فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در خواب‌هایم

کتاب در خواب‌هایم

نسخه الکترونیک کتاب در خواب‌هایم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در خواب‌هایم

تنها دلخوشی مجید در سال‌هایی که به‌ظاهر تلاش می‌کرد فراموشی را یاد بگیرد این بود که شب جمعه‌ای به روستا برود و پنهانی و دورادور معشوقه‌اش را در حال خدمت به امامزاده نگاه کند. روز تدفین هم یکی از همان شب‌های جمعه بود که مجید به شاه‌اسماعیل رفته بود تا از پشت تبریزی همیشگی ساعتی به حدیقه خیره شود و بعد با دلی که آرام شده به شهر برگردد، اما با خبر فوت او روبه‌رو شد و نوعی بی‌قراری ابدی به جانش افتاد. مجید یکی از ده نفری بود که آن روز پشت سر حامد زیر تابوت را گرفته بودند و لا اله الا الله می‌گفتند. او شب نخست خاکسپاری تا نزدیک اذان صبح کنار قبر حدیقه نشست و گریست. سپس الله اکبرِ صبح به دعوت آقانظر پا به حرم امامزاده شاه‌اسماعیل گذاشت و پس از سی سال هر چه را که از آن عشق در دل داشت برای او تعریف کرد... اگر حین خواندن رمان حتی برای لحظه‌ای حس کردید حدیقه را بیشتر از نبات دوست می‌دارید دلیلش تعلق خاطر من به حدیقه است. او تمام روزهایی که صرف نوشتن رمان شد صبورانه مقابل من می‌نشست و با اینکه ناظر بر ماجرا بود، اما از تغییر مسیر حوادث، هیچ شکایتی نداشت. حدیقه شخصیت پیچیده‌ای ندارد اما از این نظر که بسیارها شبیه او هستند و همان اندازه ناشناس، در این فکرم که روزی داستان او و مجید و دیدار‌شان در غسال‌خانه را بنویسم. از طرفی اصل بی‌اطلاعی از آینده، وادارم می‌کند لحظه را از دست ندهم و امروز مختارانه تنها همین را بگویم و به آن اکتفا کنم که همۀ ما حدیقه‌ایم...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در خواب‌هایم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



از این به بعد

زن تمام راه را توی اتوبوس ۴۵۷ لکنته ای که بوی تند گازوئیلش سرگیجه می آورد و ضعف می انداخت توی دلی که شام و ناهارش سیب زمینی آب پز است با نمک و نعناع خشک و یک کف دست نان تافتون، بیدار بوده و به فردا روزی فکر می کرده که برمی گردد یزد و مجبور است سینه سپر کند جلوی ته مانده وسوسه های بسازبفروشی به نام الیاس مددی که هر شهری برود سقفی می زند و تکیه ای علَم می کند. زن از دیروز غروب تا خود صبح امروز، ده بار در دلش کیف کرده از خانه ای که با چنگ و دندان نگه داشته برای خودش و نجیب، ده بار هم خودخوری کرده بابت آن همه تلاشی که نگذاشته او و نجیب الان سهمی داشته باشند در تکیه حضرت عباس.
زن خیلی دورتر از صحن انقلاب می نشیند زمین و پر چادرش را می اندازد روی قالیچه ای که از وقتی سوار اتوبوس شده تا الان، حتی لحظه ای از خودش دور نکرده و منتظر است زودتر آن را برساند به دست صاحبش:
- به خواست من که نیست آقا، به کَرَم شماست.
چشم های همرنگ گنبدش را می بندد و چند قطره اشک تندوتند می چکد روی دست های کارکرده اش:
- ای امام غریب! شاهد حرف هام همین نیمچه قالیچه ابریشمِ زمینه سرمه ای که روی تقدیم کردنش رو ندارم؛ نه از کم بودنِ این، از کم بودن خودم، که صدات کردم اما باورت نکردم... فکر می کردم حکماً باید یه فرستاده ای بفرستی بگه من از طرف آقا اومدم مشکل تو رو حل کنم... خیرندیده های از همه جا بی خبر گفتن: «زن نیستی اگه خونه پدریت رو نفروشی ندی بالای قرض شوهرت.» کدوم خونه؟ این چهاردیواری کلنگی هم مگه می شه خونه؟ فقط یه سایبون، اون هم نه قرص و محکم. گفتن: «هر چی. اصلاً دو میلیون که ازت می خرن. بفروش بریز پای آبروی شوهرت.» کدوم آبرو؟ آبرو هم اگه بود، مال من بود که این همه سال نذاشتم کسی بفهمه شوهرم قماربازه.
آخرش مجبوری گفتم: «باشه، خونه رو بذار برای فروش.» اما به آقایی خودت قسم، ته دلم با فروش نبود! ما بودیم و همین چهاردیواری کلنگی که اون هم اگه بچه های آقام و ننه م تو همون بچگی، یکی از آبله نمرده بود، یکی از اسهال استفراغ، یکی از چشم ونظر، یه تیغه هم ازش بهم نمی رسید.
از بخت سیاه، فردای همون روز، بُنگِ شوم، یکی از اون بسازبفروش های نمی دونم کجایی، شاید تهرونی بود، اومد دست گذاشت روی خونه؛ که این کوچه عجب خونه هایی داره! به ردیف، خونه ما و سه چهارتا بغلیش رو نشون کرده بود... از بخت سیاه تر از سیاه، پولش هم نقد بود.
نیم نگاهی می اندازد به آسمان:
- قربون حکمتت برم خدا! یکی را می دهی صد ناز و نعمت، یکی را لقمه نان آغشته در خون.
زن مثل کسی که مرثیه می خواند خودش را تکان می دهد؛ بالاتنه اش آهسته جلو می رود و برمی گردد عقب:
- طفل معصوم، نجیب رو سر شبی دنبال خودم خِرکش کردم تا حرم امامزاده جعفر. تو نرفتم، همون جلوی در، قَسمش دادم به سلطان طوس، به شما؛ که از دار دنیا فقط یه خونه دارم، اگه برام نیگرش داشتی که هیچ، و اِلا...
باقیش رو نگفتم. زبونم لال که تا همین جاش رو هم گفتم. چه می دونستم چی می خواد به سرم بیاد؟
اون بسازبفروش، فرداش پیداش شد با یه دسته چک به چه بزرگی. آقای نجیب پول دید پاش شل شد. موندم پس آقاییِ شما آقا کجا رفته که رضا داده به آوارگی یه زن تنها با پسر نابالغ لاجونش؟... خودنویس داشت، هر چی کشید روی چک، جوهرش نم پس نداد. یه تکون محکم داد، چک پُر شد از جوهر، می چکید اصلاً ازش. به دلش بد افتاد، گفت: «امروز می رم، فردا که با بولدوزر اومدم چک رو هم می آرم.»
باز سر شبی من و نجیب رفتیم حرم امامزاده جعفر؛ که آقا، خودم کنیز جد و آبادتم، بی سایه سرم نکن... شب دعا مستجاب تره.
عین سگ ترسیده بودم؛ یه نیمچه قالیچه نذر آقاییت کردم... بچه م نجیب پرسید: «مگه تو بلدی نقشه بچینی؟» دلم لرزید. راست می گفت؛ نقشه چیدن بلد نبودم. پس چرا زبونم چرخید به این نذر؟ شک داشتم به لیاقت خودم، اما به بچه م گفتم: «آقام اگه بخواد، این چیزها براش کاری نداره.» دلم سوخت؛ دل که بسوزه کار تمومه.
صبح علی الطلوع با صدای بولدوزر از خواب پریدم. انگاری دلِ سوخته هم کاری نکرده بود واسه من... نجیب و آقاش وایستاده بودن نگاه می کردن تا سقف خونه شون رو روی سرشون خراب کنن یه کاغذ بِدَن دست شون بگن این هم پولش... شما بگو آقا، پول چی؟ پول یه عمر دربه دری که قرار بود یه شبه بره توی جیب قمارباز؟ روا بود؟
چادر کشیدم سرم، دویدم بیرون به داد و بیداد که ای ازخدابی خبر پولدار، خاموشش کن این خونه خراب کن رو، که یهو بولدوزر از کار افتاد، هر چی قسم و آیه دادن هم روشن نشد. دوتا اوستای مکانیک اومد دل و جیگر موتورش رو ریخت بیرون، اما هیچی به هیچی. می گفتن جن رفته توش. هنوز هم بولدوزر همون جا جلوی در خونه ست، عین یه لاشه... شک، داره بابام رو درمی آره آقا... جان من، این هم کرَم خودت بود؟ نباید یکی رو می فرستادی من ببینمش دل صاب مُرده م آروم بگیره؟
یک ماه آزگار هر مشتری که زنگ در خونه رو زد گرفتار یه جور بدبختی شد و رفت. بین در و همسایه چو افتاد که خونه شون جن داره، آخه یزد پُره از این خونه های جنی. نجیب و آقاش هم گفتن حکماً جن داره که هیچ بنی بشری از توش سالم نمی ره بیرون... جن کجا بود؟ اگه بود نباید به چشم من می اومد؟ نباید صدایی چیزی به گوش من می خورد؟
زن چادر سیاهش را می کشد جلوتر، توی صورتش که مثل نقره می درخشد...
***
محو و ناپیدا، چادرش را می کشد جلوتر، توی صورتش که هست اما نیست و به چشم هیچ کدام از زائرین حرم نمی آید:
- شب اول که آدمیزاد با پسرش آمده بود امامزاده جعفر، دیدمش... آن ها نمی توانستند من را ببینند. حالا هم فقط خودش می تواند ما دوتا را ببیند، همیشه هم که نه... اگر سفیدبختی به جوانی و قدوبالا بود، می بایست او بختش از همه سفیدتر باشد، اما دوتا چشم داشت کاسه خون، از رنجی که دیده بود... آدمیزاد زیاد دیده ام، اما این زن قلبش روشن بود، مثل گنبد حرم شما.
روبه روی ضریح امامزاده، سلطان طوس را صدا می زد؛ شما را، مثل من... از شما خانه می خواست، مثل من که یک بار بعد از مردن تُکذِّبان آواره شده بودم و یک بار هم بعد از مردن حدیقه... خراب بشود روی سر هر کسی که یک بیغوله را هم خراب می کند روی سر ازمابهترونش... خیر جورمَز.(۱)
همان شب نذر کردم شما آقایی کنید و به من خانه بدهید، من هم در انجام کار خیر کمک کنم به آدمیزادی که کمک کار ندارد. صبحش خبردار شدم یک بولدوزر خراب، افتاده گوشه ای، بی صاحب... باید از حرم امامزاده جعفر می رفتیم بیرون، حرمت داشت آنجا... بچه را زدم زیر بغلم رفتم داخل بولدوزر جاگیر شدم. تنگ بود، اما مال خودمان بود. یک ماهی ماندیم. بچه، پشت درِ خانه آدمیزاد، هی زار زد که چی مان کمتر از این و آن است که خانه آدمیزاد زندگی می کنند؟ بهش گفتم: «صبر اِله اُغلان،(۲) آقا به ما هم خانه می دهد.» فکر کرد زعفر را می گویم. بچه است دیگر، چه می داند؟... زعفر برای ما فقط شاه است، آقامان شمایید به علی قسم!
محو و ناپیدا، دست می کشد روی گل های قالیچه...
***
هوا سوز دارد. زن یخ کرده و چانه اش می لرزد، دست های سردش را می کشد روی گل های قالیچه و دستِ گُلی شده متبرکش را می بوسد:
- به علی قسم، بچه م نجیب هم خیر ندیده از بچگیش! کارگری می کنه خرج من و آقاش رو می ده. کور شم الهی من که کاری از دستم برنمی آد براش! یه شب سه تا نون خریده بود با یه قالب پنیر. فردا صبحش اومدم صبحونه آقاش رو بذارم جلوش زودتر بره پی الواطیش چشمم به چشمش نخوره، دیدم فقط یه نون توی سفره ست. اولش کفری شدم از دست نجیب که نصفه شب هم فکر شکم بوده. خواستم از دماغش در بیارم، که خدایی شد فکرم رفت به جن و پری، چون نصف قالب پنیر هم کم شده بود. سر بچه م نجیب رو از هفت جا می بریدی لب به پنیر محلی نمی زد... خون تو رگم خشکید.
انگار که جن از کنارش رد شده باشد، زن می چندد و چادرش را تنگ می گیرد دور خودش. هوا مدام سردتر می شود...
***
محو، از کنار زن می گذرد و لرزه می اندازد به دل او:
- اگر پا می گذاشتم داخل خانه اش، هر چه معامله بود به هم می خورد. نه اینکه من بخواهم شرّ بشوم برای آدمیزاد، نه، رسم طبیعت این است... یک ماه برای خانه اش مشتری آمد و رفت، دیدم بخر نیستند، گفتم یقین کرَم آقاست، چرا هم خانه شان نشوم؟... عیب است کرَم شما را پس زدن. نیه من یالان دِیرم؟(۳)
محو، بغض می کند و دو قدم آن طرف تر می نشیند و زانوهایش را بغل می گیرد و چادر را سفت دور خودش می پیچد...
***
زن دستش را به چانه اش می گذارد بلکه کمتر بلرزد. بغض می نشیند میان حرف هایش:
- از فرداش اداهای جن شروع شد. جای ظرف ها رو عوض می کرد. قیچی رو برمی داشت کارش که تموم می شد پس می آورد. تخم مرغ می ذاشتم توی یخچال، می اومدم پوست هاش رو برام گذاشته بود. به سیب زمینی و پیاز هم رحم نمی کرد... می ترسیدم به آقای نجیب بگم، دست پسره رو بگیره با خودش ببره یه دهات کوره نتونم پیداشون کنم، یا شبی نصفه شبی زَهره ترک بشن از ترس. فقط مونده بودم چه جوابی بدم برای این همه قوتی که از گلوی خودمون پایین نمی ره اما به پا مون نوشته می شه... خونه کدخدا نبود که شتر با بارش گم بشه، خونه ندارها همه چیش دونه شماره... به چین های نشمرده همین نیمچه قالیچه، وهمی نشده بودم! یقین داشتم جن اومده تو خونه، فقط شک داشتم رضا بدی به خوف من. داشتم خفه می شدم، تنهایی رفتم حرم امامزاده جعفر به شکایت؛ که نیگر داشتن یه سقف بالای سر یه زن بی پناه، برای شماها که صاحبِ هست و نیست عالمین، جن لازم داشت؟ گفتم به آقام علی بن موسی الرضا بگو سر جدش این طوری کرَم می کنن؟
زن می لرزد و شرمنده چادر را می کشد روی صورتش. چشم هایش دیگر جایی را نمی بیند و گرمای نفسش فضای زیر چادر را گرم می کند...
***
محو، صورت ناپیدایش را می پوشاند. چشم هایش همچنان واضح می بیند مثل وقتی که چادر روی صورتش نیست. محو، از پشت چادر خیره می شود به طلایی شفاف گنبد:
- ما هم دین و ایمان داریم؛ انصاف نبود داخل خانه اش باشم و خودش نداند. خوب پاییدمش؛ روحش خنثی بود. نه می ترسید نه جسور بود. نه ناراحت می شد نه خوشحال. نه می لرزید نه تب می کرد. ازمابهترون جذب این طور آدمیزاد می شود و نمی تواند دست از سرش بردارد؛ هر جا برود با او می رود... آللاها آند اولسین!(۴)
محو، چادر را پس می زند...
***

زن گر می گیرد و چادر را پس می زند. اطراف را نگاه می کند؛ یکی می رود، یکی می آید، یکی ایستاده است و خیلی ها نشسته اند:
- یه روز سر ظهر ذکر می گفتم بلکه زودتر فرستاده ت رو بفرستی، که خوابم برد. هنوز چشم هام گرم نشده بود که نجیب اومد. بی وقت بود برای برگشتن نجیب از کارگری، اما اومد و خوابید کنارم. نکردم چشم هام رو باز کنم، دستم رو بردم لای موهاش. دستم لای موهای بچه م نرفت، مو نداشت اصلاً. تاس. سرش داغ داغ. سریع دستم رو کشیدم؛ بچه جن خوابیده بود کنارم، درست هم سن نجیب خودم. تا یه ساعت نفسم در نمی اومد، چهار ستون بدنم می لرزید، هر چی دستم رو می شستم نه خوف از جونم بیرون می رفت نه حرارت، ولی خودم رو زده بودم به خونسردی.
آقا، فرستاده بخوره تو سر من، لااقل جن رو بیرون می کردی از خونه م. از اون روز به بعد یه وقت هایی به چشمم می اومدن، مثل یه سیاهی، بعضی وقت ها هم روشن تر. دوتا بودن، مادر و بچه. علی حده نبودن، تن و بدن شون هم خیلی مو نداشت، اما خب محال بود ببینی شون خوف نکنی. نیمچه قالیچه اول هنوز به بار نبود دومی رو نذر کردم. گفتم آقا، خودم کنیزکت! جن از خونه م بره نیمچه قالیچه نذری رو می کنم دوتا، سر سال نشده تقدیمت می کنم.
منّت یکی از زن های محل رو کشیدم بیاد برام نقشه بچینه، من توکاری پُر کنم... از اولِ دختریم هم کارم توکاری پر کردن بود؛ نقشه چیدن واردی می خواست، گره اشتباهی می زدی گل قالی لوشه می نداخت قالی می موند روی دستت. یزد پُره از بافنده های ماهر؛ قالی می بافن ماه، به روت می خنده.
هیچ کس قبول نکرد برام نقشه بچینه. می ترسیدم همسایه ها از جن خونه ترسیده باشن که قبول نمی کنن، اما انگاری همه محل جن خونه ما رو از یاد برده بودن... آقا، جان من، این یکیش هم کرَم شما بود؟
زن های محل گفتن: «چرا نقشه بچینیم برای تو؟ نقشه می چینیم برای خودمون، یکی هم به رَدّمون توکاری پر می کنه. این طوری قالی که پایین بیاد، پولش می مونه برای خودمون.» توی دلم گفتم من که برای فروش نمی خوام که بترسم از لوشه انداختن گل هاش، خودم نقشه می چینم، اگه گل هاش هم از دم لوشه انداختن، باکی نیست، تحفه درویش.
دار قالی رو داشتم، یکی اومد برام چله کشید. سوف دادم، سه انگشت هم سورمه ای ساده بافتم اومد بالا. به نقشه چیدن تُرکه که رسید افتادم به چه کنم. همون حاشیه باریک رو می گم. هی ریشه زدم، هی خراب شد. چله ها رو می شمردم درست بود، اما با خونه های نقشه جور در نمی اومد. استغفرالله، لعنت بر شیطون! از ریشه وسط شروع کردم به نقشه چیدن، بدتر هم شد. یعنی می خوام بگم کار من نبود... از امامزاده جعفر خواستم وساطت کنه بین من و شما. به دلم افتاده بود گره های این نیمچه قالیچه گره از زندگیم باز می کنه.
زن آه می کشد و شرمسار، سرش را می اندازد پایین:
- بختم گره خورده بود به شناسنامه یه مرد ازخدابی خبر نجس... کاش بابام زن خوش بَرورو نگرفته بود و من هم به ننه م نرفته بودم و می موندم بی شوهر. آخه این هم بخت بود؟
بغض زن می ترکد و شانه هایش زیر چادر می لرزد...

نظرات کاربران درباره کتاب در خواب‌هایم