فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نفرتی که تو می‌کاری

کتاب نفرتی که تو می‌کاری

نسخه الکترونیک کتاب نفرتی که تو می‌کاری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نفرتی که تو می‌کاری

نفرتی که تو می‌کاری برای تمام کسانی است که فارغ از ملیت، جنسیت، قومیت و نژادشان احساس می‌کنند در دنیا تنها و مظلوم هستند. این کتاب می‌خواهد نشان دهد هر کسی می‌تواند صدایی باشد در گوش جامعه‌ای که نمی‌خواهد حرف‌های ما را بشنود. می‌خواهد بگوید بعضی وقت‌ها حتی اگر تمام کارها را هم درست انجام دهی، باز هم ممکن است اوضاع درست نشود، اما مسئله این است که هیچ‌وقت از انجام کار درست، دست برنداری.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نفرتی که تو می‌کاری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم

وقتی دوازده ساله شدم، پدر و مادرم در مورد دو چیز با من صحبت کردند.
مورد اول همان داستان بچه چه جوری بوجود می آید و داستان معروف لک لک ها بود. خب، از آنجایی که مامان من لیزا(۳۵) پرستار درس خوانده است، نسخه معمول را برای من تعریف نکرد و خیلی تخصصی همه چیز را توضیح داد. هرچند آن زمان کوچک تر و ریز جثه تر از آن بودم که بفهمم.
دومین مورد در مورد کارهایی بود که اگر پلیس متوقفم کرد باید انجام دهم.
مامان به بابا غر می زد که این دختر کوچک تر از آن است که این حرف ها را لازم داشته باشد. اما پدرم می گفت موقع دستگیر شدن یا تیر خوردن، سن آدم را نمی پرسند.
گفت: «استار... استار، هرکاری بهت گفت انجام بده. بذار دستات رو ببینن. هیچ حرکت ناگهانی نکن. فقط هرموقع باهات صحبت کردن، صحبت کن.»
حتی آن زمان هم می دانستم این قضیه چقدر مهم است. هیچ کسی را به پرچانگی پدرم نمی شناختم، بنابراین وقتی او می گفت باید ساکت باشم، حتماً باید ساکت می شدم.
کاش کسی هم به خلیل این توصیه ها را کرده باشد.
زیرلب بد وبیراه می گفت، صدای آهنگ را کم کرد و ماشین را کنار جاده برد و توقف کرد. در محله کارنیشن(۳۶) بودیم، جایی که بیشتر خانه ها متروکه بودند و نصف چراغ های خیابان سوخته بود. هیچ کس جز ما و پلیس آنجا نبود.
خلیل ماشین را خاموش کرد. «نمی دونم این احمق چی از جونمون می خواد.»
مامور پلیس هم ماشینش را متوقف کرد و چراغش را روشن نگه داشت. پلک زدم تا از تیزی نور کور نشوم.
به یاد حرف دیگری که پدرم گفته بود، افتادم. اگر با کسی هستی بهتر است امیدوار باشی که او هم چیزی همراهش نداشته باشد، چون اگر داشته باشد هردویتان نابود می شوید.
پرسیدم: «خلیل، تو که چیزی توی ماشین نداری، نه؟»
از آینه بغل، پلیس را زیر نظر داشت. «نه.»
مامور به سمت در راننده آمد و به شیشه کوبید. خلیل شیشه را پایین کشید. نه این که آنجا به خاطر چراغ ماشینش کم روشن شده بود، نور چراغ قوه اش را هم روی صورت ما گرفت.
«کارت ماشین و بیمه.»
خلیل یکی از قوانین را زیر پا گذاشت. کاری که پلیس گفت را انجام نداد. «برای چی گفتی بزنیم کنار؟»
«کارت ماشین و بیمه.»
«پرسیدم برای چی گفتی بزنیم کنار؟»
با خواهش گفتم: «خلیل، کاری که می گه رو انجام بده.»
خلیل غرولندی کرد و کیفش را بیرون آورد. مامور پلیس با چراغ قوه تمام حرکاتش را زیر نظر داشت.
قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد اما دستورالعملی که بابا داده بود را در سرم می شنیدم؛ دقیق به صورت پلیس نگاه کن و اگر بتوانی شماره روی پیراهنش را به خاطر بسپاری هم که عالی می شود.
صدوپانزده. سفیدپوست، تقریباً چهل ساله، یک جای زخم روی لب بالاییش داشت.
خلیل مدارکش را به مامور داد.
صدوپانزده نگاهی به آن ها انداخت: «شما دو نفر از کجا میاید؟»
خلیل گفت: «سننه!» یعنی به تو مربوط نیست. «برای چی گفتی بزنم کنار؟»
«چراغت شکسته.»
خلیل پرسید: «حالا بالاخره جریممون می کنی یا چی؟»
«می دونی چیه؟ اصلاً از ماشین پیاده شو، بچه زرنگ.»
«پسر برگه جریمه ما رو بده بریم...»
«از ماشین پیاده شو! دستات رو بذار جایی که ببینمشون.»
خلیل در حالی که دست هایش را بالا نگه داشته بود، از ماشین پیاده شد. صدوپانزده دست هایش را گرفت، پیچاند و چسباندش به در عقب.
به سختی صدایم درآمد: «اون منظوری نداشت...»
مامور با عصبانیت به من گفت: «دستات رو بذار روی داشبورد! تکون نخور!»
کاری را که گفت انجام دادم، اما دست هایم آن قدر می لرزید که نمی توانستم ثابت نگه شان دارم.
خلیل را بازرسی بدنی کرد: «خیلی خب، بچه زرنگ، بذار ببینیم چی ازت درمیاد.»
خلیل گفت: «چیزی گیرت نمیاد.»
صدوپانزده دوبار دیگر هم او را گشت، اما چیزی پیدا نکرد.
به خلیل گفت: «همین جا بمون.» سرش را به داخل پنجره آورد و به من گفت: «و تو... تکون نخور.»
حتی نمی توانستم سرم را تکان دهم.
مامور به سمت ماشینش رفت.
پدر و مادرم من را جوری بار نیاورده اند که از پلیس ها بترسم، بلکه یادم داده اند که در برخورد با آن ها باهوش باشم. به من گفته بودند وقتی پلیس پشتش به تو است هوشمندانه نیست تکان بخوری.
خلیل این کار را انجام داد. به سمت در آمد.
هوشمندانه نیست حرکت ناگهانی انجام دهی.
خلیل این کار را کرد. در راننده را باز کرد.
«تو حالت خوبه، استار...»
بنگ!
اولی. بدن خلیل تکان شدیدی خورد. خون از پشتش بیرون می زد. به در تکیه داده بود تا بتواند خودش را سرپا نگه دارد.
بنگ!
دومی. نفس خلیل برید.
بنگ!
سومی. خلیل شگفت زده به من نگاه می کرد.
به روی زمین افتاد.
دوباره ده ساله شده بودم و زمین افتادن ناتاشا را نگاه می کردم.
جیغ گوش خراشی از اعماق وجودم بالا آمد و در گلویم منفجر شد و از تک تکِ اعضای بدنم برای شنیده شدن استفاده کرد.
غریزه ام می گفت تکان نخورم، اما باقی وجودم می گفت به کمک خلیل بروم. از ایمپالا بیرون پریدم و به سرعت خودم را به آن سوی ماشین رساندم. خلیل به آسمان خیره شده بود، انگار امیدوار بود خدا را ببیند. دهانش باز بود، گویی که می خواهد فریاد بزند. من جای هردویمان فریاد زدم.
فقط می توانستم بگویم: «نه، نه، نه!» انگار یک سال دارم و این تنها حرفی است که بلدم.

نظرات کاربران درباره کتاب نفرتی که تو می‌کاری

خیلی کتاب خوبی بود و پیام خیلی خوبی داشت. ترجمه واقعا عالی بود. روان و از نظر نگارشی صحیح. مترجم علاوه بر وفاداری و حفظ اصالت متن تونسته بود اونو به یک متن فارسی بدون گیر و گره تبدیل کنه. توصیه می کنم خوندنشو
در 6 ماه پیش توسط مهسا
این کتاب فوق‌العاده‌ست. با وجود بیان ساده‌ای که داره، مسائلی توش مطرح میشه که خیلی فکر آدمو به چالش می‌کشه. ترجمه هم بسیار خوب بود. از دست ندید این کتابو :)
در 6 ماه پیش توسط زهرا
با این همه کامنت منفی که به یکباره اینجا ردیف شدن، مشخصه که داستان از چه قراره و قصد فقط تخریبه بس! نشر نون که تو این مدت فعالیتش ثابت کرده انتخاب‌های هوشمندانه‌ای داره و کتاب‌هاشون ارزش خوندن داره. دربارهٔ ترجمهٔ کتاب هم لازمه بگم بسیار ترجمه روان بود و باعث می‌شد خیلی راحت بتونیم با داستان و شخصیت‌ها ارتباط برقرار کنیم پانویس‌ها هم عالی و نشان‌دهندهٔ تسلط مترجم بودن.
در 6 ماه پیش توسط ساناز
مرسی فیدیبو که آوردیش. کتاب خیلی خوبی هست و داستان کشش زیادی داره. موقع خوندنش انگار فیلم سینمایی داره میبینه ادم. ترجمه هم خوب بود. ممنون
در 6 ماه پیش توسط سپیده حقانی
به نظر من بهترین ترجمه‌ ای بود که میشد از یک کتاب آمریکایی و درباره تبعیض و نژادپرستی صورت بگیره. با پانویس های خوب و بموقع آدم رو به عمق داستان میبره. این کتاب پارسال تو آمریکا سر و صدای زیادی کرده حالا خوبه که با ترجمه به این خوبی به ایران اومده. از دستش ندین
در 6 ماه پیش توسط رزیتا بهرامپور
من چند وقت پیش این کتاب رو خوندم و حقیقتا خیلی خوشم اومد داستان جالبی داره و یه جورایی میشه به جامعه خودمون هم بسط داد داستان کتاب رو با این تفاوت که ما اکثریت هستیم ولی جوری باهامون رفتار میشه که حس کنیم اقلیتیم. حالا خیلی کلی گفتم ولی اگر مطالعه کنید کتاب رو احتمالا متوجه منظورم میشید. درباره ترجمه کتاب هم باید بگم من خودم به شخصه خیلی راضی بودم، کتاب ترجمه خوب و روانی داره مخصوصا پا نویس ها که نشان از تسلط مترجمان کتاب به فرهنگ آمریکایی داره و توضیحات پانویس ها به فضا سازی کتاب برای مخاطب ایرانی به شدت کمک کرده.
در 6 ماه پیش توسط ali...bel
من که هیچ مشکلی در ترجمه ندیدم، اتفاقا خیلی هم روون و خوبه ازین حجم حمله معلومه که با ترجمه خیلی خوبی طرفیم👍😊
در 6 ماه پیش توسط ماهان بدیعی
خیلی استار رو دوست داشتم شاید باورنکردنی باشه اما خانواده این دختر سیاهپوست به شدت ایرانی بودن. بابای استار داییش شخصیت‌ها بسیار جذاب بودن اصلا انگار که داری یه فیلم سینمایی میبینی. شنیدم فیلمش هم داره میاد. بیصبرانه منتظرشم
در 6 ماه پیش توسط زهرا معتمدی
ماها که با زیرنویس فرینج جناب آقای بابانژاد خاطره داریم میفهمیم که کارای ایشون چقدر خوب و تاثیرگذار هستن. برای خودشون و همسر محترمشون بهترین آرزوها رو دارم. انشالله کتاب‌های بیشتر از این عزیزان ببینیم
در 6 ماه پیش توسط ماهوتی حسین
متن روان کتاب خوب و دلنشین بود. حتما پیشنهادش می‌کنم
در 6 ماه پیش توسط حسین ع