فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آتش‌های کوچک

کتاب آتش‌های کوچک

نسخه الکترونیک کتاب آتش‌های کوچک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آتش‌های کوچک

خانم ریچاردسون روی چمن کنار خیابان ایستاده بود و یقهٔ لباس خواب آبی کم‌رنگش را محکم گرفته بود. بااینکه تقریباً از ظهر گذشته بود وقتی آژیرهای دود به صدا در آمدند او هنوز خواب بود. دیر به رختخواب رفته بود وعمداً تا دیر وقت خوابیده بود، به خودش گفته بود که بعد از یک روز نسبتاً سخت استحقاقش را دارد. شب قبل از پنجرهٔ طبقهٔ بالا دیده بود که یک ماشین بالاخره جلوی خانه توقف کرده بود. راه ورودی طولانی و غیرمستقیم بود، قوس عمیقی به شکل نعل اسب از جلوی جدول کنار خیابان تا جلوی در ورودی- بنابراین خیابان به‌راحتی صد فوت آن‌طرف تر بود و این آن‌قدری دور بود که نتواند به‌طور واضح ببیند و حتی در مه ساعت هشت شب هوا کاملاً تاریک بود. اما فولکس‌واگن کوچک و قهوه‌ای مستأجرش، میا را تشخیص داده بود، چراغ‌های جلویش می‌درخشیدند. در مسافر باز شد و فردی قلمی بیرون آمد و در را نیمه‌باز گذاشت: دختر نوجوان میا، پرل. چراغ داخل ماشین مثل یک جعبهٔ اینه داخل ماشین را روشن کرد اما ماشین تقریباً تا سقف پر از ساک بود و خانم ریچاردسون فقط توانست سایهٔ کم‌رنگ سر میا را تشخیص دهد، فکل به هم ریختهٔ روی سرش را. میا جلوی صندوق پست خم شد و با باز و بسته شدن در صندوق پست خانم ریچاردسون قیژقیژ ضعیفی را تصور کرد. بعد پرل دوباره سوار ماشین شد و در را بست. چراغ‌های ترمز قرمز شدند و بعد خاموش شدند و اتومبیل پا در شب تازه آغاز شده گذاشت. خانم ریچاردسون با خیالی آسوده پایین رفته و به صندوق پست سرزده بود و یک‌دسته‌کلید در حلقه‌ای ساده بدون هیچ نوشته‌ای پیداکرده بود. قصد داشت صبح برود و خانهٔ اجاره‌ای در وینسلو رود را چک کند حتی بااینکه می‌دانست آن‌ها حتماً رفته‌اند. به این خاطر بود که به خودش اجازه داده بود تا دیروقت بخوابد و اکنون ساعت دوازده و نیم بود و او با لباس خواب و یک جفت از کفش‌های تنیس پسرش روی چمن‌های کنار خیابان ایستاده بود و خانه‌شان را تماشا می‌کرد که با خاک یکسان می‌شد.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آتش‌های کوچک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

تابستان همه حرفش را می زدند: چطور ایزابل، ته تغاری خانوادهٔ ریچاردسون بالاخره به سرش زد و خانه را به آتش کشید. کل بهار حرف از میرابل مک کلوی کوچک بود- یا بسته به اینکه کدام طرفی بودی دربارهٔ می لینگ چو- و حالا بالاخره موضوع جدید و هیجان انگیزی برای حرف زدن پیداشده بود. بعدازظهر مه آلود آن شنبه خریدارانی که سبدهای خرید خود را در هاینن این ور و آن ور می بردند صدای آژیر ماشین های آتش نشانی را شنیدند که به سمت تالاب اردک می رفتند. ساعت دوازده و ربع چهارتای آن ها در خط قرمزی نامنظم درمقابل پارکلند درایو پارک کرده بودند، جایی که هر شش اتاق خواب خانهٔ ریچاردسون در آتش بود و هرکسی از نیم مایل آن طرف تر می توانست دودی که مثل ابر سیاه و متراکم صاعقه دار از درختان بالا می رفت را ببیند. مردم بعدها می گفتند که تمام مدت نشانه هایی وجود داشته است: که ایزی کمی دیوانه طور بوده، که خانوادهٔ ریچاردسون همیشه یک طور عجیبی بودند، که به محض اینکه آن روز صبح صدای آژیرها را شنیدند فهمیدند اتفاق وحشتناکی افتاده است. البته آن موقع ایزی خیلی وقت بود که رفته بود و هیچ کسی نبود تا از او دفاع کند و مردم می توانستند هرچه دوست داشتند بگویند- و می گفتند. هرچند وقتی ماشین های آتش نشانی رسیدند و کمی بعد از آن هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده بود. همسایه ها تا جایی که می شد نزدیک مانع موقتی جمع شده بودند-یک ماشین پلیس چند صد مایلی آن طرف تراز وسط پارک کرده بود- و آتش نشانان را تماشا می کردند که با صورت های عبوسی که معلوم بود می دانند علاجی نیست شلنگ هایشان را باز می کردند. آن طرف خیابان غازها در تالاب سرهاشان را زیر آب می کردند تا علف بخورند. و نسبت به آشوب پیش آمده کاملاً خونسرد و بی خیال بودند.
خانم ریچاردسون روی چمن کنار خیابان ایستاده بود و یقهٔ لباس خواب آبی کم رنگش را محکم گرفته بود. بااینکه تقریباً از ظهر گذشته بود وقتی آژیرهای دود به صدا در آمدند او هنوز خواب بود. دیر به رختخواب رفته بود وعمداً تا دیر وقت خوابیده بود، به خودش گفته بود که بعد از یک روز نسبتاً سخت استحقاقش را دارد. شب قبل از پنجرهٔ طبقهٔ بالا دیده بود که یک ماشین بالاخره جلوی خانه توقف کرده بود. راه ورودی طولانی و غیرمستقیم بود، قوس عمیقی به شکل نعل اسب از جلوی جدول کنار خیابان تا جلوی در ورودی- بنابراین خیابان به راحتی صد فوت آن طرف تر بود و این آن قدری دور بود که نتواند به طور واضح ببیند و حتی در مه ساعت هشت شب هوا کاملاً تاریک بود. اما فولکس واگن کوچک و قهوه ای مستاجرش، میا را تشخیص داده بود، چراغ های جلویش می درخشیدند. در مسافر باز شد و فردی قلمی بیرون آمد و در را نیمه باز گذاشت: دختر نوجوان میا، پرل. چراغ داخل ماشین مثل یک جعبهٔ اینه داخل ماشین را روشن کرد اما ماشین تقریباً تا سقف پر از ساک بود و خانم ریچاردسون فقط توانست سایهٔ کم رنگ سر میا را تشخیص دهد، فکل به هم ریختهٔ روی سرش را. میا جلوی صندوق پست خم شد و با باز و بسته شدن در صندوق پست خانم ریچاردسون قیژقیژ ضعیفی را تصور کرد. بعد پرل دوباره سوار ماشین شد و در را بست. چراغ های ترمز قرمز شدند و بعد خاموش شدند و اتومبیل پا در شب تازه آغاز شده گذاشت. خانم ریچاردسون با خیالی آسوده پایین رفته و به صندوق پست سرزده بود و یک دسته کلید در حلقه ای ساده بدون هیچ نوشته ای پیداکرده بود. قصد داشت صبح برود و خانهٔ اجاره ای در وینسلو رود را چک کند حتی بااینکه می دانست آن ها حتماً رفته اند.
به این خاطر بود که به خودش اجازه داده بود تا دیروقت بخوابد و اکنون ساعت دوازده و نیم بود و او با لباس خواب و یک جفت از کفش های تنیس پسرش روی چمن های کنار خیابان ایستاده بود و خانه شان را تماشا می کرد که با خاک یکسان می شد. وقتی با جیغ گوش خراش آژیر دود از خواب بیدار شده بود به دنبال او، لکسی و مودی از این اتاق به آن اتاق دویده بود. ناگهان یادش آمد که دنبال ایزی نگشته بود، انگار می دانست که تقصیر ایزی بوده. همهٔ اتاق ها خالی بودند و فقط بوی بنزین بود و آتش جزجز کننده ای درست در وسط هر تخت، گویی گرل اسکات دیوانه ای در آنجا اتراق کرده بود. وقتی اتاق نشیمن، اتاق پذیرایی، اتاق بازی و آشپزخانه را چک کرد دود همه جا پخش شده بود و در آخر به بیرون دوید و صدای نزدیک شدن آژیرماشین های آتش نشانی را شنید که به وسیلهٔ سیستم امنیتی خانه شان مطلع شده بودند. در راه ورودی متوجه شد که اثری از جیپ تریپ، اکسپلورر لکسی و دوچرخهٔ مودی و البته اتومبیل چهاردر شوهرش نیست. او معمولاً شنبه ها صبح به دفتر می رفت تا به کارهای عقب افتاده رسیدگی کند. یک نفر باید به محل کار او تلفن می کرد. بعد یادش آمد که خداراشکر لکسی دیشب در خانهٔ سرنا وانگ مانده بود. با خودش فکر کرد ایزی کجا رفته بود. فکر کرد پسرهایش کجا بودند و چطور می توانست پیدایشان کند و به آن ها بگوید چه اتفاقی افتاده بود.
***
وقتی که آتش خاموش شد علی رغم ترس خانم ریچاردسون خانه کاملاً ویران نشده بود. پنجره ها از بین رفته بودند اما پوستهٔ آجری خانه باقی مانده بود، مرطوب، سیاه و پر از بخار و اکثر جاهای سقف، تفاله های سنگی سیاهی که مثل فلس های ماهی از ترشدن اخیرشان برق می زدند. خانوادهٔ ریچاردسون تا چند روز آینده اجازهٔ ورود به خانه را نداشتند تا زمانی که مهندسین آتش نشانی تمام تیرچه هایی که هنوز سرپا بودند را چک کنند، اما حتی از همان چمن های کنار خیابان هم- نزدیک ترین جایی که نوارهای زرد به آن ها اجازه می داد جلو بیایند- می توانستند ببینند که چیز زیادی در خانه نمانده بود که بتوان نجاتش داد.
لکسی گفت "خدای من." روی سقف ماشینش که آن طرف خیابان در امتداد چمن های کنار تالاب اردک پارک شده بود نشسته بود. او و سرنا چنبره زده در تخت کوئین سایز سرنا پشت به پشت هم هنوز خواب بودند که دکتر وانگ شانه اش را تکان داد و آهسته گفت "لکسی. لکسی عزیزم. بیدار شو. مادرت زنگ زد." آن ها تا بعد از ساعت دو صبح بیدار بودند و دربارهٔ میرابل مک کلوی کوچک حرف می زدند- کاری که کل بهار کرده بودند- دربارهٔ اینکه که آیا تصمیم قاضی دربارهٔ اینکه آیا حضانتش باید به والدین جدیدش داده می شد یا به مادر خودش برگردانده می شد درست بوده یا غلط. در آخر هم سرنا گفته بود " ای باب اون حتی اسم واقعیش میرابل مک کولو نیست" و در سکوت تلخ و طوفانی فرورفته بودند تا اینکه خوابشان بده بود.
حالا لکسی موج دود بزرگی که از پنجرهٔ اتاقش بیرون می زد را تماشا می کرد، پنجرهٔ جایی که بر محوطهٔ چمن اشراف داشت و به همهٔ چیزهایی فکر می کرد که داخلش بودند و از بین رفته بودند. همهٔ تی شرت های داخل دراورش، همهٔ شلوار جین های داخل کمدش. همهٔ یادداشت هایی که سرنا از کلاس ششم برایش نوشته بود و هنوز در فوتبال ای کاغذی تا شده بودند و در یک جعبهٔ کفش زیر تختش نگهشان می داشت؛ خود تخت، ملحفه ها و پتو به زغال تبدیل شده بودند. نیم تنهٔ قرمزی که دوست پسرش برایان هنگام برگشتش به شهر به او داده بود که آویزانش کرده بود تا خشک شود، گلبرگ هایی تیره از رنگ یاقوتی گرفته تا قرمزی به رنگ خون خشک شده. حالا چیزی جز خاکستر نبود. لکسی یک باره متوجه شد که موقع لباس عوض کردن در خانهٔ سرنا از بقیهٔ خانواده وضع بهتری داشت: در صندلی عقب ماشینش یک کیف لوازم شخصی، یک شلوار جین و یک مسواک داشت. لباس خواب. نگاهی به برادرانش انداخت، به مادرش که هنوز با لباس خواب روی چمن های کنار خیابان ایستاده بود و فکر کرد آن ها واقعاً چیزی ندارند به جز لباس هایی که تنشان است. واقعاً یکی از کلمات موردعلاقهٔ لکسی بود که حتی وقتی شرایط اصلاً واقعی نبود هم از آن استفاده می کرد. در این مورد برای یک بار کم وبیش حقیقت داشت.
تریپ که کنار او ایستاده بود با پریشانی در موهایش دست کشید. آن موقع خورشید درست بالای سر می تابید و عرق باعث شده بود موهای روی پیشانی اش پریشان شوند. وقتی صدای آژیر ماشین های آتش نشانی را شنید مشغول بسکتبال بازی کردن در باشگاه محل بود اما اهمیتی نداده بود. (آن روز صبح فکرش خیلی مشغول بود اما با این حال اصلاً توجهی نکرده بود.) بعد وقتی یک دفعه همه گرسنه شدند و تصمیم گرفتند بازی را تمام کنند او به خانه رفته بود. همانطور که انتظار می رفت حتی با پنجره های فروریخته او متوجه ابر عظیم دودی که به سمتش می دمید نشد و تنها وقتی که دید خیابانشان با یک ماشین پلیس مسدود شده متوجه شد که اتفاق بدی افتاده. بعد از ده دقیقه توضیح دادن بالاخره به او اجازه دادند تا جیپش را روبروی خانه پارک کند که لکسی و مودی هم همآنجا منتظر بودند. هر سه آن ها به ترتیب روی سقف ماشین نشستند مثل تمام عکس های خانوادگی شان که زمانی به طور پلکانی از دیوار آویزان بود و اکنون به خاکستر تبدیل شده بود. لکسی، تریپ، مودی: دانش آموز سال آخر دبیرستان، دانش آموز سال سوم، دانش آموز سال دوم. در کنارشان حفره ای که ایزی دانش آموز سال اولی، بچهٔ ناخلف خانواده، عامل غیرقابل کنترل به جا گذاشته بود را حس می کردند- هرچند همگی هنوز معتقد بودند که همهٔ این ها موقتی است.
مودی زیر لب گفت "با خودش چی فکر می کرده؟" و لکسی گفت " حتی خودشم می دونه که این بار خیلی زیاده روی کرده، واسه همینه که فرار کرده. وقتی برگرده مامان می کشش."
تریپ پرسید "قراره کجا بمونیم؟" وقتی به وضعیتشان فکر می کردند سکوت حاکم می شد.
بالاخره لکسی گفت " می ریم هتلی چیزی. گمونم خانوادهٔ جاش ترمل هم همین کارو کردن." همه این ماجرا را می دانستند: که چطور چند سال پیش جاش ترمل یک دانش آموز سال دومی با یک شمع روشن خوابش برده بود و خانهٔ پدر و مادرش را به آتش کشیده بود. شایعهٔ قدیمی دبیرستان این بود که کار شمع نبوده اتصالی بوده اما خانه به قدری تمام و کمال تخریب شده بود که نمی شد فهمید و جاش به داستان شمعش چسبیده بود. همه هنوز هم به او به چشم همان احمقی نگاه می کردند که خانه را به آتش داد بااینکه سال ها از آن ماجرا گذشته بود و جاش اخیراً با نمرات عالی از اوهایو استیت فارغ التحصیل شده بود. البته آتش سوزی جاش ترمل اکنون دیگر مشهورترین آتش سوزی شیکر هایتس نبود.
"یه اتاق تو هتل؟ برای هممون؟"
"هرچی. دو تا اتاق. یا اینکه تو سوئیتای ایمبسی می مونیم. نمی دونم." لکسی با انگشتانش به زانوهایش ضربه می زد. سیگار می خواست اما بعد از اتفاقی که افتاده بود- و جلوی چشم مادرش و ده آتش نشان- جرئت روشن کردن سیگار نداشت. "مامان و بابا حلش می کنن. و بیمه هزینشو می ده." بااینکه درک درستی از عملکرد بیمه نداشت پذیرفتنی می نمود. به هرحال این مشکل بزرگترها بود نه آن ها.
آخرین آتش نشان ها هم از خانه بیرون آمدند و ماسک هایشان را از روی صورت هایشان برداشتند. بیشتر دود از بین رفته بود اما یک جور خفگی هنوز در همه جا وجود داشت، مثل هوای حمام بعد از یک دوش آب گرم طولانی. سقف ماشین داغ شده بود و تریپ پاهایش را از شیشهٔ جلو آویزان کرد و با نوک دمپایی انگشتی اش به برف پاک کن ها ضربه زد. بعد شروع کرد به خندیدن.
لکسی گفت "چی خنده داره؟"
"تصور اینکه ایزی این طرف و اون طرف می دوئه و کبریت می کشه." با خشم گفت "دیوانه."
مودی با انگشتش ضربه ای به باربند ماشین زد. "چرا همه آن قدر مطمئنن که کار اون بوده؟"
تریپ از ماشین پایین پرید. "بس کن. کار ایزیه. بعدشم ما همه اینجاییم. مامان اینجاست بابا تو راهه. کیه که نیست؟"
"ایزی اینجا نیست. پس اون تنها کسیه که می تونه مقصر باشه؟"
لکسی مداخله کرد "مقصر؟ ایزی؟"
تریپ گفت "بابا سرکار بوده. لکسی خونهٔ سرنا بوده. من تو ساسکس مشغول بازی بودم. تو چی؟"
مودی مکث کرد "من با دوچرخه می رفتم کتابخونه."
"بفرما. دیدی؟" برای تریپ پاسخ روشن بود. "تنها کسایی که اینجا بودن ایزی و مامان بودن. تازه مامان خواب بوده."
"شاید سیمای خونه اتصالی کردن. یا شاید یکی گازو روشن گذاشته بوده."
لکسی گفت "آتیش نشانا گفتن که همه جا پر از شعله های کوچیک بوده."
"چندین منشاء. احتمال استفاده از تشدید کننده. نه یه تصادف."
"همه می دونیم که اون همیشه دیوونه بازی درمی آورد." تریپ به در ماشین تکیه می داد.
مودی گفت "شما بودین که همیشه اذیتش می کردین. شاید واسه همین مثل دیوونه ها رفتار می کرد."
آن طرف خیابان ماشین های آتش نشانی مشغول جمع کردن شلنگ هایشان شدند. سه فرزند باقی ماندهٔ خانوادهٔ ریچاردسون آتش نشانان را تماشا می کردند که تبرهایشان را پایین می گذاشتند و لباس های دودی زردشان را در می آوردند.
لکسی گفت "یه نفر باید بره پیش مامان بمونه" اما هیچ کس حرکت نکرد.
بعد از یک دقیقه تریپ گفت "وقتی مامان و بابا ایزو پیدا کنن تا آخر عمرش تو یه تیمارستان حبسش می کنن."
هیچ کس یاد عزیمت اخیر میا و پرل از خانهٔ وینسلو رود نیفتاد. خانم ریچاردسون که به رئیس آتش نشانی نگاه می کرد که با دقت در کلیبوردش یادداشت می کرد کاملاً از مستاجر سابقش فراموش کرده بود. هنوز قضیه را به همسر یا فرزندانش نگفته بود؛ مودی همان روز صبح کمی قبل تر متوجه نبودشان شده بود اما نمی دانست چه تعبیری از آن کند. از دورها پایین پارکلند درایو نقطه های کوچک و آبی بی ام دبلیو پدرشان نزدیک می شد.
مودی پرسید "چی آن قدر مطمئنت می کنه که اونا پیداش می کنن؟"

فصل دوم

ژوئن گذشته وقتی میا و پرل به خانهٔ کوچک اجارهٔ وینسلو رود نقل مکان کرده بودند نه خانم ریچاردسون (که از لحاظ فنی صاحب خانه بود) نه آقای ریچاردسون (که کلیدها را به آن ها تحویل داده بود) توجه زیادی به آن ها نکرده بودند. می دانستند خبری از آقای وارن نیست و اینکه میا طبق گواهینامهٔ میشیگانی که ارائه داده بود سی و شش ساله بود. آن ها متوجه شده بودند که حلقه ای در دست چپش نبود بااینکه انگشترهای زیادی در دستش بود: یک یاقوت ارغوانی بزرگ در انگشت سبابه اش، یک انگشتر نقره در انگشت کوچکش و یکی در شصتش که به نظر خانم ریچاردسون به طرز مشکوکی شبیه انگشتر روحیه بود. اما هم خودش هم دخترش پرل که یک دختر پانزده سالهٔ آرام با موهای بلند و تیرهٔ بافته شده بود به اندازهٔ کافی خوب بودند. میا اجارهٔ ماه اول و آخر و ودیعه را با دسته های اسکناس بیست دلاری پرداخت کرد و فولکس واگن قهوه ای- که حتی همان موقع هم درب و داغان بود- به سمت پایین پارکلند درایو رفتند، به طرف انتهای جنوبی شیکر که خانه ها در آنجا به هم نزدیک تر و حیاط ها کوچک تر بودند.
وینسلو رود یکی از طویل ترین خطوط خانه های دوبلکس بود اما با ایستادن لبهٔ جدول کنار خیابان نمی شد این را فهمید. از بیرون فقط یک در ورودی، یک چراغ در ورودی، یک صندوق پست و یک پلاک خانه دیده می شد. شاید دو کنتور برق هم می دیدی اما آن ها – طبق مقررات شهرداری- در پشت خانه در امتداد گاراژ پنهان شده بودند. فقط اگر وارد راه ورودی می شدی دو در داخلی را می دیدی که یکی به آپارتمان طبقهٔ بالا منتهی می شد و یکی به آپارتمان طبقهٔ پایین و زیرزمین مشترکشان در پایین. در هر خانه ای در وینسلو رود دو خانواده زندگی می کرد اما از بیرون طوری به نظر می رسید که انگار یک خانواده زندگی می کند. عمداً این طور طراحی شده بودند. این باعث می شد ساکنین از بدنامی زندگی در یک خانهٔ دوبلکس- اجاره ای به جای شخصی- در امان باشند و اینکه طراحان شهرداری از ظاهر خیابان محافظت کنند چرا که همه می دانستند محله هایی با خانه های استیجاری خیلی مطلوب نبودند.
شیکر هایتس این گونه بود. قوانین زیادی برای کارهایی که می شد انجام داد یا انجام دادنشان ممنوع بود وجود داشت که میا و پرل پس از ساکن شدن در خانهٔ جدیدشان کم کم یاد می گرفتند. نوشتن آدرس جدیدشان را یاد گرفتند: وینسلو رود ۱۸۴۳۴ طبقهٔ بالا، این دو کلمه تضمین می کرد که نامه هایشان به آپارتمان خودشان برسد و نه به آپارتمان آقای یانگ در طبقهٔ پایین. یاد گرفتند که ردیف های کوچک علف های بین خیابان و پیاده رو چمن پیاده رو نام دارد و اینکه صبح های جمعه سطل زباله ها آنجا گذاشته نمی شدند در عوض در پشت خانه قرارداده می شدند تا از منظرهٔ نازیبای سطل های زباله ای که کنار جدول جمع می شد جلوگیری شود. مردهایی با لباس کارهای نارنجی سوار بر موتورسیکلت های بزرگ با صدای خاصی در هر راه ورودی حرکت می کردند تا در خلوت حیاط پشتی زباله ها را جمع کرده و آن رابه کامیون بزرگ تری که در خیابان می گشت منتقل کنند و میا تا ماه ها اولین روز جمعه شان در وینسلو رود را فراموش نمی کرد، دعوایش هنگامی که موتور مثل یک کارت گلف آتشی رنگ پرسرعت با غرش موتورش از جلوی پنجرهٔ آشپزخانه رد شده بود. بالاخره به آن عادت کردند، همانطور که به گاراژ مجزا عادت کردند- که به خوبی در پشت خانه قرار گرفته بود بازهم به این خاطر که از منظرهٔ خیابان محافظت کند- و یاد گرفتند که در روزهای بارانی وقتی از ماشین به خانه می روند برای اینکه خیس نشوند با خود چتر ببرند. بعدها وقتی آقای یانگ در جولای دو هفته برای دیدن مادرش به هنگ کنگ رفت فهمیدند که چمن های کوتاه شده منجرِ به نامه ای محترمانه اما سخت گیرانه از طرف شهر می شود که تذکر می دهد چمن های آن ها از شش اینچ بلندتر است و اینکه اگر ظرف سه روز شرایط اصلاح نشود شهرداری چمن ها را کوتاه خواهد کرد- و صد دلار برایشان هزینه خواهد داشت. قوانین زیادی برای یادگرفتن وجود داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب آتش‌های کوچک

به نظر من این یک کتاب خیلی خوب با ترجمه خیلی بد بود. ترجمه ناروان، با حروف اضافه ی زیاد و نابجا، غلط های املایی و ویراستاری ضعیف هست. انگار این جور ترجمه کردن مُد شده، متاسفانه جدیدا خیلی از کتاب های فیدیبو این مشکلات رو دارن :(
در 4 ماه پیش توسط ©Shahrzad©
دوستانی که کتاب را خوانده‌اند، لطفاً نظرشان را در مورد ترجمه بفرمایند. چون همین کتاب را نشر کوله‌پشتی هم چاپ کرده و گویا ترجمهٔ آنها اصلاً تعریفی نداشته‌است.
در 4 ماه پیش توسط مهدی
ترجمه اش خوب نبود ، خود کتاب هم ریتم کند و توصیفات زیادی داشت که از نظر من کسالت بار بود
در 4 ماه پیش توسط hsa...ade