فیدیبو نماینده قانونی انتشارات او و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌های سفید

کتاب قصه‌های سفید

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌های سفید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قصه‌های سفید

روزگار چرخید و به پیش رفت. روزی از روزها که مرد به خانه آمد، عروسک را ندید. آرِنا رفته بود تا نگاهی بیندازد به دیگر مردمان آن شهر. مرد هراسان به دنبالش می‌گشت. می‌ترسید کسی به او آسیبی بزند. پس سوار بر اسب، در جستجوی آن که عروسکش را برداشته است، از محلّی به محلّی دیگر می‌رفت. نمی‌دانست که آرِنا خود حرکت کرده و رفته است. مرد تصور می‌کرد عروسک، عروسک اوست و به خاطر او آمده است. از خود سؤال می‌کرد که چگونه تا این اندازه به این عروسک علاقه‌مند شده است! چون تا آن لحظه به داشتن عروسک فکر نکرده بود. باز هم زمان چرخید و پیش‌تر رفت... مرد در اندوه ناباوری،‌ بیشتر و بیشتر پی می‌برد که همه‌ی این صفات و خصوصیاتی را که در آن عروسک می‌دید، روزی در دنیای خود تصور می‌کرده است. آِرنا در دنیای با عروسک، حالش خوب خوب بود. آن قدر که می‌توانست از قلبِ یک مرد خبر داشته باشد... از قلبی که می‌تپید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات او
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قصه‌های سفید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سپیدی خود مقدمه و موخره است...
آغاز است و پایان...

ترانه وفایی

اول

آرِنا، خدای خدایان، روزی خود را به عروسکی بدل کرد. خواست به شکل عروسک به سوی مردمانش برود تا لمسش کنند و با او حرف بزنند.
آرِنای عروسک روی سنگفرش ها فرود آمد. هیچ کودکی نگاهش نکرد.

مردی از آن جا عبور می کرد. او را دید. کمی دورش چرخید. سپس با جرئت تمام عروسک را که باران خورده بود از زمین برداشت. نگاهش کرد. لباس هایش را لمس کرد. عروسک خیس را بر قلب خود گذاشت. سپس روی اسبش پرید و به سرعت او را به مکانی امن رسانید.

آرنای عروسک تپش قلب مرد را حس می کرد.
مرد احساساتی بود و کنجکاو...
خداییِ آرِنا در «صبر» بود.
با مرد رفت و رفت. مرد او را گرم کرد. موهایش را مرتب کرد. با او حرف زد. عروسک هم با چشم هایی پر از حرف نگاهش می کرد. مرد روزها و ساعت ها حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد. عروسک در سکوت نگاهش می کرد.
مرد هربار که عروسک را در آغوش می گرفت و با او حرف می زد، حتی برای لحظه ای هم، به این فکر نمی کرد که شاید عروسک مال کسی بوده و آن را گم کرده است.
آخر، آنچه از تبسم شکل می گرفت، عروسک داشت، و آنچه از اشک سرچشمه می گرفت، مرد.
آنچه که از قدرت می آمد مرد داشت و آنچه که از ماورای قدرت سرچشمه می گرفت نزد آرنا بود.
آنچه بی تابی و در به دری بود مرد داشت، و آرِنا خود را چنین می خواست.
آخر پیمان را مرد بسته بود و آرِنا در جستجوی کشف پیمان بود.

روزگار چرخید و به پیش رفت.
روزی از روزها که مرد به خانه آمد، عروسک را ندید.
آرِنا رفته بود تا نگاهی بیندازد به دیگر مردمان آن شهر.
مرد هراسان به دنبالش می گشت. می ترسید کسی به او آسیبی بزند.
پس سوار بر اسب، در جستجوی آن که عروسکش را برداشته است، از محلّی به محلّی دیگر می رفت. نمی دانست که آرِنا خود حرکت کرده و رفته است.
مرد تصور می کرد عروسک، عروسک اوست و به خاطر او آمده است.
از خود سوال می کرد که چگونه تا این اندازه به این عروسک علاقه مند شده است! چون تا آن لحظه به داشتن عروسک فکر نکرده بود.

باز هم زمان چرخید و پیش تر رفت...
مرد در اندوه ناباوری، بیشتر و بیشتر پی می برد که همه ی این صفات و خصوصیاتی را که در آن عروسک می دید، روزی در دنیای خود تصور می کرده است.
آِرنا در دنیای با عروسک، حالش خوب خوب بود. آن قدر که می توانست از قلبِ یک مرد خبر داشته باشد... از قلبی که می تپید.

آری، آرِنای خالق تپش قلب، آرِنای خالق تفکر تپش، اکنون خود، این تپش را حس می کرد... سرانجام آرِنا خواست کمی خود را به مرد بنمایاند.
اما ترسان از این که او نتواند پذیرا باشد، صبرکرد و مرد به راه خود ادامه داد.

آرِنا خود را به خدایان دیگر مشغول کرد.
اما نشد.
انبانی خالی از حرف و چهره بر دوش گرفت و رفت تا مرد را بیابد و او را به مقصد برساند.
از فکر مرد بیرون نمی رفت.
رفت و رفت...
تا سواحل دریاهای عشق رفت تا ببیند آن جا کسی حرفی دارد؟
او که گویی حرف را در مرد یافته بود، دریاها را به سوی خود خواند؛ گفتند از مرد بی خبرند.
آرِنا، خدای خدایان، مرد را می دید، اما می خواست بداند معرفت در این راه چگونه یاری رسانش خواهد بود؟
ظلمت را خواند. ظلمت گفت بگذار هیچ نگویم و پوشاننده ی راز بمانم.

اما مرد... او به عروسک می اندیشید. آن روز که به خانه آمده بود و آرِنا ـ عروسک را آنجا ندیده بود، برایش جامه ای سپید تهیه کرده بود. هنگامی که عروسک را آن جا نیافت، جامه ی بی چهره را به دیوار آویخت و از آن پس با آن حرف می زد.
به او می گفت که یک بار پیدایش کرده است پس دوباره نیز می تواند پیدایش کند.

آرِنا، سفر می کرد و دور می شد و حرف های مرد را نیز می شنید...
دلتنگ بود برای مرد....
پس، تمام طلای معادن و... را خواست و از آن ها جویا شد.
آن ها نیز از مرد بی خبر بودند.

مرد کجا بود؟
او در جستجوی عروسک شهر به شهر و کوی به کوی می تاخت. هیچ کس، هیچ جا نبود.
همه جا را خالی می دید جز خود را.
پر شده بود از باور و نیرو و اندوهی ژرف.
آرِنا، خدای خالق، خدای خدایان، خدای قلب و تفکر، در سفر است، مرد را همچنان می بیند. مرد بی خبر است.
می رود و می رود.

ماه ها و خورشید ها می گذرند...
مرد بر اسب است و اسب در حرکت...

آرِنا از خدای بی خبری خبر می گیرد. او را خفته می یابد از کار زیاد، اما درمی یابد که در زمان استراحت او بوده که مرد، عروسک را از زمین برداشته.
... خدای لذت را می خواند.
...خدای اختیار را، خدای نخواستن ها، خدای خواستن ها، خدای بدن، خدای خنده، گریه، هم دردی، خدای ناشناخته ها، خدای نگاه، درد، آزادی...
ولی هیچ یک دم برنمی آورند و به او می فهمانند که آن ها در زمان جاری اند...

آرِنا خدای خدایان هیچ گاه امر و اجبار نمی کند خلق را.
پس به نظاره می نشیند.
مرد می رود اما.
در زمان در حرکت است.
در خیال، در کشف حقیقت، حقیقتی تازه برای او.
مرد لب آبی در خاطراتش نشسته است.
اسب آرام گرفته،
آرِنا در کنار مرد نشسته است.
مرد بی خبر از وجود عروسک، خاطره ها را باز هم می کاود. با تفکر مرد، آرِنا به فکر خدای آگاهی می افتد. دوباره آغاز به رفتن می کند.

آرِنا رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌های سفید