فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زهره

کتاب زهره

نسخه الکترونیک کتاب زهره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زهره

در روحم طوفانی برپا شده بود و در خود هیجانی آمیخته با شادی احساس می‌کردم. این جمله و آن نام که برای نخستین مرتبه به گوشم می‌خوردند تا تاروپود روحم رخنه کرده، با خود مشغولم داشته بودند. نه آن جرأت را داشتم که این گفته را هم‌چون سایر حرف‌ها دروغ و تزویر بپندارم و نه آن فداکاری را داشتم که کاملاً با حقیقتش یکی بدانم. گیج و آسیمه‌سر گشتم. اما از آن هم غافل نتوانستم بود. زهره! این اسم به گوشم آشنا می‌آمد، اما او را نمی‌شناختم. هر چه اندیشه کردم چیزی دستگیرم نشد و طرفی نبستم. کبوتر خیال به بام حیرت نشست.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زهره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نظریه ی فیلسوف بینادل حسین کاظم زاده ایرانشهر:

...
در چند روز گذشته، کتاب زهره را با کمال ذوق مطالعه نموده و مشاهده کردم که چگونه با افکار بلند و روشن بین و با عبارات ذوق انگیز و شیرین مهم ترین مساله ی اجتماعی و اخلاقی را تشریح کرده و پرده ی جهالت و غفلت را از رخسار شاهد پاکدامنی و عفت ـ که ریشه ی همه ی فضائل اخلاقی و خصال ملکوتی است ـ با کمال ادب برداشته اید.
این کتاب در جهان امروزی که فساد اخلاقی دارد تاروپود رشته ی اجتماعی و حیات معنوی و روحی ملت ها را از هم می پاشد مانند گل سرخی است در میدان شوره زار و یا ستاره ی درخشانی است در یک شب تاریک خوفناک. محیط اجتماعی ایران باستان، به ویژه زندگانی پرشور و شر و پرآشوب و خطر جوانان کنونی، بی اندازه محتاج چنین رهبر درخشان و مهربان می باشد.
در طرز اسلوب و شیوه ی شوق انگیز کتاب، اظهار رای از سوی من ترک ادب می باشد ولی به نظرم رسید که اگر در چاپ دوم کتاب، برای هر یک از فصول نه گانه، عنوان کوچکی بیفزایید نظر دقت و دل خواننده را مجذوب تر می سازد. مثلاً:
وقتی که آموزگار بودم ـ نخستین نامه ی زهره ـ افسانه ی هاروت و ماروت و زهره ـ من هوس دیدار زهره را نکردم ـ نخستین ملاقات با زهره ـ در دیار غربت ـ اعتراف نامه ی زهره به سرگذشت دلخراش خود ـ ملاقات دوم ـ مقصود این ماجرای...

دگرس هایم. ۱۹ ماه ژوئن ۱۹۵۷
ح.ک. ایرانشهر

نظریه استاد محیی الدین معارفی

وقتی یک ماجرای شنیدنی، از یک سرچشمه ی عالی و بدیع مایه می گیرد؛ هنگامی که داستانی بر محور یکی از بزرگ ترین سجایای اخلاقی و عرفانی، چون خویشتن داری و غلبه بر هوس ها دور می زند، بی شک شنیدنی تر و شیرین می شود.
در سال های اخیر، این نخستین داستانی است که با این شیوه ی ممتاز منتشر می شود و مطالعه ی آن خواننده را به اعجاب و شگفتی وامی دارد. و تازگی داستان، از آن نظر است که گفت وگوها و ماجراها و مباحث آن، به عکس معمول همه ی رمان ها و داستان ها و خلاف انتظار شما، به چیزی خاتمه می یابد که شما پیش بینی نمی کنید و چه بسا ممکن ا ست که باور هم نداشته باشید.
جنبه های شهوانی و محرّک، که مایه ی اصلی داستان های پرتیراژ و پرخواننده را تشکیل می دهند در این داستان نیست و معذالک شما هنگام مطالعه ی یک قسمت از کتاب، خود را تشنه ی مطالعه ی قسمت بعدی می یابید. و این خاصیتی است که علاوه از سلاست و سادگی سخن، در درون مضامین آن نهفته شده و نماینده ی یک قلب پاک و تجلی یک روح بزرگوار و بلندهمت است.
در اجتماعی که محرومیت های گوناگون، بهانه ی انحراف جوانان قرار گرفته است، استقامت و راستی و عفاف، در حکم اعجاز و شاهکار است. و ارزش این داستان، از همین نظر است که قهرمان آن در برابر یکی از دشوارترین مسائل زندگی و دقیق ترین مشکلات جهان بشری، خیلی آسوده و دلیر، ایستادگی و آن را حل کرده؛ و با وجود مهیا بودن اسباب انحراف، پای ثباتش نلغزیده، از صراط مستقیم انسانیت بیرون نیفتاده است. و تا آنجا که من می دانم، یقین دارم که مطالب کتاب، از حقیقت و واقعیت مایه دارد. و بعید نیست شما تصور کنید که همه ی این حرف ها یاوه سرایی و گزافه گویی است و آن چه در این داستان آمده خلاف طبیعت بشری است و چه بسا که به قول نویسنده او را دیوانه بخوانید! ولی...
ولی آیا داستان دیوانگان شیواتر و شیرین تر نیست؟!

اسفندماه ۱۳۳۵
محیی الدین معارفی

دیباچه چاپ دوم

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم

در اسفندماه ۱۳۳۵ کتاب زهره، به همت دوستان وفادار به چاپ رسید و با پشتکار و مددکاری هم آن ها انتشار یافت.
از طرف بسیاری از استادان و دوستان، تشویقات و مهربانی های فراوان و زیاد از انتظار دیدم که خود بزرگ ترین پاداش و دلگرمی بود. اما در این میان، آن چه نویسنده ی ناچیز این کتاب، از دو فیلسوف بینادل و روشن ضمیر حسین کاظم زاده ایرانشهر و سید محمد کاظم عصار دید از همه بالاتر است. این دو بی همتا آن چنان مرا مرهون بزرگواری های خویش ساختند که به خدا از سپاسگزاری عاجزم. اما حتم دارم با روح پاک و بلندپروازشان ضمیر مرا می بینند و آن چه را که زبان و قلم از بیانش ناتوان است به خوبی می خوانند؛ چرا که هم نادیده می بینند و هم ننوشته می خوانند.
استاد ایرانشهر، گذشته از آن که در چندین نامه ی خویش در مورد این کتاب سخن گفتند و محبت ها نمودند ـ که یکی از آن ها را خود اجازه دادند به صورت مقدمه ای زینت بخش آن گردد ـ به سائقه ی بلندهمتی و مهربانی، این افتخار ابدی را به نگارنده دادند که کتاب خُرد او را فصل بندی نمودند و مطابق با ذوق و حال خویش نامی بر هر یک از فصول آن نهادند که با یک دنیا اشتیاق به چاپ رسید.
چقدر ناسپاسی می خواهد که من این بزرگواری را فراموش کنم، تا عمر دارم در گر و آنم.
استاد عصار، بارها مرا مورد لطف خویش قرار دادند و با مهربانی به کارم واداشتند و راهم را شناسانیدند. اندرزهای پدرانه و فرمان های معلمانه ی ایشان در گوشم باقی خواهد ماند و آرزوی شاگردی جاویدانشان در دل است.
بار خدایا! مرا بر آن دار که درخور و مستحق چنین بزرگواری ها باشم.
***
چاپ دوم این کتاب، مرهون همّت و محبّت دوست والاگهر و مهتر کاظم کاظم زاده ایرانشهر است. تمام کارهای چاپی و زحمات و مخارج آن را ایشان پذیرفتند. از لطفشان یک دنیا سپاسگزارم.
از درگاه ایزد بزرگ خواستارم که همه ی ما را توفیق آن بخشد که در راه های نیکو گام برداریم؛ از زشتی ها به دور باشیم و به خوبی ها بگرویم و امور اخلاقی را زیرپا نگذاریم و اسیر وسوسه های شیطان نگردیم.
چنین باد. چنین تر باد:

شهریور ۱۳۷۷،
محمدجعفر معین فر «معین»

دیباچه چاپ اول

خواننده ی عزیز!

در حدود سه سال پیش بود که داستان زهره نوشته شد، و آن را کنار دیگر نوشته های خویش قرار دادم و هیچ گاه اندیشه ی چاپ آن را به این زودی ها در سر نمی پروراندم؛ چه، عقیده داشتم که آثار قلمی، هر چقدر هم که دیر، عرضه ی بازار ادب شود اگر خوب و دلچسب باشد، دیر نیست؛ در صورتی که اگر ناپخته و از روی شتابزدگی چیزی نوشته شود و به چاپ درآمد، چنگی به دل نخواهد زد و به زودی کهنه خواهد شد.
ولی، دوستان و آشنایانی که اغلب، مشوق من بوده اند وقتی که این داستان را خواندند، همگی هم داستان شدند و مرا به طبع آن تشویق می کردند. اما من هم چنان در اندیشه ی آن بودم که چاپ کتاب را به سال ها بعد که تجربه ی بیشتری در نویسندگی به دست آید موکول سازم. تا این که در حدود یکی دو ماه پیش به تشویق دوست هنرمندم آقای اصغر کاظم شیرازی که مرهون مهربانی ایشان هستم ـ تجدیدنظری در داستان زهره نمودم و آن را با اختلافی مختصر، دوباره به روی کاغذ آوردم؛ پس از اتمام آن، دیدم این بار چندان هم زشت و نازیبا نشده و ممکن است باعث ملال خواننده نشود. از این رو آن را دوباره به دوستانی که اغلب مددکار من هستم تقدیم داشته و همگی آن ها مرا به چاپ آن برانگیختند. در همین وقت بود که برادر عزیز و بزرگوارم علی اصغر شیرازیان، کلیه مخارج طبع کتاب را به عهده گرفته و برای چندمین مرتبه مرا مدیون بزرگواری و لطف خویش ساختند که البته هیچ گاه فراموشم نخواهد شد.
باری، اکنون داستان زهره به این صورتی که می بینید به همکاری و تشویق دوستان عزیز، به دست شما می رسد و از خدا می خواهم که خواندن آن موجب ملال نشود و در حقیقت انتشار این کتاب آزمایشی است، که اگر مورد پسند واقع شد، نوشته های دیگر هم به چاپ درآید وگرنه، به روزگار دیگری واگذار شود!
در این جا فرصت مناسبی است که از الطاف و تشویقات دو دوست فاضل و دوست داشتنیم آقایان دکتر محیی الدین معارفی و محمدتقی قوانینی سپاسگزاری نمایم و نیز از مددکاری ها و کمک های برادران گرانمایه: فخرالدین سورتیجی، منوچهر بحرینی، مرتضی ذبیحی، کریم کریمپور، علیقلی محمودی، (به خصوص از فخرالدین که بیش از همه مددکار من بود) ـ اعضای عزیز انجمن ادبی حافظ، که چندیست به گرد هم جمع شده و قول همکاری داده ایم ـ تشکر می نمایم و امیدوارم روزی بتوانم کمک های آنان را جبران کنم.
نقاش جوان و هنرمند آقای ابوالقاسم بلوچ که تابلو پشت جلد، از ایشان است مرا شرمنده ی مهربانی خویش ساخته اند تشکر مرا بدین وسیله خواهند پذیرفت. بیش از این مجال سخن نیست؛ دلم می خواهد همه ی دوستان و آشنایانم که مشوق من بوده اند مرا سپاسگزار خویش بدانند.

اسفند ۱۳۳۵
محمدجعفر معین فر (معین)

پیش گفتار

هو

یک نکته بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نا مکرّر است
«حافظ»

سال ها بود شاعر بینادلی را می شناختم که از خواندن اشعارش لذّت می بردم و از شنیدن سخنانش سرمست می گشتم. اشعارش آسمانی و عشقش روحانی بود. وقتی که غزلی از حافظ می خواند، چنان منقلب می شد و در روحش طوفانی برپا می گشت که پنداری اختیار از کفش می رفت؛ اوج می گرفت و از جهان ما خاکی ها بیرون رفته، در عالم دیگری سیر و سیاحت می کرد. گاهی بی اختیار در برابر گلی می ایستاد و چنان مجذوب دیدار آن می گشت که همه را از یاد می برد. دیوانه وار، آنقدر اشک می ریخت که از حال می رفت!
فغان بلبل شیدایی، او را چنان مست می کرد که گمان می رفت تنها اوست که آواز او را می فهمد و اسرار آن عاشق دلسوخته را می شناسد!
آن لذتی را که او از خیره شدن طبیعت می برد، دیگران از داشتنش بی بهره بودند. انگار همه چیز با او در سخن بود و او زبان همه را نیک می فهمید.
او چه می دید و چه می شنید؟ آیا خدا چشمانی غیر از دیدگان ما و گوش هایی غیر از گوش های ما به او داده بود؟ آیا در درون او ودیعه ای خدایی نهاده بودند که در دیگران نبود؟
من بارها این سوال را از خود کردم و سال ها در انتظار بودم که پاسخ آن را دریابم و پرده از روی این راز نهان برگیرم.
از او داستان ها نقل می کردند، بعضی می گفتند ریاضت کشیده تا چنین گردیده؛ عده ای می گفتند «خواب نما گشته» و مشتی هم پا را فراتر می گذاشتند و دیوانه اش می دانستند! اما او را با کسی کار نبود.
من سال ها آرزو داشتم که شاگرد کوچک او باشم. دلم می خواست من هم چون او عشق ورزم و چون او از نظاره کردن به طبیعت سرمست گردم. چون او اشعار حافظ را بفهمم. آرزو داشتم من هم مثل او آن چه نادیدنی است آن بینم و آن چه ناشنیدنی است آن شنوم.
حاضر بودم هر کاری که او می گوید انجام دهم. اگر لازم باشد برای رسیدن به این درجه اخلاص و بندگی سال ها با یک پا بایستم! روزها با پسته ای تغذیه کنم! تا شاید که لایق چنین مقامی گردم!
حاضر بودم بسان شاگردان کیمیاگران سال ها پیروی او کنم، حلقه ی بندگیش را به گردن نهم، همه چیزم را در اختیارش بگذ ارم، از زندگیم بگذرم، ترک خانمان کنم، تا مگر ریزه ای از این اکسیر به من ببخشاید، و گوشه ای از این راز پنهانی را بر من بنماید!
در داستان ها خوانده و از افسانه ها شنیده بودم که فلان شاگرد کیمیاگر به خاطر استادش چنین و چنان کرد، آواره ی کوه ها شد، از همه بریده و دیوانه وار سر به بیابان نهاد و از این بالاتر دست به جنایت زد! عجب این که من خودم را آماده می کردم اگر لازم باشد به این فداکاری ها و بالاتر از آن هم تن دردهم! اگر آن چه از این شاگردان وفادار نقل می کردند داستانی بیش نبود من می خواستم به این افسانه ها جامه ی عمل بپوشانم!
این هوس و یا این جنون، هر چه اسمش را می خواهید بگذارید، سال ها بود مرا به خود مشغول داشته آنی تنهایم نمی گذاشت. ندایی پنهانی مرا در کارم تشویق می کرد، و آمری مخفی قوت قلبم می داد.
زندگی من، کار من، هوش و حواس من، همه در پیرامون این آرزو قرار گرفته بودند و هدفم در این دو جمله خلاصه گشته بود: دیدار آن چه او می بیند و شنیدن آن چه او می شنود. همین و بس! گویی که مرا فقط به خاطر این آرزو زاده بودند و این فکر و خیال با خمیره ی هستی و زندگی من آمیخته بود!
آنقدر در این آرزو باقی ماندم و آنقدر در راه به دست آوردن آن پایداری و کوشش کردم، تا بالاخره همتم یار شد و طالعم مدد کرد و روزی سرّ به دست آوردن آن را دریافتم و این راز مگو را شنیدم!
آه خدای من! وقتی که حقیقت را فهمیدم، دانستم سال ها اشتباه کرده ام و دیده ام بسته و گوشم کر بوده است.
من کوته نظر نمی دانستم که تنها او نیست که می تواند آن را که نهان است ببیند و آن چه را که با گوش ظاهر شنیدنی نیست بشنود! بلکه هر کس بخواهد و همت داشته باشد به مقام او می رسد. این کار ریاضت لازم ندارد، و بسان شاکردان کیمیاگران به بندگی در برابر استاد محتاج نیست، راهیست آسان و بی خطر و گذرگاهی است بی آسیب و سهل. بی پر و بال می توان در فضایی دور از این جهان خاکی به پرواز درآمد و به عالمی دیگر پناه برد که در آنجا اثری از زشتی و تباهی خاکیان نیست، می توان به جهانی پرواز کرد که در آنجا همه چیز زیباست و زشت و نازیبا را بدان راه نیست.
***
شاید شما هم نتوانید الان باور کنید اما شکیبا باشید و حوصله به خرج دهید، لختی درنگ کنید آن وقت که این داستان را به پایان رسانیدید همین اندیشه ی من برایتان پیدا خواهد شد و آن چه را که من پس از سال ها جست وجو و کوشش بدان رسیدم شما خیلی زود به دست خواهید آورد.
آری، من پس از سال ها کوشش و انتظار این نوشته ها را از آن شاعر پاکدل گرفتم و به حقیقت دست یافتم. حالا چگونه راضی شد این نوشته ها را که اسرار زندگیش در آن نهفته به من سپرد مربوط است به من و او و ذکرش برای شما فایده ای نخواهد داشت!
از من مخواهید صاحب این نوشته ها را بیش از این به شما معرفی کنم و کوشش هم به خرج مدهید تا او را بیابید ـ شاید هم با مختصر اختلافی امثال او را در گوشه و کنار پیدا کنید. شاید هم چون او کمیاب باشد. اما من وظیفه ندارم او را به شما بشناسانم. هر چه هست در خلال سطوری که می خوانید آمده. شما این یادداشت ها را به آسانی و شاید هم با بی قیدی می خوانید و می گذرید و چه بسا که پس از خواندن آن قضاوتی عجولانه می کنید و می گویید داستان دلکشی نبود! و یا برعکس از خواندن آن پشیمان نمی شوید و لختی در پیرامونش فکر می کنید؛ ولیکن بدانید که من در به دست آوردن آن رنج فراوان کشیدم و نیز آگاه باشید که شاعر نویسنده ی آن از خودش در آن مایه ها گذاشته. آرزو دارم تنها اگر یک نفر هم شده است این راز را دریابد.
بدانید من این نوشته ها را آن چنان که بودند در اختیار شما گذاشتم و کوچک ترین دگرگونی در آن راه ندادم. چرا که نه اجازه ی چنین کاری داشتم و نه قدرت آن را. اگر زیباست ارتباطی با من ندارد. و اگر زشت است و نقصی در آن دیدید باز هم مربوط به من نیست.

نظرات کاربران درباره کتاب زهره