فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقتی خاطرات دروغ می‌گویند

کتاب وقتی خاطرات دروغ می‌گویند

نسخه الکترونیک کتاب وقتی خاطرات دروغ می‌گویند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وقتی خاطرات دروغ می‌گویند

در آن هفته، عادی از نظر من، این بود که صبح‌ها به موقع از خانه خارج شوم. اَنا آشکارا قدغن کرده بود حالا که دوازده ساله شده است، او را تا ایستگاه اتوبوس برسانم. سعی کرده بودم به او بگویم که در حقیقت، اصلاً نمی‌خواهم او را به ایستگاه برسانم، فقط می‌خواهم نادیا را ببینم تا با هم سگ‌هایمان را به گردش ببریم. اما او این را نمی‌پذیرفت. می‌دانستم که اَنا به راحتی می‌تواند مسیر ساختمان تا انتهای حیاط را طی کند، از در خارج شود و بدون آنکه اتفاقی برایش بیفتد، قدم‌زنان دویست متر برود تا به ایستگاه اتوبوس برسد اما این، نگرانی مرا برطرف نمی‌کرد. خوش‌بختانه، اَنا با اینکه دوازده سال داشت، هنوز به هیولای سرسختی که معمولاً بچه‌ها پیش از بلوغ به آن تبدیل می‌شوند، تبدیل نشده بود و ما همچنان، رابطه‌ای بسیار نزدیک و عاشقانه داشتیم. هنوز هم بیشتر وقت‌ها هرجا می‌رفتم، دنبالم می‌آمد، گویی هیچ‌وقت نمی‌تواند زیاد از من دور باشد. گاهی اوقات، حتی تا دم دستشویی هم دنبالم می‌آمد و در مورد مسائل مختلف با من گپ می‌زد! شاید من بیش از حد مراقبش بوده‌ام اما من مادرم، این وظیفه من است. به علاوه، اَنا به این سادگی‌ها پا به دنیا نگذاشته بود. پس از شش بار سقطی که داشتم، آن بار هم معلوم نبود او تا پایان یک دوره کامل بارداری زنده می‌ماند یا نه. او معجزه کوچولوی من بود و کسی یک معجزه را بدیهی نمی‌شمرد. ما هر روز سپاسگزار معجزه‌ها هستیم و برای آنکه مطمئن شویم برایشان اتفاقی نمی‌افتد، تلاش بیشتری انجام می‌دهیم. خانه ما از خیابان عقب‌نشینی کرده بود و حیاط بزرگی در جلو ساختمان و حیاط کوچکی در پشت آن قرار داشت. حتی اگر کل حیاط، جلوی ساختمان هم بود، فرقی نمی‌کرد چون قسمت جلویی هم، با ردیفی از درختان حدود دو و نیم متری، کاملاً از دید محفوظ بود.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وقتی خاطرات دروغ می‌گویند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

اَنا(۱) به آشپزخانه می آید و جزوه هایش را روی میز می اندازد. «مامان، تو تازگی چه دروغ هایی گفتی؟»
وسط خرد کردن فلفل روی تخته گوشت، یک دفعه وحشت زده می چرخم. قلبم به شدت می زند.

اون چی می دونه؟ مطمئنا نمی تونه واقعیت رو فهمیده باشه.

«مامان، دستت رو بریدی!» به انگشتم اشاره می کند.
پایین را نگاه می کنم. «وای!» شیر آب سرد را باز می کنم و انگشتم را زیر آب می گیرم. بریدگی اش عمیق نیست.
«منظورت چیه؟» آب دهانم را قورت می دهم و لب هایم را با زبانم تر می کنم. می دانم که صدایم می لرزد. «از چه دروغ هایی حرف می زنی؟» نفس سریعی می کشم و خودم را برای بدترین اتفاق ممکن آماده می کنم.
«برای تکلیف درس دینی و اخلاق می خوام.» پشت میز آشپزخانه می نشیند، از روی دسته جزوه هایش، دفترچه یادداشتی برمی دارد و با خودکار رویش ضربه می زند.
آسودگی خیال، ناگهانی و عمیق مرا دربرمی گیرد، مانند هجوم یک باره هوای خنک روی پوست آدم. خدا رو شکر. حتی قادرم خنده کوچکی بکنم، البته خودم هم نمی دانم چه طور این امکان را پیدا کرده ام.
در حالی که سعی می کنم صدایم بی تفاوت به نظر برسد، می گویم: «خب، همه ما دروغ می گیم. مگه نه؟»
همان طور که لبش را می جود، لحظه ای به سوالم فکر می کند. «حتی آدم های مذهبی؟ منظورم اینه که...»
خودکارش را در هوا تکان می دهد. «مثلاً کشیش ها و نمایندگان محلی شون.»
به ماجراهای هولناکی که سال هاست در مورد یتیم خانه های کاتولیک برملا می شود، فکر می کنم. در مورد کشیش های محلی ای که پسرانی را که در گروه کر کلیسا شرکت دارند، مورد سوء استفاده جنسی قرار می دهند و راهبه هایی که زیردستان خود را مورد تجاوز جنسی قرار می دهند. «مخصوصا اون ها.»
«اما این ریاکاریه.»

من خودم خوب می دونم ریاکاری چیه.

می پرسد: «قرار نیست تو مذهب ریاکاری باشه، مگه نه؟»
«کاملاً درسته.» اَناخیلی دوست دارد، همه چیز را از بُعد اخلاقی ببیند و در مجادله کردن مهارت دارد. شاید روزی وکیل شود.
همان طور که تندتند روی کاغذ چیزهایی می نویسد، اخم می کند و پیشانی صافش درهم می رود. «اما ممکنه برای دروغ گفتن، دلایل موجهی وجود داشته باشه.»

کاشکی فقط می دونست که چه دلایل موجهی وجود داره!

شیر آب را می بندم. روی بریدگی کوچک دست می کشم، بعد دور انگشتم دستمال کاغذی می پیچم و فشار می دهم.
«می دونی، من باید جنبه های مثبت و منفی رو بررسی کنم.» با دقت و خوش خط در دفترش چیزی می نویسد. «خب، تو اخیرا چه دروغ هایی گفتی؟»
«فکر می کنم من باید از تو این سوال رو بپرسم.» سعی می کنم بخندم اما زبانم یاری نمی کند و احتمالاً باعث می شود مثل کسانی بشوم که یبوست شدید دارند. خوش بختانه، به نظر نمی رسد اَنا متوجه شده باشد. با پررویی خنده ای تحویلم می دهد. «خب، شاید بهتر باشه ما دروغ های فرضی مون رو بگیم.»
ابروهایم را بالا می برم. «وای! یعنی این قدر بده؟ چه دروغی گفتی؟» اطمینان دارم مسئله آن قدر کوچک است که آدم از آن خنده اش می گیرد. اَنا دختر خوبی است.
از خجالت سرخ می شود. «نه، واقعا چیزی نبوده.»
«خب، پس دروغ های فرضی.» پشتم را به او می کنم و به خرد کردن فلفل ها ادامه می دهم. «این تکلیف مال توئه، پس تو باید به من بگی.»
«اوم... خب، وقتی برای غافلگیر کردن کسی، یه مهمونی ترتیب بدی و چون نمی خوای غافلگیریش خراب بشه، دروغ بگی، چی؟ این می تونه خوب باشه. یک جنبه مثبت.»
«بله.»
«دروغ مصلحت آمیز هم می تونه چیز خوبی باشه؛ اینکه نخوایم کسی رو ناراحت کنیم و بخوایم از ناراحتی شون کم کنیم.»
دروغ مصلحت آمیز. همیشه سعی کرده ام به خودم بقبولانم چیزی که در درونم نگه داشته ام، فقط یک دروغ مصلحت آمیز است.
«خیلی خب. ممکنه ما با قصد و نیت خیر دروغ بگیم.» صدایم کمی می لرزد. با چاقو فلفل ها را از روی تخته گوشت، داخل ماهی تابه سُر می دهم و از یخچال مقداری قارچ و یک پیاز درمی آورم.
اَنا می پرسد: «پس این طوری دروغ توجیه می شه؟»
مردّد می مانم که چیزهایی را که همیشه از خودم پرسیده ام، دوباره در ذهنم مرور کنم یا نه.
«من فکر می کنم اگر هدفت این باشه که دیگران ناراحت نشن، یعنی بخوای از اون ها حمایت کنی، اشکالی نداره.»
«خب، مثلاً راجع به خود تو. اگه من چیزی رو بدونم که احتمال داشته باشه تو رو ناراحت کنه یا اینکه توی زندگیت تاثیر منفی بذاره، به عنوان مادر وظیفه دارم از تو حمایت کنم. حتی ممکنه تو بعضی موارد، فکر کنم یک مصلحت گریزناپذیره.»
پوست پیاز را می کنم و شروع به خرد کردن می کنم. برای اولین بار، از اینکه موجب شده از چشمم اشک بیاید، خوشحالم. وقتی به عمق همه اتفاق هایی که افتاده، فکر می کنم دلم می خواهد دوباره گریه کنم و پیاز این احساسم را پنهان می کند. با پشت دست، چشمم را پاک می کنم. «دیگه چی به ذهنت می رسه؟»
«خانوم ها در مورد سنّشون دروغ نمی گن؟»
«بعضی از مردها هم همین کارو می کنن. دیگه بیا اینجا مسئله رو جنسیتی نکنیم.»
«پس این کار خوبه یا بد؟»
«فکر کنم نسبتا کم اهمیت باشه، مگر اینکه روی کس دیگه ای تاثیر بگذاره.»
«پس دروغ های بی ضرر هم هست.» این را می نویسد و چند بار زیر آن خط می کشد. «سیاست هم دروغ می گه، نه؟»
«خب، این قطعا یک جنبه منفیه.» پشت سرم می شنوم که با خشم تندتند چیزهایی می نویسد. «اونا قراره برای منافع ملتشون کار کنن. اون وقت، این همه دروغ می گن. اینم خیلی ریاکارانه س!»
دخترم به اخلاقیات خیلی پایبند است. او باهوش و کنجکاو و از سنش بزرگ تر و عاقل تر است.
خوشحال بودم که از شرّ تکالیف با اعمال شاقه خلاص شدیم چون گاهی اوقات، اَنا در مورد بعضی چیزها وسواس پیدا می کند. در مدرسه سخت تلاش می کند و کتاب های زیادی می خواند که شاید از سنش بالاتر باشد اما اگر در مورد چیزی احساس بدی پیدا کند، دایم در مورد آن حرف می زند، مطالعه می کند و صبح و ظهر و شب در اینترنت در مورد آن جستجو می کند. چند هفته مرا وادار کرده بود برنامه های مستند و فیلم های مربوط به زندانیان محکوم به مرگ را تماشا کنم. حالا می توانم پیش بینی کنم که با پژوهش در مورد دروغ بمباران شده ام. البته، نیازی نیست کسی به من یادآوری کند که باز هم جای شکرش باقی است.
«مردم توی اظهارنامه مالیاتی دروغ نمی گن؟»
برخلاف میلم لبخند می زنم. «بله و در مورد سوابق شغلیشون.»
«پس این می تونه جرم باشه، مگه نه؟ منظورم اظهارنامه مالیاتیه.»
«در حقیقت، آلکاپون رو هم همین طوری دستگیر کردن.»
«آلکاپون کیه؟»
چاقو را حرکت می دهم. «مهم نیست.»
«خب، پس این نوع بدشه. اگر بدونی که دروغت یک جنایت رو پنهان می کنه، چی؟»
دلم پیچ می زند. پیازها را داخل ماهی تابه می ریزم و دوباره چشم هایم را با پشت انگشت هایم پاک می کنم.
«مگه نه؟» اَنا دوباره مرا وادار به حرف زدن می کند و از افکار مربوط به خودش و اتفاقی که افتاده است، بیرون می کشد.چطور همه چیز در یک لحظه اتفاق می افتد و یک حرکت اشتباه، همه چیز را خراب می کند.
دوباره به این فکر می کنم که برای حمایت از دخترم و خانواده ام، تا کجا پیش رفته ام و دوباره خودم را متقاعد می کنم که همه دروغ ها مثل هم نیستند؛
و وقتی خاطرات دروغ می گویند، گاهی اوقات، بهتر است بگذاریم واقعیت پوشیده بماند.

۱

وقتی جسدش را پیدا کردند، سال ها بود به او فکر نکرده بودم. سخت سرگرم زندگی ام بودم. زندگی ای که فکر می کردم عادی است.
در آن هفته، عادی از نظر من، این بود که صبح ها به موقع از خانه خارج شوم. اَنا آشکارا قدغن کرده بود حالا که دوازده ساله شده است، او را تا ایستگاه اتوبوس برسانم. سعی کرده بودم به او بگویم که در حقیقت، اصلاً نمی خواهم او را به ایستگاه برسانم، فقط می خواهم نادیا(۲) را ببینم تا با هم سگ هایمان را به گردش ببریم. اما او این را نمی پذیرفت. می دانستم که اَنا به راحتی می تواند مسیر ساختمان تا انتهای حیاط را طی کند، از در خارج شود و بدون آنکه اتفاقی برایش بیفتد، قدم زنان دویست متر برود تا به ایستگاه اتوبوس برسد اما این، نگرانی مرا برطرف نمی کرد. خوش بختانه، اَنا با اینکه دوازده سال داشت، هنوز به هیولای سرسختی که معمولاً بچه ها پیش از بلوغ به آن تبدیل می شوند، تبدیل نشده بود و ما همچنان، رابطه ای بسیار نزدیک و عاشقانه داشتیم. هنوز هم بیشتر وقت ها هرجا می رفتم، دنبالم می آمد، گویی هیچ وقت نمی تواند زیاد از من دور باشد. گاهی اوقات، حتی تا دم دستشویی هم دنبالم می آمد و در مورد مسائل مختلف با من گپ می زد! شاید من بیش از حد مراقبش بوده ام اما من مادرم، این وظیفه من است. به علاوه، اَنا به این سادگی ها پا به دنیا نگذاشته بود. پس از شش بار سقطی که داشتم، آن بار هم معلوم نبود او تا پایان یک دوره کامل بارداری زنده می ماند یا نه. او معجزه کوچولوی من بود و کسی یک معجزه را بدیهی نمی شمرد. ما هر روز سپاسگزار معجزه ها هستیم و برای آنکه مطمئن شویم برایشان اتفاقی نمی افتد، تلاش بیشتری انجام می دهیم.
خانه ما از خیابان عقب نشینی کرده بود و حیاط بزرگی در جلو ساختمان و حیاط کوچکی در پشت آن قرار داشت. حتی اگر کل حیاط، جلوی ساختمان هم بود، فرقی نمی کرد چون قسمت جلویی هم، با ردیفی از درختان حدود دو و نیم متری، کاملاً از دید محفوظ بود. به علاوه، قسمت پشتی هم به علت آنکه به جنگل مشرف بود و به تپه های سرسبز منطقه دورست(۳) بیرون شهر منتهی می شد، دید بی نظیری داشت.
چفت دو متری یکی از درهای چوبی را بیرون آوردم و در را باز کردم. اول از همه، پاپی(۴)، سگ شکاری طلایی عجیب و غریبمان بیرون دوید و هیجان زده با پیش بینی اینکه داریم او را برای پیاده روی می بریم، شروع به جست و خیز کرد. شروع کردم به طی کردن مسافت کوتاهی که بین خانه تا خیابان بود. آبمیوه فروشی کینگز آرمز(۵) را رد کردم و به سمت ایستگاه اتوبوس که در سمت دیگر خیابان قرار داشت، رفتم. اَنا داشت با چند تا از بچه های دهکده که آن ها هم منتظر بودند با اتوبوس مسیر حدود چهارده، پانزده کیلومتری مدرسه شان را تا دورچستر(۶) طی کنند، گپ می زد. هنوز خبری از نادیا و شارلوت(۷) نبود. تعجب آور بود. خواهر شوهرم، نادیا به طرز عجیبی منظم و همیشه سروقت بود طوری که ممکن بود کسی او را وسواسی بداند. برای اولین بار، من برنده شده بودم. برو، اولیویا.(۸)
همان طور که راه می رفتم خیابان را نگاه می کردم، شاید آن ها را پیدا کنم. دعا می کردم شارلوت دوباره مریض نشده باشد. چند ماه پیش، یک بیماری ویروسی گرفته بود که به نظر نمی رسید بتواند به این سادگی ها از شرّ آن خلاص شود. این اواخر، همیشه خسته به نظر می رسید. ضمنا باید بگویم که او داشت برای گرفتن دیپلم متوسطه اش سخت درس می خواند. با خودم فکر می کردم این روزها به بچه ها خیلی سخت می گیرند. در سال های اخیر، به شارلوت آن قدر تکلیف می دادند که به ندرت پیش می آمد وقت آزاد داشته باشد.
درست همان موقع که سرویس مدرسه کنار خیابان توقف کرد، هردوی آن ها را دیدم که باعجله به طرف من می آیند. به آن ها دست تکان دادم. شارلوت هم در پاسخ دست تکان داد. همان طور که می دوید، موهای بلند زیبایش روی شانه هایش پیچ و تاب می خورد. هنوز رنگ پریده به نظر می رسید و زیر چشم هایش گود افتاده بود.
اَنا و بچه های دیگر، بالا رفتند و سوار شدند. می خواستم پیش از خداحافظی، او را ببوسم اما با وجود آنکه او هنوز بچه است و هنوز به نوجوان دردسرسازی که تحت تاثیر هورمون هایش قرار گرفته، تبدیل نشده است، می دانستم این نوع ابراز احساسات در ملا عام را عملی «بی کلاس» می داند.
درعوض، با دست تکان دادن، کار را تمام کردم. «روز خوبی داشته باشی.»
«سلام، زن دایی اولیویا. خداحافظ زن دایی اولیویا.» شارلوت باعجله از کنارم رد شد و با یک حرکت داخل اتوبوس پرید.
درهای اتوبوس با صدای ویژ بسته شد و آن ها حرکت کردند.
به سمت نادیا برگشتم و صبر کردم به مینسترل(۹)، لابرادور(۱۰) قهوه ای شکلاتی رنگش برسد. ناراحت بود. او معمولاً آراسته و مرتب بود. بدون آرایش کامل و اگر موهای مجعد طلایی اش را مثل لایه ای از فلز براق پشت سرش نمی انداخت، حتی تا فروشگاه سرخیابان هم نمی رفت. آن روز صبح، موهایش را نامرتب بالای سرش دم اسبی کرده بود. یک شلوار گرم کن پوشیده بود که در حالت عادی اگر او را می کشتند، با آن بیرون نمی رفت. صورتش مثل شارلوت، رنگ پریده بود و چشم هایش پف کرده و قرمز. گوشه یکی از چشم هایش، مقداری ریمل گلوله شده بود.
وقتی نزدیک تر آمدند، پاپی به طرف آن ها دوید و سگ ها کاملاً سرگرم بو کشیدن و لیسیدن موهای یکدیگر شدند.
دستم را روی بازوی نادیا گذاشتم. «حالت خوبه؟ تو هم حالت خوب نیست؟»
برای یک لحظه کوتاه چشم هایش را بست، گویی می خواهد به خودش جرات بدهد که بتواند حرفش را بزند. وقتی دوباره چشم هایش را باز کرد، چشم هایش خیس بود.
«اینجا نمی شه. بیا بریم جلوی خونه تون حرف بزنیم.» نادیا جلوتر از من راه افتاد و از همان راهی که من تازه آمده بودم، برگشت.
خانه من، آخرین خانه، درست در لبه دهکده است. آنجا یک خانه قدیمی درندشت بوده که تام، پدر همسرم بیست و پنج سال پیش، آن را به زیبایی بازسازی و قابل سکونت کرده است. نادیا، ایتن(۱۱) و کریس(۱۲) پیش از ازدواج با پدرشان آنجا زندگی می کردند و وقتی تام آلزایمر گرفت، من و ایتن خانه را از او خریدیم. من آنجا را خیلی دوست داشتم. برای همین، فرصت را از دست ندادم. یک خانه روستایی با دیوارهای طرح آجر و کف سنگ، تیرهای کلفت چوبی، پنجره هایی از چوب بلوط با سایه روشن خاکی رنگ و فضایی دنج و راحت. نادیا و لوکاس(۱۳) ترجیح می دهند در خانه ای نو و مدرن زندگی کنند نه خانه ای روستایی و غیرمتعارف. برای همین، نمی خواستند آنجا را بخرند. آنجا برای کریس هم که تنها زندگی می کرد، خیلی بزرگ بود و بالاخره ما آن را خریدیم. تام هم مدتی با ما همان جا زندگی می کرد تا اینکه اوضاع... خب می توان گفت دشوار شد و درحقیقت، ناایمن و تاسف آور. هیچ کدام از ما نمی خواستیم او را در آسایشگاه سالمندان ببینیم. فکرش هم دردآور بود اما من باید به فکر اَنا هم می بودم چون یک روز، وقتی او در طبقه بالا بود، تام در آشپزخانه، شیرگاز را باز گذاشته و پیپش را روشن کرده بود و با این کار نزدیک بود خانه را منفجر کند. نادیا خیلی تحقیق کرد که بهترین و خوش نام ترین آسایشگاه سالمندان را پیدا کند و این چنین بود که تام سر از آسایشگاه سالمندان ماونتن ویو(۱۴) درآورد. درست نمی دانم چرا آن را ماونتن ویو نامیده بودند چون در دورست کوهستانی وجود ندارد. اما به هرحال، ما واقعا نمی توانستیم جایی بهتر از آن پیدا کنیم چرا که کارکنان آنجا با تام بسیار خوش رفتار بودند.
کنار تیت بارن(۱۵)، راهی برای عابران پیاده وجود دارد که از کنار درختان سر در هم فرو برده به داخل جنگل کشیده شده است. سمت دیگر جنگل نیز تپه ها و مزارع وسیعی قرار دارد که به دهکده بعدی، یعنی اَبتسبری(۱۶) منتهی می شود.
همان طور که قلاده پاپی را آزاد می کردم، دوباره پرسیدم: «خب، چی شده؟» پاپی شروع به ورجه وورجه کرد اما وقتی متوجه شد همبازی اش، همراهش نیست، زبانش را به یک طرف رها کرد و برگشت.
مینسترل که شارلوت نام شکلاتی را که دوست داشت، روی او گذاشته بود، پارس کرد و نادیا که به جایی خیره مانده بود، چشم برگرداند.
دستم را روی شانه اش گذاشتم. «نادیا؟»
قلاده سگ را باز کرد و سگ ها همان طور که گوش هایشان بالا و پایین می رفت، با یکدیگر دویدند.
«در مورد لوکاسه. با یکی رابطه داره.» دوباره چشم هایش پر از اشک شد. آن ها را بست و پلک هایش را با نوک انگشت هایش فشار داد.
نفسم بند آمد. «نه، امکان نداره. چرا چنین فکری می کنی؟ خودش بهت گفته؟»
«نه، اما چند تا پیام رو که اون زن نوشته، خوندم!» همان طور که کلمات را باعصبانیت ادا می کرد، چشم هایش را باز کرد.
«کدوم زن؟»
شروع به راه رفتن کرد. درحقیقت، مثل این بود که دارد رژه می رود. من هم کنارش شروع به رژه رفتن کردم.
«باهاش کار می کنه. مهماندار هواپیماست.»
لوکاس خلبان مسیرهای طولانی بود و اغلب اوقات، سفرش چندین روز طول می کشید.
«نه! مطمئنی؟ تو نامه ها چی نوشته بود؟»
«اینکه اون زن دلش براش تنگ شده و نمی تونه دوریش رو تحمل کنه. اینکه منتظره یک شب تو جامائیکا(۱۷) با هم باشن.»
«خب، الان لوکاس کجاست؟»
چشم هایش را پاک کرد. «جامائیکا.»
«آهان.» یک لحظه نمی دانستم چه بگویم.
«اخیرا متوجه شده بودم یه کم رفتارش عجیب و غریب شده. مرموز شده بود. هر دفعه براش پیام میومد، ساعت ها با گوشیش ور می رفت تا اینکه تصمیم گرفتم گوشیش رو نگاه کنم اما به محض اینکه متنی براش میومد، پاکش می کرد. قبلاً هیچ وقت این کارو نمی کرد. تا اینکه دیروز که حمام بود، براش پیام اومد و من پیام رو نگاه کردم. اسمش پتیه(۱۸)». با حالتی انزجارآمیز گفت: «خدا، اسم پتی رو روی سگی، همستری چیزی می ذارن.» ایستاد و به طرفم برگشت. انگار هیکلش آب شده بود.
او را به طرف خودم کشیدم و در آغوش گرفتم. او حدود بیست سانتی متر از من بلندتر بود. سرم روی شانه هایش قرار گرفته بود و استخوان ترقوه اش به گونه ام فرو می رفت.
«خیلی متاسفم. حالا می خواهی چی کار کنی؟»
برای مدتی طولانی حرفی نزد. ما در همان حالی که یکدیگر را در آغوش گرفته بودیم، ماندیم. بعد او عقب رفت.
«اون زندگی منه. تو این دنیا هیچ کس رو به اندازه اون دوست ندارم. پس قصد ندارم کاری بکنم. نمی تونم، نمی تونم از دست بدمش.»
لبخندی که به نظر خودم حمایت گرانه بود، نثارش کردم.
«چیه؟ فکر می کنی این نقطه ضعفه؟»
«من...» نمی دانستم موضوع چیست. خشکم زده بود. حتی تصورش را هم نمی توانستم بکنم که لوکاس با کسی رابطه داشته باشد. همیشه به نظر می رسد آن ها کاملاً برای یکدیگر ساخته شده اند. آن ها یک سال زودتر از من و ایتن زندگیشان را شروع کرده بودند، پس الان بیست و هفت سال از ازدواجشان می گذشت. اینکه این روزها مردم شریک زندگیشان را مثل تلفن همراهشان زود به زود عوض می کنند، مسئله کوچکی نیست. «شاید این طوری که تو فکر می کنی نیست. شاید موضوع چیز دیگه ای باشه.»
«نه، اشتباهی در کار نیست.» نگاهش به درختان تنومند بلوط و راش خیره ماند. بعد سرش را تکان داد. «اما من تصمیم گرفتم، من واقعا تصمیم گرفتم هیچ کاری در این مورد انجام ندم.»
«مطمئنی؟»
«آره. من خوش بینم که قضیه خودش فیصله پیدا می کنه. اولیویا، من نمی تونم اونو از دست بدم. اصلاً نمی تونم. من نمی خوام وادارش کنم انتخاب کنه. من بهش نیاز دارم. شارلوت بهش نیاز داره. ما خانواده ش هستیم.»
فکر کردم که اگر من متوجه می شدم ایتن با کسی رابطه دارد، چه می کردم. نمی توانستم کاری نکنم و بگذارم رابطه اش را ادامه دهد. طاقت آن را نداشتم که بفهمم او با کس دیگری است، به کس دیگری فکر می کند و حتی شاید عاشق کس دیگری شده است. اما این احتمال همیشه وجود دارد، مگر نه؟این همان وضعیت زجرآوری است که مردم ترجیح می دهند در مورد آن صحبت نکنند. هر کاری که تا آن وقت انجام دادی و فکرهایی که داشتی، با تهدید روبه رو می شود تا اینکه حسادت و ظن، تمام دارایی ات را از زندگی خالی می کند. چرا که هرچیزی که فکر می کردی می دانی، به آن اعتماد کرده بودی و باور داشتی، دروغ از آب درمی آید. من برای صداقت خیلی اهمیت قائل بودم. من و ایتن، هیچ رازی را از یکدیگر پنهان نمی کردیم. چه طور می توان رابطه ای مبتنی بر فریب کاری داشت؟ اَنا را چه کار می کردم؟ این موضوع، دنیایش را خراب می کرد و من باید فکر می کردم ببینم چه کاری برایش بهتر است.
نادیا دوباره گفت: «فکر می کنم قضیه خودش فیصله پیدا کنه.» اما متوجه نشدم می خواست خودش را دلداری بدهد یا مرا.

نظرات کاربران درباره کتاب وقتی خاطرات دروغ می‌گویند

ضعیف! ترجمه فاجعه
در 7 ماه پیش توسط شاهين