فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرنوشت اژدهایان

کتاب سرنوشت اژدهایان
مجموعه حلقه‌ ساحران - كتاب سوم

نسخه الکترونیک کتاب سرنوشت اژدهایان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سرنوشت اژدهایان

- ثورگرین در ادامه راه تبدیل شدن به یک جنگجو، به جزیره مه سفر می‌کند؛ قلمرویی بی‌رحم و خشن که مأمن برترین جنگجویان دنیاست. ثور و دوستانش در جزیره مه، توانایی‌ها و قدرت‌هایشان را تقویت می‌کنند و در کنار هم با چالش‌هایی هیجان‌انگیز مواجه می‌شوند. اما خیلی زود تمرین‌های طاقت‌فرسا جایشان را به موقعیت‌های مرگ و زندگی می‌دهند؛ و یقینا همه از این آزمون زنده بیرون نخواهند آمد! ثور از سوی دیگر همچنان در تلاش است تا هویت مادرش و منشأ قدرتش را بیابد و ملاقات‌های رازآلودش با آرگون بیش از پیش او را مصمم می سازد تا پرده از رازهای زندگی‌اش بردارد...

ادامه...

بخشی از کتاب سرنوشت اژدهایان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم

کندریک وسط توفان ایستاده بود. ده ها نفر از همرزمانش که نیرومندترین افراد نقره بودند، او را در وسط تالار اسلحه خانه دوره کرده بودند و کندریک با خونسردی به دارلوک نگاه می کرد.
فرمانده گارد سلطنتی به ماموریتی فرستاده شده بود که نمی توانست موفقیت آمیز باشد. در ذهن دارلوک چه می گذشت؟ آیا خیال کرده بود که می تواند با چندین تن از سربازانش خود به اسلحه خانه حمله و کندریک را دستگیر کند؟ کندریک محبوب ترین عضو خاندان سلطنتی بود. بنابراین دستگیر کردن او، آنهم توسط برادران همرزمش کاری غیرممکن بود. لابد او خیال می کرد که دیگران گوشه ای می ایستادند و به او اجازه ی می دادند تا کندریک را همراه خود ببرد.
نقره ها بیش از آن چه که دارلوک فکر می کرد، به کندریک وفادار بودند. حتی اگر دارلوک دلایل محکمی برای او در دست داشت که نداشت، بازهم همرزمان کندریک به او اجازه نمی دادند که دارلوک او را سوار کالسکه کند و از آن جا ببرد. آنها سوگند وفاداری خورده بودند، این یعنی حتی جان خود را در راه او می دادند. این سنت نقره ها بود که اگر یکی از همرزمان را در معرض خطر می دیدند، تا پای جان از او دفاع می کردند. کاری که اگر شرایطش پیش می آمد، کندریک هم برای آنها می کرد. همچنین آنها گروهی دوره دیده و آموزش یافته بودند و به خوبی می دانستند هنگامی که جانشان به خطر می افتد، چگونه از خود دفاع کنند.
در آن سکوت سنگینی که بر تالار سایه افکنده بود، کندریک تنِش را احساس کرد. نقره ها اسلحه در دست، در برابر افراد گارد سلطنتی ایستاده بودند. افراد گارد، دائماً پا به پا می شدند و کاملاً ناآرام به نظر می رسیدند.
آنها می دانستند کافی است یک نفر دست به شمشیر ببرد، آن وقت جویی از خون راه می افتاد. بنابراین هیچکدام در این راه پیشقدم نشد. آنها سرجای خود ایستاده و در انتظار دستور فرمانده دارلوک بودند.
دارلوک آب دهانش را فرو داد. کاملاً عصبی به نظر می رسید. خودش می دانست که شانس پیروزی اش اندک است. کندریک با خونسردی گفت: «فکر نمی کنی که با خودت، کم سرباز آوردی؟ دوازده تا گارد سلطنتی در برابر صدنفر نقره؟ حتماً تلفات زیادی می دین.»
دارلوک که ابتدا رنگ بر چهره نداشت، ناگهان سرخ شد. گلویش را صاف کرد و گفت: «سرورم، ما همه مون در خدمت یه پادشاهیم. من اصلاً دلم نمی خواد با شما بجنگم. حق کاملاً با شماس، ممکن نیست که ما توی این نبرد نابرابر، پیروز بشیم. حالا اگه شما دستور بدین، ما فوری این جا رو ترک می کنیم و برمی گردیم پیش پادشاه. اما خودتونم می دونین که گارث افراد بیشتری رو دنبالتون می فرسته. حالا حتی اگه شما بتونین همه ی اونارو بکشین، بعدش چی می شه. این که دستتون به خون برادرای همرزمتون آلوده می شه. اونوقت یه جنگ داخلی راه می افته. افراد شما، حتماً تا پای جون، کنار شما می مونن و تا اون جا که بتونن، از افراد گارد سلطنتی می کشن. اما به نظر شما این کار عادلانس»؟
کندریک به او خیره شد و در همان حال حرف هایش را سبک و سنگین می کرد. اصلاً دلش نمی خواست که افرادش به خاطر او آسیب ببینند. خود را موظف می دانست که اجازه ندهد حتی خون از دماغ یکی از آنها بیاید و این احساس، سراسر وجود او را فراگرفته بود. حالا هر اتفاقی که می خواست، برای خودش بیفتد و این درست که برادرش گارث، فردی ترسناک و حکمران بدی بود، اما هیچ یک از آنها دلیل نمی شد که به خاطر او جنگ داخلی راه بیفتد. راه های دیگری هم بود؛ رویارویی مستقیم که معمولاً نتیجه می داد.
کندریک یک دستش را جلو برد و دست دیگر خود را که شمشیرش، آتمه را که آن را دوست خودش می دانست، به آرامی پایین آورد. آن گاه به طرف افراد نقره رو کرد. احساس قدردانی، وجودش را پر کرده بود. با لحنی محکم گفت: «دوستان من. اعضای نقره. از این که منو حمایت می کنین، متشکرم و مطمئن باشین که این کارتون بی نتیجه نخواهد بود. شماها منو خوب می شناسین و خیلی خوب می دونین که من توی مرگ پدرم، یعنی پادشاه پیشین، دست نداشتم. روزی که قاتل واقعی اون رو پیدا کنم که با وجود شرایطی که پیش اومده، تقریباً مطمئنم که اون کیه، ازش انتقام سختی می گیرم. منو به دروغ، متهم کردن. به هم گفتن که نباید دلیل راه افتادن جنگ داخلی باشم و منم قبول کردم. حالا ازتون خواهش می کنم که اسلحه هاتون رو بیارین پایین. بهشون اجازه می دم که منو با خودشون ببرن. اعضای حلقه، هیچوقت نباید باهم بجنگن. اگه عدالتی وجود داشته باشه، حقیقت آشکار می شه و اونوقت، من بلافاصله برمی گردم پیش شما.
کندریک بسوی دارلوک برگشت. اعضای نقره با بی میلی اسلحه هایشان را پایین آوردند. کندریک همراه دارلوک و درحالی که توسط افراد گارد سلطنتی محاصره شده بودند، بسوی در رفت. مغرورانه و با افتخار گام برمی داشت و سر خود را بالا نگه داشته بود.
دارلوک او را به زنجیر نکشید، حالا یا از روی احترام بود، یا از روی ترس. شاید هم می دانست که کندریک بی گناه است.
کندریک، حاضر شده بود تا راهی زندان شود، اما این به معنای تسلیم شدنش نبود. او به هر شکل ممکن، این لکه ننگ را پاک و خود را آزاد می کرد. دیر یا زود، کندریک قاتل پدرش را پیدا می کرد و او را می کشت، حتی اگر آن قاتل، برادر خودش بود.

نظرات کاربران درباره کتاب سرنوشت اژدهایان

چطور قرار است این رمان را بخریم و بخوانیم وقتی جلد اول و دوم را نیاورده اید؟ واقعا بی دقتی فیدیبو در بخش کتابهای فانتزی روی اعصاب است!
در 6 ماه پیش توسط فاطمه موسوی
عالی
در 1 ماه پیش توسط sad...dy2
جلد ۱ و ۲ در کتابخانه موجود نیست؟
در 5 ماه پیش توسط سیامک رهبری
به خوبی کتاب ۱ و ۲ نبود
در 3 ماه پیش توسط سیامک رهبری
منتظر قسمتهای بعدی هستم !!!!
در 3 ماه پیش توسط محمدعلي ژياني
این مجموعه ۱۹جلده
در 2 ماه پیش توسط ساده کاوه
بی نظیر
در 6 ماه پیش توسط ele...392