پس من چرا هنوز اینجام؟
دستم را به سمت تلفنم دراز میکنم، ولی کنارم نیست. ساکی که پیراهن جدیدم داخلش است پنج قدم آنطرفتر لای علفها افتاده. کیف دستیام هم کنارش است و به خاطر رطوبت و یخ برق میزند. دوباره به کفشم که در حوضچهی آب افتاده نگاه میکنم. بعد به پاهایم...
هر دو تا کفشم پامه.
صدای موتور ماشینی سکون صبحگاهی را بر هم میزند. نگاهم را از پاهایم میگیرم و به سمت ماشین میچرخم. رانندهاش دربارهی دختر پانزده سالهای که تک و تنها اینجا نشسته، چه فکری خواهد کرد؟
نور طلایی چراغهای جلوی ماشین از لابهلای بوتههای لخت کنار جاده عبور میکند و با رسیدن به تکههای مه تار میشود. موتور ماشین آهسته پتپت میکند و ناگهان متوجه میشوم باید نگران این باشم که چه جور آدمی اینقدر آهسته رانندگی میکند... ولی نگران نیستم.
با دیدن رنگ آبی، سفید و زرد ماشین زیر لب میگویم: «خداروشکر!» و از جا بلند میشوم. ماشین پلیس توقف میکند و دو مامور پلیس از آن پیاده میشوند. نگاه کوتاهی به کانورس بنفشم در حوضچه میاندازند و بعد به سمت من میآیند. به آنها میگویم: «خب، قبل از هر چیز بگم که نمیدونم چرا اینجام...» کمی میخندم تا خجالتم را پنهان کنم.
افسر مومشکی دستش را به سمتم دراز میکند.
میگوید: «فکر کنم پیداش کردیم.» و تقریبا با گستاخی دستش را از کنارم رد میکند و علفها و چمنها را کنار میزند.
برمیگردم تا ببینم چی پیدا کردهاند.
و خودم را میبینم.