فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غروبدار

کتاب غروبدار

نسخه الکترونیک کتاب غروبدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب غروبدار

ه نادر پرید ولی نادر محل نگذاشت و بی‌اعتنا به او، صاف رفت پای تیر چراغ‌برق. نگاهی به پنجره‌ی خانه‌ی وسطی انداخت که پرده‌اش پشت شیشه ‌لب‌پر می‌زد، له‌له می‌زد، مثل موجی که با باد روی سطح آب قِل بخورد و کرخت شود، مثل خود غلامرضا. نگاهش را به غلامرضا داد و ابرو بالا انداخت. «داد بزن دیگه غلام، داد بزن. صداش کن. بگو جمیله.» غلامرضا رام‌تر از موهای دم‌اسبی پرنیان شده حالا، ولی نه به رامیِ اسب. به رامی و کرختیِ سوارِ بدون اسب. دخترش کامه سرش را از پنجره‌ی قدیِ اتاق آخری که روبه‌روی درِ کوچه است بیرون می‌برد و می‌گوید «خوراکت رو برداشتی؟» پرنیان که در مرکز حیاط است نیم‌چرخی می‌زند و از روی شانه به مادرش نگاه می‌کند. «آره.» و خمیازه‌ای می‌کشد و کف دست‌هاش را به‌هم می‌مالد و بعد توی دستکش‌هاش، ها می‌کند. ها... ها... کامه می‌پرسد «چی کشیدی باز؟» پرنیان از پس دستکش‌ها جواب می‌دهد «هیچی. دیشب که بارون اومده خورشیدش و هشتی‌هاش کمرنگ شده. فقط پُررنگ‌شون کردم.» باران آمده بوده؟ کِی؟ غلامرضا یادش نمی‌آید باران آمده باشد. حتا بویش را هم حس نمی‌کند. کامه از درِ راهرو بیرون می‌آید و نیم‌چکمه‌ی سیاهش را به پا می‌کند. کتایون از این نیم‌چکمه‌ها بدش می‌آید، می‌گوید وقتی می‌پوشد شبیه مردها می‌شود، شبیه پوتین سربازهاست.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب غروبدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

طلوع

پرنیان غبار سفیدِ گچِ ماسیده به کف دست ها را نرم و رام بر دم اسبی موهایش می کشد و یله می شود روی پله ی اولی که حیاط را به اتاق های خانه ی او وصل کرده است؛ به راهرو و سه انشعاب فراری از آن: سه اتاق؛ انگار سه لباس. که هر اتاقی، هر خانه ای، جامه ای دارد. جامه ای فراتر از جمعیتِ آن خانه. و این ها سه تا لکنته و لندوک اند. با جامه هایی که به تن شان زار می زند. و پشت بندش کُل خانه زار می زند. آن طور که او صدا و بوی ضجه ها را هر غروب از شکاف های دیوارهای آن می شنود، عاجز از آن که نشخوارگاهِ صداها را تشخیص دهد که هر شکاف به کدام حنجره منتهی می شود. به کدام پنجره؟ خورشید به درون درزهای آسمان پس می نشیند و خانه دکمه هایش را یک به یک باز می کند تا با تاریکی نفس بکشد. نور را به لجن بکشد و حافظه را به بند. و حالا غلامرضا خس خس نفس هایش را که با زوزه های رمزداری آمیخته خوب می شناسد، چون صدای نفس های خودش هم کم کم شبیه خانه می شود. دیوارِ حیاط مثل مخده می شود این طور وقت ها، آن گاه که کسی خواسته یا ناخواسته لم می دهد به آن، بی آن که بداند چند لحظه ی بعد چه باید بکند. وقتی کسی سرش را رام به دیوار تکیه می دهد و وصل شدن این شب به آن روز را تماشا می کند، تکرارِ دوخته شدن ها را. مادر غلامرضا هم به این مخده لم می داد، وقتی می خواست دخترها را بدرقه کند، موقع رفتن به مدرسه، به خانه ی شوهر، به سرِ کوچه. اما برای بدرقه ی غلامرضا لم نمی داد، می ایستاد، سیخ و سربلند. انگار می خواست به درخت های توی حیاط سلام نظامی بدهد.
«چرا آب می ریزی پشت پای غلامرضا مادر؟»
«چرا نریزم؟ می ریزم که بره و زود برگرده... که غروب نشده برگرده خونه و پیش ما باشه.»
«حالا چرا هر روز آب می ریزی؟»
«خب هر روز خورشید غروب می کنه.»
خواهرهایش کنجکاوی می کردند و غلامرضا بی حوصلگی. حوصله ی سوالی را که پاسخش درآمدن و درنیامدن خورشید بود نداشت. می خواست زود بپرد و برود. حالا هم حوصله اش را ندارد. حالا که درخت ها سر خم کرده اند مقابلِ زمستان و خودشان هم جانِ سلام دادن به یکدیگر را ندارند؛ زمستانی که هیچ معلوم نمی کند خورشیدش کِی می آید و کی می رود. هوا ابری و زمخت است. مثل وقت هایی که نادر می خواست از پنجره و جمیله اش عکس بگیرد و نمی توانست.
«وقتِ غروب دیگه نمی تونیم عکس بندازیم نادر. می تونیم؟ مصبت رو شکر نادر. می گم نمی شه. باز بگو بریم.»
به نادر پرید ولی نادر محل نگذاشت و بی اعتنا به او، صاف رفت پای تیر چراغ برق. نگاهی به پنجره ی خانه ی وسطی انداخت که پرده اش پشت شیشه لب پر می زد، له له می زد، مثل موجی که با باد روی سطح آب قِل بخورد و کرخت شود، مثل خود غلامرضا. نگاهش را به غلامرضا داد و ابرو بالا انداخت. «داد بزن دیگه غلام، داد بزن. صداش کن. بگو جمیله.» غلامرضا رام تر از موهای دم اسبی پرنیان شده حالا، ولی نه به رامیِ اسب. به رامی و کرختیِ سوارِ بدون اسب. دخترش کامه سرش را از پنجره ی قدیِ اتاق آخری که روبه روی درِ کوچه است بیرون می برد و می گوید «خوراکت رو برداشتی؟» پرنیان که در مرکز حیاط است نیم چرخی می زند و از روی شانه به مادرش نگاه می کند. «آره.» و خمیازه ای می کشد و کف دست هاش را به هم می مالد و بعد توی دستکش هاش، ها می کند. ها... ها... کامه می پرسد «چی کشیدی باز؟» پرنیان از پس دستکش ها جواب می دهد «هیچی. دیشب که بارون اومده خورشیدش و هشتی هاش کمرنگ شده. فقط پُررنگ شون کردم.»
باران آمده بوده؟ کِی؟ غلامرضا یادش نمی آید باران آمده باشد. حتا بویش را هم حس نمی کند. کامه از درِ راهرو بیرون می آید و نیم چکمه ی سیاهش را به پا می کند. کتایون از این نیم چکمه ها بدش می آید، می گوید وقتی می پوشد شبیه مردها می شود، شبیه پوتین سربازهاست. غلامرضا فکر می کند بگذار لااقل یکی از دوقلوها مرد باشد؛ آن قُلِ دیگر که روی هر چه مرد را سفید کرده. کامه فکر می کند کاش برف بیاید و همه ی خط های کفِ حیاط محو شوند. از سه پله ا ی که به حیاطِ خط خطی می رسد، پایین می رود. لخ لخ پاشنه ی نیم چکمه ها را به زمین می کشد و می رسد به زیگزاگ هایی که پرنیان کف حیاط پخش کرده. بین راه گچی صورتی، شاید هم قرمز، زیر پایش می ماند و قِرِچی می کند و له می شود. انگار سال هاست نور توی این اتاق منتشر نشده و در خودش مچاله است، اما برای این که خط سفیدِ گچیِ روی موزاییک های مربع و طوسی حیاط چشمش را بزند همین نور کافی است. خط به گیاه ناآشنایی می ماند. هر روز صبح از پشت پنجره ی اتاق نگاهش می کند. از دور جالب و مبهم به نظرش می آید. ظهرها که سری می زند به حیاط برای نشستن، از نزدیک، شاخه ها و نیش ها و تیغ هایش توی چشمش فرو می رود؛ چون می تواند کلمه هایی را که پرنیان روی خط نوشته ببیند و بخواند. روی نوک هر هشتی. انگار گیاه نرمی ترشح غلیظ و سختی داشته باشد و با هیچ باد و توفانی از روی موزاییک ها کنده نشود.
«باباجون دوست نداره روی زیگزاگ هایی که کشیدم راه بره مامان؟»
غلامرضا نگاهش را از دهان یکی درمی آورد و به دهان دیگری فرومی کرد؛ از شوره به شوره زار. آن طور که آن ها بالای تختش ایستاده بودند، فقط سوراخ های بینی شان را می دید.
«بالاخره که چی؟ باید راه بره، خسته بشه که زودتر بخوابه. غروب که شد بخوابه.»
این طور وقت ها شبیه سارا، یکی از عمه هایش، می شد؛ وقت هایی که می خواست فقط بگوید و هیچ نشنود. اولین باری که غلامرضا با غروب کردنِ خورشید خوابید، اول دبستان بود. روزِ اول. خسته و مات از مدرسه برگشته بود. حاج کاظم توی همین زیرزمین، چپ وراست به کارگرش مراد امرونهی می کرد که چه بگذارد و چه بردارد. پیت روغن را بگذارد و کیسه ی برنج را بردارد. سیمین توی آشپزخانه، سارا و ستاره و سیما توی اتاق وسطی و او راهیِ همین اتاقِ آخری. کیف چرم سیاهش را آرام تکیه داد به دیوار و خودش نشست کنار پنجره. ناهار خوردند و او با پایین رفتن خورشید، خوابش برد. همه آمدند دمِ درگاه اتاق آخری. کیف مدرسه اش دست نخورده همان جا گوشه ی اتاق بود. خواب بود و سوراخ های بینی شان را نمی دید که چه طور موقع حرف زدن تنگ و گشاد می شوند.
سارا گفت «مادر، چرا خوابش برده غلامرضا؟ الاهی بمیرم... خسته بوده. خسته شده.»
ستاره گفت «حتماً زیاد باهاشون حرف زدن، الاهی بمیرم... کلافه ش کردن. کلافه شون کردن.»
سیما گفت «فقط امروزه. الاهی بمیرم... عادت که کنه دیگه غروب ها خوابش نمی بره.»
پرنیان گفت «باباجون باید بریم توی حیاط. باباجون می شنوی؟ دوباره غروب شد. اول باید راه بریم؛ بعدشه که باید بخوابی.»
شاگردها هوار کشیدند، «آقا ساعتچی، باید زودتر تعطیل مون کنی امروز.»
غلامرضا پشتش را داد به تخته، رو کرد به پسرها، نعره کشید، «بایدی وجود نداره. نمی خوام. می شنوین؟ نمی خوام.»
غلامرضا نالید، «نمی خوام بمیرم پرنیان. الاهی بمیرم...»
«نمی میری باباجون. فقط داره غروب می شه. بلند شو. بریم توی حیاط روی هشتی ها راه بریم؟»
خط زیگزاگی ای که نوک هشتی هایش با فاصله از هم کشیده شده، انگار تمام موزاییک های حیاط دویست متری را درگیر خودش کرده؛ از جلوِ درِ اتاق آخریِ سمت راست شروع و جلوِ درِ اتاق آخریِ سمت چپ تمام شده. تمام شده؟ پس چرا یک جا آرام نمی گیرد و مدام سر بلند می کند و توی حیاط می خزد و گاه حتا از دیوارها هم بالا می رود؟ نوک هشتی ها مثل تیری درخت های آلبالو و گیلاس و قطره طلا و شاه توت را که حالا لُخت شده اند، هدف گرفته و دامنه شان تا پنجره های دولنگه ی این اتاق ها که غلامرضا سال هاست با آن ها اُخت شده، امتداد دارد. خطوط لش و وِلی که انگار توی هیچ قابی جا نمی شوند. مثل زندگی که نمی شود هیچ کنجش را قاب گرفت. پرنیان این همه ولنگاری را فقط با چهارتا گچِ تخته سیاه، توی این موزاییک ها چپانده. با گچِ نوشتن. گچی که هر وقت غلامرضا آن را روی تخته می کشید که چیزی بنویسد، تخته کوچک می شد. انگار توی خودش جمع می شد؛ انگار گُل حشره خواری که دستِ بر قضا مگس چاقی را شکار کرده.
کامه می پرسد «دیشب نقاشیت رو کشیدی یا خوابت برد؟ خانم تون باز من رو نخواد بگه دخترت تنبلی کرده نقاشیش رو نکشیده؟» پرنیان دوباره خمیازه می کشد. «آره.»

«مهرنوش الانه که خانم من رو صدا کنه به خدا.»
«خب صدا کنه. نقاشیت رو نیاوردی باز؟»
«چرا آوردم، ولی...»
«پرنیان!»
«بله خانم؟»
«نقاشیت رو بیار.»
«پاره شده خانم.»
«ای بابا. دوباره؟ برای چی پاره شده؟»
«صبح اومدم بگذارم توی کیفم، پاره شد.»
«باشه، همون رو بیار. این ها چرا فقط لباسن پرنیان؟ آدم هاش کجان پس؟ باز که آدم نکشیدی دختر!»
«خب، من این جوری دوست دارم خانم.»
«آدم باید بکشی. لباس که آدم نیست. آدم که کشیدنش راحت تر از لباسه. نیست؟»
«نه. من سختمه.»
«بگو ببینم این ها چی ان کشیدی؟»
«خانواده که شما گفته بودین بکشیم...»
«این ها فقط چندتا لباس روی بندن که.»
«خب مالِ یه خانواده ن دیگه.»
«تو که قبلاً آدم می کشیدی. خودم دیدم نقاشی هات رو. توی این چند ماه چندبار گفتم نقاشی بکشین بیارین ولی تو نیاوردی، یا پاره شده آوردی.»
«الان ها دیگه نمی تونم بکشم خانم.»
«به ترتیب بگو ببینم این هایی که کشیدی کی ها هستن؛ از سمت چپ بگو.»
«اولیش بابارضا، بعد دایی کاوه، این هم مامان، آخریش هم خودمم.»
«باباجونت رو نکشیدی؟ تو مگه با باباجونت زندگی نمی کنی؟ خودت چرا این جوری شدی پس؟ این که لباس بچگانه ست؛ لباس نوزاد.»
«نمی دونم. خودش این طوری شد.»
«الان باباجونت حالش بهتر شده؟ مامانت می گفت یه کم بد شده، آره؟»
«دایی کاوه باباجونم رو کچل کرده. آخه دادوبیداد می کرد. هی می گفت جنِ رنجی.»
«جنِ رنجی؟ جنِ رنجی دیگه چیه؟»
«باباجونم یه چیزهایی می بینه که ما نمی بینیم. بعد اون چیزها رو می گه. ما می ترسیم. مثلاً غروب ها اون ها رو می بینه. وقتی می برمش توی حیاط تا راه بره، انگاری یکی دیگه ست، چشم هاش خیلی بد می شه. دایی کاوه هم به مامان گفت این دیوونه شده. دایی گفت سندروِ غروب دیگه چه کوفتیه؟ این دیوونه ست، حرف های عجیب غریب می زنه! باباجون وقتی کچلش می کردن، داشت گریه می کرد فکر کنم. خیلی گناه داره...»
«سندرو؟ سندروم شاید، هان؟»
«فکر کنم سندروم، سندرومِ غروب. آره همین. یعنی عصرها وقتی خورشید می ره، باباجون حالش بد می شه و غش می کنه، یا داد می زنه. اگه باباجون بره توی قطب زندگی کنه که شیش ماه شبه شیش ماه روز، شاید بهتر بشه. نه خانم؟ شیش ماهی که روزه همه ش یاددار درست می کنیم، شیش ماه دیگه هم که شبه، همه ش با یاددارها بازی می کنیم.»
«یاددار؟ یاددار دیگه چیه دختر؟»
«یاددار، یعنی یه چیزی که از زمان قدیم از خود آدم باقی مونده. هر چیزی می تونه یاددار بشه، فقط بهتره چیز خوبی باشه. یعنی چیزی که آدم رو یادِ خودش بیاره. مثلاً یاددارِ پنج که نامه ست. من خودم به شون می گم یاددار.»
«یاددارِ پنج؟»
«یه نامه ایه که من قبل از غروب ها می نویسمش، برای باباجون. باهم می نویسیمش. اون می گه، من می نویسم. که خودش بعد از غروب بخونه و حالش بهتر بشه. که بعد از غروب، خودش رو یادش بیاد. تا الان توی این شیش ماه، بیشتر نامه ها مثل هم بودن. اون جاهایی هم که فرق می کنه، من خودم مثل نامه های قبلی می نویسم. یا وقت هایی که حالش خیلی بده و نمی تونه حرف بزنه، خودم یکی از نامه های قبلی رو به ش می دم. فقط دوباره از رو می نویسمش، با یه خودکار که رنگش فرق کنه و باباجون فکر کنه نامه ی جدیده. ولی فکر نکنم اصلاً یادش هم باشه.»
هر دو از کنار درخت ها می گذرند و به درِ کوچه می رسند؛ دری که رو به آن کوچه باز می شود. دو ماه دیگر که عید نوروز است، غلامرضا می خواهد خاک پای این درخت ها را عوض کند و کود بریزد و هرس شان کند.
کامه قبل از بیرون رفتن از در، دستکش هایش را دست می کند. «امشب طولش ندی باز. سریع تمومش کن بره. بذار باباجون خسته شه، بخوابه زودتر.»
پرنیان سرش را بالا می گیرد و به مادرش نگاه می کند. «باباجون دیشب می گفت این یاددارهای تو خار دارن. می گفت خارهاشون هم گلوم رو هم چشم هام رو می سوزونه. هم لال می شم، هم کور.»
کامه دستش را طوری توی هوا می تکاند که انگار می خواهد مگسی از روی گوشش بپراند. نگاهی به پنجره ی اتاق سمت راست می اندازد؛ انگار با نگاه به اتاقش تف می کند. او غلامرضا را نمی بیند اما غلامرضا آن ها را می بیند. «خوب می شه. ظهر تا مدرسه تعطیل شد، سریع می آی خونه، ناهار می خورین تا من برسم. اراجیف به هم نبافی براش یا بشینین با هم چرت وپرت بگین! تا از راه رسیدی زنجیر رو سریع قایم کن. ولی قبل از ظهر شاید بیدار نشه. قرص هاش رو هم عوض کرده دکتر. شاید امروز دایی کاوه هم بیاد.»
پرنیان مقنعه اش را که با کِش به گردنش چنگ انداخته، به سر می کشد و کوله اش را کمی روی پشتش جابه جا می کند. کامه مثل هر روز وظایف بچه را گوشزد می کند. اگر کمی، فقط کمی توی این بکن ونکن ها زیاده روی کند، او هم حتماً می شود یکی مثل کتایون. حتماً می شود. روی تختش غلتی می زند، طوری که پشتش به پنجره باشد و رویش به کتایون؛ به یکی از حنجره هایی که غروب ها صدای ضجه اش را می شنود. دست می کشد روی چروک های پتوی قهوه ای. شبیه چروک های زخم های کاوه است که هیچ وقت دست نکشید یا خشکی دست های پوسته پوسته ی کتایون. کتایون روی این تخت نیست. پس پوشک را چه کسی بسته؟ دستش را به پشتش می مالد. به بالای ران های مچاله و لاغر.

آینه بازی

هر روز باید به زخم های خشک کشاله ی ران کاوه پماد می زدند، یا خودِ کاوه می زد. زخم کشاله ها زخم صورت نبود که دیدنش محتاجِ آینه باشد. می شد از روی شکم گوشتالودش دست برد طرفِ ران های بالشتی و زخم های سرخ و سیاهِ ناهموار و خیسش را با پماد زرد خشکاند. کتایون هم بی آینه می توانست. او نقشه ی تن کاوه را از بَر بود، نقشه ی تن کامه را هم. اما خودِ کاوه آینه می خواست. با هر فشاری که روی زخم های ترک خورده ی تیره اش می آورد، می توانست آن ها را حس کند اما دیدن شان بیشتر از لمس آرامَش می کرد. زخم هایش توی آینه ساکن می شدند، از جوشیدن می افتادند و دردشان کم می شد. آینه ی دم دستش، زخم ها را فقط برای لحظه ای روشن می کرد، نوری می جهاند و دوباره خاموش می شد.
غلامرضا نه دوست داشت این نقشه را درست کرده باشد، نه می خواست به چم وخم آن وارد شود. دوست داشت کتایون خودش فرمان را به دست بگیرد و آن دوتا را هم روی صندلی پشتی بیندازد و گازش را بگیرد و برود. یک جاهایی هم توقفی بکند و غلامرضا را سمت شاگرد بنشاند و بروند. مثلاً جایی توی پنج سالگیِ دوقلوها، نه بیشتر. آن جا که وقتی ازشان می پرسیدند «چند سال تونه؟» اول به چشم های یکدیگر، بعد به چشم های او یا کتایون خیره می شدند و می گفتند «نمی دونیم. بلد نیستیم.» یا جایی توی دوسالگی شان، وقتی از آن خنده های پوسته ای می کردند. بی هیچ دلیلی ریسه می رفتند. «خنده ی پوسته ای چیه دیگه غلامرضا؟» کتایون آشپزخانه را جارو می کرد و به آن سه تا هم نگاهی انداخت که جلوِ تلویزیون ولو شده بودند. «یعنی الکی می خندن. بی خودی لُپ هاشون چال می افته. کرکرِ بی خودی می کنن. خنده ی پوسته ای. پدرسوخته ها.» دوتاشان را از زمین بلند می کرد و بغل می گرفت.
کاوه از پنج ماه پیش به ندرت آینه را بالاتر از پاهایش آورده بود. نه صورتش نور خورده بود، نه ریش نامرتب و نه موهای شانه نشده اش. بازیِ مدامش با آینه، کتایون را کلافه می کرد. او را یاد آینه ی برنزی مراسم عروسی اش می انداخت و تصویر خودش و غلامرضا را در آن می دید؛ برای هزارمین بار می دید غلامرضا دست انداخته دور کمرش و درِ گوشش پچ پچ می کند و بوی لجن بالا می زند. تصویر ثابتی که با آن درد قدیمی اش جان می گرفت و کش می آمد و آرام آرام در اندامش به حرکت درمی آمد و می چسبید کنج ذهن و بعد کنجِ رَحِمش، اما بی زخم. چون آن وقت هایی که حالش خوش نبود، همیشه غلامرضا را پس می زد.
«بچه ها بزرگ شدن دیگه. درِ اتاق رو ببندیم هی می آن سوال وجواب می کنن. سروصدای اضافه می کنن. سربه سرشون نمی شه بگذاریم که. جواب کامه رو من بدم، جواب کاوه رو تو؟ نمی شه که. جواب جفت شون رو باید خودت بدی. اگر هم نشد، داد بزنی، چه می دونم، چشم غره بری. حموم خیس باشه، کامه زود می آد سروقتم می گه تو که دیروز حموم بودی. جوابش رو تو می دی؟»
«بهونه نیار کتایون.»
غلامرضا فکر می کرد خوب شد پرنیان تک فرزند بود و می شد کامه دارویی چیزی به حلقش بریزد و خوابش کند تا بعد نیاید سراغ خیس و خشک بودن حمام را بگیرد. اما کامه خوش تر داشت که حمام از خشکی بخشکد. آن روزها پرنیان هم بی آینه می توانست زخم ها را ببیند. نُه سال پیش او هنوز خودش را توی آینه نمی شناخت و نمی فهمید آنی که توی آینه است، تصویرِ خودش است. همه چیز را با لمس کردن می شناخت، با دست های لاغر یک ساله اش، نه با تصاویر. سرپنجه ی سفید کوچکش را توی قوطی قهوه ایِ پماد فرو می کرد و کف دستش را می مالید به دیواره اش. ذوق می کرد از لمسِ تنِ لزج پماد و بوی نعناییِ آن. چهاردست وپا می رفت کنار تخت کاوه و آن جا روی کوتِ لباس های درهمِ او می نشست. آن موقع پنج ماهی بود که کاوه دیگر حوصله ی مرتب کردن لباس هایش را نداشت. پیش از آن، لباس های زیر، تاشده و منظم می رفتند توی کشو دوم کمد، و لباس های رو و رسمی توی کشو اول و سوم. از غلامرضا یاد گرفته بود. وقتی پرنیان آن دوروبر می پلکید کاوه دست می انداخت پشت لباس او و بلندش می کرد و دمر می گذاشتش روی شکم خودش. بچه ذوق می کرد از خوابیدن روی چربی های سردِ شکم دایی اش که مثل لحاف پهن شده بود روی تخت؛ لحاف سردی که حتا تن کوچک پرنیان را هم نمی توانست گرم کند، چه برسد به زن. وقتی پرنیان روی شکم کاوه می خزید و بازی می کرد، خارشِ زخم کشاله ها را بیشتر می کرد. بازوهای تسمه ای اش را تا می کرد روی آرنج و سرش را به ناف کاوه فشار می داد و جیغ می کشید. پاهایش که می چسبید به سوراخ های بینیِ کاوه، حالش بهتر می شد. انگار بوی تن کامه می پیچید توی بینی اش. کاوه بوی تن خواهر دوقلویش را می شناخت؛ با این بو بزرگ شده بود؛ با این بو و بوی وایتکس. بارها برای تحمل بوی آزاردهنده ی شوینده ها، به آغوشِ همین بو پناه برده بود، نه آغوش گچی پدرش غلامرضا؛ همان وقت ها که خود غلامرضا برای تحمل بوی وایتکس، بی آغوش می ماند.
پرنیان لحظاتی روی شکم کاوه به حال سجده می ماند. نفس های کاوه، کف پاهای کوچک پرنیان را می خاراند. به چشم غلامرضا، راه رفتنش روی آن تن چغر و ناهموار مثل راه رفتن حلزون روی آسفالت بود. پرنیان، انگار توی ننویی امن خوابیده باشد، روی چربیِ تن کاوه تاب می خورد. این ننوِ پت وپهن نمی گذاشت از روی تخت آهنی سُر بخورد و پایین بیفتد. روی شکم کاوه نه راهِ پس داشت نه راهِ پیش. توده ی چربی اش، مثلِ فراموشی بود که برای آدم راه پیش وپس نمی گذارد. در همین حیص وبیص، کاوه نفسی عمیق می کشید و توی سینه اش حبس و بعد رها می کرد. بعد پرنیان حلزونی می شد افتاده روی برگ درخت شاه توت؛ آن گاه از بندِ شکمِ برآمده ی کاوه رها می شد و تندتند می رفت طرف ران هایش. کاوه با حس کردن تن او لحظه ای جان می گرفت. انگار تن حلزون برای لحظه ای روی برگ شاه توت رد بیندازد و لیز و خنکش کند. برعکس توی آن پنج ماه، هر وقت غلامرضا خانه بود، خیال می کرد زخم هایش سنگین تر می شوند. نگاه ها و بی توجهی او برای کاوه سنگین بود، مثل کاهگلی که مدت ها لگد خورده و سنگین شده باشد. حال وروز کاوه، آن جور که پهن شده بود روی تخت، غلامرضا را یاد خودش می انداخت،آن وقت ها که توی زیرزمینِ همین خانه سرش را به لبه ی پنجره ی پنجاه سانتی اش تکیه می داد و هیچ کاری نمی کرد. فقط خیره می شد به حیاط و به گندکاری حاجی بابا فکر می کرد و بور شدن نادر سر قضیه ی جمیله و بعد هم گیج وگول شدن خودش سر قضیه ی کیمیا که چه طور همه چیز یکهو بر باد رفت.
ولی پرنیان نه بوی وایتکس می داد نه سنگین بود. بوی پاها و فشار ملایم او روی شکمش و خارش زخم ها، برای کاوه باد خنک صبحگاه بود. چشم هایش را می بست. صورتش رام تر می شد. اول شکم را نادیده می گرفت و حذف می کرد، بعد هم رها را. همین وقت ها بود که پرنیان قوطی پماد را از روی ملحفه ی سفیدِ کنار او برمی داشت و پنجه اش را فرو می کرد در آن و می کشید روی کشاله های رانش. بارها دیده بود که دیگران چه طور زخم ها را با پماد مالش می دهند. کتایون، اگر آن اطراف بود ــ که حتماً بود؛ جای دیگری نداشت برود ــ زل می زد به پیچش آن انگشت های کوچک و بلافاصله یاد پیچش تن کاوه و کامه توی شکم خودش می افتاد؛ دو جنین کوچک و لزجی که درون کیسه ی آبش غوطه می خوردند. توی آب چشم هایش هم انعکاس لغزیدن شان پیدا بود. غلامرضا می دیدشان، توی سیاهی مردمک ها، درست قبل از آن که از گوشه ی چشمش قطره اشکی بیفتد که توی پلک پایینی اش می لرزید و در مسیرش تا کناره ی بینیِ کشیده اش دوتا می شد، آن ها را می دید و کتایون یاد ثابت شدن تصویر کاوه و کامه توی عکس سونوگرافی می افتاد. آن دو حفره ی سفید و خاکستری توی سیاهی پس زمینه ی عکس که فریاد می زدند آن ها دوتا هستند. دو لکه ی سفید توی سیاهی یک تکه ی عکس. و بوی نعنای پماد کاوه، ویارهای حاملگی اش را به یادش می آورد و از یادآوری آن روزها حالش به هم می خورد؛ از غلامرضا هم.
کاوه هربار نیم خیز می شد و بی خیال، آن قدر پرنیان را که روی تنش وول می خورد تماشا می کرد تا کامه از راه برسد، قوطی پماد را بگیرد، پرنیان را بغل کند و بگوید «داداش، خودت بمال به تنت، من ببرم دست های این بچه رو بشورم.» کامه نه آینه را نگاه می کرد نه زخم ها را. پرنیان را از روی تخت می کَند و می برد. آن قدر از مادرش کتایون تصویر داشت که به تصویر بیشتری نیاز نداشته باشد. تصویرِ جمع شدنِ آب روی کفِ سرامیکیِ حمام و گم شدن گل های پنج پرِ کاشی ها، تصویر نشستن شان پشت درِ خانه و خیرگی به زنگِ در و انتظار کشیدن، تصویر سوختن حنجره و فریادهایش که «مامان، در رو باز کن!» و ده ها تصویر دیگر که همه چیز را ساکت می کردند؛ سکوتی که سکوت نبود، حنّاق بود.
غلامرضا هن هن کنان خم شد و موهای پُرپشتِ جوگندمی اش مالیده شد به صورت کامه. گفت «پا شین بچه ها، اومدم.» کلید که به در انداخت، به کامه نگاهی کرد. یک تکه سیاهی توی آب چشم دخترش می لولید و مردمک هایش از جوشیدن بی حال شده بودند. بی حال از انتظاری بیهوده ، که منظره ی پشت در خانه تفرجگاهی باشد که تابه حال ندیده؛ انگار در ایستگاه ناشناسی از اتوبوس پیاده شده باشد. انتظارِ دیدن چیزهای غریبه، چشم هایش را تا رسیدن بابا باز نگه می داشت. در را که غلامرضا باز می کرد، بوی وایتکس زیر بینی شان می زد. خانه هم همان خانه بود. بعدها هم سر قضیه ی طلاق کامه که باهم اتوبوس به اتوبوس سگ دو می زدند، غلامرضا می دید که دخترش هربار موقع پیاده شدن، چه مردد و ترسیده به ایستگاه ها نگاه می کند.
پشت در که بودند به کاوه هم نگاه می کرد، اما نه آن قدر طولانی که بتواند ببیند بینی اش را از بوی وایتکس چین داده. انگار همان قدر که می دید او وارد خانه شده، برایش کفایت می کرد.
زخم های کاوه آن قدر تدریجی طغیان کردند که نمی شد به آینه اعتماد کرد تا به زمان بروز و حضورشان پی برد. زخم زمان ندارد؛ نه آمدنش، نه رفتنش. نمی شود فهمید زخم ها کِی سرخ می شوند و کی سیاه. چربی های شکمش هم به تدریج آمدند. برای چربی ها می شد به آینه اعتماد کرد؛ هر موقع بیشتر می شدند، حجم تصویر او توی آینه بیشتر می شد. رنگ و شکلِ چربی های کهنه و نو هم فرق نداشت؛ مثل وزن شان. اما فکرها یک دفعه آمدند، شره کردند توی ذهن او و همه ی بدنش را در خود مچاله کردند؛ چرا که فکرها هم رنگ شان فرق داشت، هم شکل شان و هم زمان شان. زنجیروار می آمدند جلوِ چشم هایش و رهایش نمی کردند. بعضی ها سیاه تر از زخم هایش بودند، بعضی ها سنگین تر از چربی های شکمش و بعضی دیگر کهنه تر از رابطه ی خودش و رها، که کهنه تر از آن، رابطه ی بابا و مامان بود که خودشان شاهدش بودند. انگار چربی، فراموشی را توی بافت و سلول های آدم فرو می کند. سلول ها کرخت و پهن می شوند، جسم آدم هم ولنگار می شود و این گستردگی و بی دروپیکری، فراموشی می آوَرد. چربی های اضافه را به بندبند بدن می رساند تا بتواند چیزهایی دیگر را از فصل فصلِ فکر برهاند. اما کتایون لاغر شد تا فراموش نکند. برای او نرساندن غذا به معده و لاغر شدن مبارزه ای با غلامرضا بود. می خواست به غلامرضا ثابت کند که مرتضی را فراموش نکرده؛ که سلول هایش کوچک و کم حجم اند، مثل دست های کوچکش و خط های کوچکی که روی دست هایش می کشید، و چیزهای کوچک را نمی شود فراموش کرد، مثل اتفاق های کوچک، تصاویر کوچک، رازهای کوچک.
کاوه توی پارک پشت دانشگاه، رها را سین جیم می کرد. آن موقع نه چربی داشت و نه زخم. حرف آخر را که از رها شنید، سرفه ای کرد؛ تک سرفه ای که از ته حلق درمی آید و به هیچ جای دهان وصل نمی شود. بی هدف ول می شود توی هوا، فقط محض این که زبان به سقّ دهان نچسبد و بدن گُر نگیرد. بعد بلافاصله راهش را کشید و رفت. فرار کردن را بهتر بلد بود. سرفه ها با او آمدند توی ماشین، از پشت فرمان به خانه و بعد هم به اتاقش. چپید توی اتاقی که چسبیده بود به دیوار حمام و صدای شیر آب و تصویر غرق شدن کاشی هایش در آب از هشت سالگی کنار گوشش بود. اتاقی که سه سالی می شد که کاشی ها و گل های آبی پای دیوارش در آب غرق نشده بودند. رفت روی تخت ولو شد و مثل کاپشن چرمی کهنه اش که گوشه ی اتاق افتاده بود، مچاله شد توی خودش. از آن روز به بعد بود که خودش را بستری کرد روی تخت و کتایون هم مثل هشت سالگی او و کامه، دوباره افتاد به بشماربشمار...

نظرات کاربران درباره کتاب غروبدار

بسیار خوب
در 4 ماه پیش توسط nas...uzi