فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرد توی زیرزمین خانه‌‌ام

کتاب مرد توی زیرزمین خانه‌‌ام

نسخه الکترونیک کتاب مرد توی زیرزمین خانه‌‌ام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرد توی زیرزمین خانه‌‌ام

والتر موزلی رمان مرد توی زیرزمین‌ خانه‌ام را در سال ۲۰۰۴ به روی کاغذ آورد و به سال ۲۰۱۶، جایزه‌ی ادبی ادگار آلن پو را دریافت کرد. پیرنگِ مرد توی زیرزمین خانه‌ام خیلی ساده آغاز می‌شود: مردی جلوی در خانه‌ات ظاهر شده و می‌خواهد زیرزمین‌ات را اجاره کند، اما ادامه و پایان آن... فقط می‌توانیم بگوییم؛ به این سادگی‌ها نیست. این رمان، اگرچه ابتدا اثری معمایی به‌ نظر می‌رسد، اما در مسیر داستان، خواننده را در برزخی میان نثر مختص ژانر معمایی و مجموعه‌ای از تمثیل‌های کافکایی سرگردان می‌کند. والتر موزلی در این اثر، برای نمایاندن فرایند سقوط اخلاقی راوی، با رویکردی بی‌رحمانه، نوعی سرگیجه‌ی فکری در خواننده ایجاد می‌کند. قلم وی به‌گونه‌ای حرکت کرده که هرگونه تلاش ذهنی خواننده را در راستای هم‌دردی با راوی عقیم بگذارد. در حقیقت، راوی و شخصیت اصلی داستان، دقیقاً به ‌اندازه‌ی هر یک از ابناء بشر، و نه بیشتر، از سوی خواننده حس همدردی دریافت می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرد توی زیرزمین خانه‌‌ام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت مترجم

والتر موزلی رمان مرد توی زیرزمین خانه ام را در سال ۲۰۰۴ به روی کاغذ آورد و به سال ۲۰۱۶، جایزه ی ادبی ادگار آلن پو را دریافت کرد.
پیرنگِ مرد توی زیرزمین خانه ام خیلی ساده آغاز می شود: مردی جلوی در خانه ات ظاهر شده و می خواهد زیرزمین ات را اجاره کند، اما ادامه و پایان آن... فقط می توانیم بگوییم؛ به این سادگی ها نیست.
این رمان، اگرچه ابتدا اثری معمایی به نظر می رسد، اما در مسیر داستان، خواننده را در برزخی میان نثر مختص ژانر معمایی و مجموعه ای از تمثیل های کافکایی سرگردان می کند.
والتر موزلی در این اثر، برای نمایاندن فرایند سقوط اخلاقی راوی، با رویکردی بی رحمانه، نوعی سرگیجه ی فکری در خواننده ایجاد می کند. قلم وی به گونه ای حرکت کرده که هرگونه تلاش ذهنی خواننده را در راستای هم دردی با راوی عقیم بگذارد. در حقیقت، راوی و شخصیت اصلی داستان، دقیقاً به اندازه ی هر یک از ابناء بشر، و نه بیشتر، از سوی خواننده حس همدردی دریافت می کند.

رضا اسکندری آذر
دی ماه ۱۳۹۵

بخش اول

یک

مرد سفیدپوست ریزنقش پرسید: «آقای بلِیکی(۱)؟»
در را که باز کردم، انتظار داشتم کلارنس مِی هیو(۲)، رفیق گنده بکم و پسرعمویش ریکی(۳) را ببینم. ما سه نفر همیشه پنجشنبه شب ها قرار ورق بازی داشتیم. حتی وقتی صدای زنگ را شنیدم حیرت کردم؛ چون هنوز زود بود که دوستانم از سر کار به خانه برگردند و گذشته از آن ، هیچ یک از آن ها اهل زنگ زدن نبود. دوستی ما به دوران کودکیمان برمی گشت، به زمانی که پدربزرگ و مادربزرگم مالک این خانه بودند.
همیشه به کلارنس و ریکی می گفتم: «این جا خونه ی خودتونه.» و هیچ گاه در را قفل نمی کردم؛ چون در محله ی ما همه سیاه پوست بودند و تمام ساکنین یکدیگر را می شناختند، از این رو غریبه ها نمی توانستند بدون جلب توجه پا توی محله بگذارند. اگر کسی چیزی از من می دزدید، به نیمه راه ساوث همپتون نرسیده، می فهمیدم چه کسی بوده، چه اتومبیلی می رانده و حتی شماره ی پلاکش چند بوده.
رو به مرد ریزنقش کله تاس که کت و شلوار سبز تیره پوشیده بود، جواب دادم: «بله، بلیکی هستم.»
آقای سفیدپوست گفت: «شنیدم شما یه زیرزمین سقف بلند دارید، آقای بلیکی.»
«جانم؟!»
«آقای تِدی اودِت از بنگاه املاک اودت به بنده اطلاع دادن که شما زیرزمینی دارید که یه آدم بالغ می تونه تمام قد توش بایسته و دست برقضا برق و آب لوله کشی هم داره.»
«این خونه فروشی نیست، جناب.»
«بِنِت. آنیستون بنت(۴). اهل گرین ویچِ کنِتیکت هستم.»
«خب، این خونه فروشی نیست، آقای بنت.» با خودم گفتم الان است که توی خودش برود ـ یا اگر همیشه حرف حرف خودش باشد ـ اخم خبیثانه ای تحویلم بدهد. درهرصورت، انتظار داشتم با شنیدن جوابم راهش را بکشد و برود.
اما در عوض گفت: «اوه! بله. اطلاع دارم. خانواده ی شما هفت نسل یا شاید بیشتره که مالک این خونه هستن. آقای اودت برام توضیح دادن. می دونم خونه تون فروشی نیست. من دنبال ملک برای اجاره م.»
«اجاره؟! مثل... اجاره ی آپارتمان؟»
مرد سفیدپوست حالتی مُرکب از لبخند و عذرخواهی به چهره اش داد. سرش را روی شانه ی راستش خم کرد و درحالی که دندان هایش را نشانم می داد، لبخندی مختصر زد.
بعد گفت: «خب، نه دقیقاً. منظورم اینه که، بله، اما نه به روش مرسوم.»
بدنش درجا می رقصید و وول می خورد، اما پاهایش استوار روی زمین کاشته شده بود. درست مثل کودکی که تازه یاد گرفته با بزرگ ترها صحبت کند.
«راستش، اجاره ای هم نیست. فقط یه زیرزمین قدیمیه. اون جا تا دل تون بخواد گردوخاک داره و بیشتر از اون، عنکبوت.»
آقای بنت با جواب رد من، معذب تر شد. دست هایش طوری به هم قفل شده بود که انگار در برابر تندباد، نرده ای را محکم در چنگ می فشرد.
ککم هم نمی گزید. این مردک سفیدپوست، عقلش پاره سنگ برمی داشت. ما در ناحیه ی سَگ هارْبِر، مستاجر سفیدپوست قبول نمی کردیم. خیلی دلم می خواست بدانم، چرا تدی اودت یک مستاجر سفیدپوست را به محله ی ما ارجاع داده.
«من می خوام زیرزمین تونو برای مدت چند ماه اجاره کنم؛ یعنی فقط همین تابستون، آقای بلیکی.»
«من که خدمت تون عرض کردم...»
«بهتون اطمینان می دم که معامله ی پرمنفعتی براتون باشه.»
لحنش دهانم را بست. آن لحظه دیگر او یکی از آن سفیدپوست های مزخرف همه کاره نبود. درواقع سعی داشت بگوید: «من حرفی دارم که بهتره بهش گوش بدی، احمق جون. تو فکر می کنی همه چی رو می دونی، درحالی که کوچک ترین اطلاعی از هیچی نداری.»
می دانستم توی محله ی همپتون سفیدپوست هایی هستند که در فصل تابستان، حاضرند ماهانه چهار پنج هزار دلار بابت اجاره ی خانه بسلفند. و من، یکی از همان خانه ها را داشتم. خانه ای سه طبقه با قدمتی دویست ساله؛ که بااین حال کاملاً سالم بود. پدرم بیشتر سال های عمرش را تلاش کرده بود تا به قول خودش این خانه را سرپا نگه دارد.
دوباره گفتم: «متاسفم، آقای بنت.»
سفیدپوست گفت: «من حاضرم بابت چیزی که می خوام سرکیسه رو شل کنم، آقای بلیکی.» اما این بار بی قراری نمی کرد و سرش را مدام نمی جنباند. با چشمان آبی تر از آبی اش مستقیم توی چشم هایم نگاه می کرد.
این بار با لحنی مطمئن تر گفتم: «نه.»
«شاید وقت مناسبی برای مذاکره نباشه. می شه خواهش کنم وقتی درباره ش فکر کردید با من تماس بگیرید؟ یا مثلاً شاید خواستید درباره ش با خانم تون مشورت کنید.» و در همان حین یک کارت ویزیت سفیدرنگ به دستم داد.
«من نه زن دارم و نه هم خونه، آقای بنت. تنها زندگی می کنم و خیلی ام از این بابت راضی ام.»
«خب، گاهی اوقات...» این را گفت و بعد از مکثی ادامه داد: «گاهی اوقات، فرصت درست سر بزنگاه در خونه ی آدمو می زنه. گاهی فرصت صاف تو چشاتون نگاه می کنه و شما ممکنه تشخیصش ندید.»
لحنش به گونه ای بود که گویی می خواست تهدیدم کند، ولی آدم ملایم مزاج و بی تکلفی به نظر می رسید. در آن لحظه با خودم فکر کردم شاید این هم یکی از ترفندهای فروش و بازاریابی است که دارد روی من پیاده می کند.
پرسید: «اجازه دارم بعداً باهاتون تماس بگیرم تا ببینم نظرتون عوض شده یا نه؟»
جواب دادم: «هر وقت دل تون خواست می تونید زنگ بزنید.» و همان موقع از حرفی که زدم پشیمان شدم: «اما من تصمیم ندارم چیزی رو به کسی اجاره بدم.»
«خیلی از بابت وقتی که در اختیارم گذاشتید ممنونم، آقای بلیکی.» آقای سفیدپوست تبسمی کرد و طوری دستم را فشرد که خیال کردم بهش جواب مثبت داده ام. «روی اون کارت، شماره ی تماس دفترم در منهتن نوشته شده. می خواستم شماره ی منزل رو هم تقدیم حضورتون کنم، اما بیشتر ساعات روزو مشغول کارم. امیدوارم به زودی ازتون خبر بگیرم. در غیر این صورت، مجدداً باهاتون تماس می گیرم.»
پیش از آنکه فرصت کنم حرف دیگری بزنم، برگشت و رفت طرف فولکس واگن مدل «باگ»ش که کنار جدول پارک شده بود. یک فولکس واگن فیروزه ای بود که مرا یاد یک سوسک هفت رنگ هفت ساله می انداخت.
اتومبیل را سروته کرد و گازش را گرفت و رفت.
آن دست خیابان، آیرین لِتِل نِک(۵) داشت ماجرا را از ایوان خانه اش تماشا می کرد.
صدا زد: «همه چی مرتبه، آقای بلیکی؟»
«از این فروشنده های دوره گرد بود، خانم لتل نک.»
«چی می فروخت؟»
دروغکی گفتم: «نذاشتم کار به اون جا بکشه. آدم بی کارو چه به جنس خریدن؟»
آیرین لتل نک، با هشتاد سال سن و پوستی به سیاهی قیر، با چشمان تابناکش نگاهم کرد. آن یک جفت چشم زرد، از آن سوی خیابان، دروغگو بودنم را داد می زدند. برای همین پشتم را بهشان کردم و برگشتم داخل خانه.

نظرات کاربران درباره کتاب مرد توی زیرزمین خانه‌‌ام

اول باید بگم کتاب سلیقه ایه و حتی ممکنه شاهکارهای ادبیات جهان رو یه عده نپسندن.ولی من از این کتاب بشدت خوشم اومد خیلی نثر جذاب و گیرایی داره به طوری که سر کار بودم ولی کتاب رو یک روزه تمومش کردم کتاب دوس داشتنی بود وقتی میخونیش دوس نداری زمین بذاریش یه ماجرای جذاب که مطمئنن شما رو تا آخر با خودش همراه میکنه هر چند یه جاهایی مطمئنم که از سانسور بی نصیب نمونده برشی از کتاب پدرم جای مبهمی در خاطراتم داشت.با پوستی تیره تر از مادرم و بدنی چغر.چاق نه،اما مثل تنه ی درخت استوار بود.دستانی پهن داشت و مثل غول غصه ها میخندید.هیچ کس انتظارش را نداشت که ناغافل سر بگذارد و بمیرد؛به خصوص من. شاید اگر انتظارش را داشتم ،تا وقتی زنده بود ،موشکافانه تر نگاهش میکردم و دقیق تر به حرفهایش گوش میدادم.به این ترتیب او با رفتنش یک حفره ی بزرگ در حافظه من ایجاد کرد؛حفره ای مالامال از حسرت.
در 3 ماه پیش توسط akbar kh13