فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماه‌نشین

کتاب ماه‌نشین
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب ماه‌نشین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماه‌نشین

ماه‌نشین بیش از هر چیز قصه شخصیت‌هاست، روایت درون آدم‌ها، بازکاوی آنچه در دل و جان قهرمان‌ها می‌گذرد. نیک‌سرشت، با وسواسی مثال‌زدنی به عمق روان شخصیت‌هایش می‌رود و چنان اسرار خاص و یکتایی را بیرون می‌کشد؛ که مخاطب بیش از آنکه مقهور حادثه‌ها باشد متأثر از درک روان آدم‌هاست. آدم‌هایی که بسیار به مخاطب نزدیکند و قابل رصد در جامعه پیرامون.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماه‌نشین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ماه نشین

ـ راستش رو بخوای نمی­دونم از کجا باید شروع کنم!
ـ از هر جایی که دوست داری. من قرار است در این یک ساعت گوش شنوای شما باشم.
ـ چقدر جالب!
ـ اینکه گوش شنوا باشم جالب است؟
ـ نه، اینکه از هرجا دلم بخواد می­تونم شروع کنم.
ـ خب، این قصه شماست و اگه بخواهید درمان بشوید شما باید حرف بزنید.
ـ یعنی از اولین ماه­گرفتگی بگم؟
ـ خوشحال می­شوم.
ـ ولی من خوشحال نمی­شوم!
ـ چرا؟!
ـ چون در اولین ماه­گرفتگی مادرم مرد!
ـ ببخشید! نمی­دانستم.
ـ عیب نداره! می دونید چی ش جالب بود؟
ـ اینکه مادرتان شب ماه­گرفتگی مرد؟
ـ نه!
ـ پس چه چیزی جالب بود؟
ـ اینکه من تا همین چند سال پیش نمی­دونستم وقتی می گن ماه گرفت، یعنی چی!
ـ عجب! چطور؟ مگر شما مدرسه نرفته­اید؟
ـ نرفته اید! چرا شما این قدر لفظ قلم می­نویسی؟
ـ به خاطر حفظ ادبیات از نابودی!
ـ دم شما هم گرم. پس توی روستای ما ادبیات نابود شده.
ـ روستا؟
ـ آره دیگه؛ ما داخل روستای ماه بودیم.
ـ روستای ماه؟!
ـ آره دیگه. مگه اسمش رو نشنیدید؟
ـ شوربختانه خیر! در کدام استان است؟
ـ کنار خورشید!
ـ عذرخواهی می­کنم، ولی قرار بر لودگی نبود. در این­صورت ارتباط ما قطع خواهد شد.
ـ نه به خدا راست می گویم. سخته لفظ قلم حرف بزنم.
ـ شما هر طور راحت هستید صحبت بفرمایید.
ـ چشم! روستای ماه یکی از روستاهای خورشید هست؛ داخل کهکشان راه شیری!
ـ معلوم است شما وقت بیکاری خود را با اتلاف وقت دیگران می­گذرانید! شب به خیر.
ـ نه صبر کن! الان برات موقعیتش رو می­فرستم.
ـ لزومی ندارد!
- ۵۲°۲۵'E
 ۳۵°۲۰'N 
ـ این که موقعیت گرمسار است.
ـ جدی؟!
ـ بله، این موقعیت جغرافیایی یکی از شهرهای استان سمنان است. قرار نبود به هم دروغ بگوییم. شما گفتید مشکل دارید و وقت ملاقات می­خواهید. من هم گفتم تمام مشاوره­های من مجازی است و امکان ملاقات حضوری وجود ندارد. برای همین داریم صحبت می­کنیم. برای اینکه شما مشکلت را مطرح کنی. نه اینکه با جمله­های چرت و پرت وقت مرا بگیری و موقعیت جغرافیایی شهر مادری مرا که از آن بدم می­آید برایم بفرستی و بگویی این روستای شماست. اسمش هم ماه است.
ـ من هم دارم مشکلم رو می­گم. من چه کار کنم شهر مادری شما با روستای ما داخل یک موقعیت جغرافیایی هستند! بعدش شما خودت گفتی از هرجا دوست داری شروع کن. من چه می­دونستم اسم روستای من رو بشنوید به هم می­ریزید.
ـ من به هم نریخته­ام. وقتم برایم ارزشمند است.
ـ ولی سر من داد زدید.
ـ ببخشید! من وقت اضافی ندارم.
ـ می­شه برم سر اصل مطلب؟
ـ بفرمایید، ولی جدی و بدون حاشیه!
ـ ماه شب چهارده!
ـ چطور؟
ـ داشتم می­گفتم که بحث منحرف شد.
ـ بفرمایید. فقط زودتر. من ساعت ۹ یک جلسه مشاوره دیگر دارم.
ـ چشم. پس اجازه بدین من مشکلم را کامل بنویسم. آخه وقتی شما جواب می­دید ذهن من منحرف می­شه!
ـ چشم. من دیگر جواب نمی­دهم تا حرف شما تمام بشود.
ـ مادر من شبی مرد که ماه گرفت.
ـ خب!
ـ قرار بود چیزی ننویسید.
ـ ببخشید. بفرمایید.
ـ من تا سال ها نمی­دونستم وقتی می گن ماه گرفت، یعنی چی! پدرم را دیده بودم که وقتی می­خواست دیگ نذری را از زیرزمین بالا بیاورد، می­گفت آخ کمرم گرفت و من و خواهرم مجبور بودیم از زیرزمین دیگ سیاه را خِرکش کنیم و بیاوریم داخل حیاط تا خانم­بس نذری شب چهارده­ هر ماهه­اش را بدهد.
ـ خانم­بس؟!
ـ کسی بود که خواهرم به او می­گفت مامان، ولی من می دانستم که وقتی آدم مادرش می­میرد دیگر کسی مادرش نمی­شود.
ـ یعنی پدر شما بعد از فوت مادرتان ازدواج مجدد کرده بود؟
ـ مجدد که نه! آخر مادر من شبی که من به دنیا آمدم مرد! همان شبی که ماه گرفت. بعد از همان شب خانم­بس به من شیر داد.
ـ متوجه نمی­شوم.
ـ من هم متوجه نمی­شدم. تا اینکه فهمیدم ماه که گرفته بوده جای مادرم را با خانم­بس عوض کردند؟!
ـ عوض کردند؟ چه کسانی؟
ـ اونایی که توی ماه زندگی می­کنن و چهاردهم هر ماه خانم­بس براشون نذری درست می کنه و می­بره براشون!
ـ جالب شد! ادامه بدهید.
ـ باور نمی­کنید؟
ـ نه. داشتم روی شما تشخیص می­گذاشتم!
ـ رو من؟ چطوری؟ انرژی می­فرستید؟
ـ نه نه! با توضیحاتی که می­دهید من تشخیصم را کامل می­کنم. فکر می­کنم شما دچار هالوسینیشن شدید باشید.
ـ چی؟ می­شه انگلیسی ش رو بنویسید؟
ـ Hallucination. البته برای تشخیص نهایی زود است. شما ادامه بدهید.
ـ یعنی فکر نمی­کنید که من توهم زده م؟!
ـ حالا شما ادامه بدهید. قرار بود وسط حرف هایتان نیایم.
ـ یه لحظه...
ـ چه شد؟ کجا رفتید؟
ـ الان کردم. شما فکر می­کنید من توهم دارم. واقعاً که!
ـ نه نه! این روش ماست. نباید می­گفتم. ما دائم روی بیمار تشخیص می­گذاریم و بعد نقضش می­کنیم. شما ادامه بدهید.
ـ من بیمار نیستم!
ـ بله، درست می­فرمایید. من عذرخواهی می­کنم. اگر امکان دارد ادامه بدهید.
ـ این ماه می­خوام شب چهاردهم که ماه کامل می­شه خودم رو به مریضی بزنم تا دیگ نذری رو از زیرزمین بالا نیارم. چهارده ساله از شبی که ماه گرفت و مادرم رو با خانم­بس عوض کردن می­گذره!
ـ ولی شما گفتید مادر فوت کرده­اند!
ـ من نگفتم. خواهرم می­گه!
ـ ولی خواهرتان به خانم­بس مامان می­گوید.
ـ از ترسش می­گه خب.
ـ ترس از چه چیزی؟
ـ ترس از اینکه توی ماه­گرفتگی بعدی اون هم عوض بشه!
ـ متوجه نمی­شوم.

نظرات کاربران درباره کتاب ماه‌نشین