فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هزار و یک گل و خنجر
هزار و يک خشم - کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب هزار و یک گل و خنجر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هزار و یک گل و خنجر

شهرزاد درمانده شده بود.
او سه روز متوالی امتحان کرده بود.
سه روز به‌دروغ به کتاب پدرش علاقه نشان داده بود. در چادر کوچک پدرش کنار او نشسته و هنگامی‌که او از ریشه‌های جادوی آن سخن می‌گفت، بادقت گوش داده بود. وقتی سعی کرده بود برای او تعریف کند که با چه موشکافی و دقتی تمام صفحات آن را ترجمه نموده، به پدرش لبخند زده بود. بادقت تمام، محتویات کتاب را به‌خاطر سپرده بود.
پدرش تمام این کار را به بهانه‌ی نجات شهرزاد انجام داده بود.
نجات من؟
داستانی محتمل و مناسب.
به‌خصوص اکنون که شهرزاد از دلایل او برای این‌همه بهادادن به آن کتاب خبر داشت. برای محافظت از کتاب، حتی از بین ابری از روان‌پریشی‌اش. آن‌هم اکنون که شهرزاد درک می‌کرد چطور امکانات و فرصت‌های کتاب درمقایسه با شرارت آن رنگ می‌بازد.
قدرت انهدام یک پادشاهی.
تسلط بر دیگران، بدون ترس از هر مجازاتی.

ادامه...
  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۷۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هزار و یک گل و خنجر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دو هزاران گل خندان ز دلِ خار برآمد
مولانا

سرآغاز

سن دختر، یازده سال و سه فصل بود.
سه فصل، نُه ماهِ بسیار مهم.
امروز صبح که پدرش او را برای انجام کار مهمی ترک کرده بود، این ماه ها اهمیت یافتند؛ پدرش رفته بود تا وظیفه ای خطیر را به انجام برساند. بنابراین، او با آهی حاکی از بیزاری از زندگی، آستین های پاره اش را بالا کشید و بار دیگر بیل را پر از خرده سنگ های خاک آلود کرد و در گاری دستی نزدیکش ریخت.
برادر هشت ساله اش که تقلا می کرد تکه ی دیگری از نخاله های پوشیده از خاکسترِ آوارِ خانه شان را کنار بکشد، گفت: «این خیلی سنگین است. خیلی.» هنگامی که از بین آن بقایای سوخته، ابری از دوده به هوا برخاست، پسر به سرفه افتاد.
دختر گفت: «بگذار کمکت کنم.» بیل را انداخت و صدای دَنگِ بلندی به گوش رسید.
«من اصلاً به کمک نیاز ندارم!»
«ما باید با هم کار کنیم، وگرنه نمی توانیم پیش از بازگشت بابا به خانه، همه جا را تمیز کنیم.» سپس دست به کمر ایستاد و به برادرش خیره شد.
پسر گفت: «به اطرافت بنگر!» دستانش را در هوا از هم گشود. «ما اصلاً نمی توانیم همه جا را تمیز کنیم.»
چشمان دختر، دستان او را دنبال نمود.
دیوارهای گِلی خانه شان فرو ریخته بود. ویران. سیاه شده. سقف خانه ریخته و راه به آسمان گشوده بود. به آسمانی گرفته و اندوه بار.
به آنچه زمانی شهری باشکوه بود.
خورشید نیمروز، در پسِ بام های ویرانِ ری پنهان می شد و سایه روشن هایی بر سنگ تیره و مرمرِ سوخته می انداخت. اینجاوآنجا، توده هایی از نخاله ها که هنوز دود از آنها برمی خاست، یادآوری بی رحمانه ای از اتفاقی بودند که تنها چند روز پیش ازآن رخ داده بود.
دختر نوجوان، با نگاهی جدی تر به برادرش نزدیک شد.
«اگر نمی خواهی کمک کنی، پس بیرون منتظر بمان. اما من به کار ادامه می دهم. یک نفر باید این کار را انجام دهد.» بار دیگر بیل را برداشت.
پسر به سنگِ نزدیک پایش لگد زد. سنگ چند بار از روی توده های خاک این طرف و آن طرف پرید و سپس درست کنار پای غریبه ای متوقف شد که باشلق ردایش را بر سر و صورتش کشیده و کنار بقایای درِ خانه ی آنها ایستاده بود.
دختر دستش را با حالتی عصبی، محکم تر دورِ دسته ی بیل گرفت و برادرش را به پشت خود کشاند. درنگی کرد و سپس پرسید: «کاری دارید؟ من... می توانم به شما کمکی کنم؟»
ردای مشکی مرد غریبه، با نخ های طلا و نقره گلدوزی شده بود. غلاف شمشیرش به طرز زیبایی تراش خورده و با ظرافت جواهرکاری شده بود و صندل هایش از چرم اعلای گاو دوخته شده بودند.
او به هیچ وجه راهزن یا غارتگر نبود.
دختر صاف تر ایستاد و پرسید: «می توانم به شما کمکی کنم، ارباب؟»
وقتی مرد بلافاصله پاسخ نداد، دختر بیل را بالاتر برد، حالتی عصبی بر چهره اش نشست و تپش قلبش شدید شد.
غریبه از زیر چارچوبِ شکم داده ی درِ خانه، جلوتر رفت. باشلق را از روی سرش عقب زد و کف هر دو دستش را به حالت تسلیم بالا برد. همه ی حالات او با احتیاط همراه بود و با نوعی مهربانی بی ریا رفتار می کرد.
هنگامی که غریبه به قسمتی که کمابیش روشن تر بود قدم گذاشت، دختر برای اولین بار توانست چهره ی او را ببیند.
مرد از آنچه دختر انتظار داشت، جوان تر بود. به نظر نمی رسید بیش از بیست سال داشته باشد.
چهره اش زیبا اما زاویه های آن زیادی زمخت و حالتش جدی و خشک بود. آفتاب که به دستانش تابید، چیز دیگری را آشکار ساخت که با باقی لباس و جواهراتش تاحدودی تناقض داشت: کف دستانش سرخ، ترک خورده و پوسته پوسته بود؛ گواهی بر انجام کارهای سخت.
چشمان خسته ی مرد، رنگی طلایی میشی داشت. دختر تنها یک بار چنین چشمانی دیده بود. در نقاشی ای از یک ببر.
غریبه باملایمت گفت: «قصد نداشتم شما را بترسانم.» سپس چشمانش را به اطراف خانه ی یک اتاقه ی آنها گرداند و ادامه داد: «ممکن است با پدرتان صحبت کنم؟»
بار دیگر، بدگمانی به دختر غلبه نمود. «او اینجا... نیست. رفت تا در صف لوازم ضروری ساختمان بایستد.»
غریبه سرش را به پایین تکان داد. «و مادرتان چطور؟»
برادرش که پشت سر او به جنب وجوش افتاده بود، گفت: «او مرده است. در آن توفان، سقف روی سرش آوار شد. صبح روز بعد، مرد.»
در کلام پسر شهامت خاصی وجود داشت که دختر از آن بی بهره بود. یک مبارزه طلبی بی پاسخ مانده که اقتضای سن وسال پسر بود.
برای یک لحظه، عبوسی و جدیتِ چهره ی آن غریبه افزایش یافت. به سمت دیگری نگریست. دستانش دو طرف بدنش آویزان شدند. پس از یک لحظه، باز به آنها نگریست. باوجوداینکه دستانش را محکم مشت کرده بود، چشمانش تزلزل ناپذیر به نظر می رسیدند. او گفت: «بیل دیگری دارید؟»
برادر کوچکش گفت: «ای مرد ثروتمند، شما چه نیازی به بیل دارید؟» و به سرعت به سمت غریبه رفت؛ در هر قدمِ پاهای برهنه اش سرزنش موج می زد.
دختر نفس زنان گفت: «کامیار!» و پشت پیراهن پاره پوره ی او را گرفت.
غریبه چشمکی به برادر او زد و روی کف خانه که حالا با تَلّی از خاک پوشیده شده بود، خم شد. سپس پرسید: «کامیار، این است؟» نشانه ای از لبخند، زینت بخش لبان او گشت.
پسر حرفی نزد، بااینکه به سختی می توانست به چشمان این غریبه ی قدبلند بنگرد.
دختر بالکنت گفت: «من... من عذر می خواهم، ارباب. او کمی گستاخ است.»
«خواهش می کنم عذرخواهی نکنید. من تاحدودی گستاخی را تحسین می کنم؛ البته، زمانی که از سوی فرد درستی بروز کند.» این بار، غریبه لبخند نزد اما حالت چهره اش به طور آشکاری ملایم و دوستانه شد.
پسر حرف او را قطع کرد. «اسم من کامیار است. اسم شما چیست؟»
غریبه، یک آن برای بررسی دقیق پسر درنگ کرد.
«خالد.»
کامیار بار دیگر مصرانه پرسید: «خالد، چرا بیل می خواهید؟»
«می خواهم در تعمیر خانه به شما کمک کنم.»
«چرا؟»
«زیرا وقتی به یکدیگر کمک کنیم، می توانیم کارها را با سرعت بیشتری به پایان برسانیم.»
کامیار سرش را آهسته به پایین تکان داد و به یک طرف کج کرد. «اما این که خانه ی شما نیست. چرا باید برای شما مهم باشد؟»
«زیرا ری خانه ی من است؛ همچنین، خانه ی شما. اگر زمانی که من به کمک نیاز دارم، شما بتوانید به کمک من بیایید، دوست ندارید این کار را بکنید؟»
کامیار بی تردید پاسخ داد: «چرا. من کمک می کنم.»
غریبه سرپا ایستاد. «پس به توافق رسیدیم. کامیار، بیل را به من می دهی؟»
در باقی ساعات بعدازظهر، این گروه سه نفره مشغول پاکسازی کف خانه از چوب های زغال شده و نخاله ها و زباله های خیسِ آب بودند. دختر نه اسمش را به غریبه می گفت و نه به جز به کاربردنِ کلمه ی ارباب، طور دیگری او را صدا می زد؛ اما کامیار با او مانند دوستی رفتار می کرد که از دیرباز گم شده بود و دشمنی مشترک داشتند. هنگامی که غریبه به آنها آب و نان لواش داد، دختر برای تشکر، سرش را کمی خم کرد و نوک انگشتانش را به پیشانی اش زد.
وقتی آن غریبه ی تقریباً زیبا، بی هیچ حرفی در مقابل او همین حرکت را انجام داد، گونه های دختر گل انداخت.
به زودی، روز جای خود را به شب داد و کامیار خود را در گوشه ای جمع کرد، چانه اش به سینه اش چسبید و چشمانش آرام آرام بسته شدند.
غریبه کنار درِ خانه، کارِ چیدنِ آخرین چوب هایی را که از آتش سوزی سالم بیرون آمده بودند، به پایان رساند و گردوغبار از ردایش تکاند و سپس باشلق آن را بار دیگر بر سرش کشید.
دختر زیرلبی گفت: «از شما متشکرم.» و می دانست این کمترین کاری بود که باید انجام می داد.
مرد برگشت و از بالای شانه به او نگریست. سپس دست در ردایش برد و همیان کوچکی بیرون آورد که با بندی چرمی بسته شده بود. «خواهش می کنم، این را بگیرید.»
دختر سرش را به چپ و راست تکان داد. «خیر، ارباب. نمی توانم از شما سکه ای قبول کنم. پیش ازاین هم به اندازه ی کافی به ما لطف و محبت داشته اید.»
«زیاد نیست. واقعاً خوشحال می شوم این را بگیرید. خواهش می کنم.» چشمانش که در آغازِ کار خسته به نظر می رسیدند، اکنون ظاهراً بیش از حد تصور خسته بودند.
درآن لحظه، در چهره اش چیزی وجود داشت، گویی در بازی سایه ها، در ذراتِ ماندگارِ خاکستر و غبار، چیزی پنهان شده بود...
چیزی که درد و رنجی عمیق تر را نشان می داد، عمیق تر از آنچه دختر می توانست امیدوار باشد زمانی به آن پی می بَرَد.
دختر همیان کوچک را از دست او گرفت.
خالد زیرلبی گفت: «متشکرم.» گویی، خود او نیازمندِ اصلی بود.
دختر گفت: «شیوا. اسم من شیوا است.»
برای یک لحظه، ناباوری در چهره ی مرد ظاهر شد. سپس، به حالت ملایمش بازگشت.
با آمیزه ای از آرامش و دوستی.
خالد گفت: «بسیار عالی.» کمی خم شد و دستش را به پیشانی زد.
شیوا باوجود سردرگمی، به هرترتیبی که بود، همان گونه رفتار کرد؛ کمی سرش را خم کرد و انگشتانش را به پیشانی اش زد. وقتی بار دیگر به بالا نگریست، مرد رفته بود.
و در تاریکی شبِ پرجنب وجوش ناپدید شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب هزار و یک گل و خنجر