فیدیبو نماینده قانونی کارگاه اتفاق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره

کتاب حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره

نسخه الکترونیک کتاب حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره

تو به من مردی را نشان بده که تنها زندگی می‌کند و آشپزخانه‌اش همیشه کثیف است، من به تو می گویم به احتمال ۵ از ۹ این مرد بی‌نظیر است. تو به من مردی را نشان بده که تنها زندگی می‌کند و آسپزخانه‌اش همیشه تمیز است، من به تو می‌گویم به احتمال ۸ از ۹ ویژگی‌های روانی این مرد تهوع‌آور است.

ادامه...
  • ناشر کارگاه اتفاق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زیادی حساس

«تو به من مردی را نشان بده که تنها زندگی می کند و آشپزخانه اش همیشه کثیف است، من به تو می گویم به احتمال ۵ از ۹ این مرد بی نظیر است.»
چارلز بوکوفسکی، ۲۷/ ۶/ ۶۷، بعد از ۱۹ امین بطری آب جو
«تو به من مردی را نشان بده که تنها زندگی می کند و آشپزخانه اش همیشه تمیز است، من به تو می گویم به احتمال ۸ از ۹ ویژگی های روانی این مرد تهوع آور است.»
چارلز بوکوفسکی، ۲۷/ ۶/ ۶۷، بعد از ۲۰ امین بطری آب جو

خیلی وقت ها وضعیت آشپزخانه مثل وضعیت ذهن است. مردهای آشفته و به هم ریخته، مردهای رو به راه: مردهای اندیشمندند. آشپزخانه شان مثل ذهنشان است: پر از آت و آشغال، پر از خرت وپرت های کثیف و آلوده. اما از این وضعیت ذهن خود به خوبی باخبرند و از آن بدشان هم نمی آید. گاهی از کوره در می روند، به زمین و زمان بد و بیراه می گویند و آتشی به پا می کنند که بیش و کم به این آتش خلاقیت می گوییم. درست مثل زمانی که کمی سرشان گرم است و آشپزخانه را تمیز می کنند. ولی خیلی زود دوباره همه چیز به هم می ریزد و دوباره آتششان می خوابد و به بابو(۱)، قرص و دوا، دعا و جادو، رابطه ی جنسی، بخت آزمایی و عرفان رو می آورند؛ ولی مردی که همیشه آشپزخانه اش مرتب است، ناتو است. از این مرد بر حذر باش! وضع آشپزخانه اش مثل وضع ذهنش است: همه چیز مرتب است و سر جای خود. گذاشته است زندگی زود تبدیلش کند به ملاطی سیمانی و سفت و سخت با طرز فکری منظم که هم نگه اش می دارد و هم خیالش را راحت می کند. اگر ده دقیقه به حرف هایش گوش کنید، می فهمید که تا حالا هرچه در زندگی اش گفته به کلی بی معناست و هیشه کلافه کننده. این مرد، مرد سیمانی است.
در مقایسه با انواع دیگر مردها، مردهای سیمانی بیشترند؛ پس اگر سراغ هر مردی رفتی اول به آشپزخانه اش نگاهی بینداز و وقتت را تلف نکن.
اما آشپزخانه ی کثیف یک زن ــ از نگاه مردها ــ قصه ی دیگری است. اگر زن شاغل نیست و بچه هم ندارد، تمیزی یا کثیفی آشپزخانه اش تقریباً همیشه (به جز موارد استثنایی) نسبت مستقیم دارد با این که چقدر به تو اهمیت می دهد. بعضی زن ها تئوری هایی درباره ی نجات جهان دارند اما نمی توانند یک فنجان قهوه را بشورند. اگر همین حرف ها را هم به آن ها بزنی، در جواب می گویند: «شستن فنجان قهوه چه اهمیتی دارد.» متاسفانه، اهمیت دارد. به ویژه برای مردی که پشت ماشین تراش ۸ ساعت کامل و ۲ ساعت هم اضافه کاری کرده است. اگر می خواهی دنیا را نجات دهی از نجات یک مرد شروع کن، بقیه اش حرف های رمانتیک پرطمطراق یا سیاست بازی است.
زنان خوب هم در دنیا هستند؛ من حتی یکی دو تایشان را دیدهام. پس زنی هم پیدا می شود که جور دیگری باشد؛ یک بار این شغل لعنتی داشت مرا طوری می کشت که در پایان ۸ یا ۲۱ ساعت کار، کل بدنم مثل یک تکه چوبِ خشک شده بود و درد می کرد. می گویم «چوبِ خشک» چون جور دیگری نمی توانم توصیفش کنم. یعنی آخرشب حتی نمی توانستم کتم را بپوشم. نمی شد حتی دست هایم را بلند کنم و در آستین هایم جا دهم. شدت درد آن چنان زیاد بود که دستم را حتی تا همین حد هم نمی توانستم بلند کنم. با کوچک ترین حرکتی درد مثل گاوی وحشی که نور قرمز دیده باشد، حمله می کرد. دیوانه کننده بود. این بار به یک سری جریمه هایی برمی خوردم که بیشترشان ساعت ۳ یا ۴ صبح نوشته شده بودند. آن شبِ به خصوص که داشتم از سر کار به خانه برمی گشتم و سعی می کردم از خودم در برابر ریزه کاری های بی اهمیت فنی محافظت کنم؛ خواستم دست چپم را دراز کنم و وقت پیچیدن با حرکت دست به چپ اشاره کنم. راهنماهایم دیگر کار نمی کرد؛ چون یک بار که مست بودم دسته ی راهنما در رفته بود و به فرمان چسبیده بود؛ این بود که می خواستم دست چپم را دراز کنم. فقط توانستم مچ دستم را بیرون پنجره ببرم و یکی از انگشتان کوچکم را دراز کردم. دستم دیگر حرکت نمی کرد و دردش مضحک بود. انقدر مضحک که زدم زیر خنده؛ خیلی خنده دار بود: آن انگشت کوچکی که به فرمان بهترین راننده ی لس آنجلس بیرون بود؛ شب سیاه و خالی؛ هیچ کسی آن دور و بر نبود و من علامتی معیوب و مزخرف به باد می دادم. خنده ام گرفت و در همان حالی که فرمان می دادم و می خندیدم سعی داشتم با آن یکی دستِ ناقصم فرمان را کنترل کنم و نزدیک بود به ماشینی پارک شده بزنم. موفق شدم که هرجوری بود پارک کنم. کلید انداختم و وارد شدم: آه، خانه!
روی تختش بود و شکلات می خورد (نوش جانش!) و نیویورکر(۲) و ساتردی ریویو آو لیترچر(۳) ورق می زد. حول و هوش چهارشنبه یا پنجشنبه بود و روزنامه های یکشنبه هنوز روی کف اتاق رو به رویی ولو بودند. از بس خسته بودم نمی توانستم چیزی بخورم؛ وان را تا نصفه پرکردم تا غرق نشوم (بهتر است زمان مرگت را خودت انتخاب تا دیگران برایت انتخاب کنند!)
بعد از این که، مثل هزارپایی دراز، به زور خودم را اینچ به اینچ از وان بیرون کشیدم، خودم را به آشپزخانه رساندم تا تلاش کنم یک لیوان آب بخورم. سینک پر بود. آب کدر و بوگندویی تا لبه ی سینک رسید؛ حالم به هم خورد.
آشغال های مانده همه جا را گرفته بود. این زن نوعی سرگرمی داشت که بطری ها و درهایشان را نگه می داشت و بین ظرف ها و بقیه ی چیزها روی آب شناور بودند. این بطری های نیمه پر و درهایشان آرام و بیخود همه چیز را به سخره گرفته بودند.
لیوانی را شستم و کمی آب خوردم. بعد خودم را تا اتاق خواب کشاندم. هرگز نمی فهمی که با چه زحمتی آن بدن را از حالت ایستاده به حالت خوابیده روی تخت درآوردم. تنها چاره اش این بود که هیچ تکانی نخورم؛ پس مثل ماهی یخزده ی لعنتی احمقی همان طور بی حرکت ماندم. صدای ورق خوردن صفحات را می شنیدم و خواستم ارتباطی انسانی برقرار کرده باشم؛ این شد که با یک سوال امتحان کردم:
«خب، جلسه ی داستان چه خبر بود؟»
«اوه، من نگرانی بنی آدیمسونم.»
«بنی آدیمسون؟»
«آره، همونی که این داستان های بامزه رو در مورد کلیسای کاتولیک می نویسه. همه رو می خندونه. هیچ کدوم رو تا حالا چاپ نکرده. به جز یکی از داستان هاش که توی یه مجله ی کانادایی چاپ شده، دیگه هیچ کدوم از کارهاش رو بیرون نداده. فکر نکنم مجله ها هنوز برای داستان هاش آماده باشن؛ ولی واقعاً بامزه است، همه مون رو می خندونه.»
«مشکلش چیه؟»
«خب، کارش رو توی کامیون پخش از دست داده. بیرون کلیسا قبل از این که جلسه شروع بشه باهاش حرف زدم. می گه تا وقتی کار نداره نمی تونه بنویسه. برای نوشتن به شغل نیاز داره.»
«مسخره است! من بعضی از بهترین نوشته هام رو وقتی نوشتم که کار نمی کردم و داشتم از گشنگی می مردم!»
«اما بنی آدیمسون فقط راجع به "خودش" نمی نویسه! راجع به "مردم" دیگه می نویسه.»
«اوه!»
تصمیم گرفتم فراموشش کنم. می دانستم حداقل ۳ ساعت طول می کشد تا بتوانم بخوابم. تا آن موقع بعضی دردها از زیر رخت خواب حمله می کردند و دوباره خیلی زود وقت بلند شدن و رفتن به همان جایی بود که ازش آمده بودم. صدای ورق زدن نیویورکر را می شنیدم. حس بدی داشتم ولی گفتم که جور دیگری هم می شود فکر کرد. شاید جلسه ی داستان واقعاً نویسنده هایی هم داشته باشد ــــ بعید بود ولی می توانست اتقاق بیفتد.
منتظر شدم تا بدنم از گرفتگی خلاص شود. صدای ورق خوردن چند صفحه ی دیگر و شکلاتی را که از کاغذش جدا می شد، شنیدم. دوباره شروع کرد به حرف زدن:
«آره بنی آدیمسون به کار نیاز داره؛ به یه جایی که براشون کار کنه. ما همه سعی کردیم تشویقش کنیم به مجلات پیشنهاد بده. امیدوارم بتونی داستان ضد کاتولیکش رو بخونی. می دونی که خودش یه زمانی کاتولیک بوده.»
«نه، نمی دونستم!»
«اما به کار نیاز داره. همه داریم سعی می کنیم براش کار پیدا کنیم تا بتونه بنویسه.»
سکوتی برقرار شد. رک و پوست کنده: من حتی به بنی آدیمسون و مشکلش فکر هم نمی کردم. بعد سعی کردم به بنی آدیمسون و مشکلش فکر کنم.
«گوش کن؛ من می تونم مشکل بنی آدیمسون رو حل کنم!»
«تو؟»
«آره.»
«چطوری؟»
«اداره ی پست کارمند استخدام می کنه. اون ها چپ و راست استخدام می کنن. می تونه فردا صبح بره و کار رو بگیره. بعد می تونه بنویسه.»
«اداره ی پست؟»
«آره.»
صفحه ی دیگری ورق زد و گفت:
«بنی آدیمسون برای کار کردن تو پست زیادی حساسه.»
«اوه!»
گوش کردم؛ اما صدای ورق زدن یا پوست شکلات را نشنیدم. آن روزها او بعضی داستان کوتاه های کسی به اسم چوتس یا کوتس یا چوس یا همچین چیزی را خیلی دوست داشت. کسی که عمداً نثری خسته کننده داشت و ستون بلندی میان تبلیغات لیکور و کشتی بخار را با خمیازه پر می کرد و همیشه هم یک جور تمامشان می کرد: با گفتن این که فلان مرد با وجود داشتن مجموعه ی کاملی از کارهای وردی و یک شیشه باکاردی، مست، دختربچه ی سه ساله ای را که سارافون آبی به تن دارد در ساعت ۱۳:۴ عصر در یکی از کوچه های کثیف نیویورک به قتل می رساند.
دیدگاه پست و مزخرف ویراستاران نیویورکر از فرهیختگی آوانگارد این بود: مرگ همواره پیروز است و دست های ما به خون آلوده است. این همان چیزی است که بهترش را کسی به نام ایوان بونین، پنجاه سال پیش در چیزی به اسم عالیجناب در سانفرانسیسکو می گوید. از وقتی تربر مرده، نیویورکر سرگردان شده مثل خفاش مرده ای در غار یخ که از ارتش سرخ چین به جا مانده است.
گفتم:«شب به خیر.»
مکثی طولانی کرد. بعد تصمیم گرفت واکنشی نشان دهد.
بالاخره گفت: «شب به خیر.»
با جیغ های بنفشی که بانجوهای خود را می نواختند اما بدون کوچک ترین صدایی (در یک عملیات پنج دقیقه ای موفقیت آمیز) از کمر به روی شکم چرخیدم و منتظر شدم که صبح شود و روز دیگری آغاز شود.
شاید با این زن نامهربانی کرده بودم؛ شاید از وضعیت آشپزخانه ها به کینه جویی منحرف شده بودم. هردویمان در وجودمان خودخواهی های زیادی داشتیم و من کمی بیشتر. من در آشپزخانه ها، بیشتر آشپزخانه ها، گیج می شوم. این زن از خیلی جهات شجاع بود. فقط شب خوبی برای او یا حتی برای من نبود.
و من امیدوارم که آن لعنتی با داستان های ضد کاتولیکی و نگرانی هایش کاری را که مناسب حساسیت هایش باشد، پیدا کند و همه ی ما (به جز کانادا) از انتشار آثار این آقای باهوش بهره ببریم.
در این بین من هم راجع به «خودم» می نویسم و زیاد مست می کنم؛ اما شما این را می فهمید.



ترجمه ای برای مهدی که تنها دوست است حتی اگر نداند.

نظرات کاربران درباره کتاب حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره

این مرد عالیه. کتاب هالیوود از همین نویسنده لطفا به جای آثار مضخرف پرستاره بزارید.
در 4 ماه پیش توسط ami...ary
خیلی کتاب خوبی بود
در 1 ماه پیش توسط arash miri
چرا پس باز نمیشه ؟
در 1 ماه پیش توسط pegah azarbayjani
خیلی خوب بود دوس داشتم واقعا.
در 4 هفته پیش توسط
هدیه گرفتم.امیدوارم خوب باشه
در 2 ماه پیش توسط مبین مقبلی
هدیه گرفتم ،امیدوارم خوب باشه
در 2 ماه پیش توسط maryam yazdan parast
داستان جذابی داشت
در 2 ماه پیش توسط Rama.Sa
دوس نداشتم
در 3 هفته پیش توسط
خیلی جالب بود.
در 2 ماه پیش توسط نوشاد نراقی
عالی
در 1 ماه پیش توسط