فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ستاره

نسخه الکترونیک کتاب ستاره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ستاره

همه چیز از ازدواج پدرم، بهروز شهبازی، پزشک متخصص اطفال، با زنی اهل افغانستان شروع شد. زنی به اسم ملالی که از ازدواج اولش دختری شش ساله داشت به اسم فریماه. شاید هم نه، شاید هم همه چیز از مرگ مادرم، آرزو بیاتی، شروع شد. از روزهایی که من از تمام دنیا عصبانی بودم و از همه متنفر و نمی‌خواستم کسی جای او را بگیرد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ستاره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای محمدعلی، پدرم، که زلالی آسمان است
و فخرالسادات، مادرم، که مهر زمین است

بی نهایت سپاسگزارم از دوست افغانم، سیداحمد مدَقِق، زاده ی شهر بامیان افغانستان که گفت وگوهای افغانی را برگردان کرد، از مردم صبور افغانستان برایم گفت و با صبر و حوصله پاسخ سوال هایم را داد.

ستاره ها پشت ابرها خوابند یا بیدار؟

همه چیز از ازدواج پدرم، بهروز شهبازی، پزشک متخصص اطفال، با زنی اهل افغانستان شروع شد. زنی به اسم مَلالِی که از ازدواج اولش دختری شش ساله داشت به اسم فریماه.
شاید هم نه، شاید هم همه چیز از مرگ مادرم، آرزو بیاتی، شروع شد. از روزهایی که من از تمام دنیا عصبانی بودم و از همه متنفر و نمی خواستم کسی جای او را بگیرد.
روزهایی که من آرام و قرار نداشتم و دلم می خواست از تمام آدم های دنیا انتقام بگیرم. از ملالی بدم می آمد و از فریماه بیشتر. از بهروز متنفر بودم و از خانواده اش دلگیر که مانع ازدواجش با ملالی نشده بودند. نُه ماه از ازدواج بهروز که حالا دیگر بابا صدایش نمی کردم گذشته بود که تصمیم گرفتم از همه انتقام بگیرم. اول از همه از ملالی که آمده بود و خودش را چسبانده بود به زندگی ما و از بهروز که مطمئن بودم دیگر نه دوستم دارد و نه من برایش مهم هستم.
آن موقع فکر می کردم خودم باید همه چیز را تمام کنم. باید کاری کنم که ملالی برگردد افغانستان، کشور خودش. فکر می کردم مرگ یک بار، شیون هم یک بار.
آن روز باید تصمیمم را می گرفتم. نباید می ترسیدم. ولی می ترسیدم. شاید هم نگران بودم. آن روز فریماه دستم را محکم گرفته بود. دستش گرم بود و کوچک. اولین بار بود که این همه بهش نزدیک شده بودم. توی این مدت هیچ وقت نشده بود دستش را بگیرم. پوست دستش نرم بود و نمی دانم چرا یاد پوست دست مامان افتادم. ولی نه، باید این فکرها را از ذهنم پرت می کردم بیرون. باید همه چیز را تمام می کردم. باید ملالی از زندگی مان می رفت. باید فریماه را گم و گور می کردم و خلاص.
***
صبح که ملالی رفت دنبال کارهای گرفتن گواهی نامه ی رانندگی اش، رفتم توی اتاق کار مامان که از وقتی ملالی آمده بود شده بود اتاق فریماه. اتاق فریماه!
یک ماه قبل از اینکه ملالی و فریماه بیایند ایران و برای همیشه بچسبند به زندگی ما، اتاق کار مامان را خالی کردند. نمی دانستم قرار است وسایل اتاق مامان را بریزند بیرون و بکنندش اتاق فریماه. وسط های خرداد بود و من درگیر امتحان های آخر ترم. از مدرسه که برگشتم، دیدم مامان نازی، مادر بهروز و مادربزرگ پدری من، و حکمت خانم، زنی که ماه به ماه برای تمیزکاری و کمک به مامانی می آمد، خانه ی ما هستند. کلید را گذاشتم توی جیب کوله ام و رفتم سمت اتاق مامان. داشتند میز کار مامان و عروسک هایش را می آوردند بیرون. با تعجب به مامانی نگاه کردم و گفتم: «چی کار می کنی مامانی؟ چرا وسایل مامانم رو می بری بیرون؟ عید تمیزکاری کردیم که.»
مامانی وسط سالن میز را گذاشت زمین و همان طور که هن هن می کرد گفت: «باید اتاق رو خالی کنیم برای دختر این زنه که زن بابات شده. چی بود اسمش یادم می ره؟ بابات گفت...»
نگذاشتم حرفش تمام شود. کوله ام را کوبیدم روی میز و گفتم: «بیخود، حق ندارید به اینها دست بزنید.»
مامانی شکم بزرگش را به میز تکیه داد و گفت: «جیغ جیغ نکن ستاره! بابات گفته، منم حوصله ندارم بیفتم وسط دعوای شما دوتا. هر حرفی داری به خودش بزن.»
از وقتی بهروز با ملالی عقد کرده بود، باهاش حرف نمی زدم. حرفی نداشتم بزنم. رفتم سمت تلفن و شماره ی خانه ی مامان اقدس، مادربزرگ مادری ام، را گرفتم. مامان اقدس گوشی را برداشت. نه سلام کردم و نه حال و احوالش را پرسیدم. با عصبانیت جیغ زدم: «بیا وسایل دخترت رو ببر، اینها می خوان وسایلش رو بریزن دور.» بعد هم گوشی را قطع کردم و پرتش کردم روی راحتی. دست هایم را زدم به کمرم و روبه روی شان ایستادم.
مامانی سرش را تکان داد و به حکمت خانم گفت: «بیا بریم. من و تو حریف این نیستیم.» بعد راه افتاد سمت در. حکمت خانم هم گره روسری اش را سفت تر کرد؛ یک جوری که انگار می خواست خودش را دار بزند. عادتش بود که دم به دقیقه گره روسری اش را سفت کند. از کنارم رد شد و توی درگاه گفت: «پناه بر خدا، این کولی بازی ها چیه دختر؟ خدا رحمت کنه آرزوخانم رو، نه به اون مادر، نه به این دختر.» و در را پشت سرش بست.
از وقتی مامان رفته بود، به اتاقش دست نزده بودیم. مامان عروسک درست می کرد. تا وقتی با بهروز ازدواج نکرده بود برای فروش؛ اما آخری ها برای خیریه. مامان کارش را دوست داشت. دلش نمی خواست بیکار باشد. چهار سال بود که میز کارش، عروسک هایی که دوخته بود و همه ی وسایلش همان جا بود. حتی عروسک نصفه کاره اش روی میز بود. حالا می خواستند همه را ببرند توی انباری و برای فریماه، دختر ملالی، اتاق درست کنند.
میز کار مامان وسط سالن مانده بود. اتاقش را به هم ریخته بودند. لباس هام را درآوردم و رفتم توی اتاق کار مامان. یک ساعت بعد مامانی تلفن به دست آمد بالا و در زد. داشتم وسایل مامان را می گذاشتم سر جای شان. در را که باز کردم، مامانی نفس زنان تلفن را گرفت طرفم و گفت: «خوب شد؟ بنده خدا داره مثل ابر بهار اشک می ریزه. بیا خودت جوابش رو بده. بگو ما غلط کردیم، دیگه دست به چیزی نمی زنیم.»
گوشی را با اخم و تخم گرفتم و گذاشتم روی گوشم، ولی تماس قطع شده بود. گفتم: «دیدی که چیزی نگفتم. فقط گفتم بیاد وسایل مامانم رو ببره.»
مامانی نشست روی پله. چاق است و قلنبه. باباسیروس، پدر بهروز و پدربزرگ پدری من، گاهی بهش می گوید، "نازی گِرده". مامانی همیشه موهایش را کوتاه نگه می دارد و همیشه هم رنگ طلایی به شان می زند. این جوری بیشتر هم گرد و قلنبه می شود.
گفت: «این کارها چیه ستاره؟ می خوایم وسایل مامان خدابیامرزت رو بذاریم توی انباری. اینجام که هست که فرقی با انباری نداره.»
با عصبانیت گفتم: «ولی اینجا لااقل سوسک و موش نداره.»
نه ماه بعد؛ همان روزی که می خواستم فریماه را ببرم و ولش کنم توی خیابان، برای اولین بار پایم را گذاشتم توی اتاق کار مامان. آنجا هنوز برای من اتاق کار مامان بود، نه اتاق فریماه. فریماه نشسته بود روی تختش و داشت با عروسکش بازی می کرد. عروسکش را از افغانستان آورده بود و هزار تا عروسک هم که بهش می دادند همیشه همین دستش بود. عروسکی که کهنه شده بود و یکی از چشم هایش هم درآمده بود. یک بار بهار، خواهر بهروز و عمه ی من، گفت وقتی خیلی بچه بوده، این را پدرش برایش از جایی سوغاتی آورده که یادم نیست کجا بود. بهار گفت کجا، ولی چون برایم مهم نبود، یادم هم نمانده بود.
توی این نه ماهی که آمده بودند، هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم. یعنی حرف زدن فایده ای نداشت، چون جواب نمی داد. اصلاً حرف نمی زد، حتی با ملالی. ولی می شنید.
گفتم: «میای بریم بیرون؟ بریم بازی کنیم؟»
نگاهم کرد. با فاصله نشستم روی تخت و گفتم: «لباس هات رو بپوش بریم گردش، بریم پارک، بازی کنیم.»
پیدا بود که به من اعتماد ندارد. می دانست از خودش و مامانش بیزارم. عروسکش را چسباند به سینه اش و سرش را انداخت پایین. ولی من باید راضی اش می کردم. هر جوری بود باید می بردمش. گفتم: «بیا دیگه. می خوام برات بستنی بخرم و بعدش بریم شهربازی حسابی بازی کنیم.»
بلند شدم و لباس هاش را از کمد درآوردم. به قول یسنا، دختر بهار و دخترعمه ی من، قلبم داشت دوب دوب می زد. نمی دانستم آخر و عاقبت کاری که می خواستم بکنم چی می شود. مهم هم نبود. هرچی می شد بشود. از این که بود بدتر نمی شد.
وقتی دیدم تکان نمی خورد، خودم بلوز بافتنی اش را تنش کردم. هیچ کاری نکرد. سرش همان طور پایین بود و موهای لخت و سیاه و نازکش پر و پخش شده بود. حتی دلم نمی خواست روی سرش دست بکشم و موهاش را مرتب کنم. وقتی خواستم شلوار تنش کنم، خودش از روی تخت بلند شد و ایستاد. دست هام عرق کرده بود و می لرزید. حالم بد بود، مثل تمام این مدتی که بهروز با ملالی ازدواج کرده بود و ملالی و دخترش آمده بودند خانه ی ما. اما نباید می گذاشتم فریماه بفهمد. هرچند اگر هم می فهمید، هیچ کاری نمی کرد. حتی جیغ نمی زد. بهش گفتم: «شال و کلاهت هم بپوش تا منم برم وسایلم رو بردارم. آفرین دختر خوب.»
نمی خواستم برگردم. شب قبل کوله ام را آماده کرده بودم. همه چیز آماده بود. نمی دانستم بعد از اینکه فریماه را گم و گور می کنم، کجا می خواهم بروم. مهم هم نبود. فقط می خواستم بروم و به همه، به خصوص بهروز، خیلی چیزها را ثابت کنم. شاید هم برمی گشتم و هر قدر هم که می پرسیدند می گفتم از چیزی خبر ندارم.
کوله ام را زیر تختم قایم کرده بودم. برش داشتم و آمدم بیرون. فریماه کاپشن قرمز و شال و کلاهش را پوشیده بود و عروسک به بغل نشسته بود روی تخت. دم در اتاق ایستادم و گفتم: «بریم؟»
نگاهم کرد و بلند شد. گفتم: «فقط از پله ها یواش بریم پایین که باباسیروس و مامان نازی بیدار نشن.»
هیچ صدایی از پایین نمی آمد. مامان نازی خواب بود، بیشتر روزها تا نزدیکی ظهر می خوابد. خودش می گوید به خاطر قرص هایی است که برای چربی اش می خورد، ولی باباسیروس سحرخیز است. مطمئن بودم بیدار است و توی آشپزخانه رادیو گوش می دهد. آن هم رادیو جوان، فقط هم به خاطر آهنگ هایش.
تا صبح نخوابیده بودم و حالا انگار شن ریخته بودند زیر پلک هایم. چیزی هم نخورده بودم. حس می کردم توی گلویم تبدیل شده به کویر لوت. اما گرسنه نبودم. اصلاً گرسنه نبودم. فریماه را از در واحد خودمان آوردم بیرون. در را یواش بستم و راه افتادم سمت پله ها. انگشتم را گذاشتم روی دماغم و به فریماه اشاره کردم یواش راه برود. نرده ها را گرفت و پله ها را یکی یکی و یواش آمد پایین. اگر تا آخر ماجرا همین طور حرف گوش کن می ماند، خیلی خوب می شد. از جلو واحد باباسیروس و مامانی رد شدیم. صدای رادیو می آمد. دوباره به فریماه اشاره کردم که یواش راه برود. او هم به پاهایش نگاه کرد و مثل عقب مانده ها قدم هایش را با احتیاط برداشت. انگار اگر پاهایش را نگاه می کرد، صدا نمی دادند. به حیاط که رسیدیم، بالا را نگاه کردم، به خانه ی بهار و یسنا که واحد بالای سر ما بود. به قول خودش بهارجان. خودش اصرار دارد هیچ وقت بهش نگویم عمه و بگویم بهار. می گوید: «من از عمه و خاله بودن خوشم نمیاد. عمه چیه؟ آدم فکر می کنه خیلی غریبه ست.»
این وقت صبح حتماً داشت مدیتیشن می کرد و توی عالم خودش غرق بود.
گنجشک ها روی درخت های حیاط، حسابی سر و صدا راه انداخته بودند. برگ درخت ها ریخته بود، درخت ها زشت شده بودند. هوا سرد شده بود، خیلی سرد؛ مثل دست های من. یک هفته بود نمی رفتم مدرسه، ولی صبح های زود از خانه می رفتم بیرون و تا ساعت دو توی خیابان و پارک و پاساژها می گشتم. دو سه روز پیش هم رفتم بازار بزرگ و همان جا بود که این فکر به کله ام زد. اما فکر نمی کردم به این زودی بخواهم اجرایش کنم.
در حیاط را آهسته باز کردم و رفتیم بیرون. دم در، فریماه دستش را دراز کرد که دستم را بگیرد، محلش نگذاشتم. عادت داشت تا پایش را از خانه می گذاشت بیرون دست ملالی را بگیرد. توی دلم گفتم: «باید عادت کنی. مثل من که به نبودن مامانم عادت کردم.»
بعد فکر کردم نه، من هیچ وقت به نبودن مامان عادت نکردم؛ چیزی که همه از من انتظار داشتند و بیشتر از همه بهروز. بهروز که مامان را مثل آب خوردن فراموش کرده بود و حالا داشت خوب و خوش با ملالی زندگی می کرد.
در را پشت سرم بستم و نگاه کردم به کوچه که هیچ کس تویش نبود.
***
اولین بار ملالی را توی عکس دیدم. کنار بهروز ایستاده بود. توی افغانستان عکس گرفته بودند. خیلی ها توی عکس بودند. جلو بیمارستانی که توش کار می کردند ردیفی ایستاده بودند، چند تا دکتر و پرستار افغانی و چند تا هم ایرانی. قیافه ی ‍ ملالی زیاد پیدا نبود. روی عکس زوم کردم. چهره اش آمد جلو. موهایش از زیر شال سبزی که روی سرش انداخته بود بیرون ریخته بود. بلند بود و قهوه ای، ولی پیدا بود رنگ موهای خودش است. ابروهایش باریک و بلند بود. دماغش کمی قوس داشت و دهانش خیلی کوچک بود. چشم هایش هم شبیه ژاپنی ها بود، ولی انگار رنگی. ولی توی عکس رنگ چشم هاش پیدا نبود. با این حال اصلاً شبیه اروپایی ها نبود. نمی دانم چرا همان موقع فکر کردم بیش از حد به بهروز نزدیک شده، یا حتی توی عکس هم پیداست که بین شان یک چیزی هست. آن موقع به نظرم رسید نه زشت است و نه خوشگل. اگر مامان بود شاید می گفت: «صورت شرقی.»
دست هام می لرزید. نشسته بودم روبه روی کامپیوتر و به عکس خیره شده بودم. بهروز عکس را از افغانستان برایم ایمیل کرده بود. نوشته بود: «دلم برات تنگ شده. تو که عکس هات رو نمی فرستی، ولی من فرستادم. یاد بگیر بداخلاق خانم.»
یک چیزی آمده بود بالا توی حلقم، قلبم دوب دوب می کرد، اصلاً کار از دوب دوب گذشته بود و رسیده بود به مرز انفجار کهکشانی. انگار داشت منفجر می شد.
آن موقع و همان لحظه فکر کردم باید کاری بکنم. فکر کردم بابا چطور می تواند همچین کاری بکند؟ یعنی به همین زودی مامان را فراموش کرده است؟
آن روز و روزهای بعدش هیچ کاری نکردم و بابا، یا همان بهروز، با ملالی عروسی کرد و آوردش اینجا. اینجا؛ خانه ای که سال ها با مامان توش زندگی کرده بود. هیچ وقت، هیچ وقت شب عروسی شان را فراموش نمی کنم.
***
شب عروسی بهروز و ملالی نشسته بودم توی اتاقم و نگاه می کردم به ساری بنفش خَز و زشتی که بهار، یا به قول خودش بهارجان، پارسال از هند برایم آورده بود.
مامانی دستش را از روی زنگ برنمی داشت، انگار یکی چسب قطره ای ریخته بود روی دکمه ی زنگ و انگشت مامانی را بهش چسبانده بود.
تلفن زنگ زد. مامان قبل از اینکه برود، این گوشی را برایم خریده بود. برود... همان موقع که رفته بود بیمارستان و به من گفت می رود سفر. سفر...
گوشی، دو تا لب قرمز روی هم بود که گذاشته بودم روی میز کنار تخت.
یسنا بود.
ـ هان؟
ـ سلام. پوشیدی؟ من هم همون رو پوشیدم. مامانم می گه مثل هم لباس بپوشیم...
تق، لب ها را چسباندم به هم.
ـ دختره ی احمق.
دینگ دانگ زنگ در خفه شده بود.
مامانی ساری را از کمدم بیرون آورده بود و انداخته بود روی تخت. ساری مثل آدمی که بیهوش شده، ولو شده بود. نصف بالاتنه و آستین هایش از تخت آویزان بود و پایین دامنش بس که لای لباس ها مانده بود، چروک شده بود.
یسنا دوباره زنگ زد. گفت: «قطع شد، من هم ساری بنفشه رو می پوشم. مامانم می گه اگه مثل هم لباس بپوشیم خیلی خوب می شه. الو...»
گفتم: «به سلامتی.»
و تق لب ها را گذاشتم روی هم.
دختره ی احمق. بابای من داشت عروسی می کرد، یسناخانم خوشحال بود. چند روز پیشش گفته بود: «خوش به حالت، الکی الکی خواهردار شدی.»
چهار سال از من کوچک تر است. مدرسه اش هم چسبیده به مدرسه ی من. از مدرسه برمی گشتیم. داشتیم بستنی می خوردیم. در جواب حرفش بستنی را پرت کردم توی پیاده رو و گفتم: «اون خواهر من نیست.»
دهانش را باز کرد چیزی بگوید، اما همان موقع پیرزنی که با عصا راه می رفت از کنارمان رد شد و گفت: «دخترجون، چرا بستنی رو انداختی؟»
گفتم: «به شما ربطی داره؟ بستنی خودمه.»
گفت: «ربطش به من اینه که پام می ره روش لیز می خورم، از این علیل تر می شم، به مادرت بگو ادب یادت بده که با بزرگ ترت درست صحبت کنی.»
گفتم: «من مادر ندارم، شما که دویست سال از خدا عمر اضافی گرفتی به بچه هات یاد بده.»
یسنا آستینم را کشید و زیر لب گفت: «ستاره... خیلی بی ادب شدی.»
دستم را کشیدم و گفتم: «همون تو باادبی و با قاشق چنگال آب می خوری خوش به حال مامانت.»
بعد هم کوله ام را انداختم روی شانه ام و ازش جدا شدم و هرقدر جیغ و داد کرد اعتنا نکردم. رفتم توی بلوار اصلی پُر دار و درخت سر کوچه و تک و تنها رفتم پاساژ سر چهارراه و تلفن هیچ کس را هم جواب ندادم. گوشی را می بردم مدرسه. می گذاشتم توی جیب مخفی کوله ام و زنگ های تفریح هم یواشکی با خودم می بردمش توی حیاط.
غروب که برگشتم، تا کلید را توی قفل در حیاط چرخاندم، مامانی تاپ تاپ از پله ها آمد پایین توی حیاط و بنا کرد به هوارکشیدن: «کجایی ستاره؟ این اداها چیه؟ به خدا کلافه شدم. همین امشب تکلیفم رو با بهروز روشن می کنم. من بچه داری هام رو کردم...»
همین طور که جیغ و داد می کرد، از کنارش رد شدم و از پله ها رفتم بالا و در خانه را هم پشت سرم بستم.
حوصله ی هیچ کدام شان را نداشتم: غرغرهای مامانی، نصیحت های بابایی، کِرکِرهای بهار، حماقت های یسنا و اخم و تخم های بهروز. همه شان توی مخم بودند.
دلم برای مامان تنگ شده بود. دلم نمی خواست مثل بچه کوچولوها بروم توی اتاقش، لباس هایش را از کمد بیاورم بیرون و بو کنم، یا مثل فیلم های هندی روی عکس و لوازم آرایشش دست بکشم و گریه کنم. دلم خودش را می خواست.
شب که بهروز آمد، تا لباسش را درآورد گفتم: «فردا بریم پیش مامان؟»
نشست روی راحتی و پاهایش را گذاشت روی میز وسط مبل ها و سرش را تکیه داد به پشتی و گفت: «فردا کار دارم، ملالی و فریماه میان.»
رفتم توی اتاقم و در را محکم کوبیدم. حتی نیامد بپرسد چه مرگم است.
یسنا باز تلفن زد. اما محل نگذاشتم و همان طور نشستم و به ساری بنفش بی ریخت زل زدم.
مامانی کلید داشت. توی این ساختمان خانوادگی همه کلید خانه ی هم را دارند. صدای چرخیدن کلید را توی قفل شنیدم. مامانی هن وهن کنان آمد توی درگاه اتاقم و گفت: «هنوز حاضر نشدی؟ چرا نمی پوشی؟ باباسیروس پایین منتظره. در رو هم قفل کن.»
گفتم: «من نمیام، گفته بودم که.»
موهایش را رنگ کرده بود؛ طلایی با رگه های قهوه ای. سرش را تکان داد آه بکشد، موهایش چسبید به گردنش. زمستان و تابستان خیس عرق است. باباسیروس وقتی سرحال است، که البته همیشه سرحال است، برایش می خواند: «نازی نازی نازی، تو دنبه و پیازی...»
گفت: «ستاره، به خدا ما هم خوشحال نیستیم. ما هم...»
موبایلش زنگ زد. همین طور که کیف مجلسی زرق وبرق دارش را زیر و رو می کرد گفت: «باباییه، حالا تا آخر شب غر می زنه.» مثل من و یسنا به باباسیروس می گوید بابایی.
گفت: «الو.» و رو به من گفت: «پایین تو ماشین منتظریم.»
و به بابایی گفت: «داره میاد. داره می پوشه.»
بعد همان طور که دستش روی قلبش بود چشم غره ای رفت و رفت. در را که می بست، صدای تاپ تاپ پایین آمدن بهار و یسنا را شنیدم.
فکر کردم با این جوش های سَرچرکی روی پیشانی و دماغم زشت که هستم، با این لباس ها زشت تر هم می شوم.
از وقتی مامان رفته بود، لباس به درد بخور نداشتم. سلیقه ی بهار و بهروز را دوست نداشتم. سلیقه ی مامانی بد نبود، ولی با آن هیکل چاق و هن وهنی که می زد نمی توانست حتی یک طبقه از پاساژ را بچرخد، مجبور بودم مغازه ی دوم و سوم سر و ته خرید را هم بیاورم.
لباس بی ریخته را که پوشیدم، به عکس مامان گفتم: «همین روزهاست بگذارنت توی کمد و در رو هم قفل کنند که مبادا از توی عکس بیایی بیرون. پس بذار خودم این کار رو بکنم.»
بعد عکسش را برداشتم و گذاشتم ته کمد.
از پله ها که پایین می رفتم، بابایی دستش را گذاشته بود روی بوق. من هم تا توانستم لفتش دادم. در حیاط را که بستم، گفت: «چی کار می کنی؟ بهار رفت رسید.» ماشین بهار را دیدم که از سر کوچه پیچید توی بلوار.
جوابش را ندادم و نشستم روی صندلی عقب، کنار عمه فروغ، عمه ی بهروز، که صورتش همیشه عینهو بوم نقاشی نقاش های تازه کار است. همیشه فکر می کنم انگیزه اش از زدن سایه ی رنگین کمانی پشت پلک هایش، آن هم توی چهارصدسالگی چیست واقعاً؟ آن روز هم صد تا رنگ به صورتش مالیده بود. نشستم توی ماشین کنارش و زیر لب گفتم سلام. دستش را انداخت دور شانه ام و با آن لب های قرمز دانه اناری صورتم را بوسید. همه ی آدم ها بوی مخصوص به خودشان را دارند که همیشگی است. حتی اگر هزارجور عطر و ادکلن بزنند، باز هم همان بو را می دهند. عمه فروغ همیشه بوی زُهم ماهی و کله پاچه می دهد. خودم را کشیدم عقب، ولی به روی خودش نیاورد و گفت: «سلام به روی ماهت عمه جون. الهی عمه برات بمیره. می دونم چه حالی هستی به خدا.» دروغ می گفت. هیچ وقت از مامان خوشش نمی آمد. یک بار هم گفته بود آرزو وصله ی ناجور فامیل است.
باباسیروس توی آینه نگاه کرد و گفت: «خواهر، چرا بچه ها نیومدن؟» بچه ها یعنی دو تا پسر چهل پنجاه ساله ی عمه فروغ که هنوز عروسی نکرده بودند. یعنی عمه خانم اجازه نمی داد عروسی کنند، چون هیچ دختری را در شان خانواده شان نمی دید. عمه فروغ با دستمال کاغذی توی دستش خودش را باد زد و گفت: «کجا بیان برادر؟ بچه های من هنوز باور نکردن بهروز با یه افغانی ازدواج کرده. خودمم همین طور. مردم می رن زن اِمریکایی می گیرن، اون وقت پسر تو رفته زن افغانی گرفته. جا قحط بود؟ همین مونده بود با طالبان وصلت کنیم.» باباسیروس برای ماشینی که راه را بند آورده بود بوق زد و گفت: «این حرف ها چیه؟ طالبان کدومه؟ این دختر خودش قربانی طالبانه.» جوری این را گفت که انگار داشت اخبار می گفت. عمه فروغ هوفی کشید و گفت: «وا؟ یعنی چی خودش قربانیه؟ افغانی هست یا نه؟ خب طالبانه دیگه.»
باباسیروس پیچید توی اتوبان و با ناراحتی گفت: «نه خواهر، طالبان نیست. شوهرش رو همین طالبان کشتن. اون هم جلو بچه اش. ملالی خیلی سختی کشیده. هر چی هم کشیده از طالبان کشیده. شمام به جای این حرف ها زنگ بزن بچه ها بیان.» جمله ی آخر را جوری گفت که انگار می خواست بگوید حرف الکی نزن، اما عمه فروغ کوتاه نیامد و تا جلو رستوران جلسه ی سازمان ملل برگزار کرد. آخرش هم زد روی شانه ی بابایی و گفت: «با این عروس گرفتنت. اون یکی که مریض احوال بود، این هم که طالبانه.»
مامانی برگشت و چپ چپ نگاهش کرد. دیدم با ابرو به من اشاره کرد، اما من پیاده شدم. برایم مهم نبود چی می گویند. فقط می خواستم از شر بوی زهم ماهی خلاص شوم و جای رژلب را هم از روی صورتم پاک کنم.
منتظرشان نماندم و رفتم توی رستوران.

نظرات کاربران درباره کتاب ستاره

خیلی لطیف و قشنگ بود
در 5 ماه پیش توسط