فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ده درصد شاد‌تر

کتاب ده درصد شاد‌تر

نسخه الکترونیک کتاب ده درصد شاد‌تر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ده درصد شاد‌تر

"صدای درونم یک احمق است". هرچند که معتقدم حقیقت دارد. صدای درون من می تواند به معنای واقعی خسته کننده باشد. به جرئت می گویم که صدای درون شما هم همین‌طور است. اغلبِ ما چنان شیفته ی مکالمه ای بی وقفه با خودمان شده ایم که حتی نمی دانیم صدایی در درون ما وجود دارد. من به شخصه از وجود چنین صدایی مطلع نبودم تا این که قدم در مسیرِ توصیف شده در این کتاب گذاشتم. داستان از دوره ای آغاز می شود که به صدای درونم اجازه دادم تا از کنترل خارج شود و هیاهو به پا کند. اوایل دوره ی کاری ام بود؛ گزارشگری مشتاق، کنجکاو، جاه طلب و البته تازه کار بودم که اثری از او باقی نماند. تمامی این ها در یکی از خجالت آور‌ترین لحظات زندگی ام به اوج خود رسیدند.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ده درصد شاد‌تر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سخن مترجم

کتاب های متعددی در زمینه ی مدیتیشن و چگونگی آشنایی با مفهوم آموزه های بودا وجود دارند که همگی با فرآیندی پیچیده و بر اساس آنچه که در ذهن فردِ مدیتیشن کار می گذرد بیان می شوند؛ توضیحاتی که اغلب در کنار تمام صحت و اعتبارشان و در کنار تمام مزایایی که دارند، به واسطه ی پر زرق و برق بودن و کلام اغراق آمیزشان حتی گاهی به دفع خواننده منتهی می شوند. دن هریس در اولین اثر خود که ده درصد شادتر نام دارد، سعی کرده تا به زبانی ساده و عادی، مفاهیم پیچیده و گاهی غیر قابل درک بودا و هر آنچه که در مورد تمرین مدیتیشن وجود دارد را در قالب زندگی و تجربیات شخصی خود و به زبانی ساده بیان کند. تمام آنچه که در این کتاب به چشم می خورد، حاصل دوره ای چند ساله از سختی ها و تجربیات تلخ و شیرین زندگی فردی و شغلی دَن هریس است که رسیدن به آرامش، زندگی در لحظه، آگاه بودن و رضایت داشتن و شادمان بودن را ده درصد آسان تر می سازند؛ شاید هم بیشتر.
تلاش من نیز بر آن بوده تا با ترجمه ای روان رسالت نویسنده که بر سادگی کلام استوار بوده را برای خواننده ی فارسی زبان تکرار کنم؛ تلاشی که بدون صبر، مهربانی و همراهیِ شریک زندگی ام بی حاصل می ماند.

محمد غفوری

مقدمه

"صدای درونم یک احمق است". ابتدا می خواستم این جمله اسم کتابم باشد. هرچند که چنین اسمی برای مردی که شغلش ایجاب می کند تا به معیارهای اِف سی سی(۱) وفادار بماند نامناسب به نظر می آمد.
هرچند که معتقدم حقیقت دارد. صدای درون من می تواند به معنای واقعی خسته کننده باشد. به جرئت می گویم که صدای درون شما هم همین طور است. اغلبِ ما چنان شیفته ی مکالمه ای بی وقفه با خودمان شده ایم که حتی نمی دانیم صدایی در درون ما وجود دارد. من به شخصه از وجود چنین صدایی مطلع نبودم تا این که قدم در مسیرِ توصیف شده در این کتاب گذاشتم.
برای این که شفاف سازی کرده باشم بایستی بگویم که من در مورد "شنیدن صدا ها" صحبت نمی کنم، حرفِ من در مورد راویِ درون است، نزدیک ترین و صمیمی ترین بخش زندگیِ ما. این صدای نکره از همان صبح که چشم باز می کنیم مثل بوقی در گوش ما می خواند در تمام طول روز به پر و پای ما می پیچد. این صدا همچون باتلاقی پر حرارت از امیال و خواسته ها و تصمیمات است. این صدا بر گذشته و آینده و ضرر و زیان های کنونی متمرکز شده است. این صدایی است که ما را بی آن که گرسنه باشیم به سوی یخچال می کشاند، ما را خشمگین می کند بی آن که واقعاً چنین چیزی را بخواهیم و یا صندوق پیام های ما را خالی و خالی تر می کند در حالی که ظاهراً بشر باید تمایل به مکالمه با دیگران داشته باشد. البته این راویِ درونِ ما همیشه هم اینقدر بد نیست. گاهی خلاق، سخاوتمند و بامزه هم می شود اما اگر توجه مان را معطوفش نکنیم (که تعداد خیلی کمی از ما چگونگی آن را آموخته ایم)، این صدا می تواند به عروسکی بدخواه و بدجنس تبدیل شود.
اگر به من در بدو ورودم به نیویورک برای کار در شبکه ی خبری می گفتید که قرار است با استفاده از تفکر و اندیشه صدای درونم را بی اثر کنم و یا قرار است کتابی در مورد آن بنویسم، ممکن بود به شما بخندم. تا همین اواخر اندیشیدن را حوزه ای منحصر به مرتاض های ریشوی هندی، هیپی(۲) های دست و رو نشسته و طرفداران موسیقی جان تِش می دانستم. علاوه بر این ها، از آنجایی که تمام امور سگ شش ماهه ام به عهده من است، فهمیدم که اصلاً از عهده ی چنین کاری بر نمی آیم. با خودم می گفتم که با همه ی انحرافات و های و هوی افکارم، "پاک سازیِ ذهن" هرگز برایم یک گزینه نخواهد بود.
اما کمی بعد، سلسله ای از رخدادهای عجیب و پیش بینی نشده به وجود آمد که شامل جنگ، اَبَر کلیسا ها و رهبرانِ خودیار، پاریس هیلتون(۳)، دالای لاما(۴) و سکوت ده روزه می شد که همچون برق و باد دردناک ترین و در عین حال عمیق ترین تجربه های زندگی ام را شکل دادند. در نتیجه ی تمامِ این ها، فهمیدم که تمامی اعتقادات قبلیِ من چیزی جز تصورات غلط نبودند.
تفکر و اندیشه از مشکلی ارتباطی میان خود و عمومِ مردم رنج می برد چرا که برجسته ترین حامیانِ آن به گونه ای سخن می گویند که گویی نوای جاودانگی را همراه خود دارند. اگر از این دیدگاه سنتی عبور کنید خواهید دید که تفکر و عبادت تنها تمرینی برای ذهن شماست؛ روشی اثبات شده که صدای درون شما را از این سو و آن سو بردنِ اجباریِ شما باز می دارد. می خواهم با شما صادق باشم، این روش یک درمانِ معجزه گر نیست. این روش شما را خوش قامت تر، جذاب تر نخواهد کرد و مشکلات شما را نیز به یک باره سامان نخواهد داد. بایستی کتاب های خیالی و رهبرانی که نویدِ روشنگریِ فوری می دهند را فراموش کنید. بنا بر تجربه ای که داشته ام، تفکر و عبادت شما را ۱۰ درصد شادمان تر خواهد کرد. البته این تخمین به شکل مضحکی غیر علمی ست اما همچنان برآورد خوبی به حساب می آید.
همین که قلق کار را بفهمید، این عمل می تواند فضای کافی در ذهن شما ایجاد کند تا در هنگام خشم و یا رنجش احتمال کمتری برای به دام افتادن و واکنش نشان دادن از سوی شما وجود داشته باشد. برای اثبات این مسئله دلیل علمی نیز وجود دارد. یافته های یک آزمایش جدید که از طریق عکس های اِم آر آی هم قابل رویت هستند نشان می دهند که تفکر و عبادت می تواند ذهن شما را به شکلی اساسی از نو سیم کشی کند!
این یافته ی علمیِ جدید، فرضیه ی رایج مبنی بر از پیش تعیین شده بودنِ میزانِ شادی، انعطاف پذیری و مهربانی ما در زمان تولد را به چالش می کشد. بسیاری از ما زیرِ بارِ این توهم هستیم که آدمی همیشه گرفتارِ صفاتِ ناپسندِ شخصیتی اش خواهد بود (صفاتی مانند تند خویی، خجالتی بودن و یا غمگین بودن) و این ها خصوصیاتی ماندگار و تغییرناپذیر هستند. اکنون ما می دانیم که بسیاری از ویژگی هایی که برای ما ارزشمندند در واقع "مهارت" های ما هستند که می توانیم آن ها را پرورش دهیم؛ درست همان طور که اندام خود را در باشگاه بدنسازی پرورش می دهیم.
این ها همگی مواردی ریشه ای و امید بخش هستند. در واقع همان طور که من دریافته ام، این علمِ عصب شناسیِ نوین به شکوفایی دسته ای سرآمد از مدیران، ورزشکاران و دریانوردان منتج شده که از تفکر و عبادت در جهت بهبود تمرکز، دوری از اعتیاد به تکنولوژی و رهایی از اسارتِ احساساتشان استفاده می کنند. تفکر و عبادت را حتی "کافئینِ جدید" نیز می نامند. معتقدم که اگر این عمل از هر نوع آرایش معنوی و هرنوع اصطلاح طالع بینانه ای مانند "مکان های مقدس" و "مادرِ مقدس" خالی شود، می تواند برای میلیون ها افرادِ باهوش، تردیدگر و جاه طلبِ دیگر که تحت هیچ شرایطی به چنین عملی نزدیک هم نمی شوند، جذاب باشد.
یکی از سوالاتی که اغلب از سوی افراد شک گرا می شنوم این است که: اگر صدای درونم را خاموش کنم، اشتیاق، کنترل و توانایی ام را از دست خواهم داد؟ برخی افراد گمان می کنند که برای خلاق بودن باید درون گرا و محزون و برای رسیدن به موفقیت الزاماً نگران بود.
در طول چهار سال گذشته، من در حال امتحان کردنِ تفکر و عبادت در یکی از رقابتی ترین محیط های کاری یعنی اخبار تلویزیونی بودم و حالا اینجا هستم تا به شما بگویم که این امر کاملاً شدنی و ممکن است. علاوه بر این ها، چنین عملی می تواند برای شما مفید باشد و شما را در طول این فرآیند به فردی مطلوب تر تبدیل کند. بله، همان طور که خواهید دید، در طول مسیر لغزش های خجالت آوری را نیز تجربه کرده ام. هرچند که شما می توانید با استفاده از تجربه ای که من به دست آورده ام، از این لغزش ها دوری کنید.
تمام تلاشِ من در این کتاب، پرده برداشتن از اسرارِ تفکر و عبادت است و این که به شما نشان دهم که اگر چنین عملی برای من موثر بوده، احتمالاً برای شما نیز می تواند موثر باشد. بهترین راهی که از طریق آن می توان این مسئله را برای شما توضیح داد این است که نوعی دسترسی اختصاصی به صدای درونم را در اختیار شما قرار دهم. همه ی ما در تلاش هستیم تا تعادلی میان ذهنیتمان از دنیا و دورنمای واقعیتِ درونمان برقرار کنیم. ایجاد چنین تعادلی خصوصاً برای یک مجری خبر می تواند دشوار باشد؛ کسی که شغلش ایجاب می کند تا آرام باشد، اعتماد به نفس داشته و (در زمان مناسب) شوخ طبع و خنده رو باشد. اغلبِ مواقع، ارائه ی بیرونیِ من معتبر و درست است؛ در حالت طبیعی، من فردی راضی و شادمان هستم که به شکل ذکاوتمندانه ای از موفقیت خود آگاه است. اما لحظاتی نیز وجود دارند که واقعیت درون من کمی پیچیده تر است. به دلیل اهدافی که این کتاب دنبال می کند، قصد دارم تا توجهم را بر همین عوامل پیچیده و گره دار معطوف کنم.
داستان از دوره ای آغاز می شود که به صدای درونم اجازه دادم تا از کنترل خارج شود و هیاهو به پا کند. اوایل دوره ی کاری ام بود؛ گزارشگری مشتاق، کنجکاو، جاه طلب و البته تازه کار بودم که اثری از او باقی نماند. تمامی این ها در یکی از خجالت آور ترین لحظات زندگی ام به اوج خود رسیدند.

سخن نویسنده

اغلب رویداد های این کتاب یا توسط دوربین های تلویزیونی و یا به وسیله ی نرم افزار ضبط صدای تلفن همراهم ضبط شده اند. نقل قول های افراد را از نو تولید کردم و برخی مواقع بعضی از گفته ها و آوا ها (مانند اووم، آه و غیره) را حذف کردم تا خوانا تر باشند و یا این که خودم را باهوش تر نشان دهم.

سخن آغازین

ما در میانه یک رویدادِ مهم در تحولِ بصیرت و آگاهیِ بشریت هستیم، هر چند که در اخبار حرفی از آن زده نخواهد شد.
اکهارت تُله راهنمایی خودیار

ذهنت را بگشا، چرندیات سرازیر می شوند.
میت پاپتس، گروه "دیزرت پانک"



فصل اول: تنگی نفس

بر اساس سیستم ارزیابی نیلسِن(۵)، ۵.۰۱۹ میلیون نفر شاهد عدم کنترل ذهنی و دیوانگی من بودند!
این اتفاق در هفتم ماه ژوئن در سال ۲۰۰۴ و در حین اجرای برنامه ی "صبح به خیر آمریکا" رخ داد. کراواتِ نو و مورد علاقه ام را بسته بودم و گریم سنگینی روی صورتم بود. موهایم پف دار و البته بسیار مرتب بود. مدیران برنامه از من خواسته بودند تا آن روز به جای رابین رابرتز اخبار را اجرا کنم. کاری که می بایست انجام می دادم، ارائه ی خلاصه ای از اخبار در آغاز هر ساعت بود.
در جایگاه رابین نشسته بودم؛ پشت یک میز در استودیوی نیویورک تایمز با اتاقی شیشه ای در میدان ساعتِ نیویورک. در سوی دیگرِ اتاق میزِ مجری اصلی وجود داشت که جایگاه سایر مجریان یعنی چارلز گیبسون و دایانِ سویرِ(۶) زیبا بود.
چارلی این گونه ادامه ی اخبار را به من سپرد: "اکنون ادامه ی اخبار را از زبان دَن هریس می شنویم." حالا من می بایست که روی شش کلیپ که از اتاق فرمان پخش می شد صحبت می کردم و اخبار را گزارش می دادم. هر خبر حدود بیست ثانیه بود.
شروع خوبی داشتم. با بهترین صدایی که یک مجری صبحگاهی می توانست آغاز کند، آغاز کردم؛ بشاش و در عین حال محکم. "صبح به خیر چارلی و دایان. ممنونم."
درست در میانه ی دومین خبر بود که فاجعه رخ داد. ناگهان احساس کردم دارند به مغزم خنجر می زنند. موجی فلج کننده از اضطراب و استرس روی شانه هایم و کاسه ی سرم انباشته شد و سپس تمام چهره ام را فراگرفت. دنیا داشت روی سرم خراب می شد. قلبم به تندی می زد. دهانم خشک شد. دستانم عرق کرده بود.
می دانستم که باید چهار خبر دیگر را می خواندم. انگار انتها نداشت. نه استراحتی در کار بود و نه جایی برای پنهان شدن. نه صدای جایگزینی وجود داشت، نه خبر از پیش ضبط شده ای و نه همکاری که بتوان ادامه ی اخبار را به او واگذار کرد تا بتوانم خودم را جمع و جور کنم و نفسی تازه کنم.
با شروعِ خواندن خبر سوم که در مورد داروهای مربوط به کلسترول بود، کم کم داشتم توانایی صحبت کردنم را از دست می دادم. طوری نفس نفس می زدم که گویی جنگی درونی در برابر وحشتی کشنده را تحمل می کردم. تمامی این اتفاقات در حالی رخ می داد که می دانستم تمام این افتضاحات به طور زنده در حال پخش شدن است.
این یک تلویزیون ملی ست.
این اتفاق داره رخ می ده. همین حالا داره رخ می ده.
همه دارن تو رو نگاه می کنن پسر!
یک کاری بکن! یک کاری بکن!
سعی کردم ایستادگی کنم و خبر را بخوانم. نسخه ی اصلی خبری که خواندم و پخش شد، نشان دهنده ی سقوطِ من به تناقض و از هم گسیختگی ست:
"محققین اعلام می کنند افرادی که داروهای استاتین را به جهت کاهش کلسترول به مدت حداقل پنج سال مصرف کنند، خطر ابتلا به سرطان را نیز کاهش می دهند اما اکنون تجویز استاتین برای... برای تولید سرطان زود است."
درست پس از عبارت "تولید سرطان بود" که با صورتی رنگ پریده فهمیدم که باید فکری جدی برای رهایی از این موقعیت بکنم.
فروپاشیِ من در یک برنامه ی زنده، نتیجه ی مستقیمِ یک بی فکری بود؛ دوره ای که بر پیشرفت و ماجراجویی و ضرر و زیانِ تقریباً هر چیز دیگری در زندگی ام تمرکز داشتم.همه چیز در اولین روز کاری ام در شبکه خبری ABC در تاریخ ۱۳ مارچ سال ۲۰۰۰ آغاز شد.
بیست و هشت سال سن داشتم. وحشت زده بودم. یک کت چهار دکمه ی ساده به تن داشتم. به راهروی ورودی ساختمان وارد شدم. جایی که سقف بلندی داشت و روی دیوارهای دوطرفِ آن تصویر شخصیت های برجسته ای همچون پیتر جنینگز، دایان سویِر و باربارا والترز نصب بود (همگیِ این افراد اکنون همکاران من هستند.)سپس به شکلی باوقار از پله ها به سوی دهانه ی ساختمان در قسمت غربی خیابان منهتن حرکت کردم.
آن روز از من خواستند به اتاقی پرنور در زیرزمین بروم تا برای صدور کارت شناسایی جدیدم از من عکس بگیرند. در آن عکس آنقدر چهره ام بچه گانه دیده می شد که بعد ها یکی از همکارانم به شوخی می گفت اگر کمی عکسم از دورتر گرفته می شد، معلوم می شد که حتماً بادکنکی هم در دست دارم!
راه پیدا کردنم به شبکه ABC مثل یک سوء تفاهم بزرگ و یا شاید یک شوخی بی رحمانه بود. در طول این هفت سال گذشته که در اخبار محلی کار می کردم، رویایم دستیابی به شبکه خبری بود اما فکر می کردم چنین رویایی احتمالاً تا چهل سالگی و زمانی که برای راندن یک اتومبیل به قدر کافی پیر شده باشم، تحقق پیدا نمی کند.
درست پس از اتمام کار دانشگاه به کار اخبارِ تلویزیون مشغول شدم؛ با این هدفِ مبهم که به شغلی دست پیدا کنم که تا حدی پر زرق و برق باشد و نیازی هم به حساب و کتاب نداشته باشد. پدر و مادر من دکتر بودند و با وجود عدم اطمینان اولیه ی آشنایانم نسبت به من، شغلی در تلویزیون NBC واقع در ایالت مِین به دست آوردم (یکی از کوچکترین بازارهای تلویزیونی در کشور که از میان ۲۱۰ تلویزیون رتبه ی ۱۵۴ام را دارد). کارم نیمه وقت بود و بابت هر ساعت کار مبلغ ۵.۵۰ دلار حقوق می گرفتم. این شغل شامل نوشتن متون برای گوینده ی خبر و همچنین هدایت دوربین فیلم برداری در طول برنامه ای به نام "زنده در ساعت ۵:۳۰" می شد. در اولین روز کاری ام، تهیه کننده ای که برای آموزش دادن به من آن جا بود، با صندلی چرخ دارش از دستگاه تایپ فاصله گرفت و با لحنی جدی اعلام کرد: "این شغل یک شغل جذاب و مسحور کننده نیست". درست می گفت. تهیه ی اخبار در مورد سوزاندن لاستیک ها و برف و کولاکِ مناطق روستاییِ ایالتِ مِین، زندگی در طبقه ی اول یک آپارتمان نقلی که متعلق به یک زن سالخورده است و یا خوردن ماکارونی و پنیر پیتزا تقریباً در تمامیِ شب های هفته، اصلاً جذاب و مسحور کننده نبود. با وجود تمام این مسائل، خیلی زود عاشق این کار شدم.
بعد از چند ماه اصرار و اذیت کردن رئیسانم برای این که بالاخره مرا جلوی دوربین قرار دهند، سرانجام دلشان به رحم آمد و من با وجود این که تنها ۲ سال سن داشتم و یک کت پشمی کهنه که از پدرم به من رسیده بود را بر تن می کردم، به یک مجری و گزارشگر خبری تبدیل شدم. خیلی زود فهمیدم که این شغل همان چیزیست که دلم می خواهد باقی زندگی ام را به آن مشغول شوم. خودِ این صنعت برایم فوق العاده جذاب بود؛ خصوصاً چالشِ نوشتن خبر های مختلفی که قرار بود با صدای بلند خوانده و با تصاویری مربوط به آن خبر منطبق شوند. دلخوش به فرصتی بودم تا درگیر موضوعی گمنام اما حائز اهمیت شوم و سپس تدابیری بیاندیشم تا از طریق آن ها چیزهایی را به مخاطبین آموزش دهم که برایشان مفید باشد و یا منجر به روشنگری آن ها شود. از همه مهمتر، از این که این جایگاه جدید به من اجازه می داد تا با افرادِ مهم رفت و آمد کنم و سوالاتِ بی ربط بپرسم بسیار لذت می بردم.
البته کار خبری مثل یک هیولای نیرنگ باز است. علاوه بر افکار بلند پروازانه ای مانند منفعت جویی و سوء استفاده از قدرت رسانه، حسی ریشه دار و غیر منطقی برای مشهور شدن و تبدیل شدن به یک چهره ی شاخص در تلویزیون وجود دارد. به تماشاگران یک بازی فوتبال نگاه کنید که وقتی چهره شان روی نمایشگر بزرگ ورزشگاه پخش می شود تا چه اندازه هیجان زده می شوند، حالا تصور کنید که همین کار را برای کسب درآمد انجام می دهید. همکارم در شهر بَنگِر درست می گفت؛ بخش عمده ای از کار عملی که به عنوان یک گزارشگر باید انجام شود اصلاً جذاب نیست؛ کارهایی مثل حضور در کنفرانس های تمام نشدنی و خسته کننده و یا دنبال کردن ماموران پلیس برای دریافت یک سرنخ برای خبر. اما همین که به بازارهای بزرگتری مثل پورتلند، مِین و بوستون راه پیدا کردم، حقوقم بیشتر شد و خبرهای بیشتر و مهم تری به دستم رسید و هیجانِ غریزی ام برای شناخته شدن در میان مردم در کافه ها و یا صف بانک ها هرگز برایم تکراری نشد.
یادم می آید یک بار مادرم، این گنجینه ی خرد، در دوران جوانی ام بی مقدمه به من گفت: به نظرم هرکس که می خواهد در جایی به مقام ریاست برسد، حتماً حفره ای آنقدر بزرگ در درونش دارد که با هیچ چیز دیگری نمی توان آن را پر کرد. در تمام طول مدت زمانی که به دنبال رسیدن به تلویزیون بودم، هیچ وقت این جمله ی مادرم از ذهنم خارج نشد.
هفت سال پس از اولین شغلم در بنگِر، در یک شبکه کابلی ۲۴ ساعته در بوستون مشغول به کار بودم که ناگهان تماسی با من گرفته شد که قرار داشتن در یک قدمیِ افراد برجسته بودن را نوید می داد.مدیر برنامه ام به من گفت که مدیران اجرایی شبکه خبری ABC فیلم خبرهای مرا دیده اند و مایل اند تا با من صحبت کنند.
به عنوان کمک مجری در برنامه ای بامدادی به نام "اخبار جهان" که در روز های مختلفی پخش می شد استخدام شدم. این برنامه از ساعت دو بامداد تا چهار صبح به صورت زنده روی آنتن می رفت. مخاطب این برنامه در درجه ی اول افرادِ بی خواب، پرستاران و دانشجویانی را شامل می شد که به اختلال کمبود توجه دچار بودند. در ماه مارچ سال ۲۰۰۰ زمانی که قرار بود برای گزارش اخبار جایگزین فرد قبلی با نام اندرسون کوپر شوم، مطلع شدم که او تصمیم گرفته فعلاً این کار را ترک نکند. رئسا که نمی دانستند چه کار دیگری می توانند با من بکنند، به من این فرصت را دادند تا چند خبر را برای برنامه "اخبار جهان" که قرار بود آخر هفته پخش شود، بایگانی کنم. تا جایی که من می دانم، این اتفاق جالب ترین اتفاقی بود که تا آن موقع برای من رخ داده بود. تا همین چند هفته پیش تنها برای چند هزار مخاطب گزارش خبری تهیه می کردم و حالا میلیون ها نفر در سراسر کشور مخاطب خبرهای من هستند. اوضاع حتی از این بهتر هم شد: از من خواستند تا اولین خبرم را برای اخبار سر شب که توسط شخصِ پیتر جِنینگز اجرا می شد، بایگانی کنم.
من جنینگز را می پرستیدم. سبک اجرای من در برنامه های زنده کاملاً شبیه به سبک او بود. تک تک حرکات او را در هنگام اجرای خبر زیر نظر گرفته بودم؛ ترکیبِ استادانه ای از خم کردن های آرامِ بدن، سر تکان دادن ها و قوسِ ابرو. آرامش توام با هیجانِ او که خالی از هر گونه افراط بود را ستایش می کردم. او خلاصه ای از یک اخبارگوی خداگونه بود که شخصیتی خاص و چهره ای جذاب داشت.
بخش خبری، برای چنین حجمی از فشردگی، محیطی بارور و سودمند به حساب می آمد. در واقع اینجا افراد به استفاده از جملاتِ معروفِ گزارشگر افسانه ایِ کاخ سفید، هِلِن توماس علاقه نشان می دادند. یکی از جملات او را کاملاً درک کرده و پذیرفته بودم: "شما به اندازه ی آخرین خبری که تهیه کرده اید ارزشمند هستید." رسیدن به مرحله ی اجرای برنامه ی زنده آسان نبود. برنامه ی "اخبار جهان"در هر شب شش یا هفت خبر ضبط شده پخش می کرد و اجرای این اخبار تنها به افرادی واگذار می شد که اخبار مهمی همچون اخبار مربوط به کاخ سفید را اجرا می کردند. در همان حال، حدود پنجاه گزارشگر دیگر بودند که برای اجرای اخبار باقی مانده به رقابت می پرداختند. برای خودم یک نوار ذهنی بی پایان تنظیم کرده بودم: در هفته ای که گذشت چند خبر گزارش کردم؟ وضعیت رابطه ام با پیتر در حال حاضر چگونه است؟ برنامه های پیش رویم چیست؟
سال اول کاری ام را بیشتر بر تهیه اخباری تمرکز داشتم که آن ها را "کم مخاطب" می نامیم؛ خبرهایی که پس از اولین آگهی های بازرگانی پخش می شدند.. این خبرها شامل تحقیقات دقیق و موشکافانه و یا تحقیقات سطحی می شدند. فهمیده بودم که رقابت برای تهیه ی اخبار مهم و فوری، عملی هوشمندانه است. علاوه بر تحقیقات ذکر شده، گزارشی در مورد رونق و رکود اقتصادی و همچنین مطلبی جالب توجه در مورد رقابت میان جورج بوش و گُر در فلوریدا تهیه کردم.
پس از گذشت حدود یک سال از کارم، پیتر مرا به دفتر کارش که پر بود از کتاب های مختلف احضار کرد تا در مورد یک ماموریت جدید با من صحبت کند. او پشت میزی چوبی و مجلل و تیره رنگ نشسته بود و من هم مقابل او روی یک کاناپه کهنه که اصلاً هم راحت نبود نشستم.؛ کاناپه ای که واضح بود توسط همان شخصی ساخته شده که دستگاه های شکنجه ی قرون وسطایی مانند لباس آهنی را اختراع کرده بود. او درخواستی از من کرد که هم غیر قابل پیش بینی و هم ناخواسته بود. او از من خواست تا بخش خبر های مذهبی شبکه را عهده دار شوم. بخش موضوعات مذهبی برای پیتر از اهمیت و اولویت بالایی برخوردار بود. او اخیراً مجری موضوعات پربیننده و بالارتبه ای مانند زندگی مسیح و سنت پاول بود(۷). او همچنین شخصاً استخدام شدنِ اولین مجریِ تمام وقت در زمینه اخبار مذهبی در تاریخ اخبار شبکه ای یعنی پگی وِمیِر را دیده بود. حالا پِگی که زنی خوش چهره، بور، مسیحی و اهل تگزاس بود، تصمیم به ترک شبکه گرفته بود و پیتر هم تصمیم گرفته بود که من عهده دار مسئولیت های او شوم. سعی کردم به نحوی اعتراض کنم و بگویم که یک آتئیست(۸) هستم (جرئت نداشتم به او بگویم که چنین موضوعات مذهبی برایم بی اهمیت هستند.) اما او این کاری به این چیز ها نداشت و موافقت نکرد. این جا به جایی باید صورت می گرفت. ختم کلام!
چند ماه بعد، در شهر وِین واقع در ایالت ایندیانا سوار بر هواپیمایی بودم که مخصوص مسافرت های کم مسافت بود. در حال تکمیل کردن خبری در مورد گروه جوانان در کلیساها بودم که مردی در کابین مسافرین تلفنش را قطع کرد و رو به همه گفت که برج های دوقلو آتش گرفته اند. آن روز یازده سپتامبر سال ۲۰۰۱ بود و ناگهان تمام هواپیماهای شخصی داخل کشور به زمین نشستند. من هم دیگر در مسیر بازگشت به نیویورک نبودم. تلفن همراهم زنگ خورد و ماموریت بعدی من رفتن به پنسیلوانیا بود؛ جایی که پرواز شماره ۹۳ خطوط هواپیمایی یونایتد ایرلاین توسط سارقین ربوده و به برج ها کوبیده شده بود.
از هواپیما پیاده شدم، ماشینی کرایه کردم و به همراه تهیه کننده ام سفری چهارصد مایلی به سمت شرق را آغاز کردیم. سفر هفت ساعته ای که در ماشین داشتیم برای من تجربه ی سردرگم کننده ای از غم و اندوه بود. مثل تمام آمریکایی های دیگر خشمگین و ترسیده بودم اما لایه ای از منفعت شخصی را نیز حس می کردم. این خبر شاید بزرگترین خبر در تمام طول دوران زندگی مان بود و من مشغول راندن یک ماشین نقلی در پهنای ایالت اوهایو بودم و با درماندگی به اخبار رادیو گوش می دادم. می دانستم که همین الان پیتر در موقعیتی قرار دارد که دلش می خواهد؛ تماماً آماده با برنامه و روشن. این که عضوی از تیم نبودم و اخبار را به مردم کشورم گزارش نمی دادم، جسماً مرا خسته می کرد. می دانستم که اخبار کم مخاطب دیگر به درد من نمی خورند.
آن شب از پنسیلوانیا گزارش دادم و سپس به سوی نیویورک و هتل گراند رفتم که کمی با هتل گراند زیرو فاصله دارد. پلیس بسیاری از مناطق جنوبی منهتن را بسته بود و از آنجایی که من در منطقه ی شمالی زندگی و کار می کردم، تنها راه برای پوشش دادنِ خبر، نزدیک شدن به محل بود. این هتلِ شیک، با اتاق هایی کوچک، آسانسور و لابی فوق العاده بزرگش (که معمولاً پر از جمعیتی ست که به دنبال مزه کردن نوشیدنی های گران قیمت هستند و حالا به شکل عجیب و غریبی خالی مانده است)، به شکلی نا همخوان، شیک ترین نقطه برای پوشش دادنِ مرگبار ترین حمله ی تروریستی در خاک آمریکا بود.
در مورد پیتر حق با من بود. از اجراها و پوشش های شبانه روزی او در آن روزهای مخوف به طور جهانی ستایش شد و من تحت حمایت او توانستم اخباری در مورد جمعیت مشومش مردمی که به ملاقات آواره های گراند زیرو آمده بودند و همچنین در مورد حملات به وقوع پیوسته نسبت به مسلمانان بی گناه در سراسر کشور تهیه کنم.
چند هفته بعد و با فروکش کردن هیاهوی پوشش خبریِ هتل گراند زیرو، یک روز عصر در محل کارم بودم که تلفن همراهم زنگ خورد. روی صفحه ی گوشی نوشته شده بود "بخش خارجی". پاسخ دادم و صدایی از آن سوی خط گفت: "باید به پاکستان بری." برای یک لحظه دوپامین(۹) در مغزم ترشح شد. تلفن را قطع کردم، اطراف اتاق راه می رفتم و از خوشحالی مشت هایم را در هوا تکان می دادم.
این ماجرا به شکل در خوری، چگونگیِ شروع خطرناکترین و سازنده ترین سال های زندگی من را نشان می دهد: مجموعه ای از ایما و اشارات ناخوشایند و زننده. بی مهابا به سمت چیزی می شتابیدم که می توانست تبدیل به یک ماجراجویی چند ساله شود؛ دورانی که می توانستم مکان ها و چیزهایی را ببینم که هرگز به عنوان یک گزارشگر ژولیده ی بیست و دوساله جرئت تصور آن ها را نداشتم. روی موجی از هیجان شنا می کردم. غرق در تصوراتِ اجرای برنامه زنده بودم چشمانم را روی عواقب روانیِ احتمالی بسته بودم.
پیش از سفرم به پاکستان در اکتبر سال ۲۰۰۱، هرگز به کشورهای جهان سومی سفر نکرده بودم؛ مگر این که گردش کوچکم در تیجوآنای مکزیک را یک سفر به حساب آورید. یک روز پس از دریافت تماس تلفنی از بخش خارجی، در شهر اسلام آباد فرود آمدم و اصلاً نمی دانستم که باید انتظار چه چیزی را داشته باشم. به صحنه ای رسیدم که یکی از دوستان انگلیسی ام آن را "صحنه جنگ ستارگان" می نامید. بخش دریافت چمدان مملو بود از مسافرانی با چشمان پف کرده، پلیس های خسته و کلافه و افراد قهوه ای پوستی که مسئول جابه جایی چمدان ها بودند. من تنها فردِ غربی در آن جمعیت بودم.یک راننده ی محلی که تابلویی با نام من در دستش بود را در سوی دیگرِ سالن دیدم. هوای بیرون گرم و مه آلود و بوی لاستیک سوخته می آمد. بزرگراه توسط کامیون های باربری عظیمی که راننده هایشان دائماً بوق های ملودی وار می زدند، مسدود شده بود. بعدها فهمیدم مردمانِ مکان هایی مثل پاکستان از بوق ماشین هایشان برای کنار زدن سایر راننده ها استفاده نمی کنند و فقط به وسیله ی آن دیگران را از حضور خود مطلع می سازند. هرگز تا این اندازه احساس غربت نکرده بودم.
به هتل رسیدم. غافلگیر شدم وقتی دیدم که هتل یکی از آن مَریوت(۱۰) های خوب است؛ مَریوتی بزرگ تر و زیباتر از نمونه های معمولِ آمریکایی. چمدان هایم را در اتاق گذاشتم و مستقیماً به بخشی رفتم که تیم شبکه اِی بی سی مشغول به کار بود. بسیاری از آن ها را برای اولین بار می دیدم. اغلب آن ها از اداره ی واقع در لندن بودند؛ افرادی ماجراجو و کار آزموده از کشورهای بوسنی و رواندا. به نظر می آمد که آن ها هیچ مشکلی با حضور در کشوری خطرناک و فقیر نداشتند؛ کشوری که در یکی از هتل هایش ساکن بودیم و خدمه ی آن روزی دو بار برایمان سینی های کلوچه ی سلفون کشیده شده و آجیل می آوردند. باب وودرَف که یکی از دوستانم و گزارشگران شبکه بود، با پرستیژ خاصی قدم زد و با آرامش خاصی سفارش نیمرو داد.
شرایط خیلی زود پرتنش شد. تنها چند روز بعد، شنیدم که از سوی طالبان که همچنان بر افغانستان حکومت می کردند، دعوت شده ایم تا به ملاقات کمپ های آنان در قندهار برویم. این درست مثل سفرِ یک روزنامه نگار با گروهی نظامی به نواحی جنگی بود. در نگاه اول این ایده کاملاً احمقانه بود (رفتن به سمت خطوط نظامی دشمن، میهمانِ دشمن بودن) و شور و گفتگویی را میان کارکنان ما به راه انداخت. جلسه ای گذاشتیم و در مورد این مسئله گفتگو کردیم. به سخن هر دو جبهه ی موافق و مخالفِ این سفر گوش می دادم اما تصمیم از قبل گرفته شده بود: امکان نداشت اجازه دهم چنین فرصتی از دست برود.
سعی کردم پیش از این که مادرم مرا در تلویزیون ببیند با او تماس بگیرم و بگویم که کجا می روم اما هرچه با بیمارستانِ محل کارش تماس گرفتم نتوانستم با او ارتباط برقرار کنم. بنابراین با وجود این که صلاح نمی دانستم، با پدرم که بسیار احساساتی تر بود تماس گرفتم. وقتی برنامه را برایش گفتم، شروع کرد به گریه کردن. هر دو ساکت بودیم و تنها صدای پدرم می آمد که پس از گریه هایش دوباره نفس می گرفت. در همان لحظه بود که هیجان جای خود را به غم و ناراحتی داد. تا آن لحظه تنها به این فکر می کردم که این سفر برای من چه ارمغانی دارد. به جهنمِ احتمالی که این سفر می توانست برای خانواده ام به وجود آورد، فکر نکرده بودم. پدرم خیلی سریع خودش را جمع و جور کرد و با شوخی هایش مکالمه را تمام کرد.
آن شب آنقدر احساس گناه و حقیقتاً احساس ترس می کردم که نتوانستم بخوابم. روز بعد، عضوی از یک گروه کوچک گزارشگران بودم که سوار بر اتوبوس به سمت ناکجاآباد می رفتند. پس از طی یک مسیر طولانی و خسته کننده در جاده ای خاکی که بخش جنوبی افغانستان را به دو نیم تقسیم می کرد، نیمه شب به مجموعه ای از ساختمان های دولتیِ افغانستان در حومه ی قندهار رسیدیم. نیروی هوایی آمریکا برق را قطع کرده و تمامی شهر در تاریکی محض فرو رفته بود. سریعاً به پشت بام یکی از ساختمان ها رفتیم، یک سیگنال ماهواره ای برقرار کردیم که پیتر جِنینگز به وسیله ی آن، از نیویورک، اطلاعاتی راجع به سفرمان از من می گرفت. پیتر بعد از صحبت با من، در حالی که مشغول آماده شدن برای اجرای اخبار ملی بود، زمانی اختصاص داد تا با پدر و مادرم تماس بگیرد و آن ها را از حال من مطلع کند.
روز های بعدی همگی عجیب و غریب و شدیداً وهم آور بودند. افرادی که سراپا مسلح بودند ما را اطراف شهر می چرخاندند و چیزهایی را به ما نشان می دادند که خودشان بنا به دلایلی می خواستند که ما ببینیم؛ چیزهایی مثل ساختمان های منفجر شده ای که ادعا می کردند هواپیماهای جنگی ایالات متحده با منفجر کردن آن ها، شهروندان بی گناه را نیز به قتل رسانده است.
اما آنچه که بیشترین تاثیر را بر من گذاشت، طرز برخورد و رفتار رزمنده های طالبان در پشت پرده و خارج از میدان جنگ بود. به استثنای فرمانده هایی که درگیرِ تعریف های تبلیغاتی بودند و لازم بود که جدی باشند، سربازانِ عادی همگی خوش رو و در واقع اجتماعی بودند. آن ها واقعاً بچه بودند. فحش های محلی آن منطقه را به ما یاد دادند. (ظاهراً "الاغ" در زبان پَشتو فحشی اساسی به حساب می آید.) یک بار یکی از آن ها کنار گوش من گفت: "منو با خودت ببر آمریکا."
بسیاری از این گونه حواشی جالب توجه را به گزارش اضافه کردم و چندین ایمیل تمجید آمیز نیز از شرکتمان به دستم رسید که برای گزارشگر جوانی که سودای موفقیت در سر دارد، بسیار سرمست کننده بود. پیتر در برنامه خودش از من تحت عنوان "نماینده مان در افغانستان" یاد کرد. اعضای تیم مان که عده ای انگلیسی بودند، چندین ساعت را صرف دست انداختن من می کردند و می گفتند وقتی به خانه برگردم، به یک "احمق غیر قابل تحمل" تبدیل می شوم. صحنه ای از من را تصور می کردند که با دوستانم در کافه های نیویورک نشسته ام و مدام وسط صحبت هایشان می پرم و می گویم: "آره، آره. در مورد ماجرای زمانی که افغانستان بودم براتون گفتم؟"
این سفر، اولین تجربه ی من از آن چیزی بود که آن را هروئینِ خبرنگاری می نامم: حضوری خطرناک و شتاب زده در محلی که قرار نبوده باشی و نه تنها از آن جان سالم به در بردی بلکه در تلویزیون هم نمایش داده شدی. دیوانه و معتاد به این کار شده بودم.
زمانی که به نیویورک برگشتم، وقتی برای فخر فروشی نداشتم. در روزنامه ی نیویورک تایمز با نوعی طرد اجتماعی از من استقبال شد. کارین جیمز، منتقد هنری این روزنامه به شکل نامنصفانه ای گزارش مرا با گزارش های شبکه بی بی سی مقایسه کرد و آن را "احساسی و مبهم" نامید. حرفش مثل پتکی بود که بر سرم فرود آمده باشد. با تلخی و دلخوری با او مخالفت کردم اما بسیاری از همکاران من با او موافق بودند. مطلبی که او در روزنامه نوشت، ایجاد کننده ی این تفکر و احساس بود که من برای این کار هنوز جوان و کم تجربه ام. حالا در محیط کاری مان از عرش به فرش آمده بودم.
چند هفته بعد، بخش خارجی تصمیم گرفت تا فرصتی دوباره به من دهد و این بار مرا به تورا بورا بفرستد؛ جایی که بن لادن پنهان شده و با دستمزدی از جانب آمریکایی ها مورد حملات فرمانده های محلیِ افغان قرار گرفته بود. داخل تاکسی بودم و به سوی فرودگاه می رفتم که پیتر با من تماس گرفت. به من گفت نظر همه این بوده که من بار اول خرابکاری کردم و این بار باید خودم را ثابت کنم. بخش عمده ای از پروازم را به حالت یک جنین در صندلی ام نشسته بودم.
در تورا بورا خبری از هتل های مَریوت نبود. پس از رسیدن به محل، به یک کشاورز معتاد کمی پول دادیم تا به ما اجازه دهد در کلبه ی محقرش در میان یک مزرعه ی خشخاش که زمینش با لایه ای از یخ پوشیده شده بود، بخوابیم. گاو نرِ بدبویی درست پشت در بسته شده بود و هر بار که کلبه را برای صرف شام ترک می کردیم می دیدیم که از تعداد مرغ های محوطه یکی کم شده است.
پس از این ماموریت بود که من خودم را بازخرید کردم. آنچه که شرایط را برای من تغییر داد، صحنه ای بود که در هنگام اجرای یک گزارش تلویزیونی، توسط دوربین ضبط شد. کنار یک کوه قرار گرفته بودم و درست در میانه ی سخنوری هایم بود که صدای سوت مانندی از بالای سرم شنیدم. تا آن زمان هرگز صدای شلیک گلوله ای را تا این اندازه نزدیک نشنیده بودم و به همین خاطر چند ثانیه زمان برد تا بفهمم چه اتفاقی افتاده و سپس سریعاً خودم را روی زمین انداختم. دیگر هیچ عنصر احساسی و مبهمی در این ماجرا وجود نداشت. رئسای من هیجان زده و نگران شده بودند.
هرچند که دو مسئله ی ناراحت کننده در مورد آن لحظه وجود داشت. اول این که بازبینی دقیقِ آن فیلم نشان داد که هیچ کدام از افغان های پشت سر من در تصویر سعی در فرار نداشتند و یا حتی کمی نگران نشده بودند و دوم این که پس از عبور گلوله از کنار سرم، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که، "امیدوارم از این تصویر فیلم گرفته باشند."
این فرق داشت. اگر این اتفاق در جایی غیر از شرایط شغلی ام رخ می داد شاید حتی خودم را خیس می کردم. هیچ سابقه ی شجاعتی در زندگی من وجود ندارد. به نظام خدمتی نکرده و حتی سمت ورزش های رزمی هم نرفته بودم. تنها رویارویی من با خطر زمانی بود که در خیابان منهتن قدم می زدم و بی توجه به تقاطعی رسیدم و همان لحظه با یک تاکسی تصادف کردم. اما زمانی که کار شما پوشش یک خبر است، مایل هستید تا خودتان را ضدگلوله بدانید. گویی که حائلی میان شما و دنیا وجود دارد؛ گونه ای به مراتب خطرناک تر از قدم زدن و گوش دادن به موسیقی تلفن همراهتان. در لحظه ی شلیک گلوله، علاقه ی شدیدم به سهیم بودن در این اتفاق و این خبر، کاملاً احساس ترس و نگرانی را از میان برد.
تورا بورا یک شکست نظامی محسوب می شد که در آن بن لادن به احتمال فراوان از مسیری که توسط بزغاله ها ایجاد شده بود به سمت پاکستان فرار کرد. اما این اتفاق برای من نوعی احیا به حساب می آمد. با جلب دوباره ی اعتماد مدیران شبکه، سه سال آینده را بین نیویورک و مکان هایی مثل اسرائیل، کرانه ی باختری، غزه و عراق در رفت و آمد بودم. کم و بیش شبیه به فردی شده بودم که در پشت پرده ی مهم ترین وقایع دنیا حضور دارد و ایفای نقش می کند.
این ماموریت ها منجر به افشای رخدادهای عجیب و غریب و تکراری می شد. پس از یک انفجار انتحاری در بیرون از یک هتل ساحلی در اسرائیل، برای لحظه ای باد شدیدی وزیدن گرفت و ملحفه ای بزرگ را از زمین بلند کرد که زیرش ردیفی از پاهای تکه تکه شده وجود داشت. در عراق، من و گروهی از تفنگ داران نیروی دریایی جنازه ای پف کرده را در کنار جاده می دیدیم که بعد همگی فهمیدیم زخم های روی صورت جنازه که گمان می کردیم جای گلوله باشد، در واقع جای سوراخ شدگی توسط دریل است. در کرانه ی باختری، کنار پدری ایستاده بودم که نظاره گرِ دفن شدن جنازه ها با استفاده از یک جرثقیل در پارکینگ یک بیمارستان بود که حالا به یک گورستان تبدیل شده بود. مرد با دیدن پرتاب شدن جنازه ی پسر خودش به داخل گودال، ضجه ای بلند و دلخراش سر داد.
همان طور که با دیدن چهره ی گریانِ پدر به سختی خودم را کنترل کرده بودم، با بغضی که در گلو داشتم از جلوی دوربین کنار رفتم و به واکنش خودم نسبت به وحشتِ جنگ و یا بهتر بگویم، فقدان واکنشم نسبت به وحشتِ جنگ فکر می کردم. تا جایی که یادم می آید آنقدر ها هم ترسو نبودم. این فاصله ذهنی و نترسیدن خودم را با این فکر که این بخشی از کارِ من است، توجیه می کردم؛ مثل دکتر های فیلم سینماییِ MASH که در مورد بیمارانی که روی تخت جراحی عملشان می کردند، جوک می ساختند. عقیده داشتم که گزارش تهیه کردن، هدفی والاتر را در نظر دارد. اگر هر بار با دیدن تصویری آزار دهنده و ناراحت کننده کنترل خودم را از دست دهم و درهم بشکنم، چه طور می توانم به درستی کارم را انجام دهم؟

نظرات کاربران درباره کتاب ده درصد شاد‌تر

عالی
در 3 هفته پیش توسط amir rahimi