طلاق نامه رو امضا کنه، اما بالاخره قانونی هست و این قانون هم مجریانی داره. وقتی بعد از چند بار احضار حاضر نشد پاریس عزیزش رو ترک کنه و از امضای موافقت نامه طلاق هم طفره رفت، قاضی حکم غیابی صادر کرد. همین امروز و فرداست که خلاص...»
از خوشحالی جیغی کشیدم و چون پشت چراغ قرمز گیر کرده بودیم و حرکت نمی کردیم سفت و سخت تو بغل گرفتم و بوسیدمش. به خودم که آمدم خجالت زده نگاهش کردم و کمی خودم را عقب کشیدم. «ببخش زیبا جون، می دونم خبر طلاق هیچ وقت نمی تونه خبر خوشحال کننده ای باشه، اما نمی دونم چرا نتونستم خودم رو کنترل کنم.»
چراغ سبز شده بود. دنده عوض کرد و از خیابان شریعتی انداخت توی خیابان میرداماد. بی اعتنا شانه ای بالا انداخت و گفت: «نه اصلاً غصه ش رو نخور. اتفاقاً خودمم حالا خیالم راحت شد. اون اوایل که رفته بود همه ش فکر می کردم حالا بدون اون تنهایی باید چه کار کنم، اما حالا که برای همیشه از زندگیم کنار گذاشتمش دارم فکر می کنم چقدر اشتباه می کردم.» محکم و عصبی کوبید روی فرمان. «ده سال! ده سال تموم من رو چشم انتظار گذاشت. فکرکن، ده سال خودش عمریه! ولی من منتظر موندم. حالا دیگه فکر می کنم هیچ دینی به کسی ندارم. دست کم به اون که ندارم.»
بیچاره راست می گفت. شوهرش بعد از سه سال زندگی به این بهانه که به فرانسه می رود تا اقامت بگیرد و بعد هم او را همراه خودش به آنجا می برد، می رود پاریس اما تا مدت ها هیچ خبری ازش نمی شود. به طوری که زیبای بیچاره دل نگران از اینکه بلایی سرش آمده باشد به هر ضرب و زوری، آن هم در آن سال هایی که به زور ویزای توریستی می دادند، از راه ترکیه به ایتالیا و بعد هم فرانسه می رود و تمام کوچه پس کوچه های خراب شده پاریس را به دنبال او زیر پا می گذارد. ولی هر چه می جوید کمتر می یابد. از هر دوست و آشنا و قوم و خویش مشترکی هم که در آنجا داشته سراغ می گیرد اما همه یا اطلاعی نداشته اند یا نمی خواسته اند لب از لب باز کنند.
بالاخره دست از پا درازتر، مایوس و سرخورده به ایران برمی گردد. بعد از سه سال که از رفتن رامین می گذشت بالاخره از طریق زنِ یکی از دوستان مشترکشان که او هم با شوهرش در پاریس زندگی می کرده و به خاطر خیانت شوهرش او را رها کرده و به ایران برگشته بوده، خبردار می شود که رامین در پاریس زندگی می کند و با یک زن پولدار پاریسی که معلوم نبوده کار و بارش چیست ارتباط دارد و... نشانی و حتی شماره تماس آن زنک را هم به زیبا می دهد.

نظرات کاربران درباره کتاب تکیه‌گاه من باش

بخشی از کتاب بسیار گنگ بود اصرا بیش از حد مادر یوسف برای ملاقات خصوصی و بعد هیچ ....
در 2 ماه پیش توسط bah...arb