فیدیبو نماینده قانونی انتشارات او و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نیایش

نسخه الکترونیک کتاب نیایش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نیایش

نیایش، نیاز بشر برای خدا، الهام و اثبات روح را تأمین می‌کند. در نیایش، با ذات هر آن چه وجود دارد ارتباط برقرار می‌کنیم، از جمله ذات خودمان.
تصویر زوزه‌ی گرگ به طرف ماه، می‌تواند طریق نیایش ما باشد. ما پیامی داریم که آن را با زندگی و خدا در میان بگذاریم... با اقتدار! پیامی برآمده از قلب.
«با الوهیت خود، با خدا حرف می‌زنیم!»
قدرت نیایش ما را به سوی عشق، حقیقت و آزادی شخصی هدایت می‌کند. در این کتاب قصد ما این است که قدرت نیایش، عشق و شادی قلب خود را بیدار نماییم، و یگانگی با خالق را تجربه کنیم. باشد که هر کدام، عشق، حقیقت و آزادی را شیوه خود بیابیم!

ادامه...
  • ناشر انتشارات او
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نیایش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



حقیقت

هر انسان یک هنرمند است و بزرگترین هنر او، زندگی.
انسان ها زندگی می کنند و سعی می کنند آن را توسط کلمات، موسیقی و دیگر جلوه های هنر، معنا بخشند. ما ابتدا زندگی را درک می کنیم و بعد داستانی خلق می نماییم تا واکنش احساسی و درک خود را با آن توجیه و تشریح کنیم. تمامی انسان ها قصه گو هستند و همین امر است که از ما هنرمند می سازد.
هر آن چه که درباره ی خود باور داریم، داستانی است که خود بر پایه ی واقعیت خلق کرده ایم، اما این تنها دیدگاه خود ماست. دیدگاه های ما بر پایه ی تجربیات، دانسته ها و باورهایمان استوار است و آن چه می دانیم و باور داریم یک برنامه است و این چیزی جز کلمات، عقاید، و نظریاتی که از دیگران و تجارب زندگی خویشتن فرا گرفته ایم، نمی باشد.
انسان ها حقیقت را دریافت می کنند ولی طریقه شرح و بررسی این دریافت، حقیقت نیست؛ یک داستان است.
من این داستان را «یک رویا» می نامم. ذهن انسان، درک، تخیل و احساس را مخلوط می کند تا یک رویای کلی خلق کند. اما این قصه به همین جا ختم نمی شود، چون ذهن همه انسان ها با هم ادغام می گردد و ذهن کره ی زمین را خلق می کند؛ «رویای سیاره».
رویای سیاره، رویای جمعی همه ی انسان هاست. ما می توانیم آن را «جامعه» یا یک «ملت» بنامیم. ولی نتیجه آفرینش ذهن، چه فردی و چه جمعی، یک رویاست. رویا می تواند یک رویای دلپذیر باشد و ما آن را «بهشت» بنامیم. یا می تواند کابوسی باشد که آن را «جهنم» بنامیم. ولی بهشت و جهنم فقط در مقطع ذهن موجودیت می یابد.
در جامعه ی بشری، رویای سیاره، تحت تسلط دروغ است و نتیجه آن ترس می باشد. رویایی است که در آن انسان ها یکدیگر را قضاوت می کنند، گناهکار می دانند، و مجازات می نمایند.
بشر از قدرت کلمات برای بدگویی و رنجاندن استفاده می کند. سوءاستفاده از کلمات یا واژه ها، زهر احساسی به وجود می آورد و همه ی این سموم در دل این رویاست. این سموم به گرد جهان کشیده می شود و این همه چیزی است که بیشتر انسان ها آن را می خورند؛ زهر احساسی! رویای سیاره، تازه متولدین را آماده می سازد تا آن چه را که او می خواهد باور کنند. در این رویا، عدالت وجود ندارد. فقط بی عدالتی است. هیچ چیز کامل نیست. همه چیز عدم تکامل است. به همین دلیل است که بشر، جاودانه در جستجوی عدالت، شادی و عشق است.
هزاران سال مردم بر این باور بوده اند که همواره در جهان هستی، جنگ بین خوبی و بدی وجود دارد، اما، این حقیقت ندارد. درگیری واقعی بین انسان هاست نه در مابقی طبیعت. باور و اعتقاد به حقیقت، به خوبی می انجامد و باور و دفاع از غیرحقیقت به بدی منجر می گردد. بدی فقط نتیجه ی اعتقاد به دروغ است.
تمامی رنج بشر، نتیجه ی باور به دروغ هاست. آگاه شدن به این مطلب، اولین گامی است که بایستی برداریم. چرا؟ زیرا این آگاهی ما را به سوی حقیقت خواهد برد و حقیقت ما را به خدا، عشق و سرور رهنمون خواهد کرد! حقیقت ما را از تمامی دروغ هایی که به آن باور داریم، رهایی می بخشد. ولی برای شناخت حقیقت، بایستی آن را تجربه کنیم. ما نمی توانیم حقیقت را در قالب کلمات بگنجانیم. به محض این که درباره ی حقیقت، شروع به صحبت می کنیم و آن را در قالب واژه ها در می آوریم، دیگر حقیقت نیست.
ما می توانیم حقیقت را تجربه کنیم، می توانیم حقیقت را حس کنیم، ولی زمانی که قصه می سازیم، آن قصه، فقط برای خود ما حقیقت دارد و برای دیگران حقیقت به حساب نمی آید. هر کس در رویای خویشتن زندگی می کند و هر کس خالق داستان خویش است.
برای آگاه بودن بایستی زندگی را آن چنان که هست، دید، نه آن چنان که می خواهیم باشد. برای دست یازیدن به این آگاهی بایستی آن چه را که حقیقت است دید، نه آن چنان که، دروغ هایی را که باور داریم توجیه کنیم. اگر آگاهی را تمرین کنیم، زمانی می رسد که ما بر آگاهی تسلط می یابیم. زمانی که ما به عنوان یک عادت بر آگاهی تسلط یابیم، همیشه زندگی را همان گونه که هست می بینیم، نه آن طور که می خواهیم ببینیم. آن گاه سعی نمی کنیم همه چیز را در قالب واژه ها بگذاریم و چیزی را که دریافت خود ماست توضیح دهیم.
در عوض، از واژه ها برای برقراری ارتباط با افراد دیگر استفاده می کنیم، با آگاهی به این که آن چه را می گوییم فقط دیدگاه خود ماست.
خدا اینجاست. خدا در درون تو زندگی می کند، به عنوان عشق، به عنوان زندگی. ولی، لازم است که این حقیقت را ببینی وگرنه هیچ چیز وجود ندارد. تو اینجایی که شاد باشی و خود را به گونه ای که هستی بیان کنی.
تو برای درک زیبایی آفرینش خلق شده ای و این که زندگی خود را با عشق سپری کنی. اگر نتوانی عشق را درون خود بیابی، حتی اگر کل دنیا تو را عاشقانه دوست داشته باشند، این امر هیچ احساسی در تو برنمی انگیزد.
به جای چشم داشتن به دیگر انسان ها برای عشق ورزیدن، ما نیازمندیم به خود عشق بورزیم. زیرا این عشق دیگران نیست که ما را خوشحال می سازد. آن چه ما را خوشحال می سازد عشقی است که به دیگری احساس می کنیم. عشقی است که به خدا و کل آفرینش احساس می کنیم. زمانی که عشق طرف مقابلمان را حس می کنیم، احساس خوبی است. اما زمانی که می توانیم عشق خود را احساس کنیم، بهترین اتفاقی است که رخ می دهد. پس آن گاه در بهشتیم؛ در اوج لذت!
بدن تو، معبد زنده ای است که خدا در آن زندگی می کند. زنده بودن تو دلیل حضور خدا در توست.
در ذهن تو سموم احساسی وجود دارند، ولی تو می توانی ذهنت را پاک کنی و خود را برای یگانگی با عشق الهی آماده سازی. یکی شدن یعنی سهیم شدن در عشق؛ پیوند با عشق.
زمانی که نیایش می کنی، یعنی با عشق خدا در درون خود یکی می شوی و اجازه می دهی این عشق بیرون بیاید. وقتی که عبادت می کنی و هیچ احساسی نداری، چرا وقتت را هدر می دهی؟!
تو نیاز داری به درون خود بنگری و عشقت را بیدار نمایی. قلبت را باز کنی و بدون قید و شرط عشق بورزی. نه برای گرفتن پاسخ و نه برای کنترل، که این عشق، کاذب است. وقتی بدون شرط دوست داری، بر رویای ترس غلبه می کنی و با روح الهی، همسو می شوی و عشق خدا از درون تو تراوش می نماید. این عشق زندگی است و به مانند خورشید، همواره می درخشد.
بزرگترین آرزوی من برای انسانیت این است که به درجه ای از آگاهی برسد که از رویای ترس بیرون بیاید و خلاقیتش را چنان به کار گیرد تا بهشت را به زمین بیاورد.
کل آفرینش یک شاهکار هنری است و تنها با درک زیبایی هنر خداوند، قلب های ما می تواند سرشار از شادی و رضایت گردد.
تو همان گونه که هستی زیبایی. وقتی زیبایی خود را درک کنی، واکنش احساسی تو، واکنش عشق است و می توانی شادی بی حدی را تجربه کنی. با درک زیبایی خویش، خود را در آسمان، ابرها، آب، گل ها و اقیانوس ها می بینی. ولی بالاتر از همه خود را در انسان های دیگر، در کسی که دوستش داری، در پدر و مادرت، در فرزندانت و در همه، حس می کنی.
لحظه ای چشم هایت را ببند و قلبت را بگشا.
تمامی عشقی را که از قلبت بیرون می آید حس کن.
«بیاییم نیایش ویژه ای بکنیم تا یگانگی با خالق خویش را تجربه نماییم»...
***

نیایش برای حقیقت

امروز، پروردگارم، از تو می خواهم چشم ها و قلب مرا بگشایی تا بتوانم حقیقت زندگی ام را کشف نمایم.
مرا یاری دِه تا در برابر وسوسه ی باور دروغینی که ابراز زندگی و عشق مرا سرکوب می کند مقاومت نمایم.
مرا نیرو دِه تا در برابر وسوسه ی پذیرش دروغ هایی که سموم احساسی در قلبم ایجاد می کند، مقاومت کنم.
خالق من، امروز، بگذار آن چه را که هست ببینم نه آن چه را که می خواهم ببینم. بگذار آن چه را که هست بشنوم نه آن چه را که می خواهم بشنوم.
یاری ام کن، تا آگاهی ام را به دست آورم تا بتوانم تو را در هر آن چه با چشم ها و گوش ها، و تمامی حواسم درک می کنم، ببینم.
بگذار، تو را با چشمان عشق دریافت کنم تا هر کجا می روم و در هر چه که آفریده ای، تو را ببینم.
یاری ام دِه، تا در هر سلول بدنم و در هر احساس ذهنی ام، در هر شخصی که ملاقات می نمایم، تو را مشاهده کنم.
بگذار تو را در باران ببینم...
در آب، در آتش، در پروانه ها، در گل ها...
تو در همه جا هستی...
و من با تو یگانه ام...
بگذار از این حقیقت آگاه باشم.
بگذار امروز آن چه را انجام می دهم و می گویم، بیان و تجلی زیبایی تو در قلبم باشد. بگذار به زیبایی و کمال آن چه که آفریده ای آگاه باشم، تا بتوانم در عشق جاوید با تو زندگی کنم.
خداوندا، تو را سپاس می گزارم، برای اعطای قدرت خلق رویای بهشت، آنجایی که همه چیز ممکن است.
***
در آغاز امروز، از قدرت عشق خود برای خلق یک شاهکار هنری، یعنی زندگی خویش، استفاده می کنم.

بخشایش

قبل از این که حرف زدن را بیاموزی، بدون هیچ تلاش، عشق می ورزیدی و بدون تلاش می بخشیدی.
عشق ورزی جزئی از خمیره ی تو بود و بخشایش نیز. اما از آنان که عشق نورزیدند و بخششی نداشتند، عدم عشق ورزیدن و بخشش را آموختی.
امروز اگر واقعاً بخواهی، می توانی به عشق برگردی.
***
تصور کن در حضور مادرت هستی؛ حتی اگر او زنده نباشد، در ذهن تو حضور دارد. تصور کن روبرویت نشسته و تو یگانگی عشق را با او تجربه می کنی. تجسم کن به زیباترین شکل ممکن مادرت را در آغوش کشیده ای و روی زیبای او را می بوسی. تو می توانی واکنش احساسی او را احساس کنی و آن حس، عشقی است که از طرف او به سوی تو می آید.
در این لحظه تو می توانی مادرت را برای هر نارضایتی که از او داشته ای ببخشی. نیازی نیست به یادآوری او چه کرده یا نکرده. لزومی ندارد نارضایتی خود را توجیه کنی. بخشش، خود، رویکرد عشق است؛ عملِ یکی شدن است و دوباره با هم پیوند خوردن.
حالا تصور کن از مادرت می خواهی، تو را ببخشد. تصور کن صدای مادرت به تو می گوید چقدر تو را دوست دارد و تو را برای هر چه که اتفاق افتاده می بخشد. می شنوی؟ دستان مادرت را روی صورت خود احساس کن. حس کن که مستقیماً به تو نگاه می کند، همراه با عشقی عمیق و قدردانی. او عشق تو را حس می کند.
به او بگو چه اندازه دوستش داری، به او احترام می گذاری و به او می بالی. بگذار بداند که حق دارد آن طور که می خواهد باشد و تو هرگز دوباره او را قضاوت نخواهی کرد.
بشنو که به تو می گوید: «هر کاری می خواهی با زندگی ات بکن»، «خوشحال باش و از زندگی ات لذت ببر، زیرا تو عالی هستی».
تصور کن به تو می گوید که به تو می بالد، دوستت دارد و تو را همان گونه که هستی می پذیرد. شاید امروز بتواند لحظه ی پاک شدن تو باشد، لحظه ی بخشش و گذشت، و از طریق این شفا، عشق اتفاق بیفتد.
امروز، اگر پدر یا مادر هستی، حضور هر کدام از فرزندانت را نزد خود تصور کن و تمامی عشقی را که به آن ها داری حس کن، آن ها را ببخش و احساس کن آن ها نیز تو را بخشیده اند. امروز می توانی یگانگی عشق را با آن ها تجربه کنی؛ لحظه ی ارتباط و لحظه ی گذشت. اگر پدر یا مادر نیستی، یگانگی عشق را با کسی که به تو نزدیک است، تصور کن. کسی که احتیاج داری او را ببخشی. اتفاقات گذشته دیگر اهمیتی ندارند. آن چه مهم است لذت بردن از حضور کسانی است که بیش از همه دوستشان داری.
زندگی سرشار از اتفاقات است. بسیاری سوءتفاهم ها، درگیری ها و...
آزردگی های تو، به دلیل باور تو به چیزی غیرحقیقی است- چیزی شبیه به حقیقت، نه خود حقیقت!
و حالا لحظه ای است که از همه ی این دروغ ها رها شویم و نارضایتی ها را دور بریزیم. چرا از افرادی که بیش از همه دوستشان داریم لذت نبریم؟ چرا دیدگاه خود را تغییر ندهیم و درک نکنیم که فرصت کمی داریم تا احساس قلبی واقعی خود نسبت به آنان را نشان دهیم؟! چرا غرور خود را کنار نگذاریم و تقاضای بخشش نکنیم؟
مهم نیست اگر بر این باور باشیم که بایستی برای برخی بی عدالتی ها آن ها را سرزنش کنیم. مهم آن است که از چیزهای کوچک بگذریم و دوباره با هم باشیم.
همین حالا قلب خود را بگشا و عشقت را نثار پدر و مادرت کن. آن ها تو را بی قید و شرط دوست دارند، حتی، اگر این محبت را نشان نمی دهند. نشان نمی دهند زیرا به آن آگاه نیستند. آن ها به تو بزرگترین هدیه را اهدا کرده اند: «زندگی»را.
پیام خداوند، زندگی است و این پیام از طریق آنان به تو رسیده است. تو هم این پیام را به فرزندانت رسانده ای. به آن ها زندگی بخشیده ای. این عشق می بایست بدون قید و شرط باشد، و چنین خواهد شد اگر به دروغ های خود باور نداشته باشیم.
چرا فرزندانمان را از خود می رانیم؟ چون آن چه که ما می خواهیم نیستند؟
آن ها حق دارند آن گونه که مایلند زندگی کنند. چرا نزد آن ها نرویم و به آن ها نگوییم که:
«مرا ببخش، قصد من راندن تو نبود، قصد من کنترل زندگی تو نبود».
وقتی با فرزندان خود مهربان باشیم، آن ها برای با ما بودن، بی قرار خواهند شد. وقتی نامهربان هستیم آن ها را می رانیم. چرا آن ها را به سوی خود باز نمی گردانیم؟ آیا مشکل است که آغوشمان را باز کنیم، آن ها را به سمت خود دعوت کرده و بگوییم دوستشان داریم؟
قلبتان را به روی آنان بگشایید و برای آن چه که هستند دوستشان بدارید. مهم نیست آنان چه کرده اند، آن ها فرزندان ما هستند، و هر چه کرده اند به این دلیل بوده که آن ها نیز دروغ ها را باور کرده اند. امروز روابط شما با والدین و فرزندانتان می تواند کاملاً متحول گردد.
بیاییم زندگی مان را با نزاع با آنان که دوستشان داریم هدر ندهیم، درحالی که ایجاد رابطه ای فوق العاده با آن ها، این قدر آسان است. چرا همیشه خود را بر حق و دیگران را نا به حق بپنداریم؟
نظر ما، فقط دیدگاه خود ماست و فقط برای خود ما حقیقت است و الزاماً نباید برای دیگران حقیقت باشد. «بهتر است خوشحال باشیم، تا حق داشته باشیم».
برای ابراز همه ی عشقی که در قلبمان است وقت کمی داریم. زندگی بسیار کوتاه است و عشق بسیار مهم.
ما نمی دانیم چه زمانی خواهیم مرد. زمان مرگ والدین، فرزندان، خواهران و برادرانمان، همسرمان را نمی دانیم. هیچ چیز ارزش آن را ندارد که ما را از کسانی که دوست داریم جدا سازد. اگر می دانستیم که فردا می میریم، آیا زندگی مان را صرف مقابله با کسانی که دوستشان داریم می کردیم؟ اگر فقط ۲۴ ساعت دیگر زنده بودیم، انتهای داستان زندگی مان را چگونه می نوشتیم؟
فرشته ی مرگ می تواند بزرگترین آموزگار ما باشد، زیرا مرگ به ما می آموزد چگونه زندگی کنیم.
هر روز، برای تو، یک روز است تا از زندگی ات لذت ببری. همچنین امروز، روزی است که به کسانی که بیشتر دوستشان داری شادی ببخشی و بگذاری آن ها بدانند دوستشان داری.
اگر ما به فرزندانمان احترام بگذاریم، آن ها هم می آموزند که چگونه با دیگران به احترام رفتار کنند. یکی از بزرگ ترین هدایای زندگی این است که ببینیم فرزندانمان خوشحال هستند، می توانند زندگی زیبایی خلق کرده و ابراز وجود نمایند. دیدن فرزندانمان که فرزندانشان را خوش حال می کنند نیز خود هدیه است. اما بهترین راه آموختن به آنان رفتار خود ماست. چرا امروز رابطه مان را با کسانی که دوستشان داریم تغییر ندهیم؟
این انتخابی است در دستان ما، و نتیجه ی آن نیز انتخابی که کیفیت زندگی ما را متحول می سازد.
تمامی عشق خود را نثار فرزندانتان کنید، در هر کجا که هستند، و آن ها را به سوی خود بازگردانید. عشق خود را به سوی برادران و خواهرانتان، به سوی همه ی افراد خانواده بفرستید. بخشش را انتخاب کنید. با هر کسی که لازم است ارتباط برقرار کنید. حتی اگر صدای ما را نشنوند، هر کجا باشند، آن را حس خواهند کرد.
بخشش قدرتمند است. از طریق بخشش معجزه رخ می دهد.
چرا خودمان را بدون قید و شرط دوست نداشته باشیم؟ چرا زندگی مان را صرف نبرد با خود، از طریق قضاوت، سرزنش و احساس گناه و طردشدگی هایمان کنیم؟
چرا زندگی با ارزش خود را در تلاش و تظاهر به بودن آن چه که نیستیم سپری می نماییم؟ تصویر آرمانی ای که آموخته ایم در جستجوی آن باشیم، یکی از بزرگ ترین دروغ هاست.
امروز، در این لحظه، تمامی عشق قلب خود را به سوی خویشتن بفرست. عشق در طبیعت توست. در برابر آن چه که هستی مقاومت نکن.
تو می توانی زندگی ات را تنها با ابراز آن چه که هستی، با دنبال کردن عشقی که در قلب داری، و در هر عملی که انجام می دهی، بهبود بخشی. بخشش راهی است بزرگ برای تقدیم عشق به خویشتن.
تصور کن زندگی چه زیبا و چه آسان بود اگر تو می توانستی با خود مهربان باشی. امروز روز باشکوهی برای آغاز رابطه ای نوین با خویشتن است.
***

نیایش برای بخشایش

خالق من، امروز جسارت و اراده ای به من عطا کن تا کسانی را که بیش از همه دوست دارم، ببخشم!
کمکم کن تا هر بی عدالتی را که در ذهنم احساس می کنم ببخشم و دیگران را بدون قید و شرط دوست بدارم. من می دانم التیام دردهای قلبم، تنها از طریق گذشت و بخشش امکان پذیر است.
پروردگارا، امروز، اراده ی مرا قوی کن تا هر کس را که باعث رنجشم شده است ببخشم، حتی اگر جرم او را نابخشودنی بدانم. من می دانم که گذشت، عمل عشق به خویشتن است. یاری ام کن خود را آن قدر دوست بدارم که از همه ی اشتباهاتم بگذرم. بگذار انتخابم بخشش باشد، چون نمی خواهم هر گاه خطاهایم را به یاد می آورم، رنج ببرم.
خدای من، امروز، یاری ام کن تا تمام خطاهای قلبم را با پذیرش بخشش آن هایی که در زندگی مرا رنجانده اند، جبران نمایم.
یاری ام کن تا صمیمانه اشتباهاتی را که از روی نادانی انجام داده ام بشناسم و خرد و اراده ای به من عطا کن تا از انجام دوباره ی آن ها خودداری کنم. من می دانم که عشق و بخشش، هر رابطه ای را التیام می بخشد.
خالق من، از این که به من ظرفیتی عطا کردی تا عشق بورزم، و بگذرم، سپاسگزاری می کنم.
امروز، قلبم را به سوی عشق و گذشت می گشایم، تا بتوانم عشق خود را بدون هراس تقسیم کنم.
امروز از پیوند دوباره ی خود با آنانی که بسیار دوستشان دارم لذت خواهم برد.

درباره ی نویسنده

میگوئل رویز Miguel Ruiz در خانواده ای درمان گر، در روستایی در مکزیک به دنیا آمد.
او که کوچک ترین فرزند در بین سیزده برادر و خواهر بود، برای پیشبرد میراث صد ها ساله ی خانوادگی در شفاگری و تدریس انتخاب شد ولی زندگی مدرن راه او را عوض کرد. و میگوئل دانشکده ی پزشکی را به قصد رشته ی جراحی، انتخاب کرد.
اوایل دهه ی هفتاد میلادی، اوخر شب، یک تجربه، یک مرگ تقریبی، زندگی او را دگرگون ساخت. او که هنگام رانندگی به خواب رفته بود، ناگهان بیدار شد. درهمان لحظه اتومبیل او به دیواری از بتون برخورد کرد.
میگوئل به یاد دارد که هنگام بیرون کشیدن دو دست خود از اتومبیل در بدن خود نبوده است. او که از این تجربه حیرت کرده بود به تحقیق درباره ی ذات پرداخت و بر آن شد تا خود را وقف آموختن خرد پیشینیان باستان کند و تا امروز، او این آموزه ها را در سخنرانی ها، کارگاه ها و سفرهایش به مکان های مقدّس دور دنیا، با دیگران تقسیم می نماید.

مقدمه ی نویسنده

همه ی ما، حد اقل یک بار، یگانگی با خالق را تجربه کرده ایم. لحظات الهام برانگیزی هستند لحظاتی که عظمت آفرینش و زیبایی و کمال هر چیز را حس می کنیم. واکنش احساسی ما می تواند فراگیر باشد؛ آرامش درونی شگرف، همراه با شادی بسیار زیاد، که آن را سعادت می نامیم، یا حالتی از لطف و قدردانی. ما حضور خدا را احساس می کنیم.
در دیگر زمان، فشارهای فرا گیر زندگی را حس می کنیم. چیزی در زندگی به هم می ریزد و ما نمی دانیم چه عملی انجام دهیم. در برابر شکوه زندگی، احساس کوچکی می کنیم و می خواهیم از مشکلات خویش رهایی یابیم. احتمالاً واکنش احساسی ما، ناتوانی همراه با اندوه، ترس یا خشم خواهد بود و دعا می کنیم: «خدایا کمکم کن». احساس می کنیم که کسی صدایمان را می شنود، حضور خدا را حس می کنیم و التیام می یابیم.
نیایش، یگانگی انسان با الوهیت است. نیایش، چه از روی عشق، قدردانی و الهام باشد و چه از ترس، ناامیدی و ناچاری، گفتگوی قلب است با روح الهی. هنگام نیایش، تمامی صداهای درون مغزمان را که از ناممکن بودن چیزی می گویند، خاموش می کنیم و راهی مستقیم به سوی ایمان خود باز می کنیم.
هنگام نیایش، از صدای انسان استفاده می کنیم ولی با صدای قلب و روحمان همسو می گردیم و همین به نیایش ما قدرت می بخشد. نیایش اظهار قدرت است، چون پیمانی است بین انسان و الوهیت. و ما ایمان خود را بر سر آن پیمان می گذاریم. از طریق ایمان جرات عمل می یابیم و از طریق عمل یک قدم به تجلی آرزوهایمان نزدیک می گردیم.
« وقتی با تمامی ایمان نیایش کنی، اشتیاق خود را چند برابر می کنی.»
نیایش، نیاز بشر برای خدا، الهام و اثبات روح را تامین می کند. در نیایش، با ذات هر آن چه وجود دارد ارتباط برقرار می کنیم، از جمله ذات خودمان.
تصویر زوزه ی گرگ به طرف ماه، می تواند طریق نیایش ما باشد. ما پیامی داریم که آن را با زندگی و خدا در میان بگذاریم... با اقتدار! پیامی برآمده از قلب.
«با الوهیت خود، با خدا حرف می زنیم!»
قدرت نیایش ما را به سوی عشق، حقیقت و آزادی شخصی هدایت می کند. در این کتاب قصد ما این است که قدرت نیایش، عشق و شادی قلب خود را بیدار نماییم، و یگانگی با خالق را تجربه کنیم. باشد که هر کدام، عشق، حقیقت و آزادی را شیوه خود بیابیم!

روح این کلام
تقدیم به مادرم که در واپسین روزهایش ترجمه را برایم آسان می کرد و مرا به وادی نیایش می برد.
و پسرم امیر که این کتاب هدیه اش به من بود و ترجمه ی آن خواسته اش.
و اما سپاس و تقدیر بسیار از لطف و زحمت بابک حقایق، محمود امیر حسینی، الهه گلپری، فرشاد رمضانی و ترانه وفایی.

مترجم

نظرات کاربران درباره کتاب نیایش