فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب با او برو

کتاب با او برو

نسخه الکترونیک کتاب با او برو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب با او برو

اسم من رومئو فورکاد است، بیست‌وپنج ساله و آتش‌نشان حرفه‌ای هستم. از نظر مرکز آتش‌نشانی گروهبانم و در زبان عامیانه بالاترین رده اداری را دارم. در زمان عملیات، همچون سرباز خط مقدم جلو می‌روم، در حالی‌که تلاش می‌کنم تا حد ممکن تا مرکز آتش پیش بروم. بی‌اندازه عصبانی بودم و در عین حال، می‌ترسیدم. البته، برای زنده ماندن کمی ترس لازم است. «گروهبان، نجات به وسیله آتش‌نشانی و از بیرون ساختمان انجام می‌شود. وارد عمل شوید!» اطاعت کردم، داخل سبد نجات رفتم و درست پیش از آنکه از زمین جدا شوم، قلاب را به کمربندم در زیر لباس وصل کردم. جای کپسول هوا را در پشت شانه‌هایم درست کردم و ماسک را به صورتم زدم. شکل رومئوی عصر حاضر شدم. به راحتی می‌توانستم بر روی ایوان بپرم. اگر فقط به سمت ژولیئت بالا می‌رفتم... تو حرف می‌زنی! در یک لحظه دوباره به پیامکی که امروز از کارین برای من رسیده بوده، فکر می‌کردم. او مرا ترک کرد. «من از اینجا می‌روم، دیگر دوستت ندارم، متأسفم.» او با ارسال پیامکی مرا ترک کرد. شرمنده! فقط همین، متأسف بود. شرمنده هم بود! امّا این بالا وسط آسمان و زمین. روبه روی ساختمان، باید تمرکز می‌کردم. در آن بالا، بچه‌ای منتظرم بود و در پایین مادرش التماس می‌کرد. بنابراین، به هیچ چیز فکر نمی‌کردم، به پنجره‌ای چشم دوخته بودم که به آتشدان تبدیل شده بود. در وسط راه، صدایی را در پس نفس‌هایم شنیدم که در کلاه ایمنی‌ام طنین‌انداز بود. او هنوز زنده است. دودی غلیظ که از پنجره بیرون می‌آمد نشان‌دهنده آتش درون خانه بود. برای نجات او همه کاری خواهم کرد، همه کار. تا رسیدن دو متر باقی‌مانده بود. مقام بالادستم با بی‌سیم به من دستور داد که بی‌حساب و کتاب خطر نکنم. عصبانیت، ترس را از بین برده بود. صدای بچه را می‌شنیدم، بقیه چیزها برای من مسخره بود. نجات بچه اهمیت داشت. زمانی‌که لبه پنجره را گرفتم، درست پس از آزاد کردن قلاب کمربند، هوای گرم را استنشاق کردم و در هوا رها شدم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب با او برو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

و سپس تاریکی

او، در حالی که زانو زده بود، با التماس از ما خواست که پسرش را نجات دهیم.
من در ردیف اول هستم، انتخابی ندارم و باید به آنجا بروم. مسئله انتخاب نیست بلکه مسئله آبرو و عزّت است. برای همین است که این شغل را انتخاب کرده ام.
مسئله زندگی بشری است و اکنون در آنجا زندگی یک بچه، بچه زنی که به زمین زانو زده است. هیچ گونه تردیدی در این کار جایز نیست.
آپارتمانی که آتش گرفته، در طبقه هشتم است. راه پله در دسترس نیست. مادر، آکنده از وحشت، فریاد می زند که پسرش در آپارتمان تنهاست. زمانی که پسرش خوابیده بود، او برای خرید بیرون رفت و در بازگشت شاهد مردمی بود که به دلیل دودی غلیظ که از پنجره ها بیرون می آمد، در آنجا جمع شده بودند. او، در حالی که دستهایش را در هم قلاب کرده بود و عقب و جلو می برد، به ما التماس می کرد. نمی دانم این نشانه جنون موقت یا حرکتی در جهت آرامشی ناممکن بود؛ یا شاید هم هر دو. زنی سیاه پوست با تونیک آفریقایی زیر ژاکتی بی قواره با سر آستین های فرسوده که به سوی شکمی بزرگ باز می شد، تولد نوزادی را نوید می داد و با وجود سرمای ماه فوریه، صندل های بندانگشتی به پا داشت. دیدن این زن زانو زده و ناامید مرا دیوانه می کرد.

اسم من رومئو فورکاد است، بیست وپنج ساله و آتش نشان حرفه ای هستم. از نظر مرکز آتش نشانی گروهبانم و در زبان عامیانه بالاترین رده اداری را دارم.
در زمان عملیات، همچون سرباز خط مقدم جلو می روم، در حالی که تلاش می کنم تا حد ممکن تا مرکز آتش پیش بروم. بی اندازه عصبانی بودم و در عین حال، می ترسیدم. البته، برای زنده ماندن کمی ترس لازم است.
«گروهبان، نجات به وسیله آتش نشانی و از بیرون ساختمان انجام می شود. وارد عمل شوید!»
اطاعت کردم، داخل سبد نجات رفتم و درست پیش از آنکه از زمین جدا شوم، قلاب را به کمربندم در زیر لباس وصل کردم. جای کپسول هوا را در پشت شانه هایم درست کردم و ماسک را به صورتم زدم. شکل رومئوی عصر حاضر شدم. به راحتی می توانستم بر روی ایوان بپرم.
اگر فقط به سمت ژولیئت بالا می رفتم...
تو حرف می زنی!
در یک لحظه دوباره به پیامکی که امروز از کارین برای من رسیده بوده، فکر می کردم. او مرا ترک کرد.
«من از اینجا می روم، دیگر دوستت ندارم، متاسفم.»
او با ارسال پیامکی مرا ترک کرد. شرمنده! فقط همین، متاسف بود. شرمنده هم بود! امّا این بالا وسط آسمان و زمین. روبه روی ساختمان، باید تمرکز می کردم. در آن بالا، بچه ای منتظرم بود و در پایین مادرش التماس می کرد. بنابراین، به هیچ چیز فکر نمی کردم، به پنجره ای چشم دوخته بودم که به آتشدان تبدیل شده بود. در وسط راه، صدایی را در پس نفس هایم شنیدم که در کلاه ایمنی ام طنین انداز بود. او هنوز زنده است. دودی غلیظ که از پنجره بیرون می آمد نشان دهنده آتش درون خانه بود. برای نجات او همه کاری خواهم کرد، همه کار. تا رسیدن دو متر باقی مانده بود. مقام بالادستم با بی سیم به من دستور داد که بی حساب و کتاب خطر نکنم.
عصبانیت، ترس را از بین برده بود. صدای بچه را می شنیدم، بقیه چیزها برای من مسخره بود.
نجات بچه اهمیت داشت. زمانی که لبه پنجره را گرفتم، درست پس از آزاد کردن قلاب کمربند، هوای گرم را استنشاق کردم و در هوا رها شدم.
و سپس تاریکی.

ژوزیان کیست؟

بستن بیمارها برای آنکه خودشان را از میله های تخت جدا نکنند، قلبم را به درد می آورد.
نیمی از شب را با پیرمرد مهربان کله طاس هشتاد و چهار ساله به حرف زدن گذراندم. این مهم بود یا تسمه ها. ترجیح می دادم حرف بزنم. بخش خدمات خالی بود. این اجازه را داشتم و این خیلی نادر بود. وگرنه او را با طناب محکم به تخت می بستند، در حالی که ناامیدی، یا شاید هم عصبانیت، در نگاهش مشهود بود.
پرستاران دختر نوبت کاری روز به ما گفتند که امروز صبح سکته مغزی کرده و از آن زمان، همان جمله ها را تکرار می کند. با وجود سوندی که او را به دستگاه وصل می کرد، شب بیدار شده بود تا بیرون برود. او می خواست ژوزیان را ببیند. وقتی از او می پرسیدند که ژوزیان کیست؟ می گفت: «خب، ژوزیان است.»
خب.
پرونده اش را بررسی کردیم. اسم زنش کولت و دخترش ساندرین بود و خواهر نداشت، ناراحت کننده است. نوبت کاری صبح را ترک کردم، در حالی که اسرار ژوزیان با من بود. همه چیزی که می توانم بگویم این ا ست که وقتی از او می پرسیدم ژوزیان برای او مهم بود، چشمان به دور دست دوخته اش قرمز می شدند و دو قطره اشک، به موازات هم، بر روی گونه هایش می غلتیدند.
فردا شب باز هم می آیم. با توجه به وضعیت سلامتش، باز هم آنجا خواهد بود مگر اینکه در این مدت فوت کند، که در این صورت خیلی ناراحت می شوم. به هر حال، با توجه به اینکه من همیشه با او مهربان و فداکار بوده ام، رفتن او بدون اینکه اسرارش را به من بگوید، حس خیلی بدی است. امیدوارم که نوبت کاری بعدی هیچ بیماری تخت ها را پر نکند و تمایل به جست وجوی ژوزیان از بین نرود. امیدوارم که فردا بعدازظهر، زمانی که همسرش برای ملاقات او می آید، از ژوزیان حرفی نزند، وگرنه خدا به دادش برسد.
نخستین تزریق در شکم را انجام دادم. همه چیز خوب است. معاینه را آغاز می کنیم به گونه ای که بدنم بتواند نوزادی را که خیلی منتظرش هستم به دنیا آورد. حمایت های پزشکی برای باروری ضرورت دارد. تزریق ها، هورمون ها، نمونه برداری ها، تجزیه و تحلیل ها، عوارض جانبی و عدم قطعیت ها که خیلی هم شاعرانه نیست، برای پدر و مادر شدن لازم هستند. امّا از آنجا که بدنم روش دیگری را نمی خواهد و فکرم میل زیادی دارد... حاضرم با بالن دور دنیا را بگردم تا اینکه مادر شوم. حتی حاضرم در فضا به استراتو سفر بروم، در دریاها شنا و یک سال با مادرشوهرم زندگی کنم. همه چیز را گفتم.
با چشم بند و گوش بندم رفتم بخوابم که سر و صداهای خیابان را نشنوم تا پیش از آنکه دوباره به سر کار برگردم، تجدیدقوا کرده باشم. به دلیل سه روز مرخصی استعلاجی و دو روز مرخصی زایمان بدون جایگزین، از ما می خواهند که کشیک ها را پشت سر هم انجام دهیم و این کار نیروی مرا تحلیل می برد. یک روز این شیوه کار از هم می پاشد. کشیدن بیش از اندازه طناب به پاره شدن آن می انجامد(۱). سال گذشته، یکی از همکاران از مرخصی از کارافتادگی استفاده کرد. شش ماه مرخصی. به یقین بدون جایگزینی. شش ماه خیلی سخت برای بقیه... و این خطر تاثیر دومینو(۲)، خوشبختانه منع شده است، امّا برای چه مدت؟
با وجود همه این ها، می خواهم از همه فرصت های زندگی ام استفاده کنم. دیگر نمی توانم منتظر بمانم. نیاز دارم که حس کنم کامل و شکوفا هستم. می دانم که این احساس منجر به بارداری خواهد شد. کامل و سرشار از زندگی، سرشار از یک زندگی دیگر؛ غیر از زندگی خودم.
باید بخوابم...

همه ملایم

از تاریکی به سمت مه مایل به قرمز رفتم. چهره ها را تشخیص نمی دادم، اما سایه ها و گفته ها را درک می کردم. صداها را می شناختم، به ویژه صدای رئیسم که به من می گفت آویزان شو، مقاومت کن و اینکه زود مرا به بیمارستان می رسانند. صداها مبهم بودند، مانند مه ای که من در آن به آرامی شناور بودم. رئیس به من گفت که نگران نباشم.
نگران نبودم. چرا باید نگران باشم؟
سپس مه ناپدید شد.
یا شاید من بودم که ناپدید می شدم؟
نمی فهمید م چه به سرم می آید. هیچ جای بدنم درد نمی کرد، امّا نه می توانستم حرف بزنم نه تکان بخورم. فقط یک دست داشتم. دیگری پر از هوا بود. حتی نمی دانستم هنوز آنجا هست یا نه.
خاطره ای مبهم دارم که هنگام بالا رفتن از نردبان به کارین فکر می کردم و اینکه رئیس به من می گفت: «مواظب باسنت باش!»
و دیگر هیچ چیز یادم نمی آید.
خوب که فکر می کنم، می بینم که روی باسنم استراحت می کنم، اینکه هنوز باسنم محکم است.
و در مورد بقیه چیزها، هنوز هیچ چیزی نمی دانم.
دیگر صداهای ناآشنا را می شنیدم، حس می کردم به من دست می زنند، لباس هایم را پاره می کردند، یک نفر عصبانی بود، زیرا موفق نمی شد و درست پیش از بی هوش شدن، باز هم یک بار شنیدم که این بچه از آن بالا مرا صدا می زد.

معادله لذّت

در حدود ساعت شش بعدازظهر، لوران در بازگشت از سر کار، با بی احتیاطی در را زد و مرا بیدار کرد. این نخستین بار بود که میان دو کشیک شبانه می خوابیدم. باور کنید که به این خواب نیاز داشتم.
«شب بخیر عزیزم. هنوز خوابیدی؟»
«بله.»
«برای امشب هیچی آماده نکردی؟»
«وقت نداشتم.»
«خیلی گرسنه ام بود.»
«ببخشید، الان خسته ام.»
«من هم خسته ام. می دانی، اداره کردن یک بانک کار آسانی نیست. همه افراد بیچاره ای که به امید وام گرفتن ما را اذیت می کنند، کار طاقت فرسایی است. اما این کار را به خاطر تو انجام می دهم. تو هم می توانی برای من تلاش کنی درست است؟»
رفتم زیر دوش. کاملاً حق با او بود. او سخت کار می کرد باید زنگ ساعت را کمی زودتر تنظیم می کردم. امّا اکنون خیلی خسته ام. به راستی باید استراحت می کردم تا فرصت بیشتری داشته باشم. وقتی که از حمام بیرون آمدم، او با رایانه اش کار می کرد و هیچ غذایی در آشپزخانه پخته و آماده نشده بود. او سراسر روز را در محل کارش جلوی صفحه نمایش رایانه سپری کرده و نخستین واکنش ش در بازگشت به خانه این بود که دوباره همان کار اداره اش را ادامه دهد بعضی چیزها برای من قابل درک نیست.
باید بروم. مقداری خوراکی از گنجه برداشتم و پس از آنکه گونه اش را بوسیدم، در حالی که چشم هایش به دلیل نگاه کردن زیاد به صفحه نمایش رایانه بسته بود، خانه را ترک کردم. به هر حال، هر وقت پیام هایش را نگاه می کرد، هیچ چیز دیگری را نمی دید. می دانم که پس از این کار چند ساعت را صرف بازی های جنگی خواهد کرد تا تنش های روزانه را تخلیه کند. مطمئن نیستم که غذا بخورد. احتمالاً میان دو نیمه بازی از غذاهای بی ارزش به درد نخور خواهد بلعید و لذت خواهد برد. من نیز از غذاهایی که در سلف سرویس برای من نگه داشته اند خواهم خورد که شامل: هویج پخته، سالاد خرد شده در ظرف پلاستیکی، آغشته به سم های صددرصد صنعتی و دو برش ژامبون سرد که شبیه تخت کفش هایم است، می شود. امشب انگیزه دارم که بروم کشیک بدهم، زیرا هم اسرار ژوزیان هست و هم مطمئنم که با پرستار گروه، یعنی گیوم، کار خواهم کرد. گیوم مردی مهربان، قدبلند و عضلانی ـ به راستی عضلانی ـ است که اجازه می دهد تا شبی لذت بخش را در راهروهای تاریک محل خدمت سپری کنیم. بویژه اینکه، از سال گذشته یکی از همکاران مورد هجوم یک معتاد نیازمند به متادون قرار گرفت.
گیوم بیست و چهار ساله و با هشتاد و پنج سانتی متر قد، سی دی شارل ترانت را در دستگاه پخش صوت سالن استراحت گذاشت و در حالی که با هم بحث می کردیم، مشغول خوردن کیک های مادلنی بودیم که بعدازظهر درست کرده بود. او میان انتخاب شغل پرستاری و شیرینی پزی تردید داشت. او انتخاب خوبی کرده بود. دیدگاه او را نمی دانم، اما از نظر سایر همکاران، او عالی است. او، در حالی که پرستار است، به راحتی کیک می پزد و در حالی که کیک می پزد، به راحتی از بیماران مراقبت می کند و این طوری است که من از او استفاده می کنم.
زمانی که به پذیرش رسیدم، نخستین سوالی که از همکارانم پرسیدم این بود که آیا مردی که به دنبال ژوزیان می گردد، هنوز آنجاست.
او هنوز آنجاست.
کنجکاوی ام در حد کمال است و با کمی بخت، اشباع می شود.
او هوش و حواس خود را بازیافته است و دیگر از ژوزیان حرف نمی زند، چه بد.
اما به هر ترتیب، این قضیه را حل می کنم همکارانم همیشه متوجه نمی شوند که این نوع جزئیات را با تاخیر بیان می کنم، اما من به همه چیز بیمار علاقه مندم. ما جسمی را معاینه می کنیم که روحی در آن پناه گرفته است وقتی روحی با فکرهایی زجر بکشد، چطور می توان جسم را درمان کرد؟
برعکس، او نمی خواست از تختش پایین بپرد و این خبر خوبی است. نیازی نیست او را ببندیم. حالت فوق العاده در شب اعلام شد. جوانی بیست و پنج ساله در وضعیتی بد. با وجود مداخله آتش نشان، سقوطی از طبقه هشتم صورت گرفت آنان تلاش می کنند دستش را از زیر آوار نجات دهند. جعبه کمک های اولیه آماده است و ما منتظر دست هستیم. همه چیز به مهارت جراحان بستگی دارد. گاهی نیز معجزه باید رخ دهد. در تیم دکتر مرلن معجزه ای اتفاق افتاده است. او شعبده بازی واقعی است. اگر او امشب عمل جراحی را انجام دهد، بیمار با هر دو دستش خواهد آمد. روزی کنار کافه دکتر مرلن به ما می گفت که او در کودکی عاشق مدل سازی بوده و روزهای زیاد را صرف جمع آوری قطعات می کرده است تا با آن ها هواپیما بسازد و تا آن ها را به پرواز در نمی آورده، از کار دست نمی کشیده است. او باید از پس این توان آزمایی نیز برآید. پرستارهایی که با او کار می کنند، می گویند برای همکاری کردن با او بهتر است پیش از عمل به دستشویی برویم، زیرا کار او ساعت ها به درازا می کشد و همه افراد گروه پزشکی باید در خدمت او باشند تا در هر لحظه وسیله ای را خواست، به او بدهند که منتظر نشود.
چون هنوز بیمار جدید را نیاورده اند، رفتم در کنار آقا کوچولو نشستم و از او پرسیدم که ژوزیان را دیده است یا نه.
«نه، مطمئناً.»
«چرا مطمئناً؟»
«او مرده است.»
«ژوزیان کی بود؟»
او سرش را لحظه ای به سمت آسمان بلند کرد، گویی می خواست فکر کند.
پس از چند لحظه گفت: «روی سقف پنیر هست.»
«واقعاً»
«بله. باید درجه شوفاژ را کم کنیم، وگرنه پنیر ذوب می شود.»
می روم درجه شوفاژ را کم کنم.
در حالی که به خودم می گفتم که من هرگز رمز و راز ژوزیان را حل نخواهم کرد، اتاق را ترک کردم.
ما عادت داریم بیمار را احیا کنیم. آرام بخش ها و مسکن های قوی سبب می شود که آنان فیل های صورتی ببینند. هیچ چیز مانع نیست، ولی با این حال شب گذشته اشک زیادی ریخته بود بدین ترتیب او تنها با ژوزیان رفت. اگر از قبل غذا را طلایی رنگ نکند، باید بگویم درجه شوفاژ را کم کنند.
وقتی که وارد سالن استراحت شدم، همکارم آواز می خواند «از عشق ما چه می ماند!» او جعبه ای فلزی را خارج کرد و با دیدنم، گفت: «شیرینی ها را تست کردم.»
«شوخی می کنی؟»
«نه، چرا؟»
«چون آن را دوست دارم. چه طعمی؟»
«تمشک.»
«می خواهی چند نفر نگهبان برای تو بگذارم؟»
«ببخشید؟»
«تو باید لطف کنی از من بپرسی تا این طوری مرا شاد کنی و چون دوازده سال از من کوچک تری، ارتباطی با من ندارد. به جز سوال های منع قانونی، سن در معادله ای که تمایل جسم را نشان می دهد، دخالت ندارد.»
«و این معادله شبیه چیست؟»



«یک برنامه شیرینی پزی هم داخل آن است؟»
«شیرینی پزی در معادله میل جایی ندارد، اما در جمله کامل کاربرد خود را دارد.»
«میل به اضافه شیرینی پزی مساوی است با حرکت به سمت اجرا؟»
گیوم با لحنی نارحت به من گفت: «به جز با تو» و لحظه ای بعد افزود: «شوخی کردم، شوخی کردم! فقط می خواستم تو را خوشحال کنم. گذشته از این، حیف شد که تو خیلی زود بخش را ترک می کنی.»
«چند طبقه بالا در بخش شکسته بندی خواهم رفت. خیلی دور نخواهم بود.»
«درست است، اما دیگر با هم کار نخواهیم کرد.»
«ما زمانی همدیگر را خواهیم دید که بیماران را رد و بدل کنیم.»
«دختران بلوک صدا می زدند. او یک ساعت دیگر می رسد.»
«زمان خوردن یک یا دو کیک...»
«حال مریض بخش سوم چطور است؟»
«او پنیر را در سقف می بیند.»
«تعجب نمی کنم. از زمانی که سقف های کاذب با صفحه های مشبک را نصب کردند، چندین بار بیماران بخش سه به من گفته اند.»
«و هیچ گاه نفهمیدم که ژوزیان چه کسی بوده است.»
«این خیلی مهم است؟»
«نه.»
عاشق ژوزیان مانند نوزاد خوابیده است. گیوم جلوی آسانسور ایستاده است تا درها را برای کسانی که برانکاد را حمل می کنند، باز نگه دارد. توی راهرو منتظرم. دارم در مورد بی معنی بودن تفاوت سنی در جذب اجسام که او حرفش را با من زد فکر می کنم. او، برای متعادل کردن جملات مهم، تبحر دارد. زمانی که می خواهد فرار کند و اجازه می دهد مخاطب خود به تنهایی از فهم معنای آن ها برآید.
«چند لحظه ای است که خوشحالم. گیوم پسری مطلاست.»
زخمی در وضعیت بدی است، اما هر دو دستش را دارد. باز هم دکتر مرلن موفق شد یکی از ماکت هایش را تعمیر کند. به جز آنکه این یکی، بدون آنکه دکتر آن را بسازد، پرواز کرد.
خب زمانی که از کسی حرف می زنیم.
جراح، در حالی که هنوز ماسک روی گردن و کلاه بر سر داشت، به ما نزدیک شد. او دستش را، در حالی که به سوی بیمار بود، با ناراحتی تکان می داد و سپس به او اشاره کرد.
«شما از این مریض خیلی مراقبت کنید، درست مثل شیر که روی آتش است. نمی خواهم این همه زمانی را که برای عمل دست او گذاشتم، پس از سه هفته، به دلیل بی توجهی، چرک کند و به ناچار شاهد قطع دست او باشم.»
گیوم پرسید: «کار سختی است؟»
به گمانم این بهترین رویداد برای من است. مرلن، در حالی که لبخند یک جراح را به چهره داشت، گفت: «اگر این پیوند نتیجه بدهد، مقاله ای در مجله امریکایی پیوند اعضا خواهم داد.»
او شخصی زیردست خداست.
او سپس دستورهای تزریق آرامبخش را به ما داد و به سرعت برای خوابیدن رفت و امیدوار بود که هیچ گونه حالت اضطراری نتواند رویاهای ماکت های پرنده اش را خراب کند.
مردی جوان که در این تخت دراز کشیده، به راستی شبیه آتش نشان است. موهای تراشیده، شانه هایی فراخ، بدنی عضلانی، صورتی مربع شکل که زیر زخم های بانداژ شده می شد کبودی ها و تاول ها را حدس زد. این که بیمارها، آتش نشان هایی هستند که به خاطر شغل شان جراحت زیادی برداشته اند، همیشه مرا ناراحت می کند. زیرا آنان جان خود را به خطر می اندازند تا جان انسانی را نجات دهند. ما چقدر حاضریم این کار را انجام دهیم؟ نمی دانم آیا او نیز در زندگی اش یک ژوزیان دارد، امّا آنچه می دانم این ا ست که او به این زودی ها مرخص نخواهد شد.
در کنار او می نشینم، پرونده اش را بر روی پاهایم می گذارم و در آرامش می خوانم. اسم او رومئو فورکاد است، اسم کوچکش رایج نیست. باعث لبخند زدن من می شود. دلیل خوبی است. بیست و پنج سال دارد. به عنوان جوان... آقای کلن، کاپیتان تیم آتش نشانی فردی اعتماد کردنی است. او هنگام ورود به بخش فوریت های پزشکی همراه بیمار بوده است خیلی عجیب است که کسی از خانواده اش همراه او نیست. هیچ چیز دیگری در پرونده دیده نمی شود طبیعی است که در محیطی مانند محیط کارم، همه چیز را سریع تمیز می کنند.
فهرست چیزهایی که او بابت شان رنج می کشد، سرگیجه آور است. فهرست را به طور کامل نمی خوانم. شغل ما ایجاب می کند که بررسی کنیم تا وضعیت بیمار در طول شب ثابت باشد. پرونده را می گذارم و او را نگاه می کنم. هیچ کس از اینجا بیرون نمی رود. در مورد او، خطر مرگ برطرف شده است، اما با تجربه ای که دارم، هرگز نباید گفت که کار توفیق آمیز بوده است.

وجدانی ناآگاه

از تاریکی پیوسته به سمت مه می روم. زمانی که در مه هستم. به گونه ای وحشتناک حالم بد است. حضوری را در کنار خود حس می کنم. شاید بوی یک عطر، شاید صدای ورق زدن صفحه های کاغذ یا دست کم صدای نفس کشیدن. هیچ چیز نمی دانم، حس می کنم بدون آنکه بتوانم توضیح دهم و زمانی که درد خیلی شدید است دوباره در تاریکی فرو می روم، سرانجام از این حالت بیرون می آیم.
دوست دارم چشم هایم را باز کنم. اما نمی توانم. تکان هم نمی توانم بخورم. احساس می کنم که فقط گوش ها و تعدادی از عصب هایم هستند که کار می کنند. همه گیرنده های درد. آن ها هستند که کار می کنند.
نمی دانم چه اتفاقی افتاده است، نمی دانم کجا هستم، شاید حتی نمی دانم چه کسی هستم. وجدانی در جسمی غایب هستم، وجدانی که به جز ندانستن، هیچ آگاهی دیگری ندارد.
دوباره در تاریکی فرو می روم. از اینکه درد مه آلود را پشت سر می گذارم، آرام می گیرم.

توی عزیز

لاک ناخن هایم خشک شدند. در حالی که لاک ناخن های پایم نیز در حال خشک شدن هستند می توانم به تو نامه بنویسم. این فومی که شارلوت برای پاک کردن ناخن هایم داده است، خیلی ناراحتم می کند. به نظر می رسد برای زیبا بودن باید زجر کشید. خب، همین کار را می کنم. چهل و هشت ساعت می شود که برادرم رفته است و فردا رافائل را می بینم. وقتی تلاش می کنم زن باشم، او کیف می کند. برادرم عقیده دارد که آرایش کردن مناسب سن من نیست، چون باعث تحریک پسرها می شوم. به هر ترتیب، آنان در کالج تحریک شده اند. حالتی که زمان بیداری وجود دارد، بنابراین، زمانی که آنان دختری را می بینند که به چشمانش کمی سایه و به ناخن هایش لاک آبی زده است، این هیچ چیزی را عوض نمی کند. فردا شب، وقتی که برادرم بیاید، لاک هایم را پاک خواهم کرد.
امروز صبح سه تلاش ناموفق برای ایستادن در کنار دیوار دستشویی کالج داشتم. دیلان کوتوله سرانجام مرا برگرداند سرم بالای کاسه توالت بود. اگر احساس استفراغ به من دست می داد. احتمال آن وجود داشت. این حالت به وجود نیامد و توانستم سر پا بایستم. متوجهید؟ او همچنین مجبور شد سه بار اورکتش را که از روی دوشش سر می خورد، بپوشد. زمانی که اندازه لباسش را در فروشگاه انتخاب می کرد، چشم هایش از حدقه بیرون زده بود. هر بار که دختری در توالت را می زد، او حرکت نمی کرد. زمانی که دستشویی می کرد. همه بدون تحرک بودند، حتی جرئت نفس کشیدن نیز نداشتند، گاهی با انداختن جعبه ای می خواست مطمئن شود که توی اتاق شماست و اینکه دیلان به طور طبیعی زیباترین ها را انتخاب می کرد. در نهایت از اینکه او می آید خیالم راحت بود. درست است که کار مهم تری برای انجام دادن داشتم تا اینکه وقتم را بیهوده صرف منتظر شدن جای او کنم که وی به سختی لذت می برد. من وظیفه ای دارم که باید انجام دهم این آخرین پیام پیش از حرکت بود. این همان چیزی است که برای خروج موقت گفته می شود.
دیلان این برای اولین و آخرین بار بود. او حتی از من تشکر هم نکرد. حتی شوخی هم نباید کرد، من می خواهم مودب باشم نه بی ارزش. به هر ترتیب، کمی حق شناسی نیز لازم است!
امشب میل ندارم کار کنم. تاریخ زمین خسته ام می کند. چه فایده ای دارد که بدانم تولید ناخالص ملی ژاپن چقدر و در قرن شانزدهم چه اتفاقی افتاده است؟ در نهایت مانند پدربزرگ حرف زدن از جنگ جهانی دوم و آنچه اتفاق افتاده و اینکه نسل های بعد نباید مانند آن را تکرار کنند، مسخره است. برای پرسش های آینده می خواهم این ها را یاد بگیرم. فردا، آنچه را بتوانم با خاطره های مبهم خود برای کنترل علوم حیات و زمین انجام خواهم داد. از این استاد متنفرم. او که خیلی خجالتی است، هرگز لبخند نمی زند. می گویند از ما می ترسد. بله، درست است، در واقع از ما می ترسد.
نه، امشب، شام جلو تلویزیون است. چیپس، کوکا، سوسیس، بابی بل، و به عنوان دسر شاید ماست بدون شکر برای اینکه کمی تناسب داشته باشم خواهم خورد و کتاب آناتومی گری را خواهم خواند دانشجویان انترن خیلی زیبا هستند و موقعیت های خنده دار زیادی را به وجود می آورند. امریکایی ها در این زمینه خیلی قوی هستند.
خیلی عجیب است که معمولاً برادرم در این ساعت مرا صدا زده است. او باید خیلی کار داشته باشد. خب تویی که مال منی، راحت ت می گذارم، درد دوباره شروع می شود و انگشت های پایم خشک شده اند. خوشحالم که تو آنجایی.
بوس.

بین دو ماکارون

دوست دار ژوزیان مانند نوزاد می خوابد و آتش نشان اصلاً تکان نمی خورد. او ثابت است. ما دومین ماکارون تمشک را که به محل کارمان آورده ایم، می خوریم تا در میان بیماران، صداها و صفحه نمایشگرها باشیم.
مرلن ساحر گفت: «مثل شیر روی آتش»
«خب؟»
«خب، ماکارون ها را باید روی زمین بریزید.»
«از آتش نشان حرف می زدم. یک ربع است که او را نگاه می کنی.»
«پرونده اش را نگاه می کردم»
«من هم تو را نگاه می کردم که پرونده را نگاه می کنی و تو پرونده اش را نگاه نمی کردی.»
«با او همدردی می کنم. امیدوارم خیلی آسیب نبیند.»
«تو خیلی چیزها را به دل می گیری.»
«شاید، اما او خیلی جوان است.»
«و ورزشکار. حالش خوب خواهد شد. این وظیفه ماست که طوری عمل کنیم که دستش چرک نکند تا مجبور شوند به خاطر هیچ دستش را قطع کنند و بقیه چیزها به خوبی پیش خواهد رفت. به یقین او نزدیک بالا رفتن از نردبان بزرگ نیست.»
در حالی که دهانم دوباره پر از ماکارون بود، پرسیدم: «دستور کار را داری؟»
«برای اینکه دستش آلوده نشود؟ باید زخم ها ضدعفونی شوند، دست ها شسته شوند، مانع جریان هوا شوید و به همه ماسک بدهید.»
«آنجا از ماکارون ها حرف می زدم.»

نظرات کاربران درباره کتاب با او برو

بعنی اینقد بد ترجمه شده که تصمیم گرفتم ازین ناشر دیگه کتابی رو نخرم....حیف این کتاب .... حالا ویراستار هیچی یعنی یه ادم درست و حسابی نبوده نذاره این کتاب اینطوری چاپ شه؟ کتاب هم شده یه کالای تجاری که فقط تند بیاد به بازار....واقعا متاسفم برای این انتشارات
در 5 ماه پیش توسط منیره ل
اصل داستان زیباست ولی نمی دانم نویسنده نتوانسته زیاد ارتباط برقرار کند یا مترجم؟
در 3 ماه پیش توسط شیرین آزاد