فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آفتابگردان در زمستان

کتاب آفتابگردان در زمستان

نسخه الکترونیک کتاب آفتابگردان در زمستان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آفتابگردان در زمستان

پس من چرا هنوز اینجام؟ دستم را به سمت تلفنم دراز می‌کنم، ولی کنارم نیست. ساکی که پیراهن جدیدم داخلش است پنج قدم آنطرف‌تر لای علف‌ها افتاده. کیف دستی‌ام هم کنارش است و به خاطر رطوبت و یخ برق می‌زند. دوباره به کفشم که در حوضچه‌ی آب افتاده نگاه می‌کنم. بعد به پاهایم... هر دو تا کفشم پامه. صدای موتور ماشینی سکون صبحگاهی را بر هم می‌زند. نگاهم را از پاهایم می‌گیرم و به سمت ماشین می‌چرخم. راننده‌اش درباره‌ی دختر پانزده ساله‌ای که تک و تنها اینجا نشسته، چه فکری خواهد کرد؟ نور طلایی چراغ‌های جلوی ماشین از لابه‌لای بوته‌های لخت کنار جاده عبور می‌کند و با رسیدن به تکه‌های مه تار می‌شود. موتور ماشین آهسته پت‌پت می‌کند و ناگهان متوجه می‌شوم باید نگران این باشم که چه جور آدمی اینقدر آهسته رانندگی می‌کند... ولی نگران نیستم. با دیدن رنگ آبی، سفید و زرد ماشین زیر لب می‌گویم: «خداروشکر!» و از جا بلند می‌شوم. ماشین پلیس توقف می‌کند و دو مامور پلیس از آن پیاده می‌شوند. نگاه کوتاهی به کانورس بنفشم در حوضچه می‌اندازند و بعد به سمت من می‌آیند. به آنها می‌گویم: «خب، قبل از هر چیز بگم که نمی‌دونم چرا اینجام...» کمی می‌خندم تا خجالتم را پنهان کنم. افسر مومشکی دستش را به سمتم دراز می‌کند. می‌گوید: «فکر کنم پیداش کردیم.» و تقریبا با گستاخی دستش را از کنارم رد می‌کند و علف‌ها و چمن‌ها را کنار می‌زند. برمی‌گردم تا ببینم چی پیدا کرده‌اند. و خودم را می‌بینم.

ادامه...
  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آفتابگردان در زمستان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سکوت.
نور آبی فام روز نشان می دهد اوایل صبح است و من طوری زانوهایم را به سینه ام می چسبانم و بغلشان می کنم که انگار سردم شده.
روی چمن های حاشیه ی جاده ی خاکی باریکی نشسته ام. با افزایش تدریجی روشنایی سپیده دم متوجه می شوم احتمالا مدتی طولانی اینجا بوده ام. همه چیز آهسته دستگیرم می شود، مثل وقتی که تازه بیدار شده ام و سعی دارم خوابی را که دیده ام به خاطر آورم.
یادم نمیاد...
صدای گوشخراش پرنده ای وحشی و بال بال زدن سریعش سکوت هوا را می شکافد و این سوال برایم پیش می آید که چرا به جای اینکه در خانه، با لباس خوابم زیر روتختی ام باشم، اینجا هستم. اطرافم چیزی جز طبیعت بی جان زمستانی نیست؛ نه خانه ای، نه مغازه ای، نه ساختمانی.
رفته بودم شهر خرید کنم.
مه کم ارتفاعی سطح دشت ها را فرا گرفته و در چمن های اطرافم محو می شود، مثل صحنه ای از فیلم های وحشتناک، وقتی یخ ناگهان روی زمین را می پوشاند و لحظه ای بعد اتفاق ترسناکی می افتد. لایه ی نازک و براقی از یخبندان زمستانی روی همه چیز را پوشانده، ولی من احساس سرما نمی کنم.
چرا سردم نیست؟
کتانی کانوِرس(۱) بنفشم به پهلو روی زمین افتاده؛ نصفش داخل حوضچه ی آبی فرو رفته و تاریکی آبِ اطرافش بقایای شب را انعکاس می دهد. به کفشم خیره می شوم، به بندهایش که خاکی شده اند و یخ شبانگاهی هنوز روی آنها دیده می شود. به این فکر می کنم که می توانم آن را بشویم یا باید دور بیندازمش.
اگر کفشم خراب نشده باشد، رنگ بنفشش خیلی به تیشرتی که خریده ام، می آید.
حسابی التماس مادرم را کرده بودم تا سرانجام تسلیم شده و آنها را برایم خریده بود. ستاره ی کانورس به من خیره شده و یگانه چشمش پلک نمی زند.
شنبه بود. با بِت(۲) بودم. یه تیشرت خریدم.
هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که اگر نِیتان(۳) مرا در این لباس ببیند، پیش خود فکر می کند که چقدر بامزه شده ام. نیتان پسری است که شش هفته و سه روز از دوستی مان می گذرد. یا شش هفته و چهار روز؟ الان صبح یکشنبه است؟ وقتی داشتم پیاده به خانه برمی گشتم، هوا تاریک تر از این بود.
بت. خرید. پیاده به خانه برگشتن.
دودستی به تکه های خاطراتم که از ذهنم می گذرند، چنگ می اندازم.
با بخشی از پول بلیت اتوبوسم یک جفت گوشواره ی خیلی قشنگ خریده بودم... به مادرم پیامک دادم و گفتم سوار اتوبوس خانه شده ام (یک دروغ کوچک)... مجبور شدم زودتر از اتوبوس پیاده شوم، چون پول کافی برای پایان سفر نداشتم. میانبر زدم و از خیابان کینگ(۴) آمدم و هوا تقریباً تاریک بود... ولی الان تاریک نیست.
پس من چرا هنوز اینجام؟
دستم را به سمت تلفنم دراز می کنم، ولی کنارم نیست. ساکی که پیراهن جدیدم داخلش است پنج قدم آنطرف تر لای علف ها افتاده. کیف دستی ام هم کنارش است و به خاطر رطوبت و یخ برق می زند. دوباره به کفشم که در حوضچه ی آب افتاده نگاه می کنم. بعد به پاهایم...
هر دو تا کفشم پامه.
صدای موتور ماشینی سکون صبحگاهی را بر هم می زند. نگاهم را از پاهایم می گیرم و به سمت ماشین می چرخم. راننده اش درباره ی دختر پانزده ساله ای که تک و تنها اینجا نشسته، چه فکری خواهد کرد؟
نور طلایی چراغ های جلوی ماشین از لابه لای بوته های لخت کنار جاده عبور می کند و با رسیدن به تکه های مه تار می شود. موتور ماشین آهسته پت پت می کند و ناگهان متوجه می شوم باید نگران این باشم که چه جور آدمی اینقدر آهسته رانندگی می کند... ولی نگران نیستم.
با دیدن رنگ آبی، سفید و زرد ماشین زیر لب می گویم: «خداروشکر!» و از جا بلند می شوم. ماشین پلیس توقف می کند و دو مامور پلیس از آن پیاده می شوند. نگاه کوتاهی به کانورس بنفشم در حوضچه می اندازند و بعد به سمت من می آیند. به آنها می گویم: «خب، قبل از هر چیز بگم که نمی دونم چرا اینجام...» کمی می خندم تا خجالتم را پنهان کنم.
افسر مومشکی دستش را به سمتم دراز می کند.
می گوید: «فکر کنم پیداش کردیم.» و تقریبا با گستاخی دستش را از کنارم رد می کند و علف ها و چمن ها را کنار می زند.
برمی گردم تا ببینم چی پیدا کرده اند.
و خودم را می بینم.
پاهایم به سمت بالا خم شده. به خاطر استخوانی که از قوزک پای راستم بیرون زده، پایم از تاندون هایش آویزان شده و در جوراب راه راهش، به سمت عقب چرخیده. سینه ام به گِل قهوه ای و آبکی کف گودالی چسبیده، ولی سرم با عجیب ترین زاویه ی ممکن به سمت ما برگشته است. موی بلند و سیاهم در گل و لای پخش شده و نمی توانم چشم از سفیدی کبودرنگ پوستم و نگاه مات چشم هایم که لایه ی شیری رنگی روی سبزی آنها را پوشانده، بردارم.
خشکم زده است؛ نمی توانم تکان بخورم و با ناباوری به خودم زل می زنم. جیغ بی رمغ، گوشخراش و مستاصلی گوش هایم را پر می کند و متوجه می شوم بی اختیار از دهان خودم بیرون زده. پلیس ها واکنشی به سروصداهایم نشان نمی دهند، انگار دیوار نامرئی ضدصوتی بینمان قرار دارد.
سرشان فریاد می زنم: «نه، این امکان نداره!» و سراسیمه بازوی نزدیک ترینشان را می گیرم، ولی دست هایم در سیاهی کتش ناپدید می شوند.
لرزشی را که نتیجه ی ترس است یا تنگی نفسی را که با وحشت همراه است، احساس نمی کنم. اشکی روی گونه هایم جاری نشده. فقط حس می کنم... جدا شده ام، انگار این اتفاقات را در فیلم می بینم. با صدای بلند می گویم: «خب پس... دارم خواب می بینم.» دوباره بی اختیار می خندم، انگار به جوکی خندیده ام که تظاهر می کنم نکته اش دستگیرم شده. دور هر دو افسر می چرخم. در گوششان فریاد می زنم: «دارم خواب می بینم!» و خدا خدا می کنم ناپدید شوند و اجازه دهند بیدار شوم. دوباره جیغ می زنم و نیشگون واقعا سفتی از خودم می گیرم، ولی چون خوابم، فشار انگشت هایم را احساس نمی کنم.
خواب نیستم.
افسر مومشکی با بی سیمش از اداره درخواست نیروی کمکی و آمبولانس می کند و افسر موقرمز به سمت ماشین می دود و با دستگاه کوچکی برمی گردد.
افسر مومشکی با تمسخر می گوید: «فکر نکنم اون لازمت بشه، رفیق.» و "رفیقش" کنار من در گودال زانو می زند و دستگاه را آماده می کند. افسر مومشکی تکرار می کند: «گفتم فکر نکنم دستگاه شوک لازمت بشه، گری(۵).» و نگاهش بین من و گری به حرکت درمی آید.
گری نفس نفس زنان می گوید: «چرا؟» چشم هایش را تنگ کرده و سرخی چهره اش شبیه رنگ مویش است.
افسر می گوید: «چون کله ی کوفتیش به پشت چرخیده.»
این اتفاق واقعا داره می افته.
من مرده ام و روحم هم خبر ندارد این اتفاق چطور افتاده.
زیر لب می گویم: «لعنتی.» این کلمه مقصودم را نمی رساند، ولی فعلا فقط همین از دستم برمی آید.
نیشگون گرفتن و گریه کردن و لرزیدن ظاهرا مختص جسم فیزیکی است و من در حین تماشای اتفاقاتی که جلوی چشمم جریان دارند، با بهتی بی طرفانه و وحشتناک متوجه می شوم دیگر جسم فیزیکی ندارم. بدنم در آن گودال افتاده و به قول افسر پلیس، «کله ی کوفتیم به عقب چرخیده». من از جسمم جدا شده و درون حباب ضد صوتی گیر افتاده ام و کسی از وجودم خبر ندارد.
سروصدا و جنب وجوش حاصل از مرگ خودم را در کنار جاده تماشا می کنم: آمبولانس با آژیر گوشخراشش، ماموران مختلف پلیس، بازپرس هایی با چهره های عبوس و نواری که در عرض جاده می کشند، اندازه گیری هایی که انجام می دهند، اطلاعاتی که ثبت می کنند، عکس هایی که با دقت می گیرند و تماس هایی که انجام می دهند. تلفنم را بررسی می کنند، ولی شارژ باطری اش ته کشیده. کیف و بدنم را هم بررسی می کنند. مردی هیکلی که پوستش رنگ کارامل است آن نزدیکی ایستاده؛ عکسی از من در دست دارد و لب و لوچه اش آویزان است.
کل این ماجرا به من مربوط است، ولی برای اولین بار دوست ندارم چیزی درباره اش بشنوم.
ظاهرا آسیب های جسمی ام با تصادف ماشین همخوانی دارد؛ با یک «بزن دررو»، که یعنی من عملا به یک... اتفاق تبدیل شده ام.
من یا در واقع بدنم دچار «مرگاخشکی»(۶) شده است که حدود دوازده ساعت پس از مرگم به حداکثر رسیده و احتمالا وارد مرحله ی بعدی اش شده. متاسفانه متوجه می شوم که این یعنی بدنم خشک شده و اکنون شکل شل و ول یک جسد را پیدا خواهم کرد. مثل عروسکی هستم که زمین خورده و شکسته. مرگاخشکی ام و این حقیقت که زاویه ی چرخش سرم همخوانی ای با حیات ندارد، به این مفهوم است که پیراپزشک ها اکنون می توانند با قاطعیت و بدون هیچ شک و تردیدی «انقراض حیات!» را اعلام کنند.
دوباره سرشان داد می زنم. «هی!... من که دایناسور نیستم!» این دقیقا یعنی چی؟ جسمم هنوز روی کره ی زمین است و خودم هنوز اینجا هستم و می بینم و می شنوم. من منقرض نشده ام! فقط کاملا بدیهی است که دیگر زنده نیستم.
آمبولانس خالی را تماشا می کنم که جسمم را همانجا می گذارد و می رود تا به ماموریتش برای نجات جان انسان ها برسد، کاری که نتوانسته در حق من انجام دهد. آژیرش اکنون خاموش است و دیگر امیدی به نجاتم ندارد. نمی توانم بگویم زندگی ام را «از دست داده ام» و نمی توانم بگویم جسمم را «از دست داده ام»، ولی شکی نیست که ارتباط بین این دو را از دست داده ام.
مرگاخشکی ام علاوه بر آن به این مفهوم است که عملیات بیرون آوردنم از گودال گل و لای و خواباندنم در کیسه ی زیپ دار حمل جسد، تحقیرکننده و به دور از هرگونه ظرافتی است. با چهره ای منزجر و درهم فشرده تماشا می کنم که چطور جسم بی میلم را داخل کیسه می گذارند و زیپش را می بندند.
سرانجام، مدت ها پس از محو شدن مه و بخار شدن کریستال های یخ در آفتاب زمستانی و پر شدن هوا از سروصداهای جاده و شهر مجاور، سوار ون سیاهی می شوم، کنار جسد کیسه پیچم می نشینم و با هم به جایی می رویم که مرده ها را می برند.

نگاه کردن به خودت از این زاویه... تنها کلمه ای که برای توصیفش پیدا می کنم غیرعادی است.
جسمم اکنون در سردخانه ی بیمارستان زیر ملافه ای خوابیده. عضلات خشکم را به زور و با زحمت در مناسب ترین حالت قرار داده اند، برای همین حداقل به اندازه ی قبل بی تناسب به نظر نمی رسم. خوشبختانه چشم هایم بسته است و این یعنی مجبورم نیستم به... خودم زل بزنم.
قبلا هرگز اینطوری از بالا چهره ی خودم را برانداز نکرده ام، چه برسد به اینکه مانند چینی صاف و بی حرکت باشد... با چشم های بسته. همیشه «خودم» را دیده ام؛ در آینه یا عکس یا صفحه ی دوربین، در حالی که مستقیم به چهره ام نگاه می کردم، با چشم هایی باز و درخشان و زنده.
همیشه فکر می کردم که چقدر خوش قیافه ام.
در کمال تعجب ناخودآگاه آرایش ماهرانه ی صورتم را تحسین می کنم. آرایشم در جاهایی که کبود یا زخمی نشده، سر جایش است. مژه های سیاه ریمل کشیده روی گونه هایم سایه انداخته اند؛ بلند به نظر می رسند (خدا را شکر که ضد آبند!). سایه ی چشم براق سبز و کرم که با زحمت فراوان با برس های بسیار کوچکی به پشت چشمم زده بودم، اکنون در مقایسه با پوستم که رنگ طبیعی حیات از آن رخت بربسته، عجیب به نظر می رسد، مثل رنگی که در سوراخ دستشویی ته نشین شده. رنگ خاکستری و بی روح صورتم تضاد وحشتناکی با سیاهی مویم که زمانی لخت و زیبا بود، دارد. و برق طلا و الماس مصنوعی که از زیر گوش هایم بیرون زده نابجا به نظر می رسد، انگار با مرگ جور درنمی آید.
قبل از اینکه مادرم را ببینم، صدایش را می شنوم. صدای زجرکشیده ای از اعماق بدنش بیرون می زند که به ناله های حیوانی درد کشیده شباهت دارد. طاقت شنیدنش را ندارم. صدا بالا و پایین می رود و کم کم بلندتر می شود. در راهروی بیمارستان می پیچد و با انعکاس صدای سه جفت پا همراه است. مرد چاقی که موهای کم پشت و سفیدش بالای پیشانی اش (که به نحو مسخره ای بلند است) به سمت بالا پف کرده، در را آهسته و با احترام باز می کند. در حالی که دستش هنوز روی در است، لحظه ای مکث می کند. «مطمئنین؟ ما خودمون... شناساییش کردیم.»
دیده بودم که پلیس کارت شناسایی و صورتم با زاویه ی عجیبش را با عکسی که برایان (مرد پوست کاراملی) در دست داشت، تطابق داده بودند. علاوه بر آن به خال مادرزادی روی ران راستم که شبیه یک لکه ی قهوه از استرالیا بود، توجه کرده بودند. ولی فکر کنم پدر و مادرم تا با چشم خودشان نبینند، نمی توانند باور کنند، چون با وجود این هشدار وارد اتاق می شوند.
«مامان...؟ بابا؟» به سمتشان می دوم. بازوهایم را به جلو دراز می کنم و دست هایم را تماشا می کنم که مانند مه از جسمشان عبور می کنند، انگار به بخار آب چنگ انداخته ام. با اینکه می دانم بی فایده است، سراسیمه بازوهایم را جلوی صورتشان تکان می دهم، فریادزنان از آنها می خواهم مرا ببینند و بعد سرانجام با ناامیدی بی خیال می شوم.
آنها چیزی نمی بینند و نمی شنوند.
مامان و بابا یکدیگر را محکم گرفته اند، انگار اگر همدیگر را رها کنند می افتند، درون گودال سیاه وحشت و ترس و مرگ سقوط می کنند. مامان موهایش را که معمولا تا شانه اش می رسد با شانه ی موی کلفتی پشت سرش جمع کرده، ولی یک مشت از آن آزاد شده و حلقه های قهوه ای اش یک سمت صورت زجرکشیده ی او آویزان است. موی سیاه پدرم با شقیقه های خاکستری اش مثل همیشه کوتاه و مرتب است، ولی در این لحظه فقط قابی برای چهره ی نزارش به حساب می آید. حافظه ام می گوید همان لباس هایی را پوشیده اند که دیروز صبح قبل از اینکه خانه را ترک کنم، به تن داشتند؛ فقط اکنون لباس هایشان چروک شده و به نظر می رسد برایشان گشاد است.
دیوارهای فلزی و نفوذناپذیر اتاق مانند کاسه ای که در آن آب ریخته اند، احساسات جریحه دار شده شان را در خود نگه داشته. تنها نکته ای که در این لحظه می تواند خوشحالم کند این است که آنها مجبور نشده اند مرا آنطور که خودم اول دیده بودم، ببینند.
مامان به جسدم نگاه می کند و صدای نازک و خفه ای از گلویش بیرون می زند. برق آب دهانش را روی انگشت هایش که ناامیدانه سعی دارند اندوه او را در درونش سرکوب کنند، می بینم. قطرات اشک روی گونه هایش می دوند. آب بینی اش جاری می شود و به بزاق روی انگشت هایش می پیوندد. سرش را تکان می دهد و «نه» بلند، کشدار و زجرآوری را بر زبان می آورد، تقریبا مثل من، وقتی اولین بار جسدم را دیدم.
مردی که پیشانی اش بلند و مسخره است، دستش را به سمت جعبه ی دستمال کاغذی دراز می کند و دستمالی را بیرون می کشد. وقتی آن را به او تعارف می کند، مامان دستمال را می گیرد، ولی چشم از من برنمی دارد. پدرم لب ها و دندان هایش را به هم فشرده و متوجه می شوم عضلات زیر چانه اش چند بار منقبض می شوند. چیزی نمی گوید، ولی سرش را به نشانه ی تایید برای مرد پیشانی بلند تکان می دهد. صورت پدر و مادرم به خاطر اضطرابی که زیر پوستشان دویده از شکل افتاده، انگار تنها طرحی سرسری و ناقص از خود همیشگی شان هستند.
امروز فهمیده ام که رنگ اندوه، خاکستری است. دورتادورمان کاملا خاکستری است. دیوارها، تجهیزات، پوست مرده ها و پوست زنده ها. رنگ قهوه ای مایل به قرمز ژاکت مامان و سبزی پولیور بابا در پس زمینه ی خاکستری اتاق تقریبا بی رنگ به نظر می رسند.
حالا که با تکان سر تایید کرده اند که این حجم بی جان سلول های روبه رویشان که آهسته در حال فاسد شدن است اخیرا "من" بوده، بدن زنده و نفس کش لیلی ریچاردسون(۷)، پانزده ساله، دختر جیمز(۸) و آملیا(۹) ریچاردسون، خواهر دوقلوی بن(۱۰) ریچاردسون، اجازه دارند اینجا را ترک کنند. یا درواقع با ملایمت ترغیب می شوند که فرزندشان را رها کنند و اجازه دهند دلیل واقعی مرگم تشخیص داده شده و ثبت شود.
بابا به خشکی در جایش می چرخد و دست مامان را می کشد تا او را از این اتاق براق، جایی که مرگ در بازتاب دیوارهای فولادی باقی می ماند، بیرون ببرد. مامان در برابر فشار دست او مقاومت می کند. دست آزادش را به موهایم می کشد و با چشم هایش صورتم را نوازش می کند. «چه بلایی سرت اومده، لیلی؟ کی این کارو باهات کرده؟»
با ناراحتی جواب می دهم: «نمی دونم، مامان. کاش می دونستم.»
ناله ی مغموم و دردناک دیگری از دهانش بیرون می زند و بابا بازویش را با حالت حفاظتی دور شانه های او حلقه می کند و صورتش را از هر دوی ما برمی گرداند. با این حرکت اشک هایی که روی مژه هایش جمع شده اند، فرو می ریزند.
مامان زمزمه می کند: «دوستت دارم.» و از بین بازوهای نامرئی ای که به سمتش دراز کرده ام، می گذرد و آنجا را ترک می کنند.
در حالی که دنبالشان می روم صدا می زنم: «من هم دوستت دارم.» ولی صدایم به گوششان نمی رسد. فقط صدای پاهایشان راهرو را پر می کند و بعد صدای بابا روی دیوارهای دورتادورم انعکاس می یابد. «اون حرومزاده ای که این کارو باهات کرد ، پیدا می کنم، لیلی... و کاری می کنم تاوانش رو پس بده. به خدا قسم!»
برایان(۱۱)، مردی که پوست کاراملی دارد، منتظرشان است. معلوم است وظیفه ی حمایت از خانواده ام را به او سپرده اند و از اینکه... قابل اعتماد به نظر می رسد (مثل یک بازیکن تنومند راگبی با چشم های مهربان)، خوشحال می شوم. فقط... امیدوارم به اندازه ی کافی قوی باشد تا در این لحظه همه ی ما را کنار هم نگه دارد.
در حالی که مامان و بابا به سمت ماشین می روند، متوجه می شوم آخرین ذره ی امیدشان به اینکه جسد داخل اتاق جسد من نباشد، نابود شده است. از حالت چهره شان معلوم است که این حقیقت چند سال از عمرشان کم کرده. علاوه بر آن رنگ پوست برایان فقط رنگ پریدگی آنها را آشکارتر می کند.
بن که پشتش را به در کمک راننده تکیه داده، مامان و بابا را می بیند و از حالت چهره شان همه چیز را می فهمد. از زیر موهای سیاهش که روی پیشانی اش ریخته آنها را نگاه می کند و بعد چشم هایش را محکم می بندد، انگار این حرکت او را در برابر چیزی که آمادگی فهمیدنش را ندارد، محفوظ نگه خواهد داشت. ولی فهمیده. دستش را به قوس بالای چرخ ماشین پلیس تکیه می دهد و چند بار بالا می آورد و آنچه را که فهمیده روی چرخ ماشین و کفش هایش و لابه لای چین های شلوار جینش می پاشد. تا زمانی که مامان و بابا به او می رسند، چیزی جز عُق زدن هایی خاموش که در واقع تلاش درد برای بیرون زدن است، برای برادر دوقلویم باقی نمانده.

شب یکشنبه بود و مامان نیتان داشت شام درست می کرد. نیتان در سالن مشغول تماشای تلویزیون بود و صدای خنده ی خاموشش گاه و بیگاه از لای در به گوش می رسید.
مامان نیتان بطری نوشیدنی ای را از قفسه ی نوشیدنی ها انتخاب کرد و کمی از آن را به موادی اضافه کرد که دورتادور گوشت در ماهیتابه ی روی گاز رومیزی جلز و ولز می کردند. بعد دو لیوان بزرگ برداشت و هر دو را پر کرد. جرعه ای از نوشیدنی اش خورد و بعد ظرف سفالی کوچکی را برداشت و کمی نمک دریایی به غذا اضافه کرد. نگاهی به ساعت انداخت و خطاب به نیتان صدا زد: «امروز میری بیرون؟»
نیتان برنامه ای را که در حال تماشایش بود، متوقف کرد و با تنبلی پاهایش را روی کاناپه ی کرم رنگ بزرگ و پَردار دراز کرد و خمیازه کشید. «فردا شب. قراره با بچه ها بریم بیرون، ولی هنوز نمی دونیم کجا. چطور؟»
«چون دارم دسر مورد علاقه ات رو درست می کنم. پودینگ اسفنجی تافی. ولی یه کم طول می کشه آماده بشه. می خواستم مطمئن شم خونه هستی که بخوریش.»
نیتان صدا زد: «چه عالی. ممنون، مامان.» بعد دوباره تلویزیون را روشن کرد؛ می دانست علاقه ی شکم خالی اش به آشپزی مامان بیشتر از علاقه ی گوش هایش به آواز خواندن بلند او در آشپزخانه است.
مامان نیتان جرعه ی دیگری از نوشیدنی اش خورد. بعد مقدار زیادی فلفل داخل غذا ریخت و همه ی ترکیبات را با قاشق چوبی هم زد و کمی از آن چشید. سری برای خود تکان داد، یک جرعه ی دیگر از لیوانش خورد و در حالی که آهنگ یک آگهی تبلیغاتی در تلویزیون را زمزمه می کرد، آخرین کلماتش را به آواز فریاد کشید. «... شست وشویتان را به ما بسپارید.» همان لحظه پدر نیتان که برای کمک به همسایه بیرون رفته بود، برگشت.
کتش را در کمد کت ها آویزان کرد، ولی بوی هوای سرد عصرگاهی همچنان به لباس هایش چسبیده بود. در قابلمه را برداشت تا ببیند شام خوشمزه ی آن روز چیست و بعد همسرش را بوسید و باعث شد حلقه ای از موی بلند خرمایی اش از لای کش موی مخملی سیاهش بیرون بزند.
مامان صدا زد: «نیتان؟ بابات برگشته. میز شامو بچین، عسلم.» بعد بطری نوشیدنی را به بابا نشان داد و لبخند زد. «خوراک گوشت با شراب قرمز.» و با دست دیگر لیوان نوشیدنی را به دست او داد. بابای نیتان با خوشحالی لیوان را گرفت و سر کشید. طعمش کمی زبانش را گزید.
نیتان جلوی در ایستاد. قامتش درگاه را پر می کرد و موی قهوه ای روشن پف کرده اش باعث می شد کمی از پدرش قدبلندتر به نظر برسد. گفت: «چه بوی خوبی داره.» و لبخندزنان نگاهی حاکی از رضایت به مادرش انداخت. بعد یک لیوان شیر برای خود از یخچال ریخت و نصفش را سر کشید و به سالن غذاخوری رفت تا میز شام را بچیند.

در ساعات باقیمانده ی آن روز، واکنش خانواده ام را تماشا می کنم که با چرخش هایی زشت تغییر و تحول می یابند.
در آشپزخانه در حلقه ی محاصره ی فنجان های چای سرد و ساندویچ نیمه کاره ی بن از شب گذشته نشسته اند. ژامبون گوشت که به خاطر چربی سردش به سفیدی می زند، از لای برش های نان سفیدی که اکنون سفت و بیات شده اند، بیرون زده و برای آنها یادآور لحظه ای است که بن بدون هیچ شک و تردیدی فهمید مشکلی پیش آمده است.
من و بن همیشه ارتباط خاصی با هم داشتیم. حسی که مربوط به دوقلو هاست، انگار همیشه بدون حرف زدن می دانستیم دیگری حالش چطور است. بن قادر بود تمام محتویات یخچالمان را یکجا بخورد، ولی آن ساندویچ دیشب، وقتی شستش خبردار شد، در گلویش گیر کرده بود.
یک قاب عکس نقره ای خالی کنار ساندویچ قرار دارد. قیچی ای کنار عکس بزرگی که همگی در کریسمس گرفته بودیم، افتاده. همه لبخندزنان به دوربین نگاه کرده بودند و نور فلش به چشم هایمان و نوار زرق و برق دار قرمزی که دور گردن بابا انداخته بودم، تابیده بود. مامان یک هدبند گوزنی به سرش بسته بود و شاخ هایش را برایمان تکان می داد و انگشت های من مانند گوش های خرگوش دو طرف سر بن آویزان بود. تازه شام خورده بودیم و از شدت سیری در مرز انفجار بودیم. همان موقع بابابزرگ پیتر از ما عکس گرفته بود. او را به خاطر دارم؛ کمی مست بود و کلاه بنفش کریسمسش روی سرش یک وری شده بود و وقتی قهقهه ی خنده اش بلند شد، دندان های مصنوعی اش ناگهان از دهانش بیرون پریدند و روی میز افتادند. من و بن با دیدن آنها که به نحو خطرناکی نزدیک شَقاقُل های(۱۲) عسلی افتاده بودند، عق زده بودیم. یک خانواده ی معمولی بودیم و غیر از عادی بودنمان هیچ ویژگی شگفت انگیزی نداشتیم.
اکنون سوراخی جای صورت من را در عکس گرفته و تنها چیزی که از من باقی مانده، انگشت های خرگوشی ام بالای سر بن است. عکسم اکنون جایی در پرونده ی برایان است و برای شناسایی جسدم استفاده شده. شک ندارم خانواده ام در آن زمان امیدوار بودند دوست هایم حواسم را پرت کرده باشند یا درگیر مهمانی ای شده باشم، هر چیزی غیر از اتفاقی که واقعا افتاده بود. اکنون همگی از داخل کاغذ براق عکس روی میز به بیرون خیره شده اند و من، مثل زندگی واقعی، دیگر کنارشان نیستم.
حقیقتا احساس بیچارگی می کنم و کاری از دستم برنمی آید تا توجهشان را جلب کنم. کسی صدایم را نمی شنود و نمی توانم اجسام را تکان دهم یا خودکاری را بردارم و یادداشت شبح گونه ای بنویسم. سعی ام را کرده ام... واقعا کرده ام، ولی حقیقتا در یک جور دنیای مجازی گیر افتاده ام و خانواده ام را تماشا می کنم که دارند به تدریج به خاطر مرگ غیرمنتظره ام عقلشان را از دست می دهند.
عمو راجر(۱۳) پشت سر زن عمو روت(۱۴) بی شکل و بی مصرف با عجله وارد می شود. مامان همیشه مودبانه می گوید که زن عمو روت از نظر اجتماعی ناکارآمد است، ولی بابا می گوید اگر او فقط کمی احمق تر از این بود، راجر مجبور می شد به او آب بدهد. حالا در حالیکه بلوز نارنجی گشادی پوشیده، به اینجا آمده و چیزی جز «چای می خوری، مِیل(۱۵)؟ چای می خوری، جِی(۱۶)؟» با صدای اعصاب خردکنش نمی گوید. ناخن های یک دستش را می جود و با دست دیگر اشک چشم های خاکستری و نچسبش را پاک می کند و مرتب زیر لب می گوید: «لی لی پَد(۱۷) بیچاره!» تا زمانی که راجر به او تشر می زند.
«داری می ری رو اعصابشون، روت.» زن عمو روت به هر کسی لقب خاصی داده و هیچکس از این لقب ها خوشش نمی آید.
عمو راجر آستین هایش را بالا می زند و دست به کار می شود. به پدربزرگ و مادربزرگم زنگ می زند و می توانم فریادهای حاکی از ناباوری شان را که از آن سوی خط به نحو عجیبی حالت متالیکی دارد، بشنوم. وقتی تلفن را قطع می کند و آنها را با خبر این فاجعه تنها می گذارد، دلم برایشان می سوزد.
من بیرون ایستاده ام و به داخل نگاه می کنم. می توانم دست های لرزان و شانه های قوزکرده اعضای خانواده ام را ببینم، سفیدی چشم هایشان را که با شبکه ای از رگ های سرخ پیوند خورده و با اشک های شور برق می زنند. ولی واکنشم با آنها یکسان نیست. فکر کنم همه ی این چیزها فقط به ماشین زنده ای تعلق دارد که آدرنالین تولید می کند و خون پمپاژ می کند و قلب را به تپش وامی دارد.
نمی توانم حس کنم که سرخی پوستشان چطور با خونی که در رگ هایشان جاریست، گرم می شود. این را هم می دانم که دیگر هرگز نمی توانم وزن بازوانشان را دور خودم یا نرمی بوسه هایشان را بر گونه هایم احساس کنم. حافظه ام این حس ها را به خاطر دارد، ولی من برخلاف آنها نمی توانم با اشک و آه واکنش نشان دهم. و اینکه همه چیز در کسری از ثانیه به پایان رسیده، نادرست و غیرمنصفانه به نظر می رسد.
زن عمو روت از بن می پرسد: «یه ساندویچ دیگه می خوای، بنجی؟» (او را با اسم بچگانه ی مسخره اش صدا می زند). باقیمانده ی ساندویچ ژامبون دیشب را در سطل زباله می اندازد و با چشم هایی رنج کشیده او را نگاه می کند، انگار همدردی افراطی اش می تواند بن را در رنجی که می کشد، یاری کند.
بن که مثل همیشه از اسمی که او رویش گذاشته شاکی شده، جواب می دهد: «نه.»
روت دوباره تلاش می کند. «بیسکویت چی، بنجی؟»
عمو راجر با عصبانیت می گوید: «نمی خواد غذا کوفت کنه، روت.» که باعث می شود زن عمو انگار نیش خورده باشد خود را عقب بکشد و جویدن ناخن ها و پاک کردن چشم هایش را از سر بگیرد. عمو راجر سیگاری آتش می زند و جعبه ی سیگار را روی میز می گذارد، ولی مامان در حرکتی غیرمنتظره دستش را به سمت آن دراز می کند و عمو راجر بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، به جلو خم می شود و سیگارش را (که اکنون روی لبش می لرزد) با فندک خود روشن می کند.
با نفسی بریده می گویم: «اوه، مامان، نه!» با دود خاکستری رنگی که از دهانش بیرون می زند به نحو عجیبی ناآشنا به نظر می رسد و می دانم اگر خودش من یا بن را در این حالت دیده بود، از کوره در می رفت.
بابا که همیشه، بی بر و برگرد، هر بار عمو راجر دود حاکستری اش را با خود به داخل خانه مان می آورد دستش را در هوا تکان می داد، به هردویشان نگاه می کند. با لحن کنایه آمیزی می گوید: «واقعا؟» به سمت در پشتی می رود، در را باز می کند و به بیرون اشاره می کند، انگار به یک سگ دستور خروج می دهد. آنها هم مطیعانه به چارچوب در باز آشپزخانه تکیه می دهند و متوجه می شوم مامان طوری به سیگارش پک می زند که انگار اکنون بدون آن نمی تواند نفس بکشد. زن عمو روت به خود می لرزد و ژاکت بژ کلفتی را برمی دارد. بن به مامان و پاکت باز سیگار روی میز خیره شده. یا از فکر سیگار کشیدن متنفر است... یا دلش یکی می خواهد.
در هوای آشپزخانه زمزمه می کنم: «من اینجام ها. من هنوز اینجام.» بعد همگی از جا می پریم، چون بن مشتی به میز می کوبد و دندان قروچه ای می کند و با عصبانیت می گوید: «یه بزن درروی لعنتی؟»
برایان تشخیص اولیه را به اطلاعشان رسانده، ولی اینکه دیشب دقیقا چه اتفاقی افتاد، یک سوال وحشتناک و بی جواب روی لب های همه، از جمله خود من، است. البته کاملا مطمئنم اگر مجبور می شدیم دلیل مرگ مرا انتخاب کنیم، همگی به جای تجاوز، قتل و انداختن جنازه کنار جاده، تصادف و فرار راننده را انتخاب می کردیم، ولی این مایه ی تسلایمان نیست. بابا به او ملحق می شود و تهدید امروز صبحش را تکرار می کند. «اون حرومزاده ای رو که این کارو کرده می کشم! دست و پاش رو می کَنم و فرو می کُنم تو حلقش!»
بن فقط با عضلاتی منقبض در جایش می نشیند و به پاکت سیگار خیره می شود.
منصفانه نیست. یک نفر آن بیرون به زندگی اش ادامه خواهد داد، در حالیکه زندگی من به خاطر او به پایان رسیده. من عدالت می خواهم. دلم می خواهد پلیس پیدایش کند و زندگی خودش و خانواده اش را به تلافی خانواده ی من نابود کند؛ ترجیحا قبل از اینکه پدرم به خاطر قطع عضو کسی دستگیر شود. ولی بیشتر از همه دلم می خواهد زندگی ام را پس بگیرم.
با اینکه می توانم اطراف خانواده ام بچرخم، ظاهرا نمی توانم ترکشان کنم، بنابراین نمی دانم بت دارد چطور با این قضیه کنار می آید. دلم می خواهد زمان را به عقب برگردانم و دوباره خود را در شهر ببینم که با او خرید می کنم، می خندم... زنده ام. حتی نمی دانم نیتان خبردار شده یا نه. مثل این است که در یک منطقه ی خانوادگی گرفتار شده ام و نمی توانم تکان بخورم. می دانم بن به دوستش متیو(۱۸) خبر خواهد داد، ولی شاید به ذهنش نرسد فورا نیتان را خبردار کند. دلم می خواهد همین الان مرا در بازوانش بگیرد، بالای سرم را ببوسد و به من بگوید که این کابوس یک جوری تمام خواهد شد. دلم می خواهد به من بگوید که زنده یا مرده دوستم دارد.
ناباوری و بُهت، مانند کسی که صورتش ناگهان سیلی خورده، تمام روز اتاق را پر کرده بود و وقتی سرانجام عمو راجر همراه زن عمو روت (که با وجود سرزنش های همسرش یک عالمه ساندویچ سلفون کشیده را در آشپزخانه به جا گذاشته) به خانه برمی گردند، اعضای خانواده ام از هم جدا می شوند و مانند ربات به بخش های مختلف خانه می روند تا زخم هایی را که احتمالا باور دارند هرگز التیام نخواهند یافت، لیس بزنند.
بابا با یک بطری نوشیدنی روی کاناپه می نشیند و مامان با قرص خواب داخل تخت خواب می خزد، انگار هر دو فقط به ویرانه هایی که از خانواده مان باقی مانده، چسبیده اند.
بن را تا اتاقش دنبال می کنم. آیا هنوز هم می تواند مرا بی کلام و از پشت دیوارها بشناسد؟ از او می پرسم: «می تونی بفهمی من هنوز کنارتم، بن؟» غیر از خودمان هیچ کس واقعا درک نمی کند که ما چقدر به هم نزدیک بودیم. در حال تماشای بن در این حالت ویران و بی روحش به این فکر می کنم که آیا تصور می کند از او جدا شده ام، یا اینکه جایی در اعماق وجودش هنوز می تواند مرا در کنار خود احساس کند.
یک قوطی آب جو را که از یخچال کش رفته، روی میز کنار تختش می گذارد و با انگشت هایی لرزان یکی از سیگارهای عمو راجر را بالا می برد و روشن می کند.
از او خواهش می کنم: «این کارو نکن!»، ولی او به کارش ادامه می دهد و علاقه اش به تناسب اندام و ورزش را نادیده می گیرد. پکی به سیگار می زند و بعد پکی دیگر و همینطور ادامه می دهد تا سرانجام از کل سیگار چیزی جز ته سیگار له شده و زردی داخل درِ یک قوطی خوشبوکننده باقی نمی ماند. سرفه اش می گیرد و سرفه هایش به هق هق تبدیل می شوند، ولی با عصبانیت صورتش را پاک می کند. آهنگی پخش می کند و صدای آن را بلند می کند، انگار صداهای بلند می توانند جای افکارش را بگیرند.
تلفن همراهش را برمی دارد و پیامکی به متیو می دهد و بدون مقدمه چینی به او می گوید که خواهرش مرده. بعد منتظر می ماند تا صفحه روشن شود و صدای آهنگ «ماموریت غیرممکن» که روی شماره ی متیو گذاشته به گوش برسد و نشان بدهد که او جوابش را داده، جوابی که بلافاصله می رسد. فکر نکنم «لعنتی! پسر، این خیلی وحشتناکه!» برای همدردی با اندوه بن کافی باشد، ولی لحظه ای بعد پیامک دیگری می رسد. «الان میام اونجا.» بن بعد از ارسال پیامک کوتاه «نه»، تلفنش را روی حالت بی صدا می گذارد و روی تختش ولو می شود. صدای موسیقی دورتادورش را گرفته، ولی بن طوری قوطی نوشیدنی را در دست می فشارد که انگار این تنها چیزی است که او را از غرق شدن نجات می دهد.
برادر من که بخش بزرگی از هویت من است (... باید بگویم بود؟... مهم نیست...)، به دردی تبدیل شده که جای قلبم را گرفته و تصور اینکه جوهره ی اصلی وجودی مان به عنوان دوقلوها پاره پاره و نابود شده، خارج از حد تحملم است. من در شکافی بین زندگی و مرگ گیر افتاده ام و فقط می توانم از برادرم بخواهم که پیدایم کند.

ماشین قدیمی و زیبای مامان نیتان با خطوط آبی و براق بدنه ی قدیمی اش و سقف کرم رنگ تاشو یش برای دومین شب پیاپی در پارکینگ خوابیده بود.
خیال داشت صبح روز دوشنبه قبل از اینکه سر کار برود ماشین را بشوید، چون الکس(۱۹)، بابای نیتان تا آن موقع خانه را ترک می کرد و نیتان هم وسط تعطیلات میان ترم بود و در آن ساعت می خوابید. دوست نداشت به الکس بگوید که روز شنبه، وقتی پس از صرف ناهار دیروقت با دوست هایش به خانه برمی گشت، با یک گوزن (یا هر چیزی که بود) تصادف کرده بود. دوست نداشت توضیحی برای گِل آلود شدن ماشین عزیزش که همیشه تر و تمیز بود بدهد، چون در آن صورت باید توضیح می داد که چرا از جاده ی اصلی و بقیه ی ماشین ها فاصله گرفته و از جاده ی جنگلی آمده بود.
در حالت عادی وقتی قرار بود رانندگی کند، بیشتر از دو لیوان نوشیدنی نمی خورد، ولی موراگ(۲۰) بطری دیگری خریده و او در نهایت تسلیمِ اصرار دوستش شده بود که «یالا، یه دونه دیگه بخور». ظاهرا در نهایت، با اینکه حسابی احتیاط کرده و حس می کرد حالش خوب است، موقع بازگشت به خانه از آستانه ی تحملش گذشته بود، ولی چون کس دیگری نوشیدنی را برایش ریخته بود دقیقا نمی دانست چقدر خورده.
در مسیر برگشت به خانه داشت دنبال آبنبات نعنایی می گشت و در همان حال از چاله چوله های جاده اجتناب می کرد که ناگهان صدای برخورد را شنیده بود. وقتی از آینه ی جلو و بغل نگاه کرد، نفهمید با چه چیزی تصادف کرده، فقط حوضچه های سیاه جوهری و خطوط تاریک درخت ها و بوته های اطراف را دیده بود. لحظه ای کوتاه ماشین را نگه داشته بود، ولی از داخل ماشین چیزی ندیده و وقتی تلاش کرده بود پیاده شود، خیلی سریع متوجه شده بود که پاشنه های بلندش، تاریکی، و هوای نامساعد تلاشش برای یافتن حیوان را بی نتیجه خواهد گذاشت. تازه، چه کاری از دستش برمی آمد؟ نمی توانست یک گوزن بزرگ را در ماشینش بچپاند و به خانه ببرد. با خود فکر کرده بود، نه، بهتره بذارم طبیعت کار خودش رو بکنه و در حالی که خدا خدا می کرد ماشینش آسیبی ندیده باشد، به خانه برگشته بود.
در خانواده ی او کسی چیزی را از بقیه پنهان نمی کرد، ولی او از اینکه کنترلش را از دست داده و رانندگی را برای خود خطرناک کرده بود، خجالت می کشید. تصمیم گرفت حرفی از حیوان و گل و لای نزند و ماشینش را روز دوشنبه بشوید.

وقتی تارهایی که زمانی خانواده اش را تشکیل می داد پاره شد، جیمز، پدر لیلی در حالی که بطری نوشیدنی ای را در دست می فشرد، روی کاناپه ای نشست و به صداهایی که در سرش می شنید گوش داد. صدای ناباوری ستیزه جویی بود که مرتب و مرتب تکرار می شد و به روحش خنجر می زد.
دو بچه ی کوچکی که همسرش بیش از پانزده سال برایش به دنیا آورده بود، دنیای او را کامل کرده بودند. هر یک از نوزادان آسیب پذیر و بی نقصش را در یکی از بازوهایش بغل کرده و از بن به لیلی چشم دوخته بود و از اینکه آن دو به او تعلق داشتند، حیرت زده شده و به هیجان آمده بود. آملیا با خستگی به او لبخند زده بود، صورتش از شدت غرور و همینطور فشار زایمان گل انداخته بود و عشق به او تمام وجود جیمز را فرا گرفته بود. در آن لحظه فهمیده بود که پدر خوبی خواهد شد و قلبش به الاکلنگی از شادی و ترس از آنچه پیش رو داشت، تبدیل شده بود.
آملیا در طول سال های بعد به شوخی می گفت نیاز او به اینکه شکارچی خانواده اش باشد، تقریبا مثل غارنشین ها بود. وظیفه ی کلیدی او در زندگی تامین مایحتاج و محافظت از خانواده اش بود. هر دو از دوقلو بودن بچه هایشان، یکی دختر و دیگری پسر، آنقدر خوشحال شدند که تصمیم گرفتند دیگر بچه دار نشوند. جیمز بچه هایش را تماشا کرده بود که از نوزادانی صورتی و دست و پازن به نوجوانانی قوی و سالم تبدیل شدند و از تماشای تک تک این مراحل لذت برده بود. بچه هایش را تماشا کرده بود که در طول سال ها با یکدیگر دعوا کرده بودند، از یکدیگر حمایت کرده بودند و عاشق هم بودند. وقتی بچه بودند بارها آنها را در تختی مشترک و در حالی یافته بود که دست های کوچک و گرم یکدیگر را گرفته بودند، انگار حتی در خواب هم به هم احتیاج داشتند. او بچه هایش را تحسین کرده بود، دستاوردهایشان را، استعدادهایشان را، شخصیت هایشان را که با بزرگ ترشدنشان شکل می گرفت، با این حال نتوانسته بود لیلی را زنده نگه دارد.
جرعه ای از نوشیدنی اش خورد و با گوشی همراهش شماره ای را گرفت. صدای زنگ ثابت تلفن گوشش را پر کرد و دوباره جرعه ای از نوشیدنی اش خورد. در حالی که نوشیدنی هنوز در دهانش بود، صدای خسته ای از آن سوی خط فقط نامش را بر زبان آورد. «جیمز؟»
جیمز نتوانست به خاطر بغضی که گلویش را می فشرد، نوشیدنی اش را قورت بدهد و وقتی به حرف آمد، قطرات از لای دهانش بیرون زدند و روی پولیورش سرازیر شدند. در گوشی زمزمه کرد: «بابا؟» و صبر کرد تا پدرش خود را جمع و جور کند.
«من اینجام، پسر.»
مدتی در این حالت نشستند، در حالی که گوشی ها را روی گوش هایشان گذاشته بودند و سکوت بینشان حاکم بود. جیمز سرانجام آهسته گفت: «من شکست خوردم، بابا.» جرعه ی دیگری از نوشیدنی اش خورد و بعد جرعه ای دیگر و بعد جرعه ای دیگر، با این امید که دردش را کمی تسکین دهد. در حالی که هیکل بی چهره ی قاتل دخترش جایی در گوشه ی ذهنش کمین کرده بود، داخل گوشی اعتراف کرد: «نتونستم از خطر دور نگهش دارم. طاقتش رو ندارم...» نتوانست ادامه دهد، ولی به همسرش فکر کرد، به شباهت های بین او و لیلی و اینکه آملیا چگونه تا ابد به او یادآوری می کرد که دخترش می توانست به چه زن زیبایی تبدیل شود. و بن که کاملا شبیه او بود، موهای سیاه و حالت چهره اش، ولی قرار بود فضای کنارش تا ابد خالی بماند. صورتش را در دست هایش پنهان کرد و صدای پدرش را از سمت فرش، جایی که تلفنش روی زمین افتاده بود، شنید.
«بهتر میشه، جیمز. شاید الان اینطور به نظر نرسه، ولی میشه. به من اعتماد کن. اینو تو ذهنت نگه دار.»
ولی جیمز همچنان صورتش را پشت دست هایش پنهان کرد. او شکست خورده بود. زندگی شکننده تر از آن بود که جیمز فکر می کرد و او آن را شکسته بود.

نظرات کاربران درباره کتاب آفتابگردان در زمستان

کتاب جالبیه و موضوعش هم تکه...باعث میشه فکر کنیم به خودمون ،کارامون،روابطمون با دیگران.و...
در 5 ماه پیش توسط منیره ل