فیدیبو نماینده قانونی نشر اطراف و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بمبئی رقص الوان است

کتاب بمبئی رقص الوان است
بمبئی به روایت مسافران قاجاری

نسخه الکترونیک کتاب بمبئی رقص الوان است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بمبئی رقص الوان است

در میان شهر در یک مسافرخانه پیاده شدیم، رفتیم اتاقی گرفتیم قدری راحت شدیم و ناهار صرف نمودیم. بعد از ظهر رفتیم ـ به اتفاق یک سیدی از اهل نجف که آقا سیدصاحب نام دارد و دو نفر هم رفیق و نوکر دارد و در میان کشتی با هم دوست شدیم و عازم مکه است ـ رفتیم به حمام که مختص به اهل شیعه است، لباس خودمان را عوض نمودیم، بیرون آمدیم. عصر رفتیم گردش، شب آمدیم منزل دیدیم صاحب منزل ما سفره می‌دهد ولی به هندوستانی‌های مسلمان نه به شخص خارج. معلوم شد که این شخصِ صاحبِ این مسافرخانه پدرش حاجی دیوجی نام، شخص شیعه بوده و این مسافرخانه را وقف نموده بر زوار شیعه و موقوفاتی دارد و از اول ماه رمضان سفره می‌دهد و آدم خوبی است. این پسر حاجی دیوجی ولی پیرمرد است و آیندگان و خورندگان سفرۀ او تمام شیعه هستند. بعد از رفتن مردم چند نفری آمدند نشستند و خودش هم نشست مقابلۀ قرآن نمودند و خودش قرآن خوبی می‌خواند. صبح از خواب برخاستیم، بعد از صرف چایی الی ظهر منزل ماندم، بعد از ظهر رفتیم بیرون قدری گردش نمودم. اولاً این شهر ـ از قرارِ تقریرِ یکی از اهل هندوستان ـ سه فرسخ طول این شهر است و یک فرسخ عرض این شهر است و از قرار تقریر یک نفر دیگر هم دوازده فرسنگ دور این شهر است. باری بسیار بزرگ است و اولْ بندر است در هندوستان ولی بزرگ‌تر از این شهر و آبادتر شهر دیگر هست مثل کلکته و غیره و همه طور ملت و مذهب در این شهر هست‌ــ از مسلمان شیعه و سنی و آب‌پرست و آفتاب‌پرست و آتش‌پرست و گاو و گوساله پرست و غیره و غیره و اغلب بل اکثر اهالی به واسطۀ بدی آب و هوا سیاه‎چهره و سبزچهره و کوچک و بدترکیب هستند ـ از زنانه و مردانه ـ و بدبو می‌باشند.

ادامه...
  • ناشر نشر اطراف
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بمبئی رقص الوان است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

درازا سفرا که ماییم و کوتاها سفرا که ماییم
چندانک می رویم نه منزل پدید است و نه پایان.
ابوالحسن خرقانی

پیچیدگی شهر آن است که هم قفس است و هم رهایی. شهر گاهی چنان تنگ می شود که راهی به جز فرار از او نیست و گاهی چنان پذیرا که جایی چون آغوش او نه. شهرها پوشیده اند از هزار تناقض: چرا دوست شان داریم؟ چرا دوست داشتن مان را نمی فهمند؟ چرا چنان نیست که درخور عشق مان باشند؟ این همه دل بستگی به شهرها از کجا می آید؟ چرا روزی محبت شان را می بینیم و روز دیگری کین و قهر شان را؟ چرا وقتی در شهر آرامیم و زمانی آشفته؟ چرا نه طاقت دوری شان را داریم و نه توان تحمل شان را؟ چرا هزار خاطره مان با شهرهاست و هزار آسیب از شهرها؟ گویا پاسخ این سوالات در دوری و فاصله است تا در فراقِ شهرْ خودمان را پیدا کنیم و شهر را از دور تماشا کنیم؛ تماشایی که بیش از تماشای شهر تماشای خودمان است.
شهرها خودِ فردی و خودِ جمعی ما هستند که گاهی دچار ملال اند و گاهی طربناک. ما بهانه های زیادی می تراشیم برای غم و شادی و انگشت اشاره دائم به سوی کسی یا چیزی می گیریم که عامل آن بهانه هاست اما به نظر می رسد منشا بی آرامی و آرامش، بیش از جهان بیرون در درون ماست. شهره ترین بهانه ها را در نظر بیاورید: چگونه است که تولد کودکی یا مرگ عزیزی بر همه کسانی که به یک اندازه در آن ماجرا شریک اند تاثیر یکسانی ندارد؟ چرا فرزندان پدر یا مادری متوفی و خواهر و برادران نوزادی تازه متولد به یک اندازه غمناک یا شادی خوار نیستند؟ خودهای مردمان، آن عنصر سازنده شان که از چیزهای مختلف سرچشمه می گیرد، با هم متفاوت اند و این خودها به عاملی ثابت واکنش های گوناگون نشان می دهند. شهرها نیز با جنگ و صلح که رایج ترین بهانه های حزن و سرورشان است تا بهانه های دیگری چون اغتشاش و اعتراض یا سال نو و جشن های ملی چنین وضعی دارند.
شهرها خودشان را در ما، در رفتارهای جمعی ما، در کردار اجتماعی ما و در حیات روزانه ما متبلور می کنند و ما خودمان را به شکل های گوناگون پیدا می کنیم. از ایام کهن تاکنون از راه های شایع خودشناسی دوری از محل سکونت بوده است و اهمیت سفر نیز در پیوندی است که میان مسافر و مبدا و مقصد سفر حاصل می شود. ما عزم سفر می کنیم و اولین ره توشه ای که به دوش می کشیم خودمانیم و به شهر و دیاری دیگر می رویم که خودمان را به آن عرضه کنیم و در معرضش قرار گیریم تا تراش بخورد این خودِ یک جانشسته. مسافر در بازگشت به شهرش خودِ دیگری سوغات می آورد و این از هرآنچه به سوغات برمی چیند مهم تر است.
بعد از هر سفر مسافر دو مرحله را طی می کند: ملال پس از سفر و نشاط پس از ملال. این نشاط پس از سفر، هم با مرور خاطرات و ورق زدن تصاویر سفر حاصل می شود و هم در آن خودی که جدید است و پیش از سفر نبوده است. پیشینیان ما با همه مخاطرات ـ حتی اگر به قول حضرت حافظ «بیم جان درو درج» بود ـ سفر می کردند و در سفر چیزی فراتر از سیاحت شهر می جستند که آن چیز فراتر، بیرون از سفر نبود اما چنان آشکارا هم نبود که چون تحفه ای بگیرندش و بازگردند. آنها هم خود فردی شان را در سفر می کاویدند و هم خودِ جمعی شان را در سفر می جستند و هرچه دورتر می رفتند دستاویزهای عجیب تری می یافتند. بخشی از جذابیت سفر به شهرهای دور، از جستن همین سوغات غریب خودشناسانه می آید و بیهوده نبود تحمل آن همه رنج سفر در روزگاری که سفر آسان نبود. سفرنامه ها کارنامه خودکاوی هاست و ما گرچه بی نیاز از سفر نیستیم، می توانیم نگاهی به کارنامه مکتوب نیاکان بیندازیم تا خودِ جمعی و فردی مان را محک بزنیم، مقایسه کنیم، بسنجیم و امروزی اش کنیم. آنچه از شهرهایی چون پاریس، استانبول، لندن، سن پترزبورگ و بمبئی در دست داریم خودنگاره فردی و جمعی پدران ماست و ما همچنان می توانیم خودِ جمعی و فردی مان را در آن بیابیم و توامان سرچشمه ای بدانیم شان از میراث سرمشق های اجدادی. مجموعه «تماشای شهر» ـ به امید آنکه چراغی باشد برای خودکاوی جمعی و فردی خوانندگان ـ کارنامه خودجوئی تنی چند از گذشتگان نه چندان دور و نه چندان نزدیک است.
در ارائه کارنامه خودشناسانه مسافران دوره قاجار کوشیده ام بیش از اهتمام به دغدغه های صلب و سخت مورخان و پژوهشگران، به روایتی برسم که خواندنش برای مخاطب شیرین و خیال انگیز باشد. در کتابی که در دست دارید عادت امروزی خواننده در رسم الخط و علائم ویرایشی مراعات شده و همچنین شرح برخی کلمات و جملات مشکل در پایان کتاب افزوده شده است که به هیچ عنوان مدعی ارائه تمام معانی کلمه نیست. در حالی که در سال های پایانی قرن سیزدهم شمسی بر سر ضبط نام ها و اعلام اجنبی به فارسی اختلاف نظر وجود دارد، پافشاری بر ضبط کهن اعلام عبث بود؛ بنابر ضرورت، همه اعلام براساس ضبط شایع امروزی تغییر یافته است. معتقدم بخشی از ساختار زبان که با صحیح و غلط می شناسیم از وضعیت عمومی جامعه ناشی می شود و همین دیدگاه باعث شد پا از این فراتر نگذارم و غلط ها و خطاهای نگارشی و فنی را به شکل و سیاق سابق حفظ کنم.
آنچه در دست دارید شکل نمی گرفت مگر با لطف و حمایت پژوهشگران نشر اطراف و سرکار خانم نفیسه مرشدزاده ــ بی پایان سپاس ایشان را.

علی اکبر شیروانی
زمستان ۱۳۹۶

۱. این رشوه بی انصاف

سیدمحمدحسین



ورود به بمبئی: اردیبهشت ۱۳۰۱ شمسی

آمدم در وسط کشتی ماشین و کارخانه را دیدم. در واقع عقل حیران است که چه ترتیب این ماشین را وصل بهم نموده و چه قدر آلت چرخ و غیره داردــ العظمه لله، این جنس آدمی زاد قابلِ چه قدر ترقیات می باشد. ولی امروز اهل کشتی فی الجمله منقلب اند یعنی از دیروز مغرب که از کوه کوچک برق دار که رد شدیم و واصل به دریای هند شدیم که خلیج فارس و عمان الی آن کوه تمام شد که متعلق به دولت ایران است و کم کم کشتی در حرکت می باشد ولی امروز عصر انقلاب بیشتر شدــ حتی بعضی از اهل کشتی منقلب اند به طوری که قی عارض شد و بنده هم منقلب شدم ولی قی ننمودم. باری شب را بعد از غذا خوابیدیم، صبح یوم چهارشنبه از خواب برخاستیم، بعد از صرف چایی رفتیم گردش نمودیم. امروز چیزی رویت نشد که باعث بر نوشتن بشود فقط بعضی از ماهی های ریزه دیده شد که از آب بیرون می آمدند مثل گنجشک از روی آب پرواز می نمودند، مقداری بعد دو مرتبه به میان آب فرو می رفتند. باری بعد از صرف ناهار و چایی و خواب بعد از ظهر و بعد از غذای شب خوابیدیم ولی امروز کشتی حرکت زیادی ندارد. صبح یوم پنج شنبه از خواب برخاستم بعد از صرف چایی قدری در میان کشتی گردش کردیم، بعد از صرف غذا و ناهار خوابیدیم. بعد از خواب رفتیم گردش و کشتی از بعد ظهر قدری در سرعت خودش سست شد و از قرار تحقیق که به بمبئی نزدیک شدیم و می خواهند که فردا اول صبح وارد بمبئی شویم، نصف شب وارد نشویم. باری شب را بعد از غذا خوابیدیم.
دو ساعت به آفتاب مانده از خواب برخاستیم، بعد از صرف چایی رسیدیم به نزدیک بمبئی و از دور بمبئی چراغ هایش پیدا شد که در کنار دریا نمایان شد ولی در سه نقطه از اطراف بمبئی چراغ برق می درخشید و موقوف می شد، مجدداً درخشندگی می نمودــ مثل نزدیک مسقط و اول دریای هند که از برای راه نمودن جهازات(۱) بود که راه را اشتباه نکنند و مطابق اسکله که لب دریا و لنگرگاه است بروند. باری جهازات زیادی از دو فرسنگ مانده به بمبئی لنگر انداخته بودند و کشتی ها همین قدر که هوا روشن شد لنگر انداخت. کشتی ما تقریباً نیم فرسنگ به اسکله مانده ولی منظره بسیار خوبی از میان کشتی داشتیم. اطراف ما تمام جهازات لنگر انداخته و چراغ های آنها روشن بود و چراغ های خود بمبئی ـ یعنی خیابان ها ـ تمام چراغ برق به ترتیب روشن بود. باری تقریباً سه ساعتی در آن نقطه ایستادیم که جهازاتی که قبل از ما آمده بودند به نوبه داخل شوند تا این که نوبت به ما برسد و در آن توقف ما دو ـ سه کشتی کوچکی آمد و وصل به کشتی ما نگه داشتند و چند نفر داخل کشتی ما شدند و یکی از آنها کسی بود که آمد تمام تذکره های مسافرین کشتی را دید و مهر چاپی نمود رفت.
غرض بعد از سه ساعت توقف کشتی ما راه افتاد رفت به جلوی اسکله لنگر انداخت و ما را پایین آوردند. توسط حمال، احمال و اثقال خودمان را بردیم به امر انگریزی ها به گمرک خانه، تمام مسافرین هم آمدند. یک نفر انگریزی آمد و گفت که بارها را تمام باز نمایید باید گمرک شود. باری به راهنمایی یک سیدی از اهل هندوستان که در کشتی ما بود چند روپیه به عنوان رشوه به او دادیم او اجازه رفتن به ما دادــ نه فقط ما این کار را نمودیم بلکه اغلب مسافرین همین طور نمودند. این رشوه بی انصاف معلوم است در تمام کره، جاری است و نفوذ او در همه ربع مسکون از سلاطین مقتدر دنیا بیشتر است. باری بیرون آمدیم، یک نفر که اصلاً ایرانی بود و در کشتی به اتفاق ما بود ولی حالیه ساکن هندوستان است او آمد، همراهی به ما نمود، دو درشکه از برای ما گرفت و به سورچی گفت آقایان را ببر به فلان نقطه. احمال و اثقال را حمل به درشکه ها نمودیم، سوار شدیم.
در میان شهر در یک مسافرخانه پیاده شدیم، رفتیم اتاقی گرفتیم قدری راحت شدیم و ناهار صرف نمودیم. بعد از ظهر رفتیم ـ به اتفاق یک سیدی از اهل نجف که آقا سیدصاحب نام دارد و دو نفر هم رفیق و نوکر دارد و در میان کشتی با هم دوست شدیم و عازم مکه است ـ رفتیم به حمام که مختص به اهل شیعه است، لباس خودمان را عوض نمودیم، بیرون آمدیم.
عصر رفتیم گردش، شب آمدیم منزل دیدیم صاحب منزل ما سفره می دهد ولی به هندوستانی های مسلمان نه به شخص خارج. معلوم شد که این شخصِ صاحبِ این مسافرخانه پدرش حاجی دیوجی نام، شخص شیعه بوده و این مسافرخانه را وقف نموده بر زوار شیعه و موقوفاتی دارد و از اول ماه رمضان سفره می دهد و آدم خوبی است. این پسر حاجی دیوجی ولی پیرمرد است و آیندگان و خورندگان سفره او تمام شیعه هستند. بعد از رفتن مردم چند نفری آمدند نشستند و خودش هم نشست مقابله قرآن نمودند و خودش قرآن خوبی می خواند.
صبح از خواب برخاستیم، بعد از صرف چایی الی ظهر منزل ماندم، بعد از ظهر رفتیم بیرون قدری گردش نمودم. اولاً این شهر ـ از قرارِ تقریرِ یکی از اهل هندوستان ـ سه فرسخ طول این شهر است و یک فرسخ عرض این شهر است و از قرار تقریر یک نفر دیگر هم دوازده فرسنگ دور این شهر است. باری بسیار بزرگ است و اولْ بندر است در هندوستان ولی بزرگ تر از این شهر و آبادتر شهر دیگر هست مثل کلکته و غیره و همه طور ملت و مذهب در این شهر هست ــ از مسلمان شیعه و سنی و آب پرست و آفتاب پرست و آتش پرست و گاو و گوساله پرست و غیره و غیره و اغلب بل اکثر اهالی به واسطه بدی آب و هوا سیاه‎چهره و سبزچهره و کوچک و بدترکیب هستند ـ از زنانه و مردانه ـ و بدبو می باشند. یک بوی عفونتی از اغلب اهالی که در وقتی که عرق می نمایند به مشام می رسد و خود شهر هم بدبو و متعفن است یا به واسطه کثرت کارخانجات و یا اصلاً طبیعی هوا می باشد و در این چند روز توقف ما در بمبئی سرم متصل دَوران دارد گویا به واسطه بوی متعفن این شهر است و شاید به واسطه علت بد دیگر هم باشد.
متمول در این شهر زیاد است ولی تمام مایه تجارت است و یا از کمپانی امتیازات و غیره و مستغلات ولی ملک زراعت و ملک خود شهر که زمین باشد راجع به دولت است و در شهر هر کس هر مقدار زمین لازم داشته باشد از دولت باید اجاره نماید بعد بناء نماید به طور دلخواه و همه ساله مال الاجاره زمین را به دولت بپردازد و در این شهر خانه به مثل ایران دارای محوطه و باغچه و اتاق نیست بلکه منزل خانه و خانه های این شهر همان دکاکین و مغازه هایی است که در خیابان ها و در کوچه ها بنا نموده اندــ فوق آنها را از سه مرتبه الی پنج مرتبه اغلب بناها و الی هفت مرتبه بعض بناها ساخته و منزل و خانه هاشان می باشد که در تحت، مغازه و فوقانی تمام منزل سکنا است و بعض از هندوها منزل ندارند و شب ها در میان کوچه ها و کنار خیابان ها زندگی می نمایند و آنهایی هم که منزل دارند از ادنا مراتبِ ناس به واسطه گرمی، شب را در کنار خیابان ها و کوچه ها می خوابند ولی خیلی وحشیانه زن و مرد نزد یکدیگر وصل هم می خوابندــ نمی دانم علت چه چیز است که دولت انگلیس در صدد تربیت این جماعت برنمی آید و تاسیس مدارس بزرگ نمی کنند، گویا می ترسد که متمدن شوند استقلال بخواهند و آن منفعت کثیری که از این جماعت می نماید سکته وارد بیاید و در این شهر فقط دو مدرسه می باشد آن هم متعلق به ایرانیان است که به لسان اهل هند مغول می گویند به عجم ها و شاید مدارس هم داشته باشند ولی بنده ندیدم و نفهمیدم ــ اگر باشد مدرسه ای نیست که ترتیب تمدن را تعلیم نمایند.

نظرات کاربران درباره کتاب بمبئی رقص الوان است