فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غبار صورتی

کتاب غبار صورتی
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب غبار صورتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب غبار صورتی

شسته بود و چنگ زده بود به خاک و فکر کرده بود زن و بچه‌هایش زیر خروارها خاک زنده‌به‌گور شده‌اند. از فشار انگشت‌های چنگ زده بر ملحفه مچاله بیدار شده بود. شهناز را دیده بود کنارش، دراز‌کشیده، با همان پوست تیره و موهای سیاهِ شلال‌ریخته روی شانه‌ها، با چشم‌های بدون سرمه و صورتِ آرام. آرامشی بیمار‌گونه و سرد. چهره‌ای با مرگ رودررو و تسلیم‌شده. ایرج به صدای منظم نفس‌هایش گوش می‌داد و بچه‌ها را که کنار هم خوابیده بودند می‌پایید... بعد دلش گریه و سیگار ‌خواست. پا ‌شد ‌رفت کنار پنجره، سیگارش را دود ‌کرد و سرش دوباره پر ‌شد از کابوس‌های زنده و واقعی... کابوس‌های واقعی ماندگارترین کابوس‌های آدم‌اند، کابوس‌هایی که نمی‌توانی از آنها فرار کنی، چون آنها را درست وقتی که بیدار و هشیار بوده‌ای به چشم دیده‌ای و دیگر محال است بتوانی از شرشان خلاص شوی. ایرج هنوز هم در بیداری پیکر بی‌سر نعیم را می‌دید که داشت در محوطه راکت‌باران‌شده پالایشگاه پشت سرش می‌دوید و به او نمی‌رسید و هنوز نمی‌دانست که سرش را از دست داده و وقت سقوط و فرو افتادن است و دیگر لازم نیست به دویدن ادامه دهد و هر بار چیزی توی دل و روده‌اش جوشیده بود و بالا آمده بود، درست مثل همان روز که همان‌جا توی خیابان ضجه زده بود و بالا آورده بود، توی حیاط خانه بالا آورده بود و بعد از آن تا هفته‌ها هر نیمه‌شب خواب آن تنِ بدون سر را دیده بود که همه‌جا پشت سرش می‌دود و از جا پریده بود و جایی برای بالا آوردن پیدا کرده بود. شهناز رو برگرداند توی تاریکی، چند دانه برف را که روی شانه‌هایش نشسته بود با کف دست تکاند و با چشم‌هایی که دیده نمی‌شدند برای بار هزارم پرسید: «آخه درسته این کار؟!»

ادامه...
  • ناشر نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب غبار صورتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بوی نان سوخته

گرازا بوی خون شنیده ن، اسماعیل. صدای خرناسشون رو می شنوی؟ با لِش لِش، پوزه های خیسشون رو که به تنه نخل ها می سان و تو تاریکی جلو می آن؟ نخلا عین آدمایی که سر تو گوش هم کرده باشن تنگِ هم تنگِ هم ایستاده ن و زمین رو سیاه کرده ن. نور ماه عین شیر تازه گاو میشا از لبه شاخ و برگ نخلا می چکه روی خاک تف خورده که تو این هوایِ کفریِ آخرِ مرداد عینهو تن تبدار داغه. حالا هی باید مچاله کنم خودمو تو تنم. حالا هی باید تنمو بسابم رو خاک و کون خیز کون خیز عین کرم انگل جلو برم. زبونمو بکشم دور لبای خشکیده م تا بلکه به زحمت بشه شرجی رو بمکم تو دهنمو گلومو خیس کنم...کاش اینجا بودی و می دیدی که چطور دارم تقاص پس می دم. تقاص جون به در بردن، تقاص لال مرگی و تقاص ترس... کاش بودی و می دیدی چطور مصطفی بطری تینر رو خالی کرد رو سرم و حیدر فندک کشید و بعد خودشون وحشت زده پا گذاشتن به فرار. کاش می دیدی چطور با شعله آبی می سوزم و مگه یعقوب خان نبود که می گفت آتیش اگه آبی بسوزه، یعنی داره خوب می سوزه ها؟ منم خوب سوختم اسماعیل. خوب. پاک و روشن عین سیاوش. تازه، خدایی بود که افتادم تو این آبراه و، قبل از اینکه تمام بسوزم، آتیش رو تنم عین گلستون ابراهیم سرد شد. راستی، خدا چرا آتیش رو روی اون همه آدم گُرگرفته سرد نکرده بود پس؟ اگه بلد بود... اگه می تونست... اگه ابراهیم خلیل الله رو، اگه سیاوشِ تو قصه های شبِ رادیو رو، اگه منو و هر کی رو که بخواد می تونه سرد کنه، پس چرا گذاشت شماها بسوزین و زغال بشین ها؟ کفر می گم، نه؟ گِل بگیرن دهنمو به حق علی. اینا حکمته، همه ش حکمته. لابد قرار بوده من اون شب نه، اینجا تو نخلستونای اهواز، نه با آتیش فندک حیدر، نه با مشت و لگد مصطفی، که زیر ماغ و لگد گرازها جون به عزرائیل بدم ها؟ خیالت، خدا همین طور نشسته اونجا، بیکار، تا من و تو برا خودمون خیالبافی کنیم و چرت بگیم و براش راه و چاه خدایی نشون بدیم؟
سِی کن فکمو که عین دهن اصغر لقوه ای از جا دررفته. زبونم رو نمی تونم تو بکشم لامصب. این مصطفی هم عجب مشت های گرزی داشت. چند تا دندون از دهنم پرید؟ نشمردم. بیخود نبود می بردنش تو رینگ عینهو محمد علی کلی. چقد با هم رفتیم تماشا و براش هورا کشیدیم. دیده بود اصلاً؟ گمون نکنم! اون که همیشه اخلاقش سگی بود. تو می گفتی خوب تماشا کن طاهر. توی رینگ مشت های اول مشت های مهمی ان، تمام زورِ ضربه زن توی همون مشت های اولش ذخیره شده. بوکسور توی همون ضربه های اول می تونه کار حریف رو بسازه و اونو سر جاش بنشونه. بعد کم کم بازوها زق زق می کنن و هر ضربه برگردون دردناکی می شه تو مفصل ها که انگشت ها رو از هم وامی بره. برای همینه که بوکسور حتماً باید دستکش دستش کنه، وگرنه بعید نیست انگشتاش خرد بشن. انگشتای مصطفی لابد خرد شده بود که دست از زدن برداشت و مچش رو مالید. خون روی انگشتاش ماسیده بود و جای اون دندونای لق شده لابد درد داشت که منو به حال خودم رها کرد. لاش کِش و عرق کرده. نیم جون و نیم نفس. بعد زورشو انداخت توی پاهاش و هی لگد حواله کرد. حالا نزن، کی بزن. ولی پاها لالن به خدا. بلد نیستن حرف دست ها رو به کرسی بنشونن. اصلاً زبون پاها با دست ها فرق می کنه... منم که انگار درد توی تنم ته کشیده بود، چیزی حس نمی کردم مثل همین حالا. اولش سوخت بدجوری. پوستم جِزجِز کرد و بوی گوشت و موی کزخورده بلند شده بود که بی هوا دویدم پی شون.
می خواستم التماسشون کنم که دیگه بسمه. منم کمتر از اونا عذاب نکشیده م. من که خودم اونا رو دیده بودم. اون بدن های توی هم سوخته و لچیده رو... ولی اونا ترسیدن و پا گذاشتن به دو. بعد یکهو درد تموم شد. گوشت تنم رو می دیدم که چطور لخته لخته عین شمع می ریزه رو خودش، ولی درد نبود. جونی نداشتم که بخوام صدا بزنم کسی رو. کسی نبود که بخوام صداش بزنم. بعد افتادم تو این آبراه و همه جام خنک شد. به به. بهشت که می گن همینه که تو این هوای داغ و خشک یکهو یه چیزی خنکت کنه. یه چیزی مث آب بیاد دست بکشه رو سرت و نوازشت کنه. بوی گرازها رو می شنوی؟ نمی دونی چقدر دنبال بو توی نخلستون دویده بودم و با چوب و آتیش هی شون کرده بودم. گرازها ماغ می کشیدن و با اون لش سنگین جوری می رمیدن که زمین زیر کوب کوب سم هاشون به لرزه می افتاد... ولی امید بد کوفتیه لا مصب. زندگی چیزی نیست که آدم راحت ازش بگذره و سرش رو بذاره رو خاک و جون بکنه. برای همینم وقتی نور اون ماشین رو دیدم، اونم اون وقت شب که دیگه ممکن نبود کسی جز جک و جونورا بیدار باشن، زورمو جمع کردم و بلند شدم روی دو پا. هول برم داشت که خودم رو بندازم وسط خاکی و جلوی راهشو بگیرم. ولی عجله کار دستم داد که سکندری خوردم و شلپی افتادم دوباره توی شیار لجن گرفته... عجله کار شیطونه طاهر.
یادش به خیر زلاله، سر خم می کرد به طرفم و با اون چشم های سیاه سیاه از سرمه عربی نگام می کرد و توی اون پیراهن سیاه که بعد از مرگ عزیزآقا از تنش در نیاورده بود تنش رو تاب می داد و دستش رو توی تاوه می گردوند و من صبر نداشتم تا حلوای پنجشنبه های خیرات عزیزآقا خوب تَف بخوره و همون قهوه ای خوشرنگی بشه که زلاله بهش رضا بود. زلاله مادر واقعی م که نبود، منو راه داده بودن به خونشون و پناهم داده بودن. ولی اینکه خودم کی بودم و از کدوم طایفه و عشیره نه... نمی دونم...
نگاه، دوباره زخمام به گِز گِز افتادن، استخون هام صدای چوب خشکی می دن که راحت می شه بشکنی ش و بندازی ش تو آتیش. حالا دوباره باید خودم رو بتپونم توی گِل و لای و بذارم خنکی این آب لجن گرفته زخم های لچیده مو بشوره و تنمو حال بیاره. قطره های گنداب رو که از روی صورتم رد می شن با نوک زبون می مکم و سیراب می شم. زلاله هم وقتی می مرد همین طوری افتاده بود کف حیاط و صورتش رو همین طور خوابونده بود روی پاشویه و خون همین طوری از روی صورتش رد می شد و می چکید توی دهن نیمه وازش. زلاله غشی بود. عزیزآقا عاشقش بود. با اینکه بعد از زلاله رفته بود دخترعموش رو هم گرفته بود و پنج شش تا بچه قد و نیم قد از خودش داشت، هنوزم عاشق زلاله بود. منو به خاطر اون راه داد خونه ش. می خواست دلش رو به دست بیاره. روزی که می رفت سفر آخری، همون که دیگه ازش برنگشت، بهم گفت طاهرجان، پسرم، زلاله رو می سپرم به تو. وقتی من نیستم، تو مرد خونه ای. سر تکون دادم که یعنی می فهمم چه می گی. ولی زلاله وقتِ غش سرش خورده بود لبه پاشویه و شکافی برداشته بود قاعده دهن آدمیزادی که بخواد فریاد بزنه و اون قدر مونده بود تا همه خونش رو چاهک حیاط تو خودش فرو بکشه و خلاص... من کجا بودم... توی نخلستون. پا پتی دنبال گرازا و گاومیشا... بعد، آدم بزرگا اومدن و جنازه رو بردن و توی خاک خوابوندن و بعد من یک هفته تموم چپیدم توی انباریِ کنج حیاط و مثل گربه زائو عر زدم. بعد حلواها دیگه اون مزه قبل رو نداشت و بعد همه این ها ریش سفیدها منو که سفارش کرده عزیز آقا بودم سپردند دست یعقوب خان، که نانوایی نبش لین یک احمدآباد رو داشت تا به هوای پادویی زندگی بخور نمیری داشته باشم و تو پستوی مغازه قاعده یک قبر جا برای خواب و خور... من که به همین هم قانع بودم. به پادویی برای خونه و مغازه آقات. به یه پیاله قلیه ماهی خوش عطر و طعم، به سرک کشیدن گاه به گاه توی خونه ای که توش زن بود بچه بود... من به همین ها قناعت داشتم. اصلاً همین که می تونستم صبح های زود چشم های خمار و خواب آلود فیروزه رو ببینم که می اومد دم مغازه و از صف جلو می زد و با اون موهای فرخورده سیاه و پوست تیره طلایی ش دست دراز می کرد و با انگشت نشون می داد که خانم بزرگ دو تا نون خاشخاشی خواسته ند یا سه تا یا پنج تا یا... و خانم بزرگ بزرگ بود و همه چیز مال خانم بزرگ بود که بزرگ و بلند و مستور بود. صداش انگار ابر سبکی بود که نمه بارانی می زد و گوش آدم رو تر می کرد و قامتش شاخه بلند بیدی بود که توی باد این ور و اون ور می شد و بوی خوب خنکی می داد.
آقات خودش همیشه می گفت: «همه چیزم فدای یه تار موی این زن...» فیروزه درست شبیه اون فرشته های لخت تپلی بود که با دو بال کوچک دوروبر زنی زیبا پرواز می کردن و براش دسته های گل و ظرف های میوه و جام های بلور و پارچه های حریر می آوردن و زن درست مثل زلاله، که افتاده بود کنار پاشویه، سرش رو از توی تختخوابی مملو از گل و ابریشم و کوسن های کوچک و بزرگ و توردوزی شده و از توی پیراهن نازکی که تمام تنش رو می شد از پسش تماشا کرد خم کرده بود و انگار که به خواب رفته یا اصلاً مرده بود. پوسترش رو خودت برام آورده بودی اسماعیل، یادت هست؟ زده بودمش روی دیوار بالای رختخوابم و هر شب تماشاش می کردم و زن رو جای مادرم و فرشته ها رو جای فیروزه می گرفتم و بی صدا با اون ها عاشقی می کردم. شوکت هم گاه گداری می اومد، بیشتر وقت هایی که کسی خانه نبود تا بیاد پی نان یا کسی حواسش نبود که لای در وا مونده و شوکت از خونه بیرون زده. ولی شوکت هیچ چیزش به فیروزه نرفته بود، کودن و خپل و پلشت بود، با موهای پسرونه و چتریِ خیلی خیلی کوتاهی که یک بند انگشت با مسح سرش فاصله داشت و بچه های کوچه هر وقت تنها گیرش می آورد می کشوندنش یک گوشه و کاری می کردن تا صدای جیغش بره هوا و من صدای جیغ رو که می شنیدم پشت بندش می دیدم که چطور تو یا حیدر یا مصطفی می دوییدید توی کوچه و صداش می زنین. و بچه های کوچه پا می ذاشتن به فرار و شما شوکت رو که اشک از چک و چونه ش سرازیر بود و مفش تا دهنش کش آمده بود می بردین توی حیاط و روش رو می شستین و چیزی به دستش می دادین تا صداش هَم بیاد. راستی، چطور شوکت این قدر ابله بود که هر بار گول می خورد و دنبال این بچه ها راه می افتاد تا انگشتش کنند یا نمی دونم چه کار دیگه ای... ولی تا فکری می شدم با یه پس گردنی آبدار یعقوب خان تشر می خوردم که: «دست بجنبون ظهر شد...»
«یه زندگیِ پادو یه شاگرد نونوا آسون نیست. باید از صبح هنوز سفیده نزده بیدار شی خمیرها رو ورز بدی و مشت بکوبی تا خوب وربیان و بعد چونه بگیری و چونه ها رو آماده بذاری تا شاطر سر برسه و تنور رو روشن کنه و یادت نره طاهر که تنور رو هر شب تمیز کنی تا خاکستر و دوده نره لای نون های فردا. نون های خاکسترخورده هم بوی دود می گیرن و هم رنگ و روشون مکدر می شه. نون دود گرفته مزه زهرمار می ده و صبحِ آدمی رو تباه می کنه. خُلق آدم ها هم که تنگ بشه، اول صبح تا شب پاچه هم رو می گیرن و کار دست خودشون و دیگرون می دن. پس خوب حواست رو جمع کن دورتادور تنور رو باید با یه پارچه بزرگ تمیز کنی و بعد پارچه رو بندازی توی آب تا دوده هاش بریزه و برای تمیزکاری فردا شب آماده باشه. بعد تندوتند چونه ها رو وردنه بزنی و روی پارو بخوابونی و پارو رو صاف فرو کنی توی تنور، جوری که نون بچسبه به سینه گداخته ش و بعد نون رو به موقع بیرون بکشی، وقتی که نه خمیر باشه و نه سوخته...»
من همه چی رو دیده بودم اسماعیل. من اونجا بودم و دیدم چطور مردم جسدهای سوخته رو سر دست گرفته بودن و ضجه می زدن و صورت ها رو دیدم که از درد درهم می شن و دهن ها که با درد وا می شن و گیس ها رو که کشیده و کنده و مشت می شن و جای چنگ ها رو روی صورت زن ها دیده بودم. جنازه ها توی هم مچاله شده بودن، نه مثل کاغذهای مچاله، مثل خمیرهای توی هم فروشده که توی تنور گل شده ن و بعد هم جزغاله، دیگه مگه می شد بشناسی کی به کیه. اون ها هم نشناخته بودن. تو شده بودی یه کپه زغال میون اون همه جنازه سوخته. دیدی، وقت نون پختن چطور عرق از چک و چار آدم سرازیر می شه و گاهی چکه می کنه روی چونه و روی پارو و توی تنور؟ مردم نون رو با مزه عرق شاطر می خورن و باکی شون نیست. من روی تموم جنازه ها دست کشیدم و گریه کردم و اشکام چکید روی زغال ها و تموم تنم بوی نون سوخته گرفت. کاش منم همون تو مونده بودم کنار تو و اصلاً به جای تو گُر گرفته بودم. برای من چه فرقی می کرد ؟ ها؟ من که عاقبتم همین گُر گرفتن بود. من که تو تموم زندگی م سوخته بودم، اینم روش. اصلاً انگار بعضی آدما بیشتر از بقیه حق زنده بودن دارن اسماعیل...
من و تو همقد و همسال بودیم. این آخری ها ولی من سیاه تر و لاغر تر شده بودم و استخونام از پس پوست بیرون زده بود، ولی تو چارشونه تر و خوش قواره تر از همیشه... دیشب یاد اون وقتا افتاده بودم که بچه بودیم. ظهر ها می اومدی مغازه و با هم می شستیم کنار هم زیر سایه اون درخت بید تو سبخی، پشت مغازه، و بعد تو دفتر و کتابات رو می آوردی و هرچی تو مدرسه یاد گرفته بودی برام دوره می کردی. من یه چیزهایی ش رو می فهمیدم و خیلی چیزها رو هم نه. ولی خوندن و لب زدن کلمات رو با تو دوست می داشتم. تنها رفیق همیشه م تو بودی و حتی بعد هم که بزرگ تر شدیم بازم هوامو داشتی. بلیت می گرفتیم و می رفتیم سینما و چقدر تماشای فیلم روی اون پرده بزرگ و روشن خوب بود. من از همه بیشتر فروزان رو دوست داشتم، با اون رون و سینه های چاق و رقص عاشق کش، و بهروز رو که سوار موتور می شد و توی خیابون ها می گشت و نامردها رو سر جاشون می نشوند.
بعد، که از سینما بیرون می زدیم، دوتایی ادای هنرپیشه ها رو درمی آوردیم، ادای سیاه مست شدنشون و ادای عاشق شدنشون رو، خدا شاهده که چند بار خواستم به زبون بیام و بگم که چقدر چقدر چقدر دیوونه و بیمار و خمار فیروزه ام، ولی به جاش ادای ظهوری رو درآورده بودم، وقتی دنبال زنای مردم می افتاد و تو خندیده بودی و خندیده بودی و... عوضش، شب که می شد بر می گشتم توی رختخوابم و به فیروزه فکر می کردم که دیگه شده بود یه خانوم تمام. چقدر زیرچشمی نگاش کرده بودم، وقتی موهای بلند موجدارشو می بافت و بافته ها رو می نداخت دوروبر شونه و دنباله شون منگوله می شد زیر سینه و تاب تاب می خورد تا بره به دبیرستان. لب هاش می شد دو تا پرنده کوچیک مست که چک چک خنده از میونشون پخش می شد تو هوا و من تنم گرم می شد از دویدن خونی که عین چای تازه دم داغ و لب سوز بود. اینها رو حالا که مُردی می تونم برات بگم. چقدر مرگ آدما رو سبک می کنه. چقدر مرگ می تونه شجاعت و آشتی بیاره با خودش... من جوون ها رو می دیدم که چطور نگاشون پشت سر فیروزه کشیده می شد و گاهی متلکی چیزی می پروندن و فیروزه رو می دیدم که گاهی اخم می کرد گاهی لبخند می زد، گاهی سرخ می شد و گاهی رو برمی گردوند. می تونستم منم مث بهروز برم جلو، سینه سپر کنم و مشتی چیزی حواله جوون هیز و چشم چرون، ولی می ترسیدم. می ترسیدم همین یه سر سوزن احترام و محبت رو هم از دست بدم و فیروزه رو پیش دیگرون شرمنده و از خودم بیزار کنم. فیروزه رو هم که تا دبیرستان رو تموم کرد شوهرش دادین به اون مرتیکه شرکت نفتی که می گفتن توی بِریْم خونه بزرگی داره و یه شورلت نوی سیاه هم زیر پاش. ولی خدایی ش مرد باکلاسی بود. فیروزه هم همون سال اول براش یه پسر زایید و دو سال بعد هم اون دختر چشم و ابرو سیاه که درست شبیه بچگی های خودش بود...
با تموم اینها هنوز هم سینما خوب بود. سینمای بهروز خوب بود. تو زنده بودی و نونوایی پرمشتری بود...
چراغا که خاموش شد، اولش سرود شاهنشاهی زدن. تو زدی روی شونه م که بلند شو. ایستادم مث دیگرون و خیره شدم به عکس شاه و ملکه و ولیعهد که روی پرده ایستاده بودن و به جایی بالای سر آدما خیره مونده بودن. یادم افتاد به مصطفی که چند وقت قبلش عکس شاه رو توی مغازه پاره کرده بود و روش پا کوفته بود یا تفش کرده بود و از آقات سیلی ناجوری خورده بود، ولی من ملکه رو دوست داشتم. یه بار توی آبادان پیچید که قراره شاه و ملکه بیان و ملت جمع شدن توی خیابون. زلاله به زحمت لای جماعت راه وا کرد تا منو ببره نزدیک و شاه رو نشونم بده. اون روز شاه نیومد، اما ملکه اومد. با یه ماشین روباز، افسرا و اسکورتا و فیلمبردارا و عکاسا هم بودن و من اولین بچه ای بودم که جلوی صف ایستاده بود. همون جا بود که ماشین قرمز خوشگلشون ایستاد و شهبانو از ماشین پیاده شد. مردم جاده دادن و سربازها ردیف ایستادن. بعد شهبانو جلو اومد، روبه روی من رسید که لاغر و سیاه سوخته و عرق کرده بودم و دمپایی های لاستیکی قرمز به پا داشتم و زیرپوش و شورت ورزشی با شماره ۱۰. خم شد و روی سرم دست کشید. آخ که هنوز یادمه دستش چقدر نرم و سفید و مهربون بود و عکاس ها هی فرت و فرت ازم عکس می نداختن.
از همون وقت عاشق همه زنایی شدم که مث شهبانو قد بلند و باشکوه بودن و بوی خوش صابون و گُل می دادن. سرود شاهنشاهی که تموم شد، ملت نشستن و زل زدن به فیلم روی پرده. بهروز ولی مثل همیشه نبود. این بار نه قهرمان بود نه یکه بزن. نمی تونست خودش رو جمع و جور کنه. نمی تونست حساب آدم بدا رو برسه. هی کتک می خورد و هی التماس این و اون رو می کرد. بدبخت و ذلیل و خدازده شده بود. زدم روی شونه ت و آهسته پرسیدم این چه شه؟ گفته بودی: «صبر کن خوب می شه» خودت قبلاً دو بار دیده بودی و این دفعه سومت بود. گفته بودی این بار می برمت یه فیلم خوب، یه فیلمی که ازش چیز یاد بگیری. گفته بودی آدمای مثل تو باید بیشتر بدونن، باید حق و حقوق خودشونو بشناسن، نباید بذارن کسی ازشون بیگاری بکشه، نباید فکر کنن از کسی کمترن...
حوصله م سر رفت. توی سرم احساس منگی و کرختی می کردم و انگار یک جور بوی زمخت غریب داشت دورتادور مغزم رو پر می کرد. نه شبیه بوی پالایشگاه بود که گاهی قاتی دم می شد و می پیچید توی دماغ آدم و نه مثل بوی شط که گاه و بیگاه بالا می زد و شرجی ش رو هف می کرد توی هوای شهر.
گفتم می خوام برم مستراح... تو شونه بالا انداختی. پا شدم تلو تلو خوردم و از ردیف خودمون زدم بیرون. دست گرفتم به دیوار و رفتم سمت مستراح که همون بوی تند دوباره زد تو دماغم و حالم به هم خورد. چند نفر دیگه هم از میون جمعیت بلند شده بودن و انگار می خواستن بزنن بیرون. درِ مستراح رو که وا کردم دو نفر دیگه هم اونجا بودن. منو که دیدن، به هم نگاهی کردن زدن به چاک. رفتم تو، ولی با شنیدن صدای داد و فریاد تماشاچیا زود شلوارمو بالا کشیدم و زدم بیرون. بعد شعله ها رو دیدم و آدما رو که هجوم آورده بودن سمت درای کیپ شده. زیر فشار جمعیت چسبیدم به دیوار سینما و روی پرده بهروز رو دیدم که هنوز داشت از مرد موادفروش کتک می خورد. دود غلیظی عین مه همه جا رو گرفته و یکهو پرده سینما یه پارچه آتیش شد و بهروز و رفیقش یه سره سوختن و به هوا رفتن. دیگه هوایی واسه نفس کشیدن باقی نمونده بود. مردم رو سر هم بالا می آوردن، ولی من قرار نبود اونجا بمیرم. بنا نبود اونجا بمونم و تو آتیش سینما گُر بگیرم. تو همون حال چشم تو چشم زنی شدم که زیر دست و پا افتاده بود و چنگ روی موکت سبز سینما می کشید و چشماش داشت از حدقه بیرون می زد و دهنش اون قدر وا موند تا پنجه هاش شل شد و سرش افتاد رو زمین... خواستم هُل بزنم میون جمعیت تا دست تو رو بگیرم و یه راه در رویی پیدا کنم، ولی نفسم از فشار جماعت وحشت زده بند اومد و حتی نشد که سرک بکشم سمت جایی که نشسته بودیم. تو پیدات نبود. توی اون حلقه دود و آتیش از تو هیچ خبری نبود و اصلاً چشم چشم رو نمی دید که بتونه بودن و نبودنی تشخیص بده. گفتم شاید یه راهی به بیرون پیدا کرده ای. از همون کنار در با چند نفر دیگه کشیده شدم توی مستراح و دیدم یه عده از پنجره کوچیک هواکش خودشون رو پرت می کنن تو خیابون و پوست و گوشت و موهاشون می چسبه به لبه های شیشه شکسته هواکش. به زحمت تونستم پنجه به اون دریچه تنگ بگیرم و خودم رو بالا بکشم و مثل اون ها به خیابون برسم. پک و پهلوم از تیزی شیشه شکسته خونین بود، ولی محل نذاشتم و میون جمعیت بیرون زده و ملتی که جمع شده بودن دوروبر سینما چشم انداختم تا تو رو پیدا کنم. بعد، انگار تازه چشم هام وا شده باشه، آدم ها رو دیدم که چطور هراسون این طرف و اون طرف می دوییدن و راننده ای رو دیدم که می خواست ماشینش رو بکوبه به در سینما و قفلش رو بشکنه و مامورهای شهربانی رو دیدم که مات و مبهوت بی حرکت مونده بودن و دود رو دیدم که از تموم درزهای سینمای گُرگرفته بیرون می زد و دود رو که بوی نان سوخته نه بوی انسان سوخته می داد... جمعیت رو کنار زدم تا خودمو به درگاه سینما برسونم، ولی مامورا کتفامو گرفتن و هلم دادن عقب. سرشون داد زدم: «دارن می سوزن، لامصبا. اون تو دارن کباب می شن زنده زنده.»
ولی مگه صدا به صدا می رسید... تموم شهر انگار مرده بود. همه مرده بودن. آتش نشانای شرکت نفت مرده بودن. پاسبونا و شهربونی چیا و آمبولانسا و خبرنگارا... هیشکی نبود که بخواد راه چاره ای پیدا کنه. همه تا نیمه های شب منتظر موندن، دست روی دست، تا وقتی دود و آتیش فروکش کنه. عاقبت درا وا شد و چند نفر از مامورای شهربانی رفتن تو، وقتی هم بیرون اومدن یا داشتن عق می زدن یا رنگ و روی میت گرفته بودن... معلوم بود چیز ناجوری اون تو بود که کسی دل نداشت بمونه و تماشا کنه. بعد لودر اومد و جنازه ها رو مثل پشته های زغال روی هم بار زد و همه رو برد سینه قبرستون... چطور گلستون نشده بود آتیش رو بی گناها خدا؟ چطور سرد نشده بود اون جهنمی که داشت خشک و تر رو با هم می سوزوند؟ عدالت خدایی ت کجا بود اون وقت و ساعت؟
پیاده راه افتادم که بیام و تازه اونجا بود که از فکر برگشتن به خونه تنم یخ کرد. تو این گرما، که همین جوری ش بدون شعله هم آدمو کباب می کنه. انگار که فرو رفته بودم تو گود یخ. هی این پا اون پا کردم و چه کنم چه کنم... می اومدم در خونه و می گفتم چی؟ تموم شهر ولوله افتاده بود و از کجا معلوم که اونا بی خبر مونده بودن. گفتم اصلاً شایدم تو اومده باشی بیرون و رفته باشی خونه ها؟ چرا یه سر و گوشی آب ندم؟ راه افتادم اومدم پشت سبخی. صدایی از خونه درنمی اومد. چراغا روشن بود. امید داشتم که تو توی خونه باشی، که تونسته باشی بزنی بیرون از اون جهنم. صدای آواز خوندن شوکت رو که نشسته بود پشت پنجره شنیدم. زدم به شیشه. بلند شد. نگام کرد. پرسیدم: «اسماعیل خونه س؟» اول جوابی نداد. بعد شونه بالا انداخت و گفت: «رفته سینما...» گفتم: «برنگشته هنوز؟» گفت: «نه فیلم که تموم شه برمی گرده...»
فیلم تموم شده بود. خیلی وقت بود... تنم دوباره یخ کرد، انگار ماری لیز خورد از پس گردنم و رفت توی کمرم و لغزید تا پایین. از درِ پشتی نونوایی رفتم تو. نمی دونم چه م شد که یهو هوا برم داشت هرچی دارم بردارم و بزنم به چاک. من اونی نبودم که باید زنده می موند. مگه می شد که مث آینه دق همیشه روبه روشون باشم و هی داغشونو تازه کنم؟ ها؟ می تونستم اصلاً بزنم به چاک، برم یه جا که کسی منو نشناسه. من که برای کسی مهم نبودم. کی می خواست منو پیدا کنه. اصلاً منم مث بقیه آدمای توی سینما سوختم و زغال شدم، ها؟ هول هولکی یه بقچه از لباسا و خرت و پرتام رو جمع کردم و با پول کمی که زیر تشکم جمع کرده بودم زدم بیرون. سر خیابون دستمو برای اولین ماشین عبوری ای که می رفت اهواز بلند کردم. اسکناس مچاله ای رو نشونش دادم تا راننده امیدی برای رسوندنم داشته باشه. راننده با سر اشاره کرد که سوار شو و راه افتاد زیر نور پالایشگاه، که هیچ وقت اجازه نمی داد شب با تمام قواش تیرگی کنه، از شهر خارج شد. توی اهواز چند روزی علاف و خیابونگرد و منتظر بودم، مثل قاتلی فراری که منتظر سر رسیدن پلیس هاست. حتی فردا و فرداهاش که تو نونوایی شاطرحسن کار پیدا کردم هم... ولی بعدش دیگه کم کم فراموش کردم که چه شب سیاهی رو از سر گذرونده بودم. آدمیزاد چقد می تونه نون کور و فراموشکار باشه! ولی هست. دل آدمی کوره س، به خدا. خدا خودش می دونه که هی می گه ازتون تقاص می کشم، وگرنه آدمیزاد رو به حال خودش رها کنی، هیچی یادش نمی مونه جز باد.
ولی چند وقت بعد وقتی از رادیو شنیدم که یه دیوونه رو پیدا کرده ن که اعتراف کرده به اون جنایت، دوباره همه چی هجوم آورد به کله م و انگار می خواست مغزم رو بپکونه.... بوی جنازه ها می پیچید تو سرم و حالمو دگرگون می کرد... گاهی هم فیروزه می اومد تو خیالم. یادم می افتاد به اون وقتا که تازه رفته بود رشته خانه داری و تو کلاسْ هنرش از همه بیشتر بود. آقات می گفت این طور. و گاهی یک تکه کیک که خودش پخته بود و تزیین کرده بود می ذاشت توی بشقاب و برام می آورد، یا یه کاسه سوپ خارجی خوشمزه که اسم عجیبی داشت یا... این ها رو یادم نرفته بود. ولی تلخی کردن های آقات رو فراموش کرده بودم، پس گردنی هاشو که وقتی می زد انگار مهره های گردنم جا به جا می شد. مصطفی و حیدر که انگار من براشون یه موجود نامرئی بودم... ذهنم همه این ها رو ریخته بود دور. تهش فقط تو مونده بودی و فیروزه و گاهی خانم بزرگ که خودش یه شهبانوی تمام بود. تا اینکه یه روز اونا اومدن سراغم. باید فکرش رو می کردم که دیر یا زود پیدام می کنن. اومدن مث همه توی صف ایستادن، زل زدن تو چشام و نون گرفتن. سلامشون کردم. ترسیده بودم و کم مونده بود خیس کنم خودمو، ولی سلامشون کردم. صدام بدجوری لرزید. نمی دونم اصلاً شنیدن صدامو یا نه... روزای بعد بازم دیدمشون، تو سایه دیوار روبه رویی نونوایی. می ایستادن و زل می زدن تو چشام. از اون فاصله پیدا بود که چشای منو نشونه گرفته ن. می دونستم که همین روزا می آن جلو و یه جا خِرکشم می کنن. می دونستم باید تقاص سوختن تو رو پس بدم... جلو اومدن عاقبت، منو کشوندن تو ماشینی و بردن تا نخلستونای بیرون شهر. باز بوی سوختگی دماغمو پر کرد. اون قدر هول کرده بودم که تا پیاده شدیم حالم به هم خورد و بالا آوردم رو سر مورچه هایی که روی خاک داشتن زندگی شون رو می کردن. گُه زدم به زندگی شون. ما همه همینیم، گُه می زنیم به زندگی هم، ما هر کدوم یه مورچه ایم و یه بالاسری داریم که بی هوا بیاد و گُه بزنه به هست و نیستمون. برگشتم سمتشون. دهنم رو پاک کردم. حرفی نداشتیم. هیچ کدوم. چیزی برای گفتن نداشتیم. تو نگاشون هیچی نبود. یه جور قانون بود، یه جور ناچاری بود. حتی دلسوزی هم شاید بود. ما همه ناچار بودیم. اونا مجبور بودن یه نفر رو کتک بزنن. من مجبور بودم بی اون که گناهی داشته باشم فرار کنم. گرازا ناچارن، مجبورن، باید بیان، چون شبه و بوی خون همه جا رو پُر کرده. یه نفر باید تقاص سوختن تو رو بده. یه نفر باید بسوزه تا همه دلشون آروم بگیره، تا عدالت برقرار بشه. نه یه دیوونه که تو حبسه، که همه ش پرت و پلا می گه و دست کسی بهش نمی رسه. یه نفر که دم دست و مقصر باشه. یه نفر که باید با تو می مونده تا تهش تا شعله آخر. ولی جون به در برده. اون یه نفر من بودم. منتظر بودم... گرازا بوی خون شنیدن اسماعیل. چیزی نمونده سر برسن. دندوناشونو دیدی تا حالا؟ بوی لش پوزه هاشونو شنیدی؟ صدای خرناسشون می آد... از آدما... از گرازا... می ترسم من، اسماعیل...

«اعلان»

-  نسخه حاضر، "نسخه نمونه" کتاب است و تنها بخش مختصری از کتاب را شامل می شود. 

- برای تهیه نسخه کامل کتاب، کافیست به سایت www.FIDIBO.com مراجعه و کتاب را با قیمتی ارزانتر نسبت به نسخه چاپی، خریداری کنید. 

- بعد از تکمیل فرآیند خرید، نسخه کامل کتاب به صورت آنی و خودکار به کتابخانه شما در اپلیکیشن اضافه خواهد شد. تنها کافیست بعد از پرداخت در حالیکه به اینترنت متصل هستید از طریق گزینه "همگام سازی"، لیست کتابخانه را به روز کنید.

- در صورت وجود هرگونه پرسش در خصوص فرآیند خرید، به کتابچه راهنما مراجعه کنید یا با آدرس PU@FIDIBO.com مکاتبه کنید.

نظرات کاربران درباره کتاب غبار صورتی