فیدیبو نماینده قانونی نشر بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زار

کتاب زار

نسخه الکترونیک کتاب زار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زار

پشت پیشخان چوبی کافهٔ فکسنی و قشنگ ایستاده و دارد برایم تخم‌مرغ هم می‌زند، صبحانه‌ام امروز نیمرو و شیرهٔ خرماست، معجون سیاه و خوشمزه‌ای که فقط کمی ‌خاک سرخ جزیره کم دارد‌. این‌جا خاک را می‌خورند، کی گفته بود، شاید همین مرد، نمی‌دانم، فقط می‌بینم چند تکه نان می‌گذارد روی بشقاب و توی صدف هفت‌رنگ برایم کمی ‌نمک می‌ریزد و صدف را می‌گذارد روی پیشخان که برمی‌دارم و می‌پرسم نمک چرا، خاگینه‌ات که شیرین است که بازمی‌خندد و می‌گوید تو آدم خالی‌خالی هم نیستی خب و ماهیتابهٔ رویی را با دستگیرهٔ فلزی از سر اجاق برمی‌دارد و تند‌تند می‌رود وسط اتاق و خوراک را می‌گذارد روی میزهایی که از درهای قدیمی ‌خانه‌های ویران جزیره درست شده‌اند. می‌روم می‌نشینم جلوی میز و یک تکه‌نان‌خشک و نازک برمی‌دارم و آهسته می‌زنمش توی شیرهٔ خرما، سیاه و خیس می‌شود‌، عین شبِ دریا و بوی خرما می‌دهد عین روز جزیره، بعد لقمه را بلند می‌کنم و می‌گذارم روی لبم که دهنم گس و شیرین می‌شود و باز یادم می‌افتد به طعم خرما واردهٔ رازقی، به بوی ماهی و توموشی‌های حیاط خانهٔ قدیمی ‌آقا‌بزرگ که از مطبخ پیرزن می‌آمد و ما اجازه خوردنش را نداشتیم و به آن ماست و خرمایی که ریخته بود توی کاسه و گذاشته بود سر پله که‌ یواشکی خوردم و کسی نفهمید‌، به دستش که خالکوبی داشت و به دروغ‌ها و قصه‌های شبانه‌اش دربارهٔ جن و پری و زار و باد‌های مریض و درد‌آور. می‌پرسم خرما دردم را خوب می‌کند یا خاک سرخ هرمز، مگر نمی‌گویی درمان هزار درد است که مرد جواب می‌دهد نه، خواستی بمان، یک‌نفر این‌جا هست که اسمت را می‌پرسد و حساب‌و‌کتاب می‌کند و می‌گوید که باید چه کارش کنی.

ادامه...
  • ناشر نشر بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زار

می گوید نخند ، اگر بخندی نمی توانم زارت را ببینم . نفسم را حبس می کنم و توی چشمش نگاه می کنم ، چشمش سیاه است و دورش انگار سرمه دارد ، مثل اکثر مردم این جا ، چه زن و چه مرد، همه شان شوخ چشم اند و صورتشان عرق کرده و غمگین می خندند ، من هم می خندم که می گوید این طوری نمی شود همه اش داری می خندی و من می گویم به خدا نمی خندم و باز نگاهش می کنم ، این بار خیره به چشم چپش و مرد هم نگاهم می کند و می بینم یک دانه اشک می غلتد توی چشمش، هول می کنم و نفسم می رود و می گویم وای ببخشید، می بینم نگاهش را برمی گرداند و شربت زعفران را می گذارد روی پیشخان و می گوید: «ها زار داری.»
بلند می شوم و می روم و لیوان شربتم را برمی دارم و هورت می کشم و از پنجره به بیرون نگاه می کنم . خاک سرخ سرخ است، هوا و دریا را هم رنگی می کند این خاک ، روی شانهٔ همهٔ مردم سرخی نشسته ، روی مو و مژه و دست هایشان ، حتی گربه ها هم سرخند، سرخِ خاک؛ کمی آجری و کمی میگون، مثل همان سرخی که توی دل من است، توی گلو و نفسم هست و بوده و خواهد بود. شاید هم برای همین است که این جا راحتم، لازم نیست چشم و دل سرخم را قایم کنم ، خودمم، غمگین و سرخ ، شاد و سرخ ، کمی گنوغ به قول خودشان و سرخ و بی ترس، بعد می گویم گنوغ و می گویم ترس و یادم می افتد به رازقی، دایهٔ پدر که پیر و چاق سیاه بود و حرف های ترسناک می زد ، می گفتند از دریای جنوب آمده و ماندگار شده، به گوش و دماغش حلقه و چند جور خالکوبی داشت و شب توی مطبخ می خوابید. می گفتند پدرم را شیر داده، اما بچه ای نداشت ، چطوری شیر داده بود نمی دانم، هرچه بود ملکهٔ بی چون و چرای مطبخ آقا بزرگ بود و اصلاً شب تا صبح همان جا نشسته بود و زیاد هم توی حیاطِ بالا و بین اهالی نمی پلکید به قول خودش .
توی همان مطبخ گرم و نمور هم بود که کف دستم را دیده بود و همان جا مچم را گرفته بود و کشیده بود سمت خودش و بعد به زور من را که بچه و ترسان بودم، خوابانده بود کف مطبخ زیر زمین و دورم خیط کشیده بود.
یادم هست گفته بود باید قایمش کنی، جنون غریبی داری توی چشمت، گنوغ، گَنوغ.
این را گفته بود و بغلم کرده بود و سرم را چسبانده بود به تن بزرگ و عرق کرده و سیاهش، انگار بخواهد توی تنش قایمم کند ، نمی دانم کِی بود، چند سالم بود، شاید هم خواب دیده ام ، فقط می دانم مادرم خیلی ترسیده بود، از پله ها پایین دویده بود و خم شده بود روی زمین خاکی و دستم را کشیده بود و باز بغلم کرده بود و پشت دستم زده بود، انگار تقصیر من است که پیرزن سیاه سوختهٔ عجیب، کف آشپزخانهٔ خاکی طلسم و جادویم کرده.
بعد هم لابد رفته بود چغلی رازقی را به خانم رحمتی کرده بود، گفته بود کارهای عجیب و غریب می کند رازقی دیوانه و خانم رحمتی، زن آقا بزرگ، مثل همیشه لبخند زده بود و دستی تکان داده بود و گفته بود عقل درست و حسابی ندارد پیرزن و قصه را تمام کرده بود .
همیشه همین طور بود خانم رحمتی، بی صدا و کمی زیادی خونسرد و کمی زیادی کم حرف، مادر هم لابد حرص خورده بود، اما کاری از دستش برنمی آمد ، نمی شد پیرزن را تنبیه کند یا چه می دانم من را بردارد و ببرد، تازه رسیده بودیم ، اول سفر بود و من هوایی شده بودم به قول رازقی، همین هم بود که گیج گیج برای خودم توی حیاط می چرخیدم و به پرنده های نشسته بر شاخهٔ درخت خرمالو این قدر نگاه می کردم که چشمم می سوخت ، اما عقلم نمی رسید که دستم را بگذارم روی سرم و سایبان چشم کنم، شاید هم دلم نمی خواست، دلم می خواست چشمم بسوزد، که پریدن پرنده را ببینم، که مردنش را زیر آفتاب تصور کنم و برای خودم گریه کنم، منتظر مردنش بودم شاید، منتظر مردن هرچیزی که دوست داشتم، خل شده بودم، خل و چل و دیوانه، و منتظر سرپله های مطبخ گیرکرده بودم ، نمی دانم چرا دلم می خواست باز بروم پیشش ، پیش رازقی که مثل مجسمهٔ بودا چاق و سیاه و سنگین پایین پله ها نشسته بود و چشم های زُق و ورقلنبیده اش توی آن چشمخانهٔ بزرگ ترسناکش می چرخید.
دلم می خواست باز دستم را بکشد و باز زل زل توی چشمم نگاه کند و بگوید وای دخترجان زار داری، باید قایمش کنی، باید تحملش کنی، این از آن هاست که نمی رود ، از آن هاست که خانه کرده ، از آن کهنه ها ، ریشمیز ها، خانه زاد ها، لانه اش توی دلت است ، دست انداخته به گلویت، به شانه ات و خیال نکن اگر هم بزرگ شوی و عاقل شوی می رود، این زار موروثی است، می دانم رفتنی نیست، های، وای که رفتنی نیست.
رفتنی نیست، می دانم ، این را هم من به مرد می گویم و رویم را برمی گردانم به سمتش ، می بینم شانه بالا می اندازد و سرش را خم می کند و لبخند کجی می زند.
پشت پیشخان چوبی کافهٔ فکسنی و قشنگ ایستاده و دارد برایم تخم مرغ هم می زند، صبحانه ام امروز نیمرو و شیرهٔ خرماست، معجون سیاه و خوشمزه ای که فقط کمی خاک سرخ جزیره کم دارد . این جا خاک را می خورند، کی گفته بود، شاید همین مرد، نمی دانم، فقط می بینم چند تکه نان می گذارد روی بشقاب و توی صدف هفت رنگ برایم کمی نمک می ریزد و صدف را می گذارد روی پیشخان که برمی دارم و می پرسم نمک چرا، خاگینه ات که شیرین است که بازمی خندد و می گوید تو آدم خالی خالی هم نیستی خب و ماهیتابهٔ رویی را با دستگیرهٔ فلزی از سر اجاق برمی دارد و تند تند می رود وسط اتاق و خوراک را می گذارد روی میزهایی که از درهای قدیمی خانه های ویران جزیره درست شده اند.
می روم می نشینم جلوی میز و یک تکه نان خشک و نازک برمی دارم و آهسته می زنمش توی شیرهٔ خرما، سیاه و خیس می شود ، عین شبِ دریا و بوی خرما می دهد عین روز جزیره، بعد لقمه را بلند می کنم و می گذارم روی لبم که دهنم گس و شیرین می شود و باز یادم می افتد به طعم خرما واردهٔ رازقی، به بوی ماهی و توموشی های حیاط خانهٔ قدیمی آقا بزرگ که از مطبخ پیرزن می آمد و ما اجازه خوردنش را نداشتیم و به آن ماست و خرمایی که ریخته بود توی کاسه و گذاشته بود سر پله که یواشکی خوردم و کسی نفهمید ، به دستش که خالکوبی داشت و به دروغ ها و قصه های شبانه اش دربارهٔ جن و پری و زار و باد های مریض و درد آور.
می پرسم خرما دردم را خوب می کند یا خاک سرخ هرمز، مگر نمی گویی درمان هزار درد است که مرد جواب می دهد نه، خواستی بمان، یک نفر این جا هست که اسمت را می پرسد و حساب و کتاب می کند و می گوید که باید چه کارش کنی.
این را که می گوید با پیرهن درازش یک دانه تاوهٔ رویی نقره ای را می گیرد و برمی دارد و می گذارد روی یک میز دیگر، هنوز کسی نیامده که بخورد، من توی مغازه تنها هستم، نگاه می کنم به جای خالی روبه رو و خیال می کنم زارها هم تخم مرغ می خورند و می خندم.
مرد می گوید همش می خندی و می خندد به خنده ام، بعد برمی گردد سمت اجاقش و درحالی که پشتش به من است با صدای غریبی می گوید خنده های الکی و من باز می خندم، اما از صدای خندهٔ خودم ترس برم می دارد، چیزی توی خنده ام است، چیز ناب و سیاه و ترسناکی که از چهارسالگی می شناسمش، که ترس دارد از رفتن، از دل تنگی، درد را می شناسد و وقتی مادر نفس آخر را می کشد و چشمش خیره می ماند به سقف، حلقومم را پاره می کند.
نه.
بعد صدای خودم را می شنوم که دارم می گویم نه ، این را توی دلم می گویم اول و بعد به زبان می آورم و دست آخر هم می نویسم ، با انگشت خیس از شیرهٔ خرما روی تکه های نانی که ریخته روی میزِ عجیب و قشنگ کافهٔ ساحلی .
نه.

نظرات کاربران درباره کتاب زار

نخوندمش نمی‌دونم فقط خواستم نظری بدم
در 4 ماه پیش توسط مبین ارمیون