فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چکش ثور

کتاب چکش ثور
مجموعه مگنوس چیس و خدایان آسگارد- کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب چکش ثور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چکش ثور

من مکنوس چیس هستم. در ماه پیش در نبردی خونین و بی‌ترحم با غول آتش جان باختم و سپس در هتل والهالا در پیکره‌ی یکی از جنگجویان اودین حیاتی دوباره یافته به جهان چشم گشودم. این زندگی دوباره فرصتی است برای در آرامش زیستن. امیدوارم. وقتی از اوتیس خبرچین سراغ چکرمی گمشده را گرفتم، نام "پراونیس تاون" قاتلی با نقاب گرگ را شنیدم که به من هشدار داد جست و جو برای چکش را رها کنم، زیراچکش در زیر زمین است و با جادویی قدرتمند و مهلک محافظت می‌شود و از دیگر سوی ارتش غول‌ها بسیج شده‌اند تا حمله کنند و اگر نتوانم چکش را بیابم، آنان جهان را به نابودی کشیده و جهان‌های نه‌گانه را زیر و رو خواهند کرد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات بهنام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چکش ثور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: بُز من را نکش

درس لیاردین: اگر یک والکایری(۱) را بیرون، به یک قهوه دعوت کنید، چیزی که روی دست تان خواهد ماند، یک صورتحساب و یک جنازه خواهد بود.
سَمیرا آل عباس(۲) را حدودا شش هفته بود که ندیده بودم و زمانی که با من تماس گرفت و گفت می خواهد درباره یک موضوع مرگ و زندگی با من صحبت کند، فورا قبول کردم.
در واقع، من مرده بودم و این یعنی، موضوع مرگ و زندگی در مورد من صدق نمی کرد اما سَم مضطرب به نظر می رسید.
زمانی که به کافه تینکینگ کاپ(۳) در خیابان نیوبری رسیدم، او هنوز نیامده بود. کافه طبق معمول شلوغ بود و من مجبور شدم برای یک فنجان قهوه در صف بایستم. چند دقیقه بعد سَم مثل اجل معلق جلوتر از همه در صف ظاهر شد.
هیچکس ککش هم نگزید. آدم های معمولی زیاد متوجه این چیزهای جادویی نمی شوند که این خودش جای شکر دارد چون در غیراینصورت اهالی بوستون بیشتر وقت خود را با ترس و وحشت از غول ها، جن ها، اِلف ها و اُرگ ها در حال دویدن به این طرف و آن طرف خواهند بود. اینهریارها(۴) با آن تبرزین های جنگی را نیز باید اضافه کنم.
سَم با لباس فرم مدرسه در کنارم نشست. کتانی سفید، شلوار خاکی نظامی و یک پیراهن آستین بلند ملوانی با آرم آکادمی کینگ به تن داشت. با حجاب سبزی موهایش را پوشانده بود و تبرزینی به کمربندنش آویزان کرده بود. با نگاه اول می شد فهمید آن تبرزین اصلاً مناسب قد و قواره اش نیست.
همچنان که از دیدنش خوشحال بودم، متوجه کبودی زیر چشم هایش شدم که کمی غیرعادی به نظر می رسید. او داشت روی پاهایش این طرف و آن طرف تاب می خورد.
گفتم: «هی، وحشتناک به نظر میای.»
گفت: «مگنوس، من هم از دیدنت خوشحالم.»
- نه، منظورم وحشتناک نه به اون معنی... منظورم اینه که خسته و به هم ریخته ای.
- بس کن دیگه...
دست هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم: «تو این مدت کجا بودی؟»
کمی خود را جمع وجور کرد و گفت: «این ترم کارام خیلی زیاد شده و داره منو از پا درمیاره. بعد از مدرسه به بچه ها درس می دم. نمی دونم یادته یا نه، یه شغل پاره وقت هم دارم که جمع کردن ارواح مرده ها و انجام ماموریت سرّی برای اودینه.»
- اوه. چقدر سرت شلوغه.
- از اینا گذشته، یه دوره پرواز هم می رم.
- دوره پرواز؟ با هواپیما؟
می دانستم که سَم آرزو داشت روزی یک خلبان حرفه ای شود ولی متوجه نشده بودم در حال گذراندن دوره مخصوص پرواز باشد. گفتم: «خوبه که تو شونزده سالگی می تونی این همه کار انجام بدی.»
چشم هایش از هیجان برق زد و گفت: «پدر بزرگ و مادربزرگم هیچ وقت توان مالی شو نداشتن ولی خانواده فدلان(۵) یه دوستی دارن که یه مدرسه پرواز رو اداره می کنه. اونا هم جید(۶)و بی بی(۷) رو سر این موضوع قانع کردن.»
با پوزخند گفتم: «آهان پس درس ها و دوره ها یه هدیه از طرف امیره.»
گونه هایش سرخ شد. او تنها نوجوانی بود که می دیدم در این سن نامزد دارد و برای من جالب بود زمانی که درباره امیر فدلان حرف می زند، چقدر دستپاچه و مضطرب می شود.
سَم آهی کشید و گفت: «اون درس ها و دوره ها بیش از حد متفکرانه بودن. اما دیگه کافیه. من تو رو اینجا نیاوردم درباره مشغله ی من صحبت کنیم. یه خبرچین دارم که باید ببینیش.»
- یه خبرچین؟
- این همون لحظه ای می تونه باشه که منتظرش بودم. البته خدا کنه خبراش به درد بخور باشه.
صدای زنگ تلفن سَم بلند شد. گوشی تلفن خود را از جیبش بیرون آورد، به صفحه نمایش آن نگاه کرد و گفت: «اه، لعنتی! باید برم.»
- تو که تازه اومدی.
- این یه قضیه والکایریه. کد احتمالی سه - هشت - یک، یعنی یه مرگ حماسی در حال وقوعه.
- این داستان ها چیه داری می بافی؟
- داستان نیست.
- خب... که چی، یکی که فکر می کنه داره می میره، به تو پیامک می فرسته که ما داریم می میریم و در اسرع وقت نیاز به والکایری داریم! و به دنبالش هم چند تا از این شکلک های غمگین می فرسته.
- یادم باشه یه بار دیگه روح تو رو به والهالا ببرم. تو به من پیامک نزده بودی.
- هر چی باشه من یه شخص خاص هستم.
- یه میز بیرون رزرو کن و خبرچین منو ببین. من زود برمی گردم.
- من حتی نمی دونم این خبرچین چه شکلیه.
- وقتی ببینیش، می شناسیش. شجاع باش. یه دونه از اون بیسکوئیت ها هم به من بده.
سپس پرواز کرد و از کافه خارج شد و من ماندم و صورتحساب کافه.
دو فنجان بزرگ قهوه و دو عدد بیسکوییت گرفتم و پشت میزی در بیرون کافه نشستم.
امسال، بهار در شهر بوستون کمی زودتر از سال های قبل رسیده بود. لکه های کثیف برف هنوز روی لبه پیاده راه ها مثل کثیفی و جرم روی دندان دیده می شد. اما غنچه های سفید و قرمز درختان گیلاس بر روی شاخ و برگ ها پراکنده بودند. لباس های گل منگلی از پشت ویترین یک لباس فروشی طوری به نظر رسید که انگار شکوفه داده باشند. توریست ها در حال لذت بردن از نور آفتاب بودند.
خارج از کافه نشسته بودم و در شلوار جین، تی شرت و پیراهنی که تازه از خشک شویی گرفته بودم، احساس راحتی می کردم. با خود فکر کردم بعد از سه سال این اولین بهاری است که آواره و آلاخون والاخون نیستم.
همین ماه مارس گذشته داشتم داخل آهن قراضه ها جان می کندم و زیر پل پابلیک گاردن(۸) می خوابیدم. با دوستان عزیزم هارت(۹) و بلیتز(۱۰) بیرون می رفتم و همگی سعی می کردیم گیر پلیس نیفتیم؛ فقط می خواستیم زنده بمانیم.
دو ماه قبل، در مبارزه با غول آتش کشته شده بودم و وقتی بیدار شدم، خودم را در هتل والهالا(۱۱) دیدم. من یکی از جنگجویان اینهریار اودین(۱۲) شده بودم.
اکنون لباس های تمیز به تن می کردم، روزی نبود که دوش نگیرم و شبی نبود که روی تخت گرم و نرم نخوابم. می توانستم در این کافه و سر این میز بنشینم و چیزی بخورم که واقعا پول آن را پرداخت کرده ام، بدون نگرانی از اینکه من را از کافه اخراج کنند.
از زمان تولد دوباره، به چیزهای عجیب و غریب فراوانی عادت کرده بودم: در جهان های نُه گانه سیر کرده بودم؛ خدایان نورس، اِلف ها و کوتوله ها را دیده بودم؛ هیولاهایی را مشاهده کرده بودم که حتی تلفظ نام آنها نیز برایم دشوار است. یک شمشیر جادویی نیز به من اعطا شده بود که آن را به شکل یک آویز به گردنم انداخته ام.
حتی یک مکالمه با دخترخاله ام، آنابت درباره خدایان یونانی داشتم که نیویورک را پاتوق خود کرده، زندگی را برایش دشوار کرده بودند. ظاهرا آمریکای شمالی مملو از خدایان باستانی اکبیری شده بود و ما تحت هجمه ای همه جانبه قرار داشتیم.
من همه این ها را قبول داشتم.
حالا به بوستون برگشته بودم و در یک روز خوب بهاری، اینجا مثل یک آدم معمولی نشسته بودم.
درست است... می دانم کمی عجیب است.
در افراد پیرامونم کمی دقت کردم تا شاید بتوانم خبرچین سَم را تشخیص بدهم. او گفته بود: به محض اینکه اونو ببینی، می شناسیش. با خود گفتم، این شخص چه اطلاعاتی می تواند داشته باشد که برای سَم حکم مرگ و زندگی را داشت.
چشم هایم بر یک نقطه روی سر در مغازه ای قفل شد. سر در مغازه یک تابلوی نقره ای - برنجی بود که روی آن نوشته شده بود: "بهترین بلیتزن" اما کرکره ی مغازه پایین بود و روی شیشه پنجره ی جلویی نوشته شده بود: برای تغییر دکوراسیون تعطیل است.
امیدوار بودم بتوانم از سَم درباره ی او سوال کنم. نمی دانم چرا دوست قدیمی من، بلیتز ناگهان غیبش زده بود. همین چند هفته پیش داشتم از جلوی مغازه اش رد می شدم که فهمیدم بسته است. بعد از آن دیگر هیچ خبری از بلیتز و هارت نشد که نشد.
این قضیه حسابی فکرم را مشغول کرده بود و موضوع خبرچین پاک داشت از یادم می رفت که ناگهان او را بالای سرم دیدم. حق با سَم بود؛ دیدن یک بُز که بارانی پوشیده باشد، چیزی نیست که آدم هر روز در خیابان ها مشاهده کند.
کلاهی بر سر داشت که دو شاخش از آن بیرون زده بود. عینک آفتابی هم زده بود. بارانی اش مانع از آن می شد که سُم های سیاهش دیده شود.
با همه اینها، فورا او را شناختم. من این بُز را در دنیای دیگر کشته و خورده بودم و این یک تجربه فراموش نشدنی بود.
گفتم: «اوتیس(۱۳)...!»
گفت: «ش... ش... ششش... یواش تر، من ناشناسم. ولی خب، منو همون اوتیس صدا کن.»
فورا بر روی صندلی ای که برای سَم رزرو کرده بودم، پرید و لَم داد؛ سُم هایش را روی میز انداخت و به خیال اینکه سَم داخل پاکت شیرینی قایم شده، به پاکت خیره شد و گفت: «والکایری کجاس؟ نکنه اونم ناشناسه...»
گفتم: «سَم باید می رفت جایی... دنبال یه روح. گفت زود برمی گرده...»
اوتیس با افسوس گفت: «اوه، باید زندگی یه هدف و معنایی داشته باشه. برای غذا ممنونم.»
گفتم: «اون برای تو نبود...»
بیسکوئیت سَم را برداشت و همه آن را خورد... حتی کاغذ و جعبه اش را.
زن و مرد میانسالی که پشت میز کناری مان نشسته بودند، به این رفیق بُز من نگاه می کردند و لبخند می زدند. احتمالا حس انسانی آنها اوتیس را به شکل یک سگ خانگی یا یک بچه بامزه می دید.
همچنان که در حال جویدن جعبه بیسکوئیت بود و خرده های آن روی لباسش می ریخت، به او گفتم: «خب، ظاهرا یه چیزایی برای گفتن داری.»
بادگلویی زد و گفت: «موضوع اَربابم درمیونه.»
گفتم: «ثور...!»
کمی به خود پیچید و گفت: «آره، ثور...»
راستش اگر من هم برای خدای توفان کار می کردم، وقتی اسم ثور به میان می آمد به خود می پیچیدم. وظیفه اوتیس و برادرش، ماروین(۱۴)، کشیدن کالسکه خدای توفان بود. آنها همچنین منبع غذایی بی پایانی برای ثور بودند. ثور هر شب آنها را سربریده و برای شام نوش جان می کرد و صبح روز بعد دوباره آنها زنده می شدند. اینجا معلوم می شود که چرا شما باید به کالج بروید تا بزرگ که شدید، مجبور نباشید شغلی مثل این بُز جادویی را انتخاب کنید.
اوتیس گفت: «باید بگم اون شی ء مخصوص اربابم گم شده.»
- منظورت چکـُ...؟
- یواش تر بگو... آره، منظورم همون چکشه.
ماه ژانویه را به خاطر آوردم، وقتی که خدای توفان را برای اولین بار ملاقات می کردم. روزهای خوبی بود. کنار آتش... گوش دادن به حرف های ثور که درباره برنامه های تلویزیونی مورد علاقه اش و همین طور از چکش گم شده اش می گفت که از آن برای کشتن غول ها و دیدن برنامه های تلویزیونی استفاده می کرد.
از اوتیس پرسیدم: «هنوز پیداش نکرده؟»
اوتیس سُم هایش را روی میز کشید و گفت: «راستشو بخوای، نه... اگه غول ها بدونن که ثور اون چیزی رو که من و تو می دونیم، نداره؛ اونوقته که به دنیای آدما حمله کنن و همه چیز رو نابود کنن. ماه هاست که داریم می گردیم. دشمنای ثور دارن گستاخ می شن. اونا این ضعف رو حس کردن. به دکتر روانشناسم گفتم این قضیه منو یاد بچگی هام میندازه که بچه های قلدر اذیتم می کردن.»
چشم های اوتیس از شدت نگرانی برق می زد. این قضیه بهانه ای شد تا ساعت ها با اوتیس راجع به احساساتش حرف بزنم. به او گفتم من احساسات و حالش را درک می کنم.
گفتم: «اوتیس یادمه بار آخری که همدیگه رو دیدیم، ثور یه چوب دستی بلند داشت که ازش به عنوان یه سلاح پشتیبان استفاده می کرد. ثور کاملاً هم بی دفاع نیست.»
جواب داد: «آره، ولی اون چوبدستی جای چکش رو نمی گیره. راستش رو بخوای چوبدستی، ترس و وحشت لازم رو تو دل غول ها نمیندازه. تازه، وقتی ثور برنامه های مورد علاقه اش رو از طریق اون می بینه، بدخلق می شه.»
اصلا دوست نداشتم ثور را بدخلق ببینم. خیلی از حرف های اوتیس با عقل جور درنمی آمد. مثلاً اینکه چرا ثور قادر نبود چکش را در یک جای امن نگهداری کند و اینکه او چطور توانسته بود قضیه گم شدن چکش را تا این حد سرّی نگه دارد هم جالب بود.
با تردید گفتم: «پس ثور الان به کمک ما نیاز داره؟»
اوتیس گفت: «نه به طور رسمی!»
گفتم: «البته که نه... همگی باید بارونی بپوشیم و عینک دودی بزنیم!»
به کنایه جواب داد: «فکر خوبیه...» و ادامه داد: «در هر حال، به والکایری گفتم اونو در جریان کارا قرار می دم. او داره ماموریت های مخصوصی رو برای اودین انجام می ده. این اولین سرنخیه که از محل اختفای اون شی ء مخصوص پیدا کردم. منبع خبر، موثقه. یه بُز دیگه هست که پیش همون دکتر روانشناسی می ره که من می رم و یه چیزایی به گوشش خورده.»
گفتم: «خب، حالا تو از ما می خوای براساس یه چیزایی که تو اتاق انتظار روانکاوت گفته و شنیده شده، بریم جلو؟»
اوتیس طوری به صندلی لم داد که نزدیک بود از صندلی بیفتد و گفت: «این عالیه... فقط باید خیلی مراقب باشیم.»
خیلی تلاش کردم جلوی خنده ام را بگیرم. من با غول ها بازی گرفتن توپ های مذاب را انجام می دادم؛ بر فراز بوستون مثل عقاب پرواز می کردم؛ مار عظیم الجثه و معروف را از ماساچوست بیرون کرده بودم، فنریس(۱۵) گرگ را با یک توپ نخ شکست داده بودم و حالا یک الف بچه به من می گفت مراقب باشم.
پرسیدم: «خب... حالا این چکش کجا می تونه باشه؟ در جوتانهایم(۱۶)؟ در نفلهایم(۱۷)؟ یا در ثورفارهایم(۱۸)؟»
اوتیس که عینک آفتابی اش کمی به پایین دماغش لغزیده بود، گفت: «راستش رو بخوای چکش در یه محل خطرناک قرار گرفته... تو پراوینستون(۱۹).»
گفتم: «پراوینستون؟ بالای قله کیپ کاد(۲۰)؟»
خاطرات مبهمی راجع به آن محل داشتم. وقتی شش سالم بود، مادرم در یک روز تابستانی آخر هفته مرا به آن اطراف برده بود. ساحل، رولت خرچنگ، آب نبات ها و گالری های هنری آنجا را هنوز به یاد دارم. خطرناک ترین چیزی که آن روز با آن مواجه شدیم، یک مرغ دریایی بود که به سندرم حاد روده مبتلا شده بود. دیگر خودتان فکرش را بکنید.
اوتیس با صدای آرامی گفت: «یه بارو توی پراوینستون هست که مال یه ویگته. ویگت(۲۱) یه موجود قدرتمنده که سلاح های جادویی رو از همه جا برای خودش جمع می کنه. به مقبره ی یه ویگت، می گن بارو. ببخشید، وقتی درباره ویگت ها حرف می زنم یه جوری می شم. اونا منو یاد پدرم میندازن.»
طبیعتا با حرف هایی که اوتیس زد دوباره سوال هایی درباره کودکی او به ذهنم خطور کرد ولی ترجیح دادم این بار آنها را به روانکاوش واگذار کنم.
پرسیدم: «وایکینگ های زیادی تو پراوینستون هستن؟»
جواب داد: «تا اونجا که من می دونم، فقط یه دونه هست. اما همون یه دونه هم کافیه. اگه اون چیزی که ما دنبالش هستیم اونجا باشه، به سختی می شه پسش گرفت. چون زیر زمینه و توسط نگهبانای جادویی محافظت می شه. در این صورت تو به دوستات، کوتوله ها و اِلف ها نیاز خواهی داشت.»
راستش اگر می دانستم دوستانی که اوتیس می گفت، کجا هستند؛ عالی می شد. امیدوار بودم سَم درباره آنها اطلاعاتی داشته باشد.
پرسیدم: «خب... چرا ثور خودش نمی ره بارو رو چک کنه؟ وایسا، بذار حدس بزنم. اون نمی خواد جلب توجه کنه... یا اینکه می خواد یه فرصتی به ما بده. یا شاید، چون این کار واقعا سخته.»
اوتیس گفت: «راستش رو بخوای سری جدید جسیکا جونز(۲۲) هنوز شروع نشده.»
به خودم گفتم خطای بزرگی نیست. حقش نیست که مشتی تو چونه اش بخوره.
گفتم: «خوبه... پس سَم که بیاد اینجا درباره نقشه مون حرف می زنیم.»
گفت: «بعید می دونم بتونم اینجا منتظرش باشم... باید زودتر از این به تو می گفتم. یه کسی... یا یه چیزی داره منو می پاد.»
کمی جا خوردم و گفتم: «یعنی می گی تو رو تا اینجا دنبال کردن؟»
جواب داد: «مطمئن نیستم... باید امیدوار باشیم که این تغییر قیافه اونا رو گمراه کرده باشه.»
گفتم: «اوه، چه عالی!»
خیابان را بررسی کردم اما کسی یا چیزی را که اوتیس می گفت، ندیدم. گفتم: «حالا این کس یا چیزی رو که می گی، خوب نگاش کردی؟ اشتباه نمی کنی؟»
اوتیس گفت: «راستشو بخوای، نه. اما ثور دشمنای زیادی داره که می خوان مانع پیدا کردن و پس گرفتن اون چکش بشن. طبیعتا اونا مایل نیستن من این اطلاعات رو اینجا با تو در میون بذارم. مخصوصا این چیزای آخری که به تو گفتم. بهتره به سَم هم اطلاع بدی مراقب باشه.»
- متشکرم.
زمانی که در والهالا زندگی می کردم، دیدن سلاح های پرنده ی جادویی مرگبار که از ناکجاآباد می آمدند، برای من عادی بود. ولی همین که ناگهان یک تبرزین از سینه پشمالوی اوتیس بیرون زد، یه کمی جا خوردم.
به طرف اوتیس رفتم تا یاری اش دهم. به هر حال من به عنوان پسر فرای، خدای باروری و تندرستی، قادر بودم کمک های اولیه جادویی ارائه بدهم. اما به محض اینکه دستم به اوتیس خورد، احساس کردم خیلی دیر شده و تبرزین قلب اوتیس را تکه پاره کرده بود.
اوتیس گفت: «اوه... عزیزم... من الان می میرم.»
سرش به پشت خم شد و کلاهش بر کف پیاده راه ها افتاد. خانم جوانی که سر میز بغل دستی ما نشسته بود، احتمالا از اینکه متوجه شده بود اوتیس یک سگ کوچک خانگی نیست، جیغ زد. اوتیس اکنون یک بُز مرده بود.
به سرعت نگاهی به پشت بام ساختمان ها انداختم. تبرزین باید از جایی در همین اطراف پرتاب شده باشد. بله... خودش بود... متوجه حرکت سریع و ناگهانی حمله کننده شدم؛ شخصی که لباس مشکی به تن داشت و چیزی مثل کلاهخود هم بر سرش گذاشته بود.
این هم از کافه رفتن ما... سلاح خودم را از گردنم باز کردم و به دنبال قاتل اوتیس رفتم.

نظرات کاربران درباره کتاب چکش ثور

کتاب های ریردان همشون قشنگه من منتظر کتاب بعدیشم ممنون از اینکه کتاباشو میزارید
در 2 ماه پیش توسط Ali Taheri
لطفا" جلدهای بعدی را هم در کتابخانه قرار بدهید
در 3 هفته پیش توسط سیامک رهبری