فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ژاک دریدا

کتاب ژاک دریدا
من مرگ خود را در نوشتن زندگی می‌کنم

نسخه الکترونیک کتاب ژاک دریدا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ژاک دریدا

من با خودم درنبرد هستم، این درست است، واقعاً نمی‌توانی بدانی تا کجا... من چیزهای متناقضی می‌گویم که ممکن است گفته شود، در کشمکشی واقعی قرار دارند؛ همین چیزها هستند که به من ساختار می‌دهند، مرا زنده نگه می‌دارند و مرگ مرا فراهم می‌سازند. ژاک دریدا در سایه حضور مرگ، ژاک دریدا، مشهورترین و شاید بحث‌انگیزترین فیلسوف دنیا ـ مشهور به پدر «شالوده شکنی» ـ با جان برنباوم، خبرنگار روزنامه فرانسویِ لوموند به گفتگو می‌نشیند. آن دو به بحث درباره آثار دریدا در طول مدت زندگی‌اش و همین‌طور مرگ قریب‌الوقوعش در آخرین مصاحبه طولانی، صمیمی و تأثیرگذار او می‌پردازند. «اگر خدمات دریدا به فلسفه، نقد ادبی، تئوریِ نقاشی، ارتباطات، اخلاق و سیاست او را امروزه به مشهورترین چهرهبین‌المللی جریان روشنفکریِ اروپایی مبدل ساخته به دلیل اندیشه‌ورزیِ دقیق او، روشِ متعالی و غیرقابل‌پیش‌بینی تفکرِ او و همچنین به دلیل تلاش دائمی او در تأمل بر مسئولیت‌های اخلاقی و سیاسی است.» جودیت باتلر، پروفسور ادبیات و ادبیات تطبیقی، دانشگاه کالیفرنیا، برکلی

ادامه...
  • ناشر نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ژاک دریدا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

تحمل فقدان:دریدا به مثابه یک کودک

جان بِرنباوم

این درباره نوعی سرانجام است. پس اجازه دهید بی معطلی از انتها شروع کنیم (۱).
روزنامه فرانسوی لوموند در ۱۹ اوت ۲۰۰۴ مصاحبه ای با عنوان «من با خودم درنبرد هستم» با ژاک دریدا منتشر کرد. فیلسوف در آن مصاحبه بر صحنه ای ظاهر شد که با آن آشنا بود، در سوگِ خاستگاهی که دمادم و بی وقفه وجود او را تحت تاثیر قرار می داد و اکنون دیگر به نظر می رسید که تمام وجود او را در برگرفته باشد. دریدا بر این صحنه، این بار بیش از همیشه، بر آن شده بود تا به عنوان یک بازمانده قدم پیش بگذارد. آن هم در هردو وجه آن، به عنوان «شَبحی تعلیم ناپذیر که هیچ وقت چگونه زیستن را نخواهد آموخت» و مردی که نمی خواهد از «آری گفتن» به زندگی دست بکشد، متفکری که تمام آثارش تجلیلی است از قدرت ویرانگرِ هستی.
چند هفته بعد از چاپ این مصاحبه، در شبِ نهم اکتبر همان سال، دریدا تسلیم بیماری اش شد. برای آن دسته از مخاطبان دریدا که آثارش را خوانده و به او عشق می ورزیدند و آماده همراهیِ با او در مسیری طولانی تر بودند، درک این خبر کار ساده ای نبود. در لحظه ای که پرده پایین آمد، تقریباً به طور غریزی، حس می کردی که بهتر است حرکت نکنی: بهتر است همان جا، در کنار او بمانی، بر آن صحنه سنگدلِ سوگواری، جایی که باید او را «بدرود» گوییم.
اما او نه از صحنه ناپدید شده و نه آن را ترک کرده است. اگر اجازه داشته باشم مایلم تا در اینجا از ایمره کرتس(۱) یاد کنم و از کمپانی تئاتر اوِرت در پاریس تشکر کنم، جایی که رمانِ سرود روحانی برای کودک زاده نشده(۲) او برای اجرای صحنه ای تنظیم و به نمایش درآمد. در پایان ماه اوت همان سال، لوسین اتون، مدیر این تئاتر بعد از خواندن مصاحبه دریدا در لوموند از من دعوت کرد تا شاهد نوشته وهم آلود این نویسنده مجار و برنده جایزه نوبل ادبی باشم(۳). در این دعوت مهمان نوازانه انتظار آنکه دو چیز باهم اتفاق افتد نبود: در سرود روحانیِ کرتس، در این کلمات پریشان مردی در نیمه راه زندگی، آنچه به آن اشاره می شد
در واقع چیزی بود شبیه: «من زنده ماندم پس هستم.» اگر دقت کنی همه چیز آنجاست، همه چیز به شکلی از مضامین دریدایی بازمی گردد: «من قادر به زنده ماندن بودم و یا به بودن و زیستن، فقط مخفیانه،» گویی از زبان راویِ این سرود روحانیِ عجیب بیرون می آید.
مطالب زیادی در ارتباط با لحظاتی این چنین وجود دارد، لحظاتی که نوشته وهم آلود کرتس به نظرمی رسد با حضور شماری از اشباح دریدا زنده است. اجازه دهید تا این تردید دوگانه را برجسته کنم،شک دوگانه ای که نویسنده مجار با آن در کشمکش است: اینکه از دوران کودکی درک مفهوم «یهودی بودن» غیرممکن است و این سرآغاز مشکل هویت است؛ و همین طور پیدا کردن واژه ای مناسب برای بیان «دانستنِ چگونه زیستن» به هر طریقی غیرممکن است. «راهی برای فراگیریِ زیستن وجود ندارد» اصطلاحی که کرتس مدام از آن استفاده می کند تا تنهاییِ مطلقِ شخصیت خود را توصیف کند، زندانی سابق اردوگاه های مرگِ اسرای جنگی و نویسنده کنونی که همسرش او را ترک کرده می گوید: «او بارها تکرار کرد که از من چگونه زیستن را آموخت» چیزی که راویِ این سرود روحانی درباره واهی بودن چنین امیدی به یاد می آورد و در هر صفحه از متن کتابش آن را بیان می کند(۴).
این از پایان ماجرا؛ و حالا اجازه دهید به آغاز بازگردیم. چند ماه قبل از این نمایش، به منزل ژاک دریدا رفتم. بهار سال ۲۰۰۴ بود؛ بروز بیماری وحشتناکی حس می شد اما زمان سردادن سرود روحانی به نظر خیلی دور می رسید. حداقل هیچ کس نمی توانست آن را حدس بزند. بعد از درنگی طولانی، در لحظه شروع گفتگویمان و در زمان اولین سوال، تقریباً همان جمله و به همان شکل سایه اش را بر ما تحمیل کرد: «یکی از ما، تو یا من، خواهد گفت: خوش دارم بالاخره زیستن را فراگیرم»(۵).
همه چیز از همین جا شروع شد، در این فرمول مبهم که همه چیز را درون خود داشت و به گفتگویمان انگیزه و شتاب داد.
از همان ابتدا واضح بود که فیلسوف تمایل داشت تا به پاسخ هایش به نوعی رنگ و بوی وصیت نامه ببخشد؛ و امروز در کشف دوباره آنها، در سایه سرود روحانی، این موضوع و همین طور حضور امید که تا در لابه لای خطوط این مصاحبه به چشم می خورد تصدیق می شود: تصدیق شفافِ مرگی که همواره و غیر قابل پیش بینی سر می رسد و حضور امید در بستری بی امان، در پیمان و عهدی تازه.
در اینجاست که ما دوباره با تم انتقال داده ها روبه رو می شویم، «سیاست حافظه، توارث و نسل ها» که در اشباح مارکس دریدا آمده است، در افق تعهد وی به عدالت و مسئولیت های بی پایانش قبل از «ارواح کسانی که هنوز به دنیا نیامده اند و یا مرده اند(۶).»
این نگرانیِ حیاتی درباره نسل ها دورنمای دریدایی را کاملاً احاطه کرده است. از این منظر دو چهره پدیدار می شود، اشباح و کودکان، تنها شاهدانِ پایانِ ماجرا. برای فهم بهتر نقش هایی که این دو از خود برجای می گذارند، اجازه دهید تا به اختصار به شک دوگانه ایمره کرتس در سرود روحانی اش بازگردیم.
اول، یهودیت: کودکی گمشده در آیین یهود، دریدا غالباً از موج دوگانه رضایت و تشویش، عشق و شورش صحبت به میان می آورد که توصیف کننده ارتباط او با سنتی اسرائیلی است. در همین راستا در«تجربه مبهم و متزلزل توارث» او بر خشونتِ مراسمی سری و هویت بخش تاکید می کند که از زمان های بسیار قدیم تکرار شده و اول از همه در «حافظه فراموش شده مراسم ختنه» ثبت گردیده است. مراسمی بسیار خطرناک که «نیزه ها» را به دست می گیرد و کودک یهودی را «قبل از هر نوع خطا یا عملی» قصاص قبل از جنایت می کند، بنابراین می توان گفت حتی قبل از تولد(۷). گویی قبل از آمدن به این دنیا، تمام کسانی که نام یهودی دارند خودشان را در آنچه دریدا «وضعیت یک روح وکودک شیرخوار پدرسالار(۸)» می نامد می یابند.
و سپس: آموختن زیستن؛ در این نقطه و در ارتباط با یهودیت باید به متون مختلف، یکی پس از دیگری استناد کنیم، تفکر دریدا به مقدار بسیار زیادی به این شک دوم، این غیرممکن دوم، معطوف بود: «زیستن بنا به تعریف، چیزی نیست که کسی آن را بیاموزد. نه پیش خود آن را می آموزد و نه از زندگی. تنها آن را از دیگری و به واسطه مرگ فرا می گیرد (۹)» زیستن مانند مُردن، چیزی نیست که کسی آن را بیاموزد. تمام آنچه می توانیم انجام دهیم، ظهور و بروزش است آن هم با همدیگر. سعی بر آموختن زیستن از یکدیگر، در یک تشویش مشترک که هرکدام در انتظار مرگ دیگری است؛ بنابراین ضرورت میان این دو تصویر ناواضح: شبح و کودک، وجه تمایز قائل نمی شود. نه تنها چون هرکسی که وارد مبارزه مرگ می شود خود را برای برداشتن قدمی به ماورا آماده کرده است ـ «خلع سلاح شده مانند یک بچه تازه تولد یافته» ـ بلکه مخصوصاً چون ماموریت هر بازمانده ای، یکی از دونفری که موقتاً زنده مانده، شامل طاقت آوردنِ غیبتِ ازدست رفته می شود (۱۰). این شخص آماده است تا بار غیبت فرد از دست رفته را حمل کند (tragen)، و یا به عبارت بهتر، فقدان را تحمل کند، درست مانند کسی که کودکی را حمل می کند(۱۱).
تلاش بازمانده همین است و از طرفی این روح تازه وارد بدون سقوط در دوران کودکی هرگز به گذشته نمی نگرد، دریدا می نویسد: «کسی که از مرگ رهایی یافته هرلحظه را در نوعی پیچش کاهش ناپذیر پی ریزی می کند، این نگاه به گذشته و این انتظار، لحظه غیرمنتظره تولد پس از مرگ را به زنده ترین شکل و در زمان حال حاضر به او نشان می دهد، آیینه ای در برابر مرگی قابل پیش بینی در هرلحظه» (۱۲).
چند روز قبل از انتشار گفتگویمان (که در اینجا به طور کامل و همان طورکه دریدا خودش آن را تایید کرده آمده است)، فیلسوف پشت میزی در منزلش در ری ـ اورانژی نشسته بود و قلم به دست و با دقت در حال بازخوانی محتویات این مصاحبه بود؛ با تمرکزِ پژوهشگرانه کسی که همیشه می خواست تا خود را به عنوان یک محصل معرفی کند. هرکجا که قواعد دستوری ویراستاری شده بود، مطمئناً سرزنش به همراه داشت: «آیا متوجه هستی که این نوشته چه پرسش های گیج کننده ای دارد؟» چشمانش مملو از خشمی نجیب، ساده و کم و بیش معصومانه بود؛ و سعی داشت تا چشم در چشم همسرش، مارگارت که بدون حضور او هیچ چیز ممکن نبود، بدوزد وحمایت جلب کند.
در این متن دریدا تمایل داشته تا از بیماری اش صحبت کند. آیا او حس کرده بود که این دیدار اولین و آخرین دیدار ماست؟ با توجه به اینکه حذف هر جمله ای برایش بسیار دردآور می نمود، می توان این طور تصور کرد. زمان از هر لحاظ در حال گذر بود: بعدازظهر آن روز در برزیل منتظرش بودند، جایی که همایشی جهانی به افتخار او برگزار می شد. چمدان هایش هنوز بسته نشده بود، لحظه ای درنگ کرد، نشست و آهی کشید: «یک چیز قطعی است، مردم این را می خوانند و با خود فکر می کنند که من به سختی برای بقا دست و پا می زنم، فکر می کنند که من مرده ام.» ما این کلمات را در آن موقعیت زمانی به عنوان نوعی سخنان تحریک آمیز از یک مزاحم(۲) برداشت کردیم. هیچ کس نتوانست آن را باور کند.

یک هفته بعد، به محض بازگشتش از ریودوژانیرو، متن مصاحبه اش همان طور که در لوموند چاپ شده بود به دستش داده شد. او چندین بار به نزدیکانش با اطمینان خاطر گفت که همزمان هم خوشحال است و هم ناامید: «این یک اعلامیه فوت است» او این اظهارنظر بی پرده را در جواب اعتراض دوستانش که می گفتند: «نه ژاک، این فقط یک رد پا است،
ردپایی از زندگی.» ارائه می داد؛ و در واقع، اگر امروز دوباره به نوارهای این مصاحبه گوش دهید، چیزی جز صدای دریدا نمی شنوید، کاملاً سالم و بی عیب، همان طور که همیشه بود. صدای روحی که در حال تفکر راجع به چیزی جبران ناپذیر است. سرزنده و مهربان، صدای شبح مانند کودکی که هنوز چیزی راجع به زندگی نمی داند و تازه در آغاز فراگرفتن آن است ـ بالاخره: «من خود را مرده ای جداشده از تو در خاطراتت می بینم که عشق می ورزم و مانند فرزندانم در کنار قبرِ خود گریه می کنم... (۱۳)»

جان برنباوم

بالاخره، فراگیریِ زیستن

جان بِرنباوم: از تابستان ۲۰۰۳ تاکنون سابقه نداشته که این قدر در مجامع عمومی حاضر شوید. نه تنها کتاب های جدید بسیاری منتشر کرده اید بلکه به گوشه و کنار دنیا سفرکرده و در چندین همایش جهانی که در ارتباط با آثارتان بوده شرکت داشته اید، در لندن، کویمبرا، اینجا در پاریس و در روزهای آینده در ریودوژانیرو. دومین فیلم درباره شما ساخته شده است (پس از فیلم بسیار زیبای صفا فتحی(۳) در سال ۲۰۰۰ به نام دریدا در مکان آخر امی کافمن و کِربی دِرک فیلم «دریدا» را ساختند.) و همین طور چندین نشریه مطالب ویژه ای را درباره شما منتشر کرده اند، مثل مجله لیتِرر(۴)، اروپا و کایه دو هارن(۵) که تعدادی از کارهای چاپ نشده شما را ارائه داده اند. برای یک سال خیلی زیاد است و تازه این حقیقت را پنهان نکرده اید که شما...

ژاک دریدا: می توانی بگویی، به شدت بیمار و تحت مداوای شدیدم؛ اما اگر ممکن است اجازه بده آن را کنار بگذاریم، ما اینجا نیامده ایم تا گزارش درمان ارائه کنیم، حالا گزارش علنی یا مخفی...

جان بِرنباوم: بسیار خُب. پس اجازه بدهید ابتدای گفتگویمان را با اشباح مارکس شروع کنیم. کتابی مهم و اساسی، کتابی تعیین کننده که خود را کاملاً وقف پاسخ به پرسش عدالت کرده است و با این مقدمه مبهم آغاز می شود: «یک نفر، تو یا من، پیش می آید و می گوید: بالاخره دوست دارم تا زیستن را فراگیرم.» بیش از ده سال بعد از آن، امروز در ارتباط با این میلِ «دانستن چگونه زندگی کردن» کجا قرارگرفته اید؟

ژاک دریدا: در آن زمان، سال ۱۹۹۳بود و مسئله «بین الملل نو»(۶) در میان بود، عنوان فرعی و تم اصلیِ کتاب. ماورا «جهانشهر گرایی» و نظریه «همشهریِ دنیا»، ماورا اندیشه دولت ـ ملت جهانیِ جدید، حتی ماورا منطق، در تحلیل نهایی احزاب سیاسی، این کتاب تمام ضروریات «تغییر جهانی گرایی» را که به آن معتقدم و امروزه بسیار واضح تر شاهد آن هستیم (اگرچه هنوز ناکافی و به طرزی غیر اندیشمندانه و نامنظم) پیش بینی می کند (۱۴). آنچه در آن زمان «بین الملل نو» نامیدم و در ۱۹۹۳درباره آن استدلال کردم، نیاز به تحولات زیادی در قوانین بین المللی و تمام سازمان هایی که در ثبات نظم جهانی دخیل هستند (صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت جهانی، جی ۸ و به خصوص سازمان ملل متحد و شورای امنیتش که منشور آن در کنار قدرت خودمختارش در مداخلات، ترکیب و قبل از هر چیز مکانش باید تغییر کند و تا حد ممکن از نیویورک دور شود) دارد.
در مورد عبارتی که از آن سخن به میان آوردی («بالاخره، فراگیریِ زیستن»)، به محض تمام شدن کتاب به ذهنم خطور کرد.
قبل از هر چیز، البته به طرزی جدی، مربوط به معنی روزمره اش می شود.
Apprendre à vivre enfin به معنی «آموختن زندگی» و همین طور به معنیِ آموختن: به کسی چیزی را یاد دادن و مخصوصاً به خود یاد دادن است. وقتی به کسی اشاره می کنی و می گویی“je vais t’apprendre à vivre” بعضی وقت ها لحن تهدیدآمیزی دارد، به این معنی که نه تنها «به تو یاد می دهم چگونه زندگی کنی» بلکه «به تو درسی می دهم»، «کاری می کنم که درست بشوی یا با زور درستت می کنم.» به همین خاطر ابهام موجود در آن حتی برای من بسیار مهم تر است، این موضوع به سوال مشکل تری می انجامد: آیا زندگی کردن چیزی است که می توان آن را آموخت؟ یا آموزش داد؟ آیا کسی می تواند از طریق نظم و انضباط یا کارآموزی و یا از طریق تجربه و آزمایش بیاموزد که زندگی را بپذیرد و یا به عبارت بهتر، آن را به طور قطع و یقین تصدیق کند؟ توجه به مرگ و آنچه پس از مرگ از تو باقی می ماند در کل کتاب طنین انداز است. همچنین چیزی که برای والدین و فرزندانشان عذاب آور است: «کِی مسئول می شوی؟ یا در نهایت، چگونه مسئولیت زندگی خود و همین طور مسئولیتِ نام خود را می پذیری؟»
بنابراین، پاسخ نهایی به پرسش تو این است، نه. من هیچ وقت زیستن را نیاموختم. آموختن زیستن باید به معنی آموختن مُردن باشد، آموختنی که به همراه پذیرش اخلاقیات مطلق است (بدون رهایی، رستاخیز و یا رستگاری. نه برای خودت و نه برای دیگران). این از زمان افلاطون تاکنون وصیتِ فیلسوفانه قدیمی ای بوده است: فلسفیدن یعنی آموختن مُردن. من بدون آنکه قادر باشم خود را در این وصیت تفویض کنم به آن معتقدم. من هیچ وقت نیاموخته ام که مرگ را قبول کنم. ما همه بازماندگانی هستیم که تعلیقی موقتی در اجرای مجازات دریافت کرده ایم(و از منظر جغرافیای سیاسیِ اشباح مارکس این واقعاً حقیقت دارد، در دنیایی که بیش از هر زمان دیگر طرفدار نابرابری است، برای میلیون ها ومیلیون ها هستنده زنده، اعم از انسان و غیر انسان که نه تنها دو قرن است که حداقل حقوق انسانی خود را انکار می کنند و همچنان در حال تصفیه شدن هستند، بلکه حق زندگی ای را که ارزش زندگی کردن را داشته باشد نیز منکرند.) اما وقتی صحبت از هر نوع دانش در ارتباط با دانستن چگونه مُردن به میان می آید و یا اگر ترجیح می دهی، دانستن چگونه زیستن، من تعلیم ناپذیر باقی می مانم و هنوز چیزی درباره این موضوع نیاموخته ام. زمان تعلیق اجرای مجازات به سرعت در حال گذر است. نه فقط به این خاطر که من، در کنار دیگران، وارث چیزهای بسیار زیادی هستم، خواه خوب و خواه بسیار وحشتناک؛ بلکه از آنجایی که اغلب متفکرانی که من با آنها همدم بوده ام حالا مرده اند، به من بیش از بیش به عنوان یک بازمانده رجوع می شود ـ آخرین نماینده از یک «نسل» که تقریباً همان نسل دهه شصت است. بدون آنکه بخواهم خیلی دقیق شوم، این نه تنها موجب برانگیختن مخالفت هایی در من می شود بلکه احساساتی را در من برمی انگیزد که نوعی شوریدگیِ مالیخولیایی است. علاوه بر آن، از آنجایی که مشکلات سلامت جسمی هم از راه رسیده اند، مسئله جان به در بردن از مرگ، مسئله ای که همیشه درگیرش بوده ام، تقریباً در هر لحظه از زندگی ام، امروز طنین متفاوتی دارد. من همیشه به این مضمون جان به در بردن از مرگ علاقه مند بوده ام که به معنی افزوده نشدن به زندگی و مرگ است. در اصل یعنی: زندگی زیستن است، زندگی جان به در بردن از مرگ است. واژه بقا و زنده ماندن در مفهوم متداولش به معنی به زندگی ادامه دادن است، اما همچنین به ادامه زندگی بعد از مرگ هم مربوط می شود. وقتی نوبت به ترجمه چنین مفهومی می رسد، بنیامین بر تمایز میان دو واژه تاکید می ورزد. از یک طرف واژه Überleben است، به معنی نجات از مرگ، مثل کتابی که نویسنده اش را از مرگ نجات می دهد و یا کودکی که والدینش را از مرگ نجات می دهد؛ و از طرفی دیگر واژه fortleben، به معنی به زندگی ادامه دادن. تمام مفاهیمی که در کارم به من کمک کرده اند به این واژه «جان به در بردن از مرگ» به عنوان بُعدی ساختاری و شدیداً اصیل مربوط بوده اند. این واژه نه از مردن و نه از زیستن استنتاج شده است و نه بیش از آنچه من «سوگواریِ اصیل»می نامم است، سوگواری ای که برای مرگ به اصطلاح «واقعی» صبر نمی کند.

جان بِرنباوم: از لغت «نسل» استفاده کردید، مفهومی نسبتاً پیچیده که غالباً در نوشته هایتان به آن برمی خوریم: چگونه کسی با نام شما می تواند با آنچه مربوط به یک نسل گذشته است، مرتبط شود؟

ژاک دریدا: در اینجا این لغت را زیاد با دقت به کار نبردم. یک نفر می تواند از نظر تاریخی نابهنگام و معاصر از نسل گذشته یا آینده اش باشد. به منظور وفاداری با کسانی که با نسل من همراه بودند و به منظور محافظت از میراثی متمایز و در عین حال مشترک، می تواند به معنی دو چیز باشد: اول، وفادار ماندن، بعضی اوقات در مخالفت با همه و همه چیز، با برخی از ضروریات مشترک، از لاکان تا آلتوسر و همین طور لویناس، فوکو، بارتس، دولوز، بلانشو، لیوتار، سارا کافمن و دیگران، از جمله تمام آن متفکران نویسنده، شاعر، فیلسوف و یا روانکاو که خوشبختانه هنوز زنده اند و از آنها میراث دارم، چه در فرانسه، به طور مثال کسانی که با ما همکاری داشتند و تو در ابتدای مصاحبه به آنها اشاره کردی (از بابت اینکه در اینجا بیشتر نمی توانیم در موردشان بگوییم باید از آنها پوزش بخواهیم) و چه خارج از فرانسه که تعدادشان بی شمار است (می توانم به نام ها ی زیادی در اینجا اشاره کنم که اغلبشان برایم از بسیاری از فرانسوی ها مهم تر هستند). در اینجا با کنایه به ایده ها و رسوم گروه خاصی از نویسنده ها و متفکران اشاره می کنم، گروه سختگیران یا منحرف نشدنی ها(۷) (هلن سیسکو ما را «منحرف نشدنی ها» می نامد)، گروهی که بدون هیچ امتیاز انحصاری حتی در فلسفه به خود اجازه نمی دهد تا از آنچه آرا و افکار عمومی، رسانه و یا سایه مرعوب کننده مخاطبان که ممکن است موجب ساده انگاری یا خودسرکوبی شود، بترسد. این ذوق و سلیقه سختگیرانه برای پالایش، پارادوکس و تناقض تجزیه ناپذیر از اینجا ناشی می شود. این سلیقه همچنین التزام آور است؛ و نه تنها کسانی که تا حدودی گزینشی به آنها اشاره کردم، بلکه تمام افراد و محیط هایی که آنها را حمایت می کنند متحد می سازد. در اینجا ما در ارتباط با نوعی عصر موقتاً گذشته صحبت می کنیم و نه درباره چنین و چنان فردی؛ بنابراین بسیار ضروری است تا به هر قیمتی شده آن را حفظ کنیم یا دوباره آن را به زندگی برگردانیم؛ و امروزه مسئولیت این کار بسیار حیاتی است. نبردی بی امان بر ضد آرا و افکار عمومی، برضد کسانی که امروزه «روشنفکران رسانه ای» نامیده می شوند، برضد گفتمان عمومی ِاز قبل شکل یافته توسط قدرت های رسانه ای که خودشان نیز بازیچه برخی لابی های سیاسی ـ اقتصادی، مطبوعاتی و دانشگاهی هستند. مخالفت و مقاومت به معنی دوری کردن از رسانه نیست. باید هر زمان که ممکن است آنها را بسط و توسعه داد و به متنوع کردن آنها کمک کرد و مسئولیت حیاتی شان را یادآوری نمود.
همزمان، نباید فراموش کنیم که آن دورانِ «شادِ» گذشته، زمان صلح و آرامش واقعی نبوده است؛ و در واقع با آن فاصله بسیار داشته است. اختلافات و منازعات در این محیط فراوانند که هر چیزی می توانند باشند به جز یک کل متجانس که در واژه ای ابلهانه شبیه «تفکر ۱۹۶۸» خلاصه شود، واژه ای که امروزه یا به عنوان یک ادعانامه و یا به عنوان واژه ای برای متحد کردن مردم بر مطبوعات و دانشگاه ها حکمفرماست؛ بنابراین حتی اگر این اطمینان هنوز بعضی اوقات شکل و شمایل عدم اطمینان و قرار گرفتن بر سر دوراهی به خود می گیرد، باید به این اختلافات و تفاوت ها ایمان داشت و به بحث ادامه داد؛ اما در مورد خودم، باید بگویم که به بحث ادامه می دهم. به طور مثال، من به بحث درباره بوردیو، لاکان، دلوز و فوکو برای یافتن چیزهای جالب تر ادامه می دهم تا کسانی که امروزه مطبوعات بیشتر تحت تاثیرشان هستند (البته، استثناها هم وجود دارند). من این بحث را زنده نگاه می دارم، سعی می کنم تا از کهنه شدنش و یا تبدیل شدنش به یک دعای شفابخش ساده جلوگیری کنم.
آنچه در مورد نسل خودم می گویم البته شامل نسل گذشته هم می شود، از زمان انجیل تا افلاطون، کانت، مارکس، فروید، هایدگر و دیگران. نمی خواهم چیزی را انکار کنم، در واقع اصلاً نمی توانم این کار را انجام دهم. چون می دانی، فراگرفتن زیستن همیشه خودشیفتگی است (مفهومی که اجازه بده در اینجا این را بگویم و از آن بگذرم، سعی کرده ام تا آن را در جایی دیگر پیچیده اش کنم) هرکسی می خواهد تا جایی که امکان دارد زندگی کند، از خود محافظت کند، استقامت به خرج دهد و همه اینها را ترویج دهد که اگرچه تا بی نهایت از انسان بزرگ تر و قدرتمندتر هستند، با این حال بخشی از این «منِ» کوچک را شکل می دهند. اگر از من بخواهید تا آنچه مرا شکل داده است، آنچه به آن عشق ورزیده ام و آنچه قانون من بوده است منکر شوم، مانند این است که از من بخواهید بمیرم. در این وفاداری نوعی غریزه صیانت نفس وجود دارد. انکارِ، به طور مثال، قاعده ای مشکل، پیچیده، پارادوکس و یا تناقضی مکمل، فقط به این خاطر که فهمیده نخواهد شد و یا چون یک خبرنگاری که نمی داند آن را چگونه بخواند، یا حتی عنوان کتاب را بخواند و نزد خود فکر کند که مخاطبان هم آن را نمی فهمند یا بهتر از او نمی فهمند و بنابراین موقعیت شغلی اش درخطر می افتد، برای من وقاحتی غیرقابل قبول است. درست مثل این است که از من خواسته شود تا تسلیم شوم و یا خودم را تحت انقیاد درآورم و یا به خاطر حماقت بمیرم.

جان بِرنباوم: شما شکلی از نگارش را اختراع کرده اید، نگارشی که از مرگ جان به در می برد که با این وفاداری ای که می گویید منطبق است. نگارشی که برای وعده و پیمانی به ارث برده شده است، برای مسیری محافظت شده و برای مسئولیتی به امانت سپرده شده.

نظرات کاربران درباره کتاب ژاک دریدا