فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌های اوا لونا

کتاب داستان‌های اوا لونا

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های اوا لونا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان‌های اوا لونا

بلیزا کرپوسکولاریو در خانواده‌ای چنان تهیدست به دنیا آمده بود که حتا نامی نداشت روی بچه‌هایش بگذارد. در سرزمینی ناسازگار چشم به جهان گشوده و پرورش یافته بود، که بعضی سال‌ها در آن باران‌های سیل‌آسا می‌بارید و سیلاب دار و ندار مردم را با خود می‌برد؛ اما سال‌های دیگر حتا قطره‌ای باران نمی‌آمد و قرص خورشید چنان بزرگ می‌شد که افق را پر می‌کرد و زمین به بیابانی خشک بدل می‌شد. بلیزا، تا دوازده سالگی کار و هنری جز تحمّل گرسنگی و درماندگی دیرپای نداشت. تقدیرش چنین بود که در اثنای یک خشکسالی طولانی چهار برادر و خواهر کوچک‌ترش را به خاک بسپارد؛ و وقتی که دانست پس از آن‌ها نوبت خود اوست که بمیرد، تصمیم گرفت راه بیفتد رو به سوی دریا و دشت‌ها را پشت سر بگذارد، تا شاید با سیر و سفر عفریت مرگ را بفریبد. زمین پوک شده بود؛ شکاف‌های عمیقی بر آن پدید آمده بود؛ صخره‌ها، سنگواره‌های درختان و بوته‌های پرخار، و استخوان‌های جانوران، رنگ باخته زیر پرتو آفتاب، بر سراسر آن سرزمین پراکنده بود. گه‌گاه با خانواده‌هایی روبه‌رو می‌شد که مانند خود او، با امید واهیِ رسیدن به آب، به سمت جنوب روان بودند. بعضی‌ها داروندارشان را بر دوش یا بر گاری‌های کوچک گذاشته، و به راه افتاده بودند؛ اما، به دشواری می‌توانستند پوست و استخوان خود را به جلو بکشانند و برخی در نیمه راه ناچار می‌شدند بارهاشان را بگذارند و بروند. آنان با درد و رنج فراوان خود را به پیش می‌کشیدند؛ پوست‌شان به کلفتی پوست تمساح شده بود؛ و چشمان‌شان، پنداشتی که با شراره‌های سرختاب می‌سوخت. هر وقت بلیزا از کنارشان می‌گذشت، با حرکت دست سلامشان می‌گفت؛ اما نمی‌ایستاد، چون نیرویی برایش نمانده بود که آن را صرف دل سوختن به حال آنان بکند. بسیاری از رهروها در کنار جاده از پا افتادند؛ اما او آن اندازه سرسختی نشان داد که توانست زنده بماند و از آن دوزخ سوزان بگذرد و در پایان سفر خود را به نخستین چکه‌های آب و رشته‌های باریک و کمابیش ناپیدای جویبارک‌هایی برساند که باریکه‌های سبزه‌زار را سیراب می‌کردند و در پایین دست‌ها پهنا می‌گرفتند و به نهرک‌ها و مرداب‌ها راه می‌یافتند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستان‌های اوا لونا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دو ورد

با نام بلیزا کرپوسکولاریو(۱) به راه افتاد؛ اما نه به آن دلیل که با آن نام تعمیدش داده بودند یا این که مادرش این نام را رویش گذاشته بود؛ خودش خیلی دنبال شعر «زیبایی» و «سپیده» گشته بود و پس از یافتن، نام آن را روی خودش گذاشته بود. در سراسر میهن، از کوهساران بلند و سرد تا سواحل سوزان، سفر کرده بود؛ در بازارهای مکاره و بازارهای معمولی توقف کرده؛ چهار تیرک پوسیده با کرباس بر افراشته بود و از آن سایبانی ساخته بود که از آفتاب و باران درامان باشد و بتواند به مشتریانش خدمت کند. ناچار نبود برای فروش کالاهایش دوره گردی کند؛ پیش ترها آن قدر دور گشته بود که حالا همه می شناختندش. برخی سال به سال منتظرش می ماندند؛ و وقتی با بقچه ای در زیر بغل سر و کله اش در ده پیدا می شد، در برابر بساطش صف می کشیدند. قیمت اجناسش مناسب بود. با پنج سنتاوو،(۲) شعرهایش را از بر می خواند؛ با هفت سنتاوو رویاهای شیرینش را بازگو می کرد؛ با نه سنتاوو نامه های عاشقانه می نوشت؛ با دوازده تا، دشنام هایی برای دشمنان آشتی ناپذیرش سرهم می کرد. داستان هایی نیز، بدون جا انداختن حتا یک کلمه، نقل می کرد و پول می گرفت؛ حکایت هایش نه تخیلی، بلکه بلند و واقعی بودند که با یک بار شنیدن آن ها را به خاطر می سپرد و او به این ترتیب، اخبار را از شهری به شهر دیگر می برد.
مردم، به او پول می دادند تا دو جمله بر حکایت هایش بیفزاید: پسرک داستان مان به دنیا آمد؛ فلان و بهمان مردند؛ بچه های حکایت مان ازدواج کردند؛ سپاهیان در میدان نبرد سوختند و... هرجا که می رفت جماعتی کوچک در اطرافش گرد می آمدند و به صحبت هایش گوش می سپردند؛ و به این ترتیب از کارهای یکدیگر، از بستگان دورشان و از رویدادهای جنگ داخلی باخبر می شدند. به هرکس که پنجاه سنتاوو به او می داد، وردی برای رهایی از افسردگی می آموخت. طبیعی است که این وردها برای هرکس فرق می کرد؛ چون دروغ های سرهم بندی شده ای بیش نبود. هرکس وردی مخصوص به خود از او می گرفت؛ و مطمئن بود که هیچ کس در هیچ جای دنیا آن را نمی داند.
بلیزا کرپوسکولاریو در خانواده ای چنان تهیدست به دنیا آمده بود که حتا نامی نداشت روی بچه هایش بگذارد. در سرزمینی ناسازگار چشم به جهان گشوده و پرورش یافته بود، که بعضی سال ها در آن باران های سیل آسا می بارید و سیلاب دار و ندار مردم را با خود می برد؛ اما سال های دیگر حتا قطره ای باران نمی آمد و قرص خورشید چنان بزرگ می شد که افق را پر می کرد و زمین به بیابانی خشک بدل می شد. بلیزا، تا دوازده سالگی کار و هنری جز تحمّل گرسنگی و درماندگی دیرپای نداشت. تقدیرش چنین بود که در اثنای یک خشکسالی طولانی چهار برادر و خواهر کوچک ترش را به خاک بسپارد؛ و وقتی که دانست پس از آن ها نوبت خود اوست که بمیرد، تصمیم گرفت راه بیفتد رو به سوی دریا و دشت ها را پشت سر بگذارد، تا شاید با سیر و سفر عفریت مرگ را بفریبد. زمین پوک شده بود؛ شکاف های عمیقی بر آن پدید آمده بود؛ صخره ها، سنگواره های درختان و بوته های پرخار، و استخوان های جانوران، رنگ باخته زیر پرتو آفتاب، بر سراسر آن سرزمین پراکنده بود. گه گاه با خانواده هایی روبه رو می شد که مانند خود او، با امید واهیِ رسیدن به آب، به سمت جنوب روان بودند. بعضی ها داروندارشان را بر دوش یا بر گاری های کوچک گذاشته، و به راه افتاده بودند؛ اما، به دشواری می توانستند پوست و استخوان خود را به جلو بکشانند و برخی در نیمه راه ناچار می شدند بارهاشان را بگذارند و بروند. آنان با درد و رنج فراوان خود را به پیش می کشیدند؛ پوست شان به کلفتی پوست تمساح شده بود؛ و چشمان شان، پنداشتی که با شراره های سرختاب می سوخت. هر وقت بلیزا از کنارشان می گذشت، با حرکت دست سلامشان می گفت؛ اما نمی ایستاد، چون نیرویی برایش نمانده بود که آن را صرف دل سوختن به حال آنان بکند. بسیاری از رهروها در کنار جاده از پا افتادند؛ اما او آن اندازه سرسختی نشان داد که توانست زنده بماند و از آن دوزخ سوزان بگذرد و در پایان سفر خود را به نخستین چکه های آب و رشته های باریک و کمابیش ناپیدای جویبارک هایی برساند که باریکه های سبزه زار را سیراب می کردند و در پایین دست ها پهنا می گرفتند و به نهرک ها و مرداب ها راه می یافتند.
بلیزا کرپوسکولاریو نه تنها جان به سلامت در برد، حتا توانست برحسب اتفاق نوشتن را بیاموزد. در دهکده ای نزدیک ساحل، باد صفحه ی روزنامه ای را با خود آورد و روی پای او انداخت. تکه ی کاغذ ظریف و زردرنگ روزنامه را برداشت؛ مدّت درازی ایستاد و به آن نگاه کرد؛ اما نتوانست بفهمد چیست؛ سرانجام کنجکاوی او بر شرمروییاش چیره شد و به سوی مردی رفت، که در همان برکه ی گل آلود ایستاده بود. آن مرد با همان آب که تشنگیاش را بر طرف کرده بود، اکنون اسبش را می شست. از او پرسید:
«این چیست؟»
مرد که شگفتیاش را از ناآگاهی بلیزا پنهان می کرد، پاسخ داد:
«صفحه ی ورزش روزنامه است.»
از پاسخ مرد تعجب کرد؛ اما چون نمی خواست پیش او گستاخ جلوه کند، فقط پرسید: «این ردّ پای مگس چیست که روی صفحه ی کاغذ پخش شده؟»
«این ها کلمه است، بچه جان. می گوید که فولگنسیو باربا(۳) در روند سوم، اِل نگرو تیتس نائو(۴) را ناک اوت کرده است.»
آن روز بلیزا کرپوسکولاریو دریافت که کلمات بدون حضور گوینده نیز پدید می آیند؛ و هرکس با اندکی هوشمندی می تواند آن ها را فراگیرد و به کار ببرد. وضعیت خود را به سرعت ارزیابی کرد و نتیجه گرفت که غیر از خودفروشی و پیشخدمتی در آشپزخانه ی ثروتمندان، کمتر کاری از دستش برمی آید. به نظرش رسید فروش کلمات کار آبرومندی است. از آن لحظه به بعد همین حرفه را در پیش گرفت و هرگز شغل دیگری نتوانست وسوسه اش کند. در ابتدا، کالای کلمه را بدون آگاهی از این که جاهایی غیر از روزنامه نیز خریدارش هستند، عرضه می کرد؛ امّا، امکان های گسترده ی حرفه ی برگزیده اش را در ذهن مجسم کرد، و بیست پزو از پس اندازش را به کشیشی داد که به او خواندن و نوشتن بیاموزد؛ پس با سه سکه ای که برایش مانده بود یک فرهنگ لغت خرید؛ واژه ها را از «الف» تا «ی» به دقت مرور کرد و سپس آن را در دریا انداخت؛ چون که در پی فریب دادن مشتریانش با انبوه واژه ها نبود.
چند سال بعد، در صبح یک روز ماه اوت، بلیزا کرپوسکولاریو وسط بازار توی چادرش نشسته بود؛ و در میان هیاهوی روزانه ی بازار، برای پیرمردی که بیش از شانزده سال در تکاپوی دریافت مستمریش بود، عرض حال می نوشت. در همین حال، سرش را از روی نوشته ی خود برداشت؛ و نخست، توده ای از غبار و سپس دسته ای سوار را دید که به درون بازار می تاختند: افراد زیر فرمان سرهنگ، به رهبری اِل مولاتو، مرد نیرومندی که در سراسر کشور به دلاوری و وفاداری به مافوق معروف بود، به آن جا فرستاده شده بودند. هم سرهنگ و هم اِل مولاتو، زندگی شان را در میدان های جنگ داخلی گذرانده بودند و نام شان با تاراجگری و فاجعه آفرینی پیوندی ناگسستنی داشت. یاغی ها، مثل گله اسبی رمیده، هلهله کنان و عرق ریزان، به شهر هجوم بردند؛ و در پشت سر خود تندباد وحشت برانگیختند. جوجه ها پر کشیدند؛ سگ ها از بیم جان شان پا به فرار گذاشتند؛ زن ها و بچه ها دوان دوان از نظرها پنهان شدند؛ تا این که، جز بلیزا کرپوسکولاریو، هیچ جنبنده ای در بازار نماند. بلیزا هیچ گاه اِل مولاتو را ندیده بود و وقتی که دید به طرفش می آید، تعجب کرد.
ال مولاتو(۵) با شلاق سیم پیچی شده اش به او اشاره کرد و گفت: «دنبال تو می گردم.» و پیش از این که حرفش تمام شود، دو مرد به طرفش هجوم بردند؛ چادرش را به هم ریختند؛ دواتش را شکستند؛ دست و پایش را بستند و مثل یک جوال کاه او را روی ترک اسب اِل مولاتو انداختند؛ بعد با فریادهای رعدآسا به سوی تپه تاختند.
ساعت ها بعد، در حالی که بلیزا کرپوسکولاریو جان به لبش رسیده بود، با آهسته شدن حرکت اسب قلبش فشرده شد؛ سواران ایستادند؛ و دو سوار با دستان نیرومندشان بلیزا را از اسب پیاده کردند. سعی کرد روی پاهایش بایستد و سرش را بالا نگهدارد؛ اما تاب نیاورد؛ یک باره بر زمین افتاد و اندکی بعد غرق خواب های پریشان شد. چند ساعت پس از آن، با صدای نجوای شبانه ی درون چادر بیدار شد؛ چشمانش را باز کرد و نگاهش به نگاه بی قرار اِل مولاتو افتاد، که در کنارش زانو زده بود.
اِل مولاتو گفت: «خب، زن، بالاخره خودت آمدی.» برای تحریک احساسات او قمقمه اش را سرازیر کرد و جرعه ای مشروب آمیخته به باروت برایش ریخت.
بلیزا می خواست دلیل این رفتار تند دارودسته ی یاغی ها با خود را بداند و اِل مولاتو برایش تعریف کرد که سرهنگ به خدمت او نیاز دارد؛ سپس به او اجازه داد که آبی به سر و صورتش بزند و... بعد او را به انتهای چادر راهنمایی کرد. در آن جا وحشت انگیزترین مرد زمین مادری در ننویی، آویخته میان دو درخت، دراز کشیده بود. نمی توانست صورت او را ببیند، چرا که برگ های درختان و اُبهت سال ها راهزنی بر آن سایه انداخته بود؛ اما از گفت و گوی بسیار فروتنانه ی دستیار قوی هیکلش با او، دریافت که باید قیافه ی بسیار مهیبی داشته باشد. از صدای ظریف و موزون سرهنگ، که به صدای یک استاد دانشگاه می مانست، تعجب کرد.
پرسید: «تو همان زنی هستی که کلمه می فروشی؟»
همچنان که در تاریکی به دقت نگاهش می کرد و می کوشید بهتر او را ببیند، با لکنت زبان گفت: «در خدمت تان هستم.»
سرهنگ بلند شد و یکراست به طرف او برگشت. بلیزا پوست سیاه و چشمان شبیه یوزپلنگ او را دید؛ بی درنگ دانست که در مقابل مهیب ترین مرد دنیا ایستاده است.
سرهنگ گفت: «می خواهم رئیس جمهور بشوم.»
سرهنگ از تاخت و تاز در آن سرزمین ملال انگیز و برانگیختن جنگ های بیهوده و تحمّل شکست هایی که با هیچ ترفندی نمی توانست آن را به پیروزی بدل کند، خسته شده بود. سال ها بود که سرپناهی نداشت؛ از نیش پشه ها در امان نبود و سوپ مار و سوسمار می خورد؛ اما این دردسرهای اندک دلیل تمایل او به تغییر سرنوشت خود نبود. آن چه واقعا آزارش می داد وحشتی بود که در چشمان مردم می دید. آرزو می کرد که سوار بر اسب از زیر طاق نصرتی غرقه در گل ها و پرچم هایی با رنگ های روشن بگذرد و به شهری وارد شود؛ می خواست هلهله ی شادی سر بدهد؛ و تخم مرغ تازه و نان تازه پخت به دست بیاورد. امّا مردان با دیدنش می گریختند؛ کودکان به لرزه می افتادند؛ و زنان از وحشت جنین می انداختند؛ او سردار فاتح از جبروت یک رئیس جمهور چیزی کم نداشت؛ و به همین دلیل تصمیم گرفته بود که رئیس جمهور بشود. اِل مولاتو به او پیشنهاد کرده بود که با دارودسته اش به پایتخت و کاخ رئیس جمهور بتازد؛ و زمام قدرت را به دست گیرد؛ همان طور که چیزهای بسیار دیگری را هم بدون اجازه ی صاحبان شان غصب کرده بود، اما، سرهنگ نمی خواست که خودکامه ای شبیه دیگران باشد، که پیش از او کسانی از این دست بسیار بودند. گذشته از این، اگر چنین کاری می کرد، هرگز نمی توانست دل مردم را به دست آورد. آرزویش این بود که بتواند در انتخابات ماه دسامبر آرای عمومی را از آن خود کند.
سرهنگ از بلیزا کرپوسکولاریو پرسید: «برای رسیدن به مقصود باید بتوانم مثل یک کاندیدای ریاست جمهوری صحبت کنم. تو می توانی کلمات لازم برای این سخنرانی را به من بفروشی؟»
متن های بسیاری در دسترس بلیزا بود؛ اما نه چنین متنی. از انجام این وظیفه هم نمی توانست شانه خالی کند؛ چون می ترسید اِل مولاتو گلوله ای به وسط دو چشمش شلیک کند؛ گذشته از این، سرهنگ هم چیزی نمانده بود گریه اش بگیرد. از همه مهم تر این بود که بلیزا احساس می کرد ندایی درونی او را برای کمک به سرهنگ فرا می خواند؛ گرمایی دل انگیز در تن خود حس می کرد؛ میلی نیرومند برای نفوذ در جان سرهنگ و عشق ورزیدن به او آزارش می داد.
بلیزا کرپوسکولاریو، همه ی آن شب و ساعاتی از روز پس از آن را به جست وجو در انبان کلماتش برای یافتن سخنانی که مناسب نطق یک نامزد انتخابات ریاست جمهوری باشد گذراند؛ در همان حال، اِل مولاتو به دقت او را زیر نظر داشت و نمی توانست چشم از پاهای ورزیده اش بردارد که نشان می داد رهروی چالاک است؛ و بلیزا کلمه های خشک و بی روح، کلمه های ادیبانه، کلمه های دستمالی شده، کلمه هایی که بوی وعده های سر خرمن از آن می آمد، کلمه های دروغین و گیج کننده. همه ی این ها را دور ریخت؛ بعد با کلمه هایی که اندیشه ی مردان و احساس زنان را برمی انگیخت، با کمک گرفتن از انبوهه ی دانشی که به مبلغ بیست پزو از کشیش خریداری کرده بود، متن سخنرانی را روی یک برگ کاغذ نوشت و بعد به اِل مولاتو اشاره کرد تا طنابی که پاهایش را به درختی بسته بود باز کند. اِل مولاتو بار دیگر بلیزا را نزد سرهنگ برد و باز بلیزا در حضور او همان هیجان دل انگیزی را احساس کرد که در اولین دیدار بر او غالب شده بود. کاغذ را به دست سرهنگ داد و منتظر ماند؛ در همان لحظه سرهنگ به کاغذ نگاه کرد؛ و آن را با احتیاط در دستش نگه داشت.
سرانجام پرسید: «این اَ... چه می گوید؟»
«نمی توانید بخوانید؟»
پاسخ داد: «فقط می توانم بجنگم.»
بلیزا متن سخنرانی را با صدای بلند خواند و سه بار تکرار کرد تا مشتریاش بتواند آن را به خاطر بسپارد. وقتی که خواندن متن پایان یافت، دید سربازان که اطرافش گرد آمده بودند و به او گوش می دادند به هیجان آمده اند؛ و برق شوق در چشمان سرهنگ درخشید، او مطمئن شده بود که این متن او را به جایگاه ریاست جمهوری می نشاند.
اِل مولاتو، به نشان تایید گفت: «بچه ها پس از سه بار گوش دادن به آن هنوز هم دهن شان از هیجان باز مانده؛ پس حتما باید خیلی محشر باشد، سرهنگ!»
فرمانده پرسید: «خوب، زن. بگو ببینم چقدر باید به تو بدهم؟»
«یک پزو، سرهنگ.»
سرهنگ کیسه ای را که در لای کمربندش جا داده بود و حاصل دستبرد اخیرش آن را سنگین کرده بود، باز کرد و گفت: «زیاد نیست؟»
بلیزا کرپوسکولاریو گفت: «با این یک پزو جایزه ای هم به شما تعلق می گیرد. دو ورد یادتان می دهم.»
«برای چه؟»
بلیزا برایش شرح داد که برای هرپنجاه سنتاوو که از مشتری بگیرد، وردی را به او هدیه می کند که تنها به کار خود او می آید و بس. سرهنگ شانه ای بالا انداخت. هیچ علاقه ای به هدیه و ورد نداشت؛ اما نمی خواست با کسی که خدمتی آن قدر ارزشمند به او کرده، برخورد بی ادبانه ای بکند. بلیزا آرام به طرف سرهنگ، که روی یک عسلی چرمی نشسته بود رفت؛ به او تعظیم کرد و خواست هدیه ها را به او بدهد. مرد حالت یک گربه ی وحشی را در بلیزا یافت؛ گرمای سوزان وجودش را احساس کرد و نجوای وهم انگیز گیسویش را شنید. نسیمی، آمیخته با عطر پونه، زمزمه کنان، دو وردی در گوشش زمزمه کرد که تنها از آن خود او بود.
بلیزا، قدم پس کشید و گفت: «این وردها مال شماست، سرهنگ. هرطور میل تان باشد، می توانید از آن ها استفاده کنید.»
اِل مولاتو، بلیزا را تا کنار جاده همراهی کرد؛ با چشمانی پرتمنّا، مثل یک سگ ولگرد دور و برش موس موس می کرد.
اما وقتی که دستش را دراز کرد تا بدن بلیزا را لمس کند، زن سیل کلماتی را بر او بارید، که هرگز مانند آن را از کسی نشنیده بود. دستش را پس کشید؛ و چون دریافت که زن سخت او را به باد ناسزا گرفته است، آتش تمنایش فرونشست.
در ماه های سپتامبر، اکتبر و نوامبر، سرهنگ آن قدر متن سخنرانیش را بازگو کرد، که اگر به سبب واژه های درخشان و به یادماندنی آن نبود، به محض ایراد آن سخت بی آبرو می شد. در سراسر کشور سفر می کرد؛ با سیمایی پیروزمند وارد شهرها می شد و حتا در دورافتاده ترین روستاها نیز، که اهالی شان دیگر به انسان نمی مانستند، می ماند تا هم میهنانش را تشویق کند که به او رای بدهند. در حالی که سرهنگ از روی سکویی بر پا شده در وسط میدان عمومی شهر سخن می راند، اِل مولاتو و همراهانش بین مردم شیرینی پخش می کردند؛ و نام او را با آب زر، روی همه ی دیوارها می نوشتند. هیچ کس توجهی به شعارها و کارهای تبلیغی نداشت؛ همه به پیشنهادهای صریح و روشن سرهنگ و زلالی شاعرانه ی گفته هایش دقت می کردند؛ و تحت تاثیر اراده ی نیرومندش برای اصلاح خطاهای تاریخی قرار می گرفتند و برای نخستین بار در عمرشان احساس شادمانی می کردند. وقتی که سخنرانیش تمام می شد، سربازانش با سلاح کمری تیر هوایی شلیک می کردند؛ و ترقه می ترکاندند؛ و سرانجام، وقت رفتن که می رسید، شرارهای امیدی از خود به جا می گذاشتند، که مانند خاطره ی درخشان دیدن ستاره ی دنباله دار، دیرزمانی در یادها می ماند... به زودی سرهنگ محبوبیت فراوانی به دست آورد. تا آن زمان هیچ کس آدمی مثل او را ندیده بود: مردی که از صحنه ی جنگ داخلی سر برآورده بود؛ سر تا پایش پر از زخم بود؛ مثل استادان دانشگاه حرف می زد، آوازه اش در کنار گوشه های کشور پیچیده بود و دل ها را افسون کرده بود. مطبوعات او را در مرکز توجّه خود قرار داده بودند. خبرنگاران روزنامه ها از راه های دور برای مصاحبه و نقل گفته های او به سراغش می آمدند؛ و تعداد هواخواهان و دشمنانش همواره افزون تر می شد.
اِل مولاتو، پس از دوازده هفته مبارزه ی انتخاباتی پربار، به او گفت: «سرهنگ، داریم پیروز می شویم.»
اما او سخنش را نشنید. داشت وردهایش را می خواند، که عادت کرده بود مرتب و با وسواس زیاد آن ها را بخواند. آن ها را وقتی بر زبان می آورد که غم غربت بر او چیره می شد؛ در خواب زمزمه شان می کرد؛ حتا وقتی که سوار اسب بود از یاد نمی بردشان و پیش از شروع سخنرانی مشهورش به آن ها می اندیشید و در وقت فراغت مزه مزه شان می کرد، و هروقت به آن دو ورد فکر می کرد، بلیزا کوپوسکولاریو به یادش می آمد و خاطره ی حالت وحشی بلیزا، گرمای سوزان وجودش، نجوای موها و نسیم عطرآگین نفس او، که آن دو ورد را به گوشش می رساند، احساسش را برمی انگیخت؛ تا سرانجام کارش به جایی رسید که چون خوابگردان به این سو و آن سو می رفت؛ حالش چنان وخیم بود که اطرافیانش نگران شدند که نکند پیش از تکیه زدن بر جایگاه ریاست جمهوری بمیرد.
اِل مولاتو اغلب از او می پرسید: «چه بر سرتان آمده، سرهنگ؟» و سرانجام یک روز طاقت رئیس تمام شد و دلیل سرگشتگی خود را برای او بازگفت: همان دو وردی که مثل دو خنجر دنیای درونش را ریش ریش می کردند.
دستیار باوفای سرهنگ به او پیشنهاد کرد: «آن ها را به من بگویید، شاید طلسم شان بشکند.»
سرهنگ جواب داد: «نمی توانم. آن ها فقط مخصوص خود من اند.»
اِل مولاتو، اندوهناک از دیدن افسردگی رئیسش، که نشان مرگ را در سیمای او می دید، تفنگ بر دوش برای یافتن بلیزا کرپوسکولاریو به راه افتاد. ردش را در تمامی آن سرزمین پهناور دنبال کرد، تا این که سرانجام او را در روستایی در بخش جنوبی سرزمین مادری یافت؛ تو چادرش نشسته بود و مجموعه ی خبرهایش را مرور می کرد. اِل مولاتو، سلاح در دست، با پاهای گشاده، رو در روی او ایستاد و فرمان داد: «با توام. راه بیفت برویم!»
بلیزا که مدت ها در انتظار چنین لحظه ای به سر برده بود، قلم و دواتش را برداشت؛ دکه ی چادریش را جمع کرد؛ شال روی دوشش را مرتب کرد؛ و بی این که حرفی بزند بر ترک اسب اِل مولاتو جا گرفت. در بین راه هم حتا یک کلمه حرف نزدند؛ شیفتگی اِل مولاتو به بلیزا به خشم بدل شده بود؛ و فقط ترسش از بدزبانی بلیزا او را از آش و لاش کردن تنش با شلاق باز می داشت؛ تمایلی هم نداشت که به او بگوید سرهنگ دچار پریشانی شده است؛ و او با طلسمی که در گوش سرهنگ زمزمه کرده، کاری به سرش آورده است که کسی در طول سالیان دراز جنگ به سرش نیاورده بود. سه روز بعد به اردوگاه سرهنگ رسیدند و اِل مولاتو، بی درنگ، در حضور همه ی سپاهیان، اسیر را نزد سرهنگ برد.
اِل مولاتو، با لوله ی تفنگش به سر زن اشاره کرد و گفت: «این جادوگر را این جا آورده ام تا وردهایش را پس بدهید، سرهنگ. او هم در عوض می تواند دوباره شما را به حال اول تان برگرداند.»
سرهنگ و بلیزا کرپوسکولاریو از دور به هم خیره شدند و یکدیگر را برانداز کردند. سپاهیان سرهنگ آن وقت دریافتند که رهبرشان هرگز از افسون آن وردهای شوم رهایی نخواهد یافت؛ زیرا همه شان دیدند که تا زن به سوی سرهنگ رفت و دستانش را فشرد، در چشمانش که همواره به چشم یوزپلنگی درنده می مانستند برق مهربانی درخشید.

انتقام

در روزهای درخشانی که دولسه روزا ارلانو(۶) تاج یاسمن ملکه ی کارناوال را بر سر گذاشت، مادران نامزدهای دیگر شروع کردند به گلایه که در مسابقه تقلّب شده و عنوان ملکه ی کارناوال را تنها به این سبب به دولسه داده اند که دختر سناتور آنسلمو ارلانو،(۷) مرد نیرومند استان است. البته قبول داشتند که دختری دلرباست؛ خوب پیانو می زند و از همه بهتر می رقصد؛ اما دخترهای دیگری که آرزومند بردن جایزه بودند، خیلی زیباتر از او بودند. آن ها، دولسه را که بر سکوی افتخار ایستاده بود و پیراهن حریر به تن و تاج گل به سر داشت و برای جمعیت دست تکان می داد، با بغض نگاه می کردند؛ و زیرلب دشنامش می دادند. به این خاطر، چند ماه بعد که شنیدند خانواده ی ارلانو گرفتار شوربختی شده است، غصه ای نخوردند؛ در خانواده ی ارلانو چنان بذر مرگ و مصیبت پاشیده شده بود که درو کردن حاصل آن بیست و پنج سال طول کشید.
شب انتخاب ملکه، مجلس رقصی در سالن شهرداری سانتاترزا(۸) بر پا بود و جوانان برای دیدن دولسه روزا از راه های دور به آن جا هجوم برده بودند؛ دولسه خیلی خوشحال بود و چنان جذاب می رقصید که خیلی از حاضران پی نبردند که او زیباترین دختر کارناوال نیست و پس از بازگشت از مجلس رقص، به بستگان شان گفتند که هرگز زنی زیباتر از او ندیده اند. به این ترتیب، روزا در شهر شهرتی ناروا به دست آورد که ادعاهای بعدی دیگران هم از اعتبار آن کم نکرد. توصیف های مبالغه آمیز از پوست شفاف و چشمان زلال درخشانش دهان به دهان می گشت و هرکس با تخیل خودش چیزی به آن اضافه می کرد. شعرا، در شهرهای دوردست هم در وصف دوشیزه ای رویایی به نام دولسه روزا غزل ها می سرودند.
آوازه ی زیبایی غنچه ای که در خانه ی سناتور ارلانو می شکفت، سرانجام به گوش تادیو سِسپِدس(۹) رسید که هرگز فرصت حفظ اشعار و نگاه به زنان را پیدا نمی کرد و حتا به خواب هم نمی دید که زمانی دولسه را ببیند. توجه تادیو تنها به جنگ داخلی بود؛ و از زمان جوانه زدن سبیل هایش تفنگ را به زمین نگذاشته بود و سال های سال با غرّش انفجار باروت دمساز بود. و بوسه های مادر و حتا موسیقی عشای ربّانی را فراموش کرده بود. همیشه بهانه ای برای جنگیدن نداشت. چون در دوره های کوتاه آتش بس، هیچ دشمنی در تیررس سپاهیانش نبود؛ اما، حتا در زمان های صلحِ ناگزیر به دزدی دریایی رو می آورد. با خشونت خو گرفته بود. هروقت دشمنانی آشکار وجود داشتند در جنگ با آن ها، و هروقت این دشمنان پنهان بودند برای یافتن شان، نواحی روستایی را با حرکتی چلیپایی دور می زد و اگر حزبش در انتخابات ریاست جمهوری پیروز نشده بود، برای همیشه همین کار را ادامه می داد. او پس از یورش هایش، شبانه از مخفی گاه بیرون می آمد و همه ی نشانه های تاخت و تازش در روستا را از میان می برد.
آخرین ماموریت تادیو سِسپدِس یورش برای گوشمالی ساکنان سانتا ترزا بود. شبانه با صد و بیست مرد جنگی به شهر تاخت، تا هم از دیگر اهالی شهر زهرچشم بگیرد و هم رهبران گروه های مخالف را نابود کند. سربازان تادیو پنجره ی مکان های عمومی را خرد کردند؛ و برای دست یافتن به پدر کلمنته(۱۰) که سد راه شان بود، در کلیسا را شکستند و یک راست تا پای میز عشای ربّانی رفتند. بعد هلهله کنان به طرف ویلای سناتور ارلانو که با غرور تمام بر بالای بام خانه اش ایستاده بود، به راه افتادند.
سناتور سگ ها را رها کرد؛ دخترش را به دورترین اتاق در دوردست ترین محوطه ی خانه برد و در را به رویش بست؛ بعد به پشتیبانی چند خدمتکار وفادار، آماده ی رویارویی با تادیو سِسپدِس شد. در آن لحظه، مثل لحظه های بسیار دیگری از زندگیش، افسوس می خورد که چرا پسرانی ندارد تا همراهش سلاح بردارند و از افتخار دودمانی اش محافظت کنند. بسیار احساس پیری می کرد؛ اما فرصتی برای ماندن در این فکر و خیال ها نداشت، چراکه در دامنه ی تپه، پرتو مهیب صد و بیست مشعلی را می دید که هراس می آفرید. بی سر و صدا، آخرین ذخیره ی مهماتش را میان افرادش تقسیم کرد. گفتنی ها گفته شده بود و هرکس می دانست که پیش از دمیدن سپیده باید قهرمانانه در سنگر جان ببازد.
سناتور با شنیدن نخستین شلیک گفت: «آخرین نفری که زنده بماند باید کلید را بردارد و به مخفی گاه دخترم برود و کاری که لازم است با او بکند.»
همه ی آن افراد از روز تولّد دولسه روزا در خدمت پدرش بودند. روزا را، از آن زمان که تازه شروع کرده بود به راه رفتن، روی زانوهاشان بزرگ کرده بودند؛ در شب های زمستانی برایش قصّه های جن و پری گفته بودند. به نوای پیانویش گوش داده بودند و در روز تاجگذاریش در مقام ملکه کارناوال، با هیجان برایش کف زده بودند. پدر می توانست در کمال آرامش بمیرد، چراکه دخترش هرگز زنده به دست تادیو سِسپدِس نمی افتاد. تنها امکانی که سناتور ارلانویه به آن توجه نداشت این بود که به رغم بی باکی اش در کارزار، آخرین کسی باشد که کشته می شود. دوستانش را می دید که یکی پس از دیگری به خاک می افتادند؛ و پی می برد که ادامه ی مقاومت بیهوده است. گلوله ای به شکمش خورده بود و چشمش سیاهی می رفت. به زحمت می توانست افرادی را که سایه وار از دیوارهای بلند ملکش بالا می رفتند تشخیص بدهد؛ اما، هنوز آن قدر به هوش و گوش بود که بتواند خود را به حیاط سوم خانه اش بکشاند. سگ ها که بویش را از میان رگه های عرق و خون و هراس مرگ می شنیدند، برایش راه باز کردند. کلید را در قفل چرخاند. در سنگین اتاق را باز کرد و از میان پرده ی غباری که جلو چشمش را گرفته بود دولسه روزا را دید که منتظر او نشسته بود. همان لباس حریری را بر تن داشت که در کارناوال پوشیده بود و همان تاج گل را زینت موهایش کرده بود.
پا در میان امواج خون، سلاح کمری خود را بالا برد و گفت: «دخترم، حالا وقت مرگ توست.»
دولسه روزا با لحنی وفادار جواب داد: «پدر، مرا نکش. بگذار زنده بمانم و انتقام تو و خودم را بگیرم.»
سناتور آنسلمو ارلانو، نگاهی به چهره ی دختر پانزده ساله اش انداخت و مجسم کرد که تادیو سِسپدِس با او چه می کند. اما، در نگاه زلال دولسه روزا چنان متانت وفادارانه ای موج می زد که فهمید اگر زنده اش بگذارد جلاد را به کیفر می رساند. دختر بر بسترش نشست و پدر سلاحش را به سوی در نشانه رفت و کنار او نشست.
با خاموش شدن زوزه ی مرگ سگ ها، کلون چوبی در کنار رفت. زبانه ی قفل چرخید و مردها به اتاق هجوم بردند. سناتور پیش از آن که از هوش برود، شش تیر شلیک کرد. وقتی تادیو سِسپدِس فرشته را دید که، تاجی از یاسمن به سر، پیرمردِ روبه مرگ را بغل کرده و لباس سفیدش آرام آرام رنگ خون می گیرد، فکر کرد خواب می بیند. اما چنان مایه ای از ترحّم در خویشتن نیافت که وادار شود نگاه دیگری به آن دو بیندازد: مست باده ی خشونت بود و خسته از ساعات طولانی نبرد. پیش از آن که دست سپاهیانش به دختر برسد، گفت: «این زن مال من است.»
آسمان سپیده دم آن روز جمعه از شرار آتش رنگ گرفته بود. سکوت، بر فراز تپه جا خوش کرده بود. بعد که دولسه روزا به زحمت سرپا ایستاد و به طرف چشمه ی وسط باغ راه افتاد، در خانه هیچ نشانی از سوک نماند؛ روز پیش، شکوفه های ماگنولیا چشمه را در میان گرفته بودند، اما حالا تنها چشمه ای جوشان در میانه ی مشتی قلوه سنگ به جا مانده بود. دولسه روزا، آرام آرام لباس های پاره پاره اش را درآورد و رفت توی چشمه. خورشید از میان جنگل ها سرزد و دولسه روزا هم آب چشمه را با شستن خون پدرش، سرخ و رنگین کرد و گیسوی بلندش از آن رنگ گرفت. وقتی که دولسه روزا پاکیزگی و آرامش خود را بازیافت و اشک چشمش خشکید، به خانه ی ویران پدری برگشت؛ دنبال لباسی می گشت. پیراهنی کتانی را از جارختی برداشت و پوشید، بعد بیرون رفت تا جسم بی جان پدرش را پیدا کند. قاتلان پدرش را از پا به اسبی بسته بودند و آن قدر به تاخت از شیب تپه بالا و پایین کشیده بودند که جز تکه گوشتی متلاشی شده و رقت انگیز چیزی از او نمانده بود. اما دختر، برانگیخته از عاطفه ی فرزندی، با وفاداری پدر را گرامی داشت. به جسدش کفن پوشاند و تا دمیدن سپیده برای محافظت از آن در کنارش نشست. بعد که همسایه های دولسه روزا در شهر سانتاترزا جرات کردند از تپه بالا بروند و به طرف ویلای خانواده ی ارلانو راه بیفتند، دولسه روزا را همچنان در کنار جسد پدر نشسته پیدا کردند. در خاکسپاری جسد کمکش کردند و آخرین شعله های آتش را خاموش کردند؛ بعد از او خواستند که برود و با مادر تعمیدیش در شهری دیگر که هیچ کس درباره ی آن چیزی نمی دانست، زندگی کند؛ و چون نپذیرفت، مردم شهر، دسته دسته، برای بازسازی خانه ی ارلانو گرد آمدند و شش سگ درنده را برای دفاع از خود به او دادند.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌های اوا لونا