فیدیبو نماینده قانونی انتشارات درسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حالا خوب می‌فهمم

کتاب حالا خوب می‌فهمم

نسخه الکترونیک کتاب حالا خوب می‌فهمم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حالا خوب می‌فهمم

در اطراف شما منافع و بهره‌های گوناگونی به‌وفور دیده می‌شود و کاملاً متعلق به شما خواهند بود، به‌شرط آنکه بخواهید شخصیت خود را از زاویه ذهنی باز محک بزنید و هر چیزی که سر راهتان قرار می‌گیرد، با دیدگاه روشن‌تری مورد بررسی قرار دهید. تمامی شرایط و موقعیت‌هایی که در این کتاب به آن اشاره کردم و در زندگی خودم پیش آمد، حقایقی را برایم آشکار کرد که مایل بودم با شما نیز در میان بگذارم تا شاید شما هم از لذت نگاه عمیق به زندگی‌تان برخوردار شوید و از این به بعد با چشم بازتری به آن نگاه کنید. بینش و بصیرت متعالی مرا به این نتیجه رساند که همه ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در پس زمینه زندگی‌مان هوش خاصی قرار نهاده شده و این هوش در هر مخلوقی کاملاً ذاتی و درونی است. این ذهن جهانی در وجود هرکدام از ما به تکامل رسیده است و تنها کاری که بایستی انجام دهیم این است که آن را کشف کنیم و قدرت و تکامل آن را در اختیار بگیریم. از شما می‌خواهم که دید خود را به مسائل و موضوعات و اشخاص پیرامون خود کاملاً باز بگذارید و بدون هیچ سد و مانعی به آنها فکر کنید. شما قسمتی از نیروی عظیمی هستید که محل پیدایش و خلق همه موجودات است. حوادث و رویدادهایی که در زندگی‌تان پیش می‌آید به هیچ عنوان تصادفی و اتفاقی نیست. به این موضوع اعتقاد کامل داشته باشید که حوادث نقشی در این جهان ندارند زیرا این جهان را پروردگار سبحان آفریده و هرچه در زندگی شما رخ می‌دهد با هدف و منظور خاصی است زیرا شما نیز قسمتی از این جهان هستید، پس شما هم می‌توانید همان کارهایی را بکنید که در این کتاب شرح دادم. ابتدا توجه خود را معطوف به هر رویداد و موقعیتی کنید، به‌ویژه آنهایی که نتایج غم‌انگیزی در بر خواهند داشت، زیرا به‌طور قطع از سوی اراده و نیت الهی سر راه شما قرار گرفته‌اند. در طول تاریخ همواره از واژگان بی‌شماری برای این نیرو استفاده شده است که الهام‌بخش بشر در طی مسیر بوده؛ مانند زیبایی، عشق و حقیقت. این هوش نامرئی تا ابد با شما است و در هر لحظه، هر برخورد، هر موقعیت و در هر شرایطی، برای شما پیامی دارد.

ادامه...

بخشی از کتاب حالا خوب می‌فهمم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

کریسمس سال ۱۹۴۱ میلادی است، چند هفته بعد از بمباران بندر پرل هاربر، آمریکا وارد جنگ شده است؛ هر دو دایی من نظامی هستند، یکی در اروپا و دیگری در اقیانوس آرام خدمت می کنند. پدرم دیگر نزد ما زندگی نمی کند. افراط در عیاشی، میگساری، و خلافکاری های مداوم که باعث شد چندین بار به زندان بیفتد، سرانجام زندگی با او را برای مادرم غیرممکن ساخت. به راحتی از وظایف پدری اش چشم پوشید و رفت و دیگر هرگز از او خبری نشنیدیم. مادرم با سه بچه زیر پنج سال تنها ماند. هر روز سه پسر خردسال را به مادربزرگم می سپرد و به سر کار می رفت.
اکنون من و دو برادر بزرگ ترم به همراه مادر، در ایستگاه منتظر اتوبوس هستیم. پالتو، دستکش، پوتین و کلاه پوشیدیم و برف های کپه شده کنار ایستگاه در نظر ما چون کوهی عظیم جلوه می کند. تمام خیابان را نمک پاشیده اند تا برف سنگین و سخت را ذوب کند که همین به نوبه خود معضلی است. یک کامیون از جلوی ما رد می شود و طوری گل ولای خیابان را به ما می پاشد که به زمین افتیم. کمی بعد از آن نیز هنگام پیاده شدن از اتوبوس، کاملاً در یک توده برف فرو رفته و تقریبا در آن دفن می شویم. مادرم شدیدا عصبانی می شود چون برای رفتن به سر کار لباس مناسب پوشیده و حال سرتاپایش پوشیده از گل ولای و نمک شده است. زندگی اش در غیاب شوهر سابقش کاملاً ازهم پاشیده و او تمام سعی و تلاش خود را می کند تا سر و ته آن را یک جوری به هم بیاورد. افسردگی در کنار جنگ جهانی دست به دست هم داده تا موقعیتی تمام و کمال برای او بسازد. پیدا کردن شغل مناسب بسیار سخت و دشوار است و او ناچار به کمک های ناچیز خانواده اش بسنده می کند. آنها خود نیز به دلیل رکود اقتصادی طولانی مدت، تحت فشار هستند. شرایط برای گذراندن سخت ترین روزها بسیار مناسب است. از یک طرف کمبود کالا و ارزاق عمومی و از طرفی هم جنگ، شدیدا او را تحت فشار قرار داده است.
برادرانم هر دو بسیار ناراحت هستند. جیم پنج سال دارد و سعی می کند مادر را دلداری دهد و دیوید سه ساله بی وقفه گریه می کند و من در آن لحظه، فقط از زندگی خود لذت می برم. درست مثل این است که در یک مهمانی هیجان انگیز هستیم و همگی روی نوک یک قلعه یخی دراز کشیده ایم. چرا خوشحال نباشیم! نمی توانم بفهمم چرا همه تا این حد عصبانی و ناامید هستند. ناگهان می گویم:
«مامان همه چیز خوب است. گریه نکن. می توانیم همین جا بمانیم و برف بازی کنیم!»
اصولاً به ندرت گریه می کنم. کودک نوپایی که سعی می کند صرف نظر از اینکه چه اتفاقی افتاده است، بقیه را بخنداند و سرحال بیاورد. بچه ای که باعث می شود چهره های گیج و گنگ، از غمگین به خوشحال تبدیل شوند. نمی دانم غم و اندوه یعنی چه. به نظر می رسد ذاتا تمایل به جستجو و یافتن جنبه ی روشن مسائل دارم و توجه چندانی به مسائلی که دیگران را غمگین و افسرده می کند، ندارم.
مادرم می گوید مستقل ترین و کنجکاوترین پسربچه ای هستم که او و خانواده اش تابه حال دیده اند. ظاهرا با این ویژگی ناب، قدم به این جهان گذاشته ام. از اینکه در این دنیا هستم بسیار خوشحالم. در یک سالگی ام تقریبا هم قد و اندازه دیوید هستم که یک سال ونیم از من بزرگ تر است. سعی می کنم او را بخندانم تا احساس امنیت کند زیرا به نظر می رسد همیشه از چیزی می ترسد یا بیمار است و به ندرت می خندد. دنیا از نظر من بسیار جای هیجان انگیزی است و عاشق جستجو و کشف همه چیز هستم.
همان طور که بزرگ تر می شوم گویی هیچ چیز نمی تواند مرا مضطرب و پریشان سازد. به اطراف نگاه می کنم و هرچه می بینم مرا در بهت و حیرت فرو می برد. دلم می خواهد همه شاد و خوشحال باشند. دلم می خواهد آن همه غم و اندوه در خانواده ام به یکباره ناپدید شود. اطمینان دارم که نباید به خاطر اینکه پدر ما چنین آدم پستی است احساس بدبختی کنیم. دلم می خواهد مادرم به جای این همه غم و سرگردانی، شادی و خوشی در دل و جانش باشد. دلم می خواهد برادر بزرگ ترم جیم، این همه نگران مادر و دو برادر کوچک ترش نباشد. اگر بتوانم آنها را خوشحال و شاد کنم شاید به یکباره این همه غم و اندوه پی کار خود بروند.
فقط نمی فهمم چرا همه تا این حد لجباز و یکدنده هستند. موضوعات بی شماری هست که آدم را به هیجان بیاورد. من می توانم ساعت ها با یک قاشق یا یک جعبه خالی بازی کنم. عاشق این هستم که بیرون بروم و به گل ها و پروانه ها خیره شوم یا گربه ولگردی را که تلاش می کند وارد حیاط شود، تماشا کنم. همچنین ذهنی بسیار قوی دارم. اجازه نمی دهم به من بگویند چه کار بکنم یا نکنم، خودم تلاش می کنم حد و مرز خود را کشف کنم. وقتی «نه» می شنوم به سادگی لبخند می زنم و بعد همان کاری که دلم می گوید انجام می دهم، صرف نظر از اینکه آدم بزرگ ها ممکن است چه واکنشی نشان دهند.
گویی من در دنیای خود زندگی می کنم، دنیایی پر از خوشی و هیجان بی حد و حصر و کشفیاتی که می توانم برای خود به وجود بیاورم. مهم نیست دیگران چقدر تلاش می کنند که مرا غمگین سازند، آنها هرگز موفق نخواهند شد چون من از مکانی نورانی به اینجا آمده ام و هیچ کس نمی تواند این نور را خاموش کند. این من هستم، که هنوز از یاد نبرده که خدا عشق مطلق است. همان طور که من هستم.

حالا خوب می فهمم

نمی دانم تابه حال مادرم چند بار ماجرای کپه برف و گل ولای را برایم تعریف کرده است. قبل از آنکه مجبور شود دیوید و مرا به پرورشگاه بسپارد، این خاطره مورد علاقه اش بود و بعد جیم را به مادربزرگ سپرد که زندگی بهتری را بگذراند.
همان طور که به روزهای گذشته زندگی ام در این دنیا نگاه می کنم می توانم این را که همه می گویند هیچ چیز در این دنیا اتفاقی و تصادفی نیست و هر چیزی درست از لحظه تولد و خلقت ما شکل گرفته و قبل از آن هم به همین وضع بوده است، به وضوح ببینم. در این جهان واقعا هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد. تنها قالب و جسم ما است که به دنیا می آید و می میرد و آنچه که آن را اشغال کرده غیرقابل تغییر است، بنابراین گویی نه متولد می شویم و نه می میریم.
به عنوان پدر هشت فرزند، معتقدم که هر کدام از آنها با شخصیت منحصربه فرد خود به دنیا آمده اند. ما از جهانی نامرئی با استعدادی نهفته و قطعی به این دنیا می آییم. جهانی که نه شکل و قالب دارد و نه حد و مرزی و این «من» است که در این جسمِ دائما در حال تغییر، جای گرفته است. تمامی پیشرفت ها و موفقیت هایم از همان لحظه ای شکل گرفته که نطفه ام بسته شد و طی نه ماه رشد کرد و با اولین نفس، از راه رسید. برمی گردم و به آن بچه کوچک یک سال ونیمه درازکشیده ی روی آن کپه برف نگاه می کنم که حتی یک سلول بدنش خبر ندارد که او روی کره زمین زندگی می کند. هنوز هم همان «من» که در او بود، همانی است که هفتاد سال بعد حس می کنم.
از همان اوان کودکی نیاز به شخصیتی داشتم که بتواند با آن سازی که برای نواختنش به این دنیا آمده ام، هم صدا شود. اکنون می فهمم به عنوان یک بچه نیاز داشتم که احساس کنم می توانم دیگران را در آغوش بگیرم تا حس بهتری نسبت به خود و شرایط و موقعیت شان داشته باشند. به نوعی می دانستم که نحوه برخورد با زندگی به معنای همه چیز است، حتی به عنوان یک بچه کوچک، زیرا طرز برخورد مادرم به من فهماند که شخصیت دادن به رویاهایم به طرز عجیبی با آمال و آرزوهایم در ارتباط است و قرار بود این آرزوها را در تمام طول زندگی به حقیقت تبدیل کنم.
درحالی که روی آن کپه برف با بقیه اعضای خانواده دراز می کشم، غم و اندوه عمیق آنها را می بینم و بلافاصله تصمیم می گیرم یا با خنداندن آنها شرایط را برای شان قابل تحمل تر کنم یا از آنها بخواهم به جای غصه خوردن، شاد و شنگول باشند و این دقیقا همان کاری است که بعدها، در مقوله عرفان، با نوشتن کتاب هایی در مورد شکستن دام افکار منفی و نهایت لذت بردن از زندگی، انجام دادم. شکل و قالبم یک بزرگسال است با اندامی بزرگ تر و سن و سال بیشتر، اما همان «من» از درون چشم ها و گوش هایی جدیدتر با دنیا ارتباط برقرار می سازد.
بزرگ شدن هر هشت فرزندم را تماشا کرده ام. همه آنها با شخصیت منحصربه فرد خود به دنیا آمده اند و شاید هم بعضی از آنها شخصیت خود را از جهانی دیگر با خود آورده اند، زیرا اسرار گیتی بی پایان است. اما کاملاً مطمئنم که تنها یک ذهن خدایی مسئول همه مخلوقات در این جهان است و در این اسرار دست دارد. همان والدین، همان محیط، همان فرهنگ ولی هشت انسان منحصربه فرد که با ویژگی های خاص ذاتی خود به دنیا آمده اند. به گمانم جبران خلیل جبران(۲) در کتاب پیامبر کاملاً این موضوع را روشن ساخته و می گوید:

فرزندان شما از آنِ شما نیستند، آنها دختران و پسران زندگی اند. آنها از طریق شما به دنیا گام نهاده اند و نه از شما، و هرچند با شما هستند اما به شما تعلق ندارند.

همان لحظه که از مکانی نامعلوم به این جهان قدم گذاشتیم و از شکل روح به قالب جسم درآمدیم، وظیفه و ماموریتی به ما محول شد که بایستی به انجام برسانیم. مدت هاست به این باور رسیده ام که بسیار مهم است بگذارم فرزندانم مطابق خواست و تمایلات ندای درون شان زندگی کنند. طبق گفته ی مادرم، من از زمان نوزادی و کودکی دقیقا همین کار را انجام می دادم. هر کدام از فرزندانم نیز این ویژگی را ذاتا در سرشت خود دارند. وظیفه من این است که ابتدا آنها را راهنمایی و سپس قدم به قدم همراهی کنم تا درک کنند هرچه در درون دارند همان صفت منحصربه فرد آنهاست که عمری راهنمای مراحل مختلف زندگی شان خواهد بود.
پیش از آغاز این سفر، یعنی از نامرئی به جسم و از روح به قالب تبدیل شدن، مصمم بودم که تعهد خود را به هدفی که به خاطر آن به دنیا آمده ام، ادا کنم. با آن سه انسان نگون بختی که در برف و گل ولای گیر افتاده بودند رسالت خود را آغاز کردم و درحقیقت این اولین قدم در امر تحقیق و تدریس در زندگی ام شد؛ همان زندگی که قرار بود بعدها میلیون ها نفر را با آن تحت تاثیر قرار دهم.
هنگامی که بالای آن کپه برف نشسته بودم از طریق کشف و شهود سعی کردم به بقیه بفهمانم که در این شرایط حتما چاره ای وجود دارد، اینکه چگونه به آن موقعیت نگاه کنیم. آن «منِ» درون آن کودک می خواست به دیگران بفهماند که این موقعیت چندان هم بد نیست و با خندیدن، بهتر می توان همه چیز را تغییر داد تا با غم و غصه. بزرگ ترین خدمت به کودکانی که می خواهند ویژگی و ذات شخصیت خود را نشان دهند این است که بگذاریم انسانیت بی همتای خویش را آشکار کنند، ولی معمولاً این موضوع را بزرگ ترها و اطرافیان درک نمی کنند و متوجه نمی شوند.
خواست خدا بود که تا ده سالگی در محیطی رشد کنم که از دخالت های بی جا و بی مورد پدر و مادر یا سایر بزرگ ترها در امان باشم. باور دارم که با خصوصیتی به دنیا آمده ام با نام رسالت عظیم تا با دلگرمی ذاتی و عشق مثبت بتوانم به مردم بی شماری در جهان نزدیک شوم. همواره به دلیل شرایط زندگی ام خدا را شکر می کنم که به من اجازه داد بیش از حد طعم تنهایی را بچشم تا باعث پیشرفت و توسعه ام شود و برای رسیدن به هدفم کمک کند تا بدانجا که تبدیل به انسانی هدفمند شدم.
درست همان طور که در رحم مادر برای رشدونمو بدن خود به نیرویی نامرئی، اسرارآمیز و خدایی نیاز داریم همان طور هم برای جنبه های دیگر حیات به همان منابع نیازمندیم. ما از عشقی الهی و خلقتی کامل برخورداریم ولی آفریدگار ما برای مراقبت و محافظت از این موجود محدود نیاز به هیچ کمکی ندارد. اگر در این کار الهی و آسمانی دخالت کنیم قطعا از مسیر درک الهی منحرف و گمراه خواهیم شد.
اکنون به وضوح می بینم و درک می کنم که تمام جهان هستی و کائنات با هدف معینی آفریده شده است. حالا خوب می فهمم که از ازل ویژگی های شخصیتی و منحصربه فرد انسان باعث می شود تا به عنوان اشرف مخلوقات شناخته شود. در دوران کودکی همچنان ارتباط خود را با منابع درونی خود حفظ کرده ایم زیرا هنوز فرصتِ جدایی از حلقه حمایت خداوند و به دست گرفتن مشعل خودباوری و ضمیر کاذب که همان خودخواهی و نفس آدمی است را پیدا نکرده ایم.

۲

بهار سال ۱۹۴۸ است. دیوید نُه سال دارد و من حدودا هشت ساله هستم. نزدیک مرز بازرسی گمرک در شهر سومبرا واقع در استان مرزی ایالت اونتاریو در کشور کانادا هستیم، جایی که خودروها را برای ورود به خاک آن کشور بازرسی می کنند. فریادزنان وارد دفتر گمرک می شوم و می گویم:
«برادرم دارد غرق می شود! برادرم دارد غرق می شود! کاری بکنید... عجله کنید...!»
این اولین باری است که در رودخانه سنت کلر شنا می کنیم. ماه آگوست سال قبل یک موج شکن در فاصله چهل وپنج متری اینجا قرار داشت. اکنون در کلبه ای ساکن هستیم که متعلق به ناپدری ام است. هنگام زمستان جریان های تند رودخانه، موج شکن را از بین برده و حالا دیوید در جریان تند آب گیر افتاده است. با وحشت شاهدم که چطور سرش به زیر آب می رود و به وضوح دستش را می بینم که از آب بیرون می آید. او همیشه هم برادرم، هم بهترین دوستم و هم تنها یار و یاورم در پرورشگاه بود. سرش زیر آب ناپدید می شود و یک آن از ترس نفسم بند می آید.
در همین لحظه است که به طرف اسکله گمرک می دوم. تنها کسی که آنجا مرا می شناسد بازرس مهربانی است به نام بیل اینگ که به محض شنیدن صدای من، به طرف یک قایق موتوری می دود و آن را روشن می کند و به سوی آخرین نقطه ای که برادرم دیده شده، می راند. همان طور که به آن نقطه اشاره می کنم دست کوچک دیوید را که برای آخرین بار از آب بیرون می آید، می بینیم. بیل و همکارش او را به داخل قایق می کشند و آب را از ریه و دهانش خارج می کنند. می بینم که چطور رنگ به صورت خاکستری اش بازمی گردد و حالش به آرامی بهتر می شود. از همه کسانی که در اسکله گمرک فریادهای وحشت زده مرا شنیدند، ممنونم و درعین حال بسیار تعجب کردم که با شنیدن فریادهای من به چه سرعتی به داد برادرم رسیدند.
همان شب هنگامی که ماجرا را برای مادرم تعریف می کنیم دیوید هنوز هم وحشت زده است. روز بعد دیگر حاضر نمی شود که شنا کند و پیش بینی این موضوع که در آینده نیز این وضع ادامه یابد، چندان کار سختی نیست.
واکنش برادرم به تجربه مرگ یکی از عجیب ترین چیزهایی است که تابه حال با آن برخورد داشته ام. نه تنها دیگر شنا نمی کند بلکه اگر کسی بخواهد او را به زور وادار به این کار کند، بدنش کهیر می زند. با دقت او را بررسی می کنم. همان طور که همیشه با هم هستیم متوجه می شوم حتی زمانی که زیر باران شدیدی قرار گیرد، هر نقطه ای از پوستش که در معرض قطرات باران باشد، کهیر می زند.
دیوید به خاطر این حادثه وحشتناک به شدت عذاب می کشد و این رنج و عذاب سال های سال با او می ماند. در بزرگسالی قطرات باران همچنان یادگارهای زننده ای به شکل نماد مرگ روی پوست او باقی می گذارند که نشانه حادثه رودخانه سنت کلر است.
تقریبا سی سال می گذرد. دیوید به خدمت ارتش درآمده و در پایگاه فورت رایلی کانزاس خدمت می کند. من با دخترم، تریسی که نُه سال دارد، برای تبلیغ کتاب جدیدم به نام قلمرو اشتباهات شما در حال سفر هستیم. به کانزاس که می رسیم تصمیم می گیرم سری به برادرم که سال هاست او را ملاقات نکرده ام، بزنم. مدت ها در خارج از کشور مشغول خدمت بوده و دوبار در جنگ ویتنام شرکت کرده و به خاطر خدمات شایان توجه و شجاعت در جنگ، مدال ستاره برنزی گرفته است.
ماجرای دیدارمان را در کتابش به نام از تاریکی به روشنایی شرح داده است. اهمیت آن تجربه ی بازگشت از مرگ در این کتاب، مرا همیشه به یاد خانه می اندازد:
«در سال ۱۹۷۶ در پایگاه فورت رایلی کانزاس مشغول خدمت بودم و در جانکشن سیتی اقامت داشتم. وین برای تبلیغ کتاب پرفروشش به نام قلمرو اشتباهات شما به اینجا آمده بود. دخترش تریسی نیز همراه او بود و آنها پایین خیابان محل زندگی من، اقامت داشتند و از من دعوت کردند که برای شنا در استخر به آنها ملحق شوم. همان طور که وارد آب می شدیم وین به من گفت که روی افکارم تمرکز کنم و مطلقا به کهیرها فکر نکنم. او بی وقفه با من حرف می زد و فرصت فکر کردن به هیچ چیز را به من نمی داد. درحقیقت آن قدر آرام صحبت می کرد که نمی توانستم درست بفهمم که چه می گوید پس مجبور بودم به طرف او جلوتر و جلوتر بروم. او مخصوصا توجه مرا به خود جلب کرده بود. قبل از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، متوجه شدم که نیم ساعت است که در آب هستم. هنگامی که از استخر بیرون آمدم و خود را خشک کردم حتی یک مورد کهیر هم روی بدنم نبود. برای اولین بار بعد از بیست وهفت سال دیگر هنگام شنا کهیر نزده بودم. بلافاصله به داخل آب برگشتم و نیم ساعت دیگر هم در آب شنا کردم اما نتیجه همان بود. از آن زمان تاکنون از شنا کردن لذت می برم و دیگر هرگز تجربه آن کهیرها را نداشته ام.»

حالا خوب می فهمم

همان طور که روی آن اسکله شاهد غرق شدن برادرم بودم که چطور جریان تند آب او را به زیر می کشد، حضور مبهم چیزی را احساس کردم که نه اکنون و نه هرگز قادر به بیان و توصیف آن نیستم. آن حس مبهم اکنون در همین لحظه که مشغول نوشتن یکی از مهم ترین حوادث زندگی ام هستم نیز حضور دارد و همین احساس تنها نبودن و وجود نیرویی مبهم است که انسان را همواره به سمت و سوی حرکت و تلاش هدایت می کند. در آن روز بهاری قرار نبود عمر دیوید به پایان برسد بلکه قرار بود من مطمئن شوم که رسالتم را ادامه خواهم داد.
آن صحنه همین حالا هم برایم بسیار واقعی است و جزء به جزء آن در صفحه ضمیرم حک شده است. در همان چند ثانیه یاد گرفتم هنگامی که به سمت حرکتی سوق داده می شوم قادر خواهم بود دیگران را به شنیدن سخنانم وادارم، و فهمیدم که پروردگار جهان قدرت زندگی را در مقابل قدرت مرگ در ذات و سرشت انسان قرار داده است.
کوچک ترین تاخیری می توانست منجر به فاجعه شود. آنجا ایستادن و فقط فریاد زدن، فایده ای نداشت. قرار نبود اجازه دهم ترس همه وجودم را فرا بگیرد. احساس کردم نیروی زندگی مرا از آن صحنه با فشار به بیرون راند و صحنه ای را در مقابلم آشکار کرد که با شدت و قدرت عجیبی مرا به سوی اسکله گمرک کشاند تا با قدرتی هرچه تمام تر فریاد بکشم و آن مامور را صدا بزنم.
نمی توانم بگویم این نیروی اسرارآمیز چیست، اما قطعا می دانم در بسیاری از موقعیت های زندگی ام با آن روبه رو شده ام. این نیرویی نامرئی است که می توانم آن را حس و درباره اش صحبت کنم و در همه چهل ویک کتابی که تابه حال به رشته تحریر درآورده ام، به آن پرداخته ام. دانشی است بسیار توانمند و به اندازه یک فرشته نگهبان به آن اعتماد دارم. تجربه تماشای غرق شدن برادرم باعث شد که برای اولین بار بفهمم چیزی فراتر از توانایی های یک پسربچه هشت ساله وجود دارد. حضوری آرامش بخش که احساس می کنم در زندگی هرگز از آن غافل نخواهم شد.
اکنون که با دید بازتری به آن حادثه در کودکی و ماجرای استخر نگاه می کنم، می توانم به ارتباط این دو پی ببرم و بفهمم که به چه نحو زندگی مرا تغییر داد. آن زمان کمتر به این فکر می کردم که غرق شدن برادرم و واکنش بدنش، فرصتی برای من است که در بوته آزمایش قرار بگیرم تا برای شناخت بیشتر خود، به رابطه اساسی ذهن ـ جسم و ظرفیت اعجاب انگیز و باورنکردنی آن پی ببرم. هنگام ملاقات با برادرم، در ابتدای راه کشف قدرت ذهن و قابلیت های آن در انجام معجزات سلامتی بودم. یک ربع قرن بدن او در مقابل تماس با آب واکنش نشان می داد و یک ربع قرن وی درگیر غلبه بر این بود که ذهن خود را بر روی سلامتی، نه بر روی ترس از یک فاجعه، متمرکز کند. با دید بازتر می بینم که چطور حضور در آن اسکله منجر به نجات جان برادرم شد و عملاً باعث شد به خود آیم و با اعتمادبه نفس، آموزگار و مربی سلامتی ذهن ـ جسم شوم. آن تجربه، راهنمای هر دوی ما شد تا قدرت و نیروی درونی خود را کشف و درک کنیم، تا بتوانیم به هر چیزی که توجه ما را به عشق و محبت، بیشتر از ترس و وحشت جلب می کند، بپردازیم. به طرز غیرقابل باوری همه چیز در این دنیا به هم مرتبط است. غرق شدن برادرم به من فرصت داد تا سال ها بعد او را از واکنش عذاب آوری خلاص کنم که باعث بیماری پوستی دردناکی شده بود و درعین حال باعث شد تا در به انجام رساندن وظیفه و رسالت آموزش خودباوری به دیگران، موفق و سربلند باشم.

نظرات کاربران درباره کتاب حالا خوب می‌فهمم