فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آخرین شاهدان
تاریخ شفاهی

نسخه الکترونیک کتاب آخرین شاهدان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آخرین شاهدان

کتاب پیش رو مصاحبۀ شفاهی نویسنده است با بازماندگان جنگ جهانی دوم. راویانی که در حال حاضر یا از دنیا رفته‌اند یا سال‌های آخر عمر خود را با کوله‌باری از خاطرات تلخ و فراموش‌ناشدنی سپری می‌کنند. آلکسیویچ در خرده‌روایت‌های شخصیت‌های کتاب دست نمی‌برد و به‌هیچ‌وجه قضاوتشان نمی‌کند بلکه با هوشمندی کم‌نظیری کوشیده تا به شنیده ‌شدن صداهای مختلف کمک کند. شاید به همین خاطر است که عنوان جایزۀ نوبل نویسنده «آثار چندصدایی» نام‌گذاری شده‌است.
آلکسیویچ کوشیده است تا با زبانی ساده و نثری روان حوادث و مصیبت‌هایی که این کودکان از نزدیک لمس کرده‌اند را به مخاطب ارائه کند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آخرین شاهدان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

سویتلانا آلکسِیویچ برای اهالی ادبیات در ایران به خصوص مستندنگاران و علاقمندان به آثار مستند چهره ای شناخته شده است. پیش از آن که آلکسیویچ جایزه نوبل ادبی ۲۰۱۵ را از آن خود کند برخی از آثارش در ایران ترجمه شده بود اما با اقبال چندانی مواجه نشد. تنها اندکی پس از دریافت جایزه، آثارش با موجی از ترجمه های بی واسطه و باواسطه از زبان اصلی و بعضاً با شتاب زدگی در بازار کتاب داخل منتشر شد و بهانه ای شد تا نویسنده در ایران مخاطبین فراوانی پیدا کند.
وقتی از دوستان روس درباره جایگاه این نویسنده در محافل ادبی روسیه سوال کردم در پاسخ گفتند: «جامعه ادبی روسیه ژانر مستندنگاری را به عنوان یک اثر ادبیِ صرف نمی شناسد و این نویسنده نمی تواند در زمره داستان نویسان روس زبان قرار گیرد و به نوشته های وی عنوان اثر ادبی اطلاق نمی شود.» اما آثارش به خوبی درد و رنج انسانی که آرمان شهرِ مضحک کمونیست را درک کرده و در آن زیسته است را به تصویر می کشد. این همان رسالت و اندیشه ای است که غالب نویسندگان بزرگ روس در قرن بیستم در پی آن بوده اند و درباره اش قلم زده اند، یعنی همان توجه به آلام، دردها و دغدغه های یک انسان، به تصویرکشیدن دون مایه گی ها و درماندگی هایی که حکومت ها برای جامعه انسانی خود به ارمغان می آورند و کج فهمی ها و کج روی هایی که انسان ها با دست خویش به آن مبتلا می شوند. نویسندگان روس درباره ایدئولوگ ها و ایدئولوژی هایی قلم می زدند که با آنان در یک فضا زیسته بودند. آنها به روشنی می دانستند که ایدئولوژی همواره با استبداد همراه است و به این خاطر قلمشان را به مصاف استبداد می فرستادند. قلمشان یا می شکست یا می خشکید یا در کشوی میز مامورانِ دون پایه کا.گ.ب گم و گور می شد. خوش بینانه اش این بود که اگر می توانستند از دست سربازان ارباب استالین جان سالم به در برند به کشورهای امپریالیسمی می گریختند و به عنوان اپوزیسیون قلم به دست می گرفتند.
اما درباره سویتلانا آلکسیویچ؛ وی در سال ۱۹۴۸ در شهر استانیسلاو در شرق اوکرائین از پدری بلاروسی و مادری اوکرائینی زاده شد. در رشته روزنامه نگاری تحصیل کرد و هم زمان با فعالیت در روزنامه های آن دوره به عنوان معلم تاریخ و زبان آلمانی مشغول به کار شد. ساختار نوشته های آلکسیویچ مستندنگاری است؛ استناداتی که بر پایه مصاحبه شفاهی از شخصیت های آثارش به دست آمده است. «جنگ چهره ی زنانه ندارد» اولین اثر وی بود که در سال ۱۹۸۳ نوشته شد. چاپ های اولیه این کتاب چندین بار با سانسور مواجه شد که در نهایت در سال ۱۹۸۵ به صورت کامل و بدون سانسور با تیراژ دو میلیون نسخه منتشر شد. دومین کتابش متن روسیِ همین ترجمه پیش روست که در سال ۱۹۸۵ انتشار یافت. در سال ۱۹۹۷ معروف ترین اثر او با عنوان «زمزمه های چرنوبیل» چاپ شد که در آن به ابعاد بزرگ ترین فاجعه غیرنظامی دنیا ـ انفجار نیروگاه اتمی چرنوبیل ـ پرداخت. «زمان دست دوم» عنوان آخرین کتاب نویسنده با موضوع ترس و آلام انسان های پس از فروپاشی شوروی است. این کتاب در سال ۲۰۱۳ به چاپ رسید.
آلکسیویچ به دنبال سوژه هایی رفته که شخصیت هایش کمتر از ذهن و زبان دیگر نویسندگان روس روایت شده است: سربازان روس در جنگ افغانستان، حضور زنان در جنگ جهانی دوم، حادثه دیدگان چرنوبیل، روایت پر تب وتاب فروپاشی شوروی و این کتاب که خاطرات آخرین بازماندگان جنگ جهانی دوم را روایت می کند. بازماندگانی که در جنگ جهانی دوم کودکانی بیش نبودند. آلکسیویچ در این اثر یک سر و گردن بالاتر از هم صنفانش به نوع زندگی، آرزوها، دغدغه ها و دردهای افراد پیرامون خود توجه دارد، آنها را می بیند و عمیقاً درک می کند. همانانی که زیر سایه شوم جنگ تولد یافتند و بزرگ شدند. گداخته ترین نسل در شوروی نسل انسان هایی است که در ۱۹۱۷ به دنیا آمدند و در سال ۱۹۹۱ بی جان شدند. نسل سوخته، این ها هستند.
کتاب پیش رو مصاحبه شفاهی نویسنده است با بازماندگان جنگ جهانی دوم. راویانی که در حال حاضر یا از دنیا رفته اند یا سال های آخر عمر خود را با کوله باری از خاطرات تلخ و فراموش ناشدنی سپری می کنند. آلکسیویچ در خرده روایت های شخصیت های کتاب دست نمی برد و به هیچ وجه قضاوتشان نمی کند بلکه با هوشمندی کم نظیری کوشیده تا به شنیده شدن صداهای مختلف کمک کند. شاید به همین خاطر است که عنوان جایزه نوبل نویسنده «آثار چندصدایی» نام گذاری شده است.
آلکسیویچ کوشیده است تا با زبانی ساده و نثری روان حوادث و مصیبت هایی که این کودکان از نزدیک لمس کرده اند را به مخاطب ارائه کند. نثر بی پیرایه و هنرمندانه نویسنده موجب شده تا حوادث در عین باورپذیر بودن، تکان دهنده تر و تلخ تر جلوه کند و این ویژگی در تمام آثار این نویسنده دیده می شود. آن زمان که استاد عزیزم جناب آقای دکتر همت زاده (مدیرگروه زبان روسی دانشگاه شهید بهشتی) در حال ترجمه معروف ترین اثر نویسنده یعنی زمزمه های چرنوبیل(۱) بودند به بنده فرمودند: «بارها هنگام ترجمه، کتاب را می بستم و می گریستم.»
با مطالعه و پژوهش در تاریخ و ادبیات روسیه به این نتیجه رسیدیم تا با مشورت و همراهی متخصصان زبان روسی مجموعه ای از آثار نویسندگان معاصر روس را بی واسطه و از زبان روسی ترجمه کنیم و در اختیار مخاطب قرار دهیم. تمرکز بر ترجمه متوجه آثاری شد که به مخاطب در جهت شناخت دقیق تر از جامعه، فرهنگ و جهان بینی ملت روس یاری رساند. یکی از بهترین نمونه این آثار مستندنگاری های خانم آلکسیویچ ـ نویسنده، روزنامه نگار و خبرنگار جنگ ـ بود، چرا که سوژه نوشته‎ های وی زندگی کسانی بود که هم نظام سوسیالیستی شوروی را درک کرده بودند و هم فضای پس از فروپاشی را.
در حالی که ترجمه تمام آثار این نویسنده در بازار کتاب ایران موجود بود تصمیم بر آن شد تا بعضی آثار این نویسنده را مجدد ترجمه کنیم. «زمزمه های چرنوبیل» و «آخرین شاهدان» از این جمله بودند. «زمان دست دوم» تنها اثری است از این نویسنده که نخستین بار توسط جناب آقای دکتر همت زاده و ذیل همین پروژه ترجمه و منتشر شد.
زمانی که «آخرین شاهدان» را جهت ترجمه به فرهیخته گرامی سرکار خانم خواجوند پیشنهاد کردم ایشان با روی باز پذیرفتند. هم زمان با خریداری کپی رایت از ناشر بلاروسی، ترجمه مستقیم از زبان روسی آغاز شد و مترجم محترم پروژه را با حوصله و به دور از شتاب زدگی به سرانجام رساند. مترجم در این اثر کوشیده است تا با تسلط بر زبان، فرهنگ و ادبیات روسیه ترجمه ای روان و قابل فهم به مخاطب ارائه کند. در اثنای کار، سوالات و ابهاماتِ پیش آمده برای مترجم با دوست دانشورم جناب آقای امیرعلی ربیعی به اشتراک گذاشته می شد و ایشان با تجربه سال ها زیستن در آن دیار دلسوزانه به این سوالات و ابهامات پاسخ می گفتند.
شایسته است از همه عزیزانی که در تهیه این اثر ما را همراهی کردند تشکر کنم؛ از زحمات بی دریغ و تلاش بی وقفه سرکار خانم دکتر فاطمه محمدی که ویراستاری این اثر را عهده دار بودند، از راهنمایی های استاد گرانقدر جناب آقای دکتر شیخی که سرویراستاری پروژه ترجمه آثار ادبی روس را متواضعانه پذیرفتند و همچنین از ناشر محترم که در سایه حمایت های همه جانبه شان کتاب مذکور به چاپ رسید.

مجتبی راشدی
مدیر پروژه ترجمه آثار ادبی روسی
گروه مطالعاتی ـ مترجمی رای

پس گفتار به جای پیش گفتار

... یک نقل قول
«در کشاکش جنگ جهانی دوم (۱۹۴۱ـ۱۹۴۵) میلیون ها کودک اهل شوروی جان خود را از دست دادند... کودکان روس، بلاروس، اوکرائینی، یهودی، تاتار، لتونی، کولی، قزاق، ازبک، ارمنی، تاجیک...»
(مجله «دوستی ملل»، شماره پنجم، سال ۱۹۸۵)(۲)

...و پرسشی از سوی چهره ماندگار ادبیات روسی
زمانی داستایفسکی بزرگ چنین پرسشی را مطرح کرد: «آیا جهان را، خوشبختی ما را، حتی هماهنگی پایدار را، بهانه ای یافت می شود که به نام آن شالوده ای استوار گردد و از پس آن قطره اشکی از چشم خردسالی فرو افتد؟» و خود این چنین پاسخ داد: «هیچ تکنولوژی و پیشرفتی، هیچ انقلاب و جنگی نمی تواند توجیهی برای فرو ریختن قطره اشکی از دیدگان کودکی باشد. همیشه آن قطره اشک با ارزش تر و گران مایه تر است حتی یک قطره اشک.»

۱. «او از نگاه کردن به پشت سرش می ترسید...»

ژنیا بِلکِویچ ـ ۶ ساله
شغل فعلی: کارگر

به خاطر می آورم... خیلی کوچک بودم اما همه چیز را خوب به خاطر می آورم...
ژوئن سال ۱۹۴۱ بود...
آخرین چیزی که از زندگی آرام و صلح آمیز به‎یاد دارم قصه ای است که مادر شب ها برایم می خواند. قصه مورد علاقه من... قصه ماهی کوچولوی طلایی. من همیشه چیزی از ماهی کوچولوی طلایی می خواستم: «ماهی طلایی!... ماهی کوچولوی نازنین!...» خواهرم هم همین طور. او جور دیگری خواسته اش را بیان می کرد: «به دستور اردک ماهی... به خواست من...»(۳) از ماهی کوچولوی طلایی می خواستیم که تابستان پیش مادربزرگ برویم و پدر هم همراهمان بیاید. آخر پدر آدم خیلی شاد و سرزنده ای بود...
صبح با وحشت از خواب پریدم... از سر و صداهایی ناآشنا...
پدر و مادرم فکر می کردند ما خوابیم ولی من کنار خواهر کوچکم دراز کشیده بودم و خودم را به خواب زده بودم. دیدم که پدر مادر را طولانی می بوسید، صورتش را، دستانش را و من شگفت زده از اینکه او قبلاً هرگز مادر را این طور نبوسیده بود. آنها درحالی که دست هم را گرفته بودند وارد حیاط شدند. پریدم پای پنجره. دیدم مادر دستش را دور گردن پدر حلقه کرده است و رهایش نمی کند. پدر مادر را از خود جدا کرد و شروع کرد به دویدن اما مادرم دوباره خودش را به او رساند و پدر را گرفت و چیزی را فریاد زد. آن وقت من هم شروع کردم به فریاد زدن: «بابا! بابا!»
برادر کوچکم واسیا و خواهرم هم بیدار شدند. خواهر کوچکم تا دید من گریه می کنم او هم داد زد: «بابا!» همه به طرف ایوان دویدیم: «بابا!» پدر ما را دید و همین قدر یادم هست که فقط سرش را با دستانش گرفت و رفت... می دوید. او از نگاه کردن به پشت سرش می ترسید...
نور خورشید به صورتم می تابید. آه چه گرمایی! هنوز هم باورم نمی شود که پدر آن روز صبح به جنگ رفت. من خیلی کوچک بودم اما انگار فهمیده بودم که این آخرین باری است که او را می بینم... دیگر هرگز پدر را نخواهم دید. من خیلی خیلی کوچک بودم...
و چنین تصویری در ذهنم نقش بست که جنگ یعنی وقتی پدر نباشد...
بعد آسمان تیره و هواپیمای سیاه رنگ را به یاد می آورم: مادر با دستانی باز کنار جاده افتاده بود. از او می خواستیم که بلند شود ولی او بلند نمی شد. سربازها مادرم را درون یک شنل پیچیدند و او را همان جا در میان ماسه ها به خاک سپردند. ما فریاد می زدیم و التماس می کردیم: «مامانمونو خاک نکنین. بیدار می شه و ما راهمونو ادامه می دیم.» روی ماسه ها سوسک های بزرگی می خزیدند. نمی توانستم تصور کنم مادرم چگونه با آنها در زیرِ زمین زندگی خواهد کرد. بعد چطور مادر را پیدا کنیم؟ چطور همدیگر را ببینیم؟ چه کسی برای پدرمان نامه بنویسد؟
یکی از سربازها از من پرسید: «دخترجون، اسمت چیه؟» اما من یادم رفته بود... «دخترم، فامیلیت چیه؟ اسم مادرت چیه؟» یادم نمی آمد... ما تا پاسی از شب کنار مزار مادر نشسته بودیم تا اینکه ما را بردند و سوار گاری کردند. گاری پر از بچه بود. پیرمردی ما را می برد و سر راه همه را سوار می کرد. به دهکده ناآشنایی رسیدیم و اهالی غریبه روستا ما را بین کلبه ها تقسیم کردند.
من مدت ها حرف نمی زدم. فقط نگاه می کردم.
بعد تابستان را به یاد می آورم، تابستانی گرم. زن غریبه ای دست نوازش به سرم کشید و من شروع کردم به گریه کردن و حرف زدن... از پدر و مادرم گفتم. از اینکه پدر چگونه از پیش ما رفت و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد... از اینکه مادرم چگونه روی زمین افتاده بود... و اینکه چطور سوسک ها روی ماسه می خزیدند...
زن غریبه سرم را نوازش می کرد و آن لحظه حس کردم که او شبیه مادرم است...

۲. «اولین و آخرین سیگار من...»

گِنا یوشکِویچ ـ ۱۲ ساله
شغل فعلی: روزنامه نگار

خورشید می تابید... و سکوتی غیر عادی حکم فرما بود، سکوتی گنگ و نامفهوم. صبح اولین روز جنگ بود...
زن همسایه که همسرش یک نظامی بود، با چشمانی اشک آلود وارد حیاطمان شد. درِ گوشِ مامان پچ پچ کرد اما با اشاره به او فهماند که باید ساکت باشند. همه می ترسیدند از اتفاقی که افتاده با صدای بلند حرف بزنند حتی زمانی که همه فهمیده بودند چه خبر است. می ترسیدند که آنها را شورشی و اغتشاش گر بنامند و این وحشتناک تر از جنگ بود. آنها می ترسیدند... این نظر فعلی من است... و البته هیچ کس هم باور نمی کرد! امکان نداشت! ارتش ما در مرز مستقر بود و رهبران ما در کرملین! کشور کاملاً محافظت شده بود و دشمن قادر به حمله نبود! آن زمان ها من این طور فکر می کردم... آن زمان ها من پیشاهنگ بودم.
رادیو را روشن کرده بودیم و منتظر سخنرانی استالین بودیم. شنیدن صدای او حیاتی بود. اما استالین سکوت کرده بود. بعد مولوتوف(۴) سخنرانی کرد... همه گوش می کردند. مولوتوف اعلام کرد: «جنگ شده». با این وجود هنوز کسی باور نمی کرد. استالین کجا بود؟
هواپیماها بر فراز شهر به پرواز درآمدند... ده ها هواپیمای نا آشنا با علامت صلیب آسمان و خورشید را پوشاندند. وحشتناک بود! بمب ها فرود آمدند... بی وقفه صدای انفجار شنیده می شد، صدای شکستن. انگار همه چیز در خواب اتفاق می افتاد نه در بیداری... من دیگر بچه نبودم و احساساتم را به خاطر می سپردم؛ وحشتی سراسر وجودم، کلامم و افکارم را فرا گرفته بود. ما از خانه بیرون پریدیم و در خیابان ها به هر سو می دویدیم... انگار دیگر شهری وجود ندارد. فقط ویرانه بود، دود بود و آتش. یکی گفت: «باید فرار کنیم سمت قبرستون، چون قبرستونو بمبارون نمی کنن. چرا مرده ها رو بمبارون کنن؟» در منطقه ما قبرستان بزرگ یهودیان بود که درختانی قدیمی داشت. همه به آنجا رفتیم. هزاران نفر آنجا جمع شده بودند. آنها سنگ ها را در آغوش گرفته بودند و در پناه سنگ قبرها پنهان شده بودند.
ما همراه مادرمان تا شب همان جا ماندیم. در اطرافمان هیچ کس واژه «جنگ» را بر زبان نمی آورد. من کلمه دیگری می شنیدم: «توطئه» همه این کلمه را تکرار می کردند. صحبت بر سر این بود که ارتش ما به زودی حمله خواهد کرد. استالین دستور داده بود و همه بر این باور بودند.
اما تمام شب صدای دودکش کارخانه های حوالی مینسک(۵) شنیده می شد.

اولین کشته ها...
اولین قربانی یک اسب بود که دیدم... و بعد... زنی که کشته شده بود... تعجب کردم. تصور می کردم فقط مردها در جنگ کشته می شوند.
صبح از خواب بیدار شدم... خواستم از جایم بلند شوم اما یادم آمد که جنگ شروع شده. دوباره چشم هایم را بستم... دلم نمی خواست باور کنم.
در خیابان ها دیگر تیراندازی نمی شد... همه جا ساکت بود. چند روزی اوضاع آرام بود ولی ناگهان جنب و جوشی شروع شد. مثلاً یک نفر سر تا پا سفید و آردی می آمد و با خودش کیسه سفیدی می برد. دیگری می دوید درحالی که از جیب هایش قوطی های کنسرو می افتاد و دست هایش پر از قوطی های کنسرو بود... پر از آب نبات و بسته های توتون...
یک نفر توی کلاهش و دیگری با قابلمه قند و شکر می برد... قابل توصیف نبود! یکی یک توپ پارچه با خودش می برد و دیگری درحالی که پارچه چیت آبی رنگی دور خودش پیچیده بود رد می شد. یکی دیگر با پارچه چیت قرمز می رفت... خنده دار بود ولی هیچ کس نمی خندید. انبارهای موادغذایی را بمباران کرده بودند. مغازه بزرگی نزدیک خانه ما بود... مردم ریختند و هر آنچه که باقی مانده بود را بردند. چند نفر در کارخانه قند و شکر در مخزن های شیره قند غرق شده بودند. وحشتناک بود! همه جای شهر پر از پوست تخمه بود. یک جایی انبار تخمه پیدا کرده بودند. جلوی چشمم زنی به طرف مغازه دوید... هیچ چیز همراهش نبود: نه کیسه ای، نه سبدی. شلوار کشی اش را درآورد، آن را پر از گِرِچکا(۶) کرد و کشان کشان با خودش برد... معلوم نبود چرا همه این اتفاقات در سکوت انجام می شد و کسی در آن لحظات حرفی نمی زد...
وقتی من مادرم را صدا زدم فقط خردل باقی مانده بود، شیشه های زردرنگ خردل. مادرم گفت: «هیچی برندار!» بعدها اعتراف کرد که خجالت می کشیده چون یک عمر طور دیگری تربیتم کرده بود. حتی زمانی که گرسنه بودیم و آن روزها را به خاطر می آوردیم، باز هم افسوس نمی خوردیم. چنین مادری داشتم!
سربازهای آلمانی در خیابان های ما و در سطح شهر خیلی راحت قدم می زدند. از همه چیز فیلم می گرفتند و می خندیدند. قبل از جنگ بازی مورد علاقهمان در مدرسه این بود که آلمانی ها را نقاشی کنیم. آنها را با دندان های نیش بزرگ می کشیدیم. حالا آنها اینجا قدم می زدند... جوان و خوش سیما با نارنجک های قشنگی که در ساق چکمه های محکمشان پنهان کرده بودند. سازدهنی می زدند و حتی با دختران جوان و زیبای ما شوخی می کردند.
یک بار یک آلمانی میانسال جعبه ای را روی زمین می کشید. جعبه سنگین بود. صدایم کرد و با اشاره فهماند تا به او کمک کنم. جعبه دو تا دستگیره داشت. ما دستگیره ها را گرفتیم و جعبه را بلند کردیم. وقتی جعبه را به جایی که باید رساندیم، به شانه ام زد؛ از جیبش یک بسته سیگار درآورد و بی هیچ حرفی مزدم را داد.
به خانه رسیدم. دیگر طاقت نداشتم. در آشپزخانه نشستم و سیگار را آتش زدم. صدای در را نشنیدم. مادرم وارد شد:
ـ سیگار می کشی؟
ـ مِن و مِن کردم.
ـ این سیگارا مال کیه؟
ـ مال آلمانی ها.
ـ بله؟! سیگار می کشی اونم سیگار دشمن؟ این خیانت به وطنه.
و آن سیگار اولین و آخرین سیگار من بود.
یک روز عصر مادرم کنارم نشست و گفت:
ـ نمی تونم تحمل کنم که اونا اینجا باشن. می فهمی منو؟
او می خواست مبارزه کند، از همان روزهای اول. ما تصمیم گرفتیم یک گروه زیرزمینی را پیدا کنیم، شک نداشتیم که آنها وجود دارند. حتی لحظه ای هم شک نداشتیم.
مادرم گفت: «من بیشتر از هر چیزی توو دنیا تو رو دوست دارم ولی تو هم منو درک می کنی؟ اگه اتفاقی برامون بیفته منو می بخشی؟»
من عاشق مادرم بودم، حالا دیگر بی چون و چرا به حرف هایش گوش می کردم. و بعد ها هم همه عمر همین کار را می کردم...

تقدیم به همه فرشته های کوچک
از ازل تا ابد

نظرات کاربران درباره کتاب آخرین شاهدان

الان سایت های فروش آنلاین کتاب ، نسخه چاپی رو با بیست تا چهل درصد تخفیف می فروشند، حتی رایگان هم ارسال می کنند بعضی هاشون . بعد با چه انگیزه ای ما باید بیاییم کتاب الکترونیکی بخریم که قیمتش فقط ۲۸ درصدکمتر از نسخه چاپی هستش ؟؟؟ فیدیبو باید هرچه زودتر یه فکر اساسی برای این قیمت های نجومی بکنه وگرنه خرید الکترونیکی از چاپی برای ما کتابخوان ها بیشتر آب میخوره و خب آدم عاقل هم هیچوقت این ضرر رو متحمل نمیشه
در 5 ماه پیش توسط