گمانم ماجرا از وقتی شروع شد که من و دوستم هِتر جِمیز یواشکی از خانهی ما جیم شدیم و رفتیم به سیرکی که دوتا چهارراه با خانهی ما فاصله داشت. اگر میدانستم تابستان آن سال با چه سورپریزهای وحشتناکی روبهرو خواهم شد، آن شب تو خانه میماندم؟
گمان نمیکنم.
اسم من رِی گوردن است و دوازده سال از عمرم میگذرد. همه مرا ریگول (مخفف ری گلوله) صدا میکنند ـ حتی پدر و مادرم ـ گمانم دلیلش این است که من... چطوری بگویم، روی زمین بند نمیشوم. نمیتوانم یک دقیقه بیحرکت بمانم. تمام مدت مثل گلولهای که شلیک شده باشد، میپرم اینطرف و میپرم آنطرف.
پدر من نقاش است و توی یک آژانس، همینجا در تَمپا کار میکند. پدر قادر است ساعتها بیحرکت جلو کامپیوترش بنشیند و روی یک طراحی کار کند. من؟ من سرِ کلاسهای صبح مدرسه به زور روی صندلی دوام میآوردم.
بگذریم، هتر بعد از شام آمد خانهی ما که روی پروژهی علوممان کار کنیم. هتر قدکوتاه و خیلی لاغر است و موهای قهوهای روشنی دارد که پشت سرش دم اسبی میکند. چشمهایش سبز کمرنگ هستند و تا دلتان بخواهد، کک و مک دارد. آن شب تیشرت سبز کمرنگ و شلوار سفید پوشیده بود.
پدر و مادرهای ما با هم خیلی دوست و صمیمی هستند، برای همین من و هتر مثل خواهر و برادر با هم بزرگ شدیم. بعضی وقتها هم مثل خواهر و برادرها با هم دعوا میکنیم. هتر از آن بچههای محتاط است و دوست دارد دختر خوبی باشد. به نظر او من فکر نکرده عمل میکنم.