فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مالیخولیای محبوب من

کتاب مالیخولیای محبوب من

نسخه الکترونیک کتاب مالیخولیای محبوب من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مالیخولیای محبوب من

قرمزی لب‌هایش در لحظه کم‌رنگ‌تر شد و صورتیِ صورتش پررنگ‌تر. بعد با حرکت سریعی زیپ کیفش را باز کرد و کیف پولش را در آورد؛ یک کیف کهنه کوچک زرشکی‌رنگ بود که انگار چرمش مچاله شده بود، آن را برگرداند روی میز تا هرچه توش بود بریزد بیرون و شروع کرد به شمردن پول‌ها. پسر گفت: هی چی کار داری می‌کنی؟ دختر اشاره کرد که فعلا ساکت باشد. وقتی همه سکه‌ها را شمرد، ذوق‌زده گفت: ببین پول ماشینت را تا اونجا من می‌دم. ممکنه این مهیج‌ترین شب عمرمون باشه. پسر لیوانش را تا آخر رفت بالا، مکثی کرد بعد یک دفعه سرش را بالا گرفت و گفت: پس صبر کن. بعد به صاحب مغازه که خودش گارسن و آشپز و همه‌کاره بود اشاره کرد که بیاید. پیرمردی بود نحیف، چینی بود و سرتاپا سفید پوشیده بود. توی صورتش هیچ مویی دیده نمی‌شد. خیلی زود آمد و ورقه باریکی را که رویش حساب میز آنها نوشته شده بود روی میز گذاشت و همانجا ایستاد تا پولش را بگیرد. پسر کیفش را درآورد و سه تا اسکناس درآورد و داد به پیرمرد، بعد با یک دست پولهای دختر را از روی میز کنار زد و باز مشغول گشتن شد. یک سکه نقره‌ای را روی میز انداخت. یک دفعه خنده‌اش گرفت، زد زیر خنده و بدون این‌که سرش را بلند کند گفت: اشتباه حساب کردیم، بیشتر از اونی شد که فکر می‌کردم. شاید به خاطر اینا باشه.. با انگشتش ضربه‌ای به لیوان خودش و بعد لیوان او زد و گفت: باشه یه شب دیگه توی همین هفته. چشم‌های دختر برق زد و گشادتر شد. لب‌هایش را از هم باز کرد و بست و نگاهش را برای لحظه‌ای از پسر دزدید. بعد بالأخره دوباره توی چشم‌هایش نگاه کرد و گفت: با همین بازی می‌کنیم. پسر گفت: یعنی با دوتا؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مالیخولیای محبوب من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اردک زرد

روی نیمکت، دو طرف میز چوبی کهنه توی پیاده رو نشسته بودند و همین باعث می شد با هم کاملا راحت باشند. پسر از دختر دعوت کرده بود که شام را با هم بخورند. دیدن یک هموطن توی یک مملکت غریب، آن هم در چنین جایی موقعیتی نبود که هر شب پیش بیاید. خواست به هوای این که برود دستشویی، پول هایش را بشمرد، اما رستوران نه دستشویی داشت و نه حتی چیزی شبیه به آن. می دانست که به خاطر این دعوت شام باید از رفتن به آنجا صرف نظر می کرد. اما فکر کرد که خیلی هم مهم نیست، به هرحال یک خواب ارزش این حرف ها را نداشت. او از این که این جا در این لحظه روبروی آدمی که درست نمی شناختش و لازم هم نبود چیز زیادی از او بداند نشسته است و دارد شام می خورد، راضی بود. توی صورت دختر دقیق شد: موهای کوتاه مشکی و چشم و ابروی صاف و کشیده اش کمی شبیه پسرها بود. حتی طرز لباس پوشیدنش؛ یک شلوار جین مشکی و یک بلوز یقه گرد مشکی که دور یقه اش مغزی قرمز داشت، روی بلوز یک کت مشکی گشاد تنش بود که دیگر رنگ و رویش رفته بود. کنار موهایش یک شانه پلاستیکی صورتی رنگ بود شبیه شانه هایی که توی حمام های عمومی می فروشند. مسلم بود که شانه را از ایران با خودش آورده.
پسر شامی را که سفارش داده بود، دوست نداشت، اما چاره ای نداشت غیر از این که به زور هم که شده چند قاشقی را بخورد. حداقل برای این که خیلی زود گرسنه اش نشود، اما بعد از این که چند قاشق خورد ترجیح داد سرش را با لیوانی که روی میز جلویش بود گرم کند. دختر آرام آرام و در سکوت غذا می خورد، اما انگار گرسنه بود. تا ته ظرف غذا را خورد. بعد سرش را بالا گرفت و گفت: خیلی خوشمزه بود، مرسی.
حالا که داشت حرف می زد، پسر می دید که صدای به این لطیفی با این سر و ظاهر ساده و پسرانه اصلا جور درنمی آید. بعد متوجه لب هایش شد، لبهایش مثل دایره سرخ کوچکی بود که دو طرفش را به زور به طرف پایین کشیده باشند. شکل این لبها بی اختیار به خنده اش می انداخت. سرش گرم شده بود و احساس می کرد آدمی که جلوی چشم هایش نشسته سال هاست می شناسد. دختر پرسید به چی می خندی؟ پسر گفت: به خوابی که دیشب دیدم. ببینم تو به خواب و این جور چیزها اعتقاد داری؟ دختر گفت: نمی دونم، شاید. یعنی بعضی وقت ها آره و بعضی وقت ها نه. بعد پسر خوابش را تعریف کرد. گفت که توی خواب مردی به اش گفته اگر فردا شب بروی فانفار بالای کوه و روی اردک زرد شرط بندی کنی، سرنوشت ات عوض می شود. بعد هم راستش را به دختر گفت که اگر او را نمی دید تصمیم داشت که امشب برود آنجا و شانسش را امتحان کند.
دختر گفت: خب، اونجا که تا صبح بازه. پسر گفت: معلومه که قبلا رفتی.
دختر گفت: آره، اما فقط یک دفعه. اون هم وقتی تازه اومده بودم، با ماشین دوستم رفتیم.
پسر گفت: چیزی هم بردی؟
دختر خندید و از لیوانی که جلویش بود جرعه ای سر کشید.
پسر نگاهش می کرد. قرمزی لب هایش در لحظه کم رنگ تر شد و صورتیِ صورتش پررنگ تر. بعد با حرکت سریعی زیپ کیفش را باز کرد و کیف پولش را در آورد؛ یک کیف کهنه کوچک زرشکی رنگ بود که انگار چرمش مچاله شده بود، آن را برگرداند روی میز تا هرچه توش بود بریزد بیرون و شروع کرد به شمردن پول ها. پسر گفت: هی چی کار داری می کنی؟
دختر اشاره کرد که فعلا ساکت باشد. وقتی همه سکه ها را شمرد، ذوق زده گفت: ببین پول ماشینت را تا اونجا من می دم. ممکنه این مهیج ترین شب عمرمون باشه. پسر لیوانش را تا آخر رفت بالا، مکثی کرد بعد یک دفعه سرش را بالا گرفت و گفت: پس صبر کن. بعد به صاحب مغازه که خودش گارسن و آشپز و همه کاره بود اشاره کرد که بیاید. پیرمردی بود نحیف، چینی بود و سرتاپا سفید پوشیده بود. توی صورتش هیچ مویی دیده نمی شد. خیلی زود آمد و ورقه باریکی را که رویش حساب میز آنها نوشته شده بود روی میز گذاشت و همانجا ایستاد تا پولش را بگیرد. پسر کیفش را درآورد و سه تا اسکناس درآورد و داد به پیرمرد، بعد با یک دست پولهای دختر را از روی میز کنار زد و باز مشغول گشتن شد. یک سکه نقره ای را روی میز انداخت. یک دفعه خنده اش گرفت، زد زیر خنده و بدون این که سرش را بلند کند گفت: اشتباه حساب کردیم، بیشتر از اونی شد که فکر می کردم. شاید به خاطر اینا باشه.. با انگشتش ضربه ای به لیوان خودش و بعد لیوان او زد و گفت: باشه یه شب دیگه توی همین هفته.
چشم های دختر برق زد و گشادتر شد. لب هایش را از هم باز کرد و بست و نگاهش را برای لحظه ای از پسر دزدید. بعد بالاخره دوباره توی چشم هایش نگاه کرد و گفت: با همین بازی می کنیم.
پسر گفت: یعنی با دوتا؟
دختر که حالا تندتر از لحن معمولش حرف می زد گفت: ممکنه ماشینی چیزی هم پیدا بشه، یا.. یا چه می دونم، راننده با انصافی باشه و همه پول منو نگیره.
پسر گفت: تو دیوونه ای! اون وقت چه طور برگردیم؟
دختر گفت: همینش جالبه. نمی تونی حدس بزنی در چه وضعیتی برمی گردی. اما به این فکر کن که ما امشب به هرحال خیلی برنده تریم، یا حداقل از خیلی ها کمتر باختیم.
پسر گفت: ببینم اصلا اونجا دستگاهی هست که علامت اردک زرد داشته باشه؟ تو که یک بار رفتی یک همچین چیزی دیدی؟
دختر در حال راه افتادن بود و داشت وسایلش را جمع و جور می کرد گفت: حتما داره. پسر نگاهش کرد. حس کرد که می خواهد امشب زندگی اش را به دست این آدم بسپارد. باز هم حسابشان درست از آب درنیامد، چون نه تنها هیچ ماشینی که آنها را مجانی ببرد پیدا نکردند، حتی راننده هم خیلی راحت تمام پول دختر را تا سکه آخرش گرفت و تازه غر زد که توی این باران باید بیشتر هم می گرفته...
چراغ های روشن، لامپ های رنگارنگ و ساختمان های بلند دورتادور محوطه میدان مانندی را گرفته بود و مثل روز روشن کرده بود، اما پسر داغ بود و از همه این ها فقط سایه ای می دید، رنگهایی که مخلوط می شدند و بعد از هم فاصله می گرفتند، شکلهایی که به هم تبدیل می شدند و بعد هر کدام به صورت ستاره و دایره و مثلثی مجزا درمی آمدند. دختر سریع تر راه می رفت. دستهای گرم پسر را در دست داشت و احساس جرات می کرد.
جلوی در ورودی مرد قوی هیکل سیاه چرده ای به پسر اشاره کرد و گفت که کراوات ندارد و چون کت هم تنش نیست، نمی تواند برود تو. مگر این که از قسمت رختکن کت یا کراوات اجاره کند. پسر به دختر نگاه کرد. دختر لبخند سرد و سریعی به مرد زد و پسر را به کناری کشاند. به طرف تابلویی که توالت زنانه و مردانه را نشان می داد. سرک کشید که مطمئن شود مرد سیاه چرده نمی تواند آنها را ببیند. بعد به سرعت کت سیاهش را درآورد و داد به پسر.
پسر گفت بابا دست بردار، نکنه تو به معجزه هم اعتقاد داری؟
دختر گفت: خب راستش آره. ببین اینها همه نشونیه. این مرده، سیاهه توی خوابت نبود؟
پسر گفت: نه و کت را گرفت.
یک دقیقه بعد هر دو همزمان از دستشویی بیرون آمدند: کت که برای دختر گشاد بود به تن پسر کاملا اندازه بود، و اگرچه با پیراهن قهوه ای رنگی که زیر کت تنش بود جور درنمی آمد، اما در واقع آن قدرها هم که دختر فکر می کرد، بد نبود. خدا را شکر کرد که به سرش زده که آن روز این کت مردانه را از حراجی بخرد. فکرش را هم نمی کرد که این کت بتواند تاثیری در زندگی اش داشته باشد.
پسر به دختر نگاه کرد، دختر شانه را از روی موهایش برداشته بود و موهایش را کمی مرتب کرده بود، لب هایش را قرمزتر کرده و خط سیاهی در امتداد مژه هایش برق نگاهش را بیشتر می کرد. دختر لبخندی زد و شانه به شانه پسر راه افتاد. بدون دردسر رفتند تو.
انبوهی از دستگاه های مختلف بازی و آدم های جورواجور و رنگارنگ دورشان بود. این محوطه سالن خیلی بزرگی بود که انتهایش تقریبا نامشخص بود و بدون این که تمام بشود پیچ می خورد به سالن بعدی. دورتادور سالن روی دیوارها عکس هنرپیشه های قدیمی سینما بود و گاهی یک دست لباس ورزشی یا کلاه و دستکش که توی قاب شیشه ای بود، معلوم نبود که این لباسها جزو جوایز برنده هاست یا این که مثلا لباس آدم معروفی بوده که اینجا بوده یا برد خیلی خوبی کرده. عجیب بود که دختر هیچ کدام از این ها را دفعه قبل ندیده بود. بازی هایی که دورتادور سالن بود در واقع دستگاه های بازی یک نفره بود. آدم هایی که پشتش نشسته بودند هر کدام یک سطل رنگی بزرگ بغل دستشان بود که توش پر بود از سکه. بازی های جدی تر روی میزهایی انجام می شد که به صورت پراکنده وسط سالن پخش بودند. یک مرد چینی جوان با سینی ای که در دست داشت به طرف آن ها آمد. توی سینی پر بود از لیوان های آبی رنگ، به آن ها تعارف کرد که نوشیدنی بخورند. دختر دستش را به علامت نفی تکان داد. پسر چیزی نمی گفت. مرد چینی گفت مجانیه اما دختر باز هم گفت: نه. پسر فکر کرد چه مرد باهوشی است. از کجا فهمید؟ بعد که از کنار مرد گذشتند پسر یادش افتاد که گرسنه است و بد نبود که نوشیدنی را می گرفت، اما دیگر از کنار مرد گذشته بودند. دختر به پسر گفت: ببین این جوری قاطی می کنیم. بیا از همون اول شروع کنیم. و به طرف اولین دستگاه بازی رفت. بعد گفت فقط باید این ها رو نگاه کنیم، این جور علامت و این ها فقط ممکنه توی این بازی ها باشه، اما سکه را بده، باید دوتا یک دونه ای بگیریم.
پسر گفت: برو بابا، یعنی بریم بگیم فقط دوتا سکه می خواهیم؟ من که روم نمی شه. دختر سکه را گرفت و به طرف اتاقک شیشه ای وسط سالن رفت.
دختری که پشت میز بود، مشغول صحبت با مرد جوانی بود و بدون توجه سکه را گرفت و دو تا سکه به دختر داد. دختر برگشت پیش پسر. پسر عقب تر ایستاده بود و از جایی که او ایستاده بود سکوی بزرگی را که پشت اتاقک شیشه ای بود و پنج ماشین رنگارنگ روی آن به خوبی می دید. ماشین ها با گل های زرد کوچک و روبان های رنگی تزئین شده بودند. یک موتورسیکلت عجیب و غریب سیاه رنگ هم کنار ماشین ها بود که بیشتر شبیه مدل های اسباب بازی بود.
پسر گفت: اون پشت رو دیدی؟ دختر تازه نگاه کرد. پسر گفت: دوست داری شب با کدوم یکی برگردیم؟
دختر گفت: ما پولش را می بریم، شاید هم بیشتر از پول این ها رو. بعد خودمون انتخاب می کنیم.
پسر یک لحظه ترسید. لحن دختر خیلی شبیه شوخی نبود.
دختر گفت: بیا، ببین این اولین دستگاهه. از همینجا شروع می کنیم. تو جلوتر برو. می گردیم دنبال اردک زرد.
نیم ساعتی گذشته بود، اما از اردک زرد خبری نبود. توی فاصله ای که آن جا را می گشتند یک پیرزن لاغر که همه موهایش سفید بود و به قیافه اش می آمد که اروپایی یا امریکایی باشد، خیلی کلان برده بود، اما قیافه اش همان طور سرد و سنگی مانده بود. پسر به دختر گفت: فکر می کنی با این همه پول چه کار می کنه؟
دختر گفت: گمون نکنم وقت کنه همه شو خرج کنه.
پسر خسته شده بود. تا آخر مسیر سالن را گشته بودند. لازم نبود دور بزنند توی سالن بعدی. چون دیگر دستگاه ها علائمی غیر از این هایی که دیده بودند نداشتند. پسر گفت: ببین همینه دیگه، حالا به نظر تو بین خروس زرد و قناری زرد کدوم یکی بیشتر شبیه اردک زرده؟ دختر گفت: یک لحظه صبر کن. بعد چشم هایش را بست و چند ثانیه بعد باز کرد و گفت: قناری زرد. به طرف اولین دستگاهی رفتند که کسی پشتش نبود و قناری زرد داشت. کنار هم نشستند. پسر دو تا سکه را از دختر گرفت. دختر دست او را در دست گرفت و روی زانوی خودش گذاشت. چشمش به دیوار روبه رو و عکس دختر فیلم «بر باد رفته» افتاد. صدایش را شنید که می گفت فردا روز دیگری است. پسر هنوز نتوانسته بود دستگاه را راه بیندازد. دختر گفت: صبر کن، اول بگو اگر جایزه را بردی اولین کاری که فردا می کنی چیه؟ پسر نگاهش کرد و گفت: خب، فکر کنم با تو عروسی کنم. دختر سرخ شد و خندید. پسر سکه ها را انداخت و علامت مربوط به قناری زرد را زد، دستگاه سروصدایی کرد، شکل ها عوض شدند، چهارخانه های رنگی آمدند و رفتند، شکل های اسب، دختر کلاه دار، ماشین مسابقه، و خیلی چیزهای دیگر. توی این فاصله دختر چشم هایش را بسته بود و به فردا فکر می کرد. صدای پسر او را به سالن برگرداند. دو تا سکه آن ها تبدیل به شش سکه شده بود. پسر به علامت برنده روی صفحه نگاه می کرد و چند لحظه ای طول کشید تا توانست حواسش را جمع کند و تعداد صفرهای روبروی عدد را حساب کند.
دختر گفت: خیلی هم بد نبود. باز هم شانس داریم، اما این دفعه روی خروس زرد شرط می بندیم.
بلند شدند و رفتند پشت چند دستگاه آن طرف تر که خروس زرد داشت. پسر گفت: این بار می خواهم هر شش تا سکه را توی یک دور بازی کنم. ریسکش بیشتره، اما خب اگر بشه...
دختر با سر تاکید کرد و نگذاشت که پسر حرفش را بزند. پسر سکه ها را انداخت و علامت خروس زرد را زد.
دختر هم به صفحه خیره شد. این بار دستگاه خیلی زود ساکت شد. نه حرکتی، نه صدایی، نه شکلی.

آذر ۷۸

* چشم هایی که مالِ توست

نمی دانم هفت صبح است یا شب که با صدای پسرت بیدار شده ام . دست هایم عجیب درد می کنند. دیروز که خانه ی خانوم فریمان بودم مجبور شدم خودش و سه مهمان اش را پشت سر هم ماساژ بدهم ؛ آن هم ماساژ کامل بدن. نباید بعد از ساعتِ باشگاه کار کنم. بدنم دیگر نمی کشد و بردن پسرت هم به این خانه و آن خانه کار درستی نیست . وقتی موقع کار دور و برم می چرخد حس خوبی ندارم، گیرم فقط چهار سالش باشد ، پسر که هست ! به زحمت از پهلو می غلتم ، تخت مان هنوز هم جیر جیر صدا می دهد.چشم های تار ونیمه بازم فقط عدد هفت را از روی صفحه ی ساعت سیاه و گرد رو به روی ام تشخیص می دهند و من هنوز چشم باز نکرده ام که یاد لعنتی تو باز می آید توی سرم. مدت هاست که شده ای اولین فکر هر صبحم و آخرین فکر هر شبم . قبلاً هم توی فکرم بودی حتی وقتی هنوز این جا بودی اما حالا این فکر کردن ناجور شده ، خصوصاً از وقتی دکتر رضا تاکید کرده فکر کردن به تو برایم به کلی قدغن است .
قدغن را او تعیین کرده اما برای خودش کرده مگر فکر نکردن به تو به سادگی نرفتن توی خیابانِ ورود ممنوع است؟ اصلاً، به این سادگی ها نیست . اصلاً من نمی فهمم این چه دکتری است که هنوز بعد از چهار سال نفهمیده که من عاشق همه چیز های ممنوع عالم هستم! مثل خود تو که هنوز هم نمی دانم اگر برایم قدغن نبودی باز هم همین قدر روانی ا ت می شدم یا نه ؟
پسرت را مهد کودک فرانسوی گذاشته ام، دوست دارم مثل پدرش خوب فرانسه حرف بزند اما خودم هنوز هم یک کلمه نمی فهمم. الان هم بیدار شده و لابد رفته روی چهارپایه ی زردی که برایش خریده ام و دارد دست و رویش را می شوید. عادت دارد با صدای آوازش بیدارم کند . مثل خودت که عادت داشتی با بلند بلند حرف زدن با خودت بیدارم کنی .
هنوز هم خوابم سنگین است و برای بردن پسرت به مهدکودک جان می کنم تا از تخت مان جدا شوم . دکتر رضا را دوست دارم شاید بیشترش هم عادت باشد . شاید هم از روی خستگی یا شاید حتی ترس . حوصله ندارم تمام ماجرای چهارساله ام را از روزی که تو رفتی برای دکتری ، کسی یا هر خر دیگری بگویم. لا اقل این یکی از روزی که لیلا مرا که از فرط اشک نفسم بالا نمی آمد چهار دست و پا به مطبش برد ، همه چیز را می داند . این ماجرای فکر نکردن به تو هم به نظرم ایده ای ست که خودش هم می داند چقدر مسخره است اما هی می خواهد به من حالی کند که با تمرین می توانم و مهم تر از همه این که معتقد است دیگر این فکر کردن ها برایم خطر ناک شده . تا سال سوم من و دکتر انواع روش ها را به کاربردیم : در باره ی تو می نوشتم . روزی یک ساعت در تنهایی ام با تو حرف می زدم . تمام فحش های عالم را نثارت می کردم و با این کارها دکتر امیدوار بود که تخلیه شوم، ولی هیچ اتفاقی برای فراموش کردنت نمی افتاد اما حال عمومی ام بهتر شده بود . خصوصاً از وقتی خبر ازدواجت را در ایمیلی که لیلا با احتیاط برایم زده بود خواندم ، حالم برعکس تصور همه بهتر شد . می دانستم که این ازدواج برایت سند ماندن در آن جاست و فهمیدم که بر گشتنی در کار نیست . خصوصن وقتی شنیدم زنت ، فرانسوی است حالم باز بهتر شد ونمی دانم چرا تحمل هووی ایرانی را سخت تر می دانستم. البته هوو که چه عرض کنم، من که دیگر زنت نبودم. منظورم همان رقیب است و رقیبی که از حس رقابت آدم خبر ندارد رقیب بی آزاری است و بعد تر وقتی به اصرار من لیلا عکس زنت را از روی فیس بوک ات برداشت و برایم فرستاد باز به جای این که بدتر شوم حالم بهتر شد. زنت زشت بود و قدکوتاه و تکه هایی از بدنش اصلاً دیده نمی شدند . چشم هایش گود رفته و خوب معلوم بود پشمالو است. لب نداشت و خوب مثل اغلب زن های فرنگی با اعتماد به نفس عجیبی بی آرایش بود.
و چه کسی گفته که کاش طرف برود با بهتر از من که دلم نسوزد ؟! نه این مطلب از بیخ و بن درباره من غلط بود . من که دق می کردم اگر می دیدم خیلی تیکه ی قشنگ و تودل برویی جایم را گرفته. خصوصاً وقتی یادم می آمد که به من می گفتی : « حتی در تاریکی هم خوب می شود فهمید که چقدر سفیدی». دلم خنک می شد که از این یکی محروم ماند ه ای. حالا اگر بودی مرا به احمق بودن متهم می کردی. مهم نیست. مهم این است که من قشنگ تر بودم با فاصله ای به اند ازه ی پاریس تو تا تهران من !
قرص هایم را که کم کردم دکتر رضا از من خواست تا پیاده روی را شروع کنم . من هم روز ها وقتی پسرت را می رساندم به مهدش ، برای رسیدن به باشگاه می انداختم از کوچه پس کوچه های فرعی تا خیابان اصلی را پیاده می رفتم و این وسواس فکری از همان پیاده روی ها شروع شد . تا مدت ها کابوسم این بود مبادا موقع یکی از این پیاده روی ها یکی از آشناها و فامیل تو را ببینم و او هم حال من را که حالا با این قرص ها هفده کیلو اضافه کرده ام به تو گزارش بدهد که: « بیا و ببین از وقتی رفته ای چه آبی رفته زیر پوست خانم ! کدوم ناراحتی؟ ! همه ش ادا و اطوار بود. فیلم بازی می کرد. داشت سرو مر و گنده توی خیابون قدم می زد» و لابد چهارتا هم می گذارند روش: « طرفش هم جلوتر راه می رفت یا عقب تر...»
بعد از این کابوس دیگری آمد سراغم : این که مبادا همه ی ماجرای رفتنِ تو قصه و دروغ بوده و تمام خبر ها و آن عکس فقط برای آرام کردن و دل کندن من بوده و تو همین جا در ایرانی و فقط از دستِ التماس های من داری خودت را پنهان می کنی و با این فکر ها بود که هر مدل دویست و شش لعنتی سفیدی که آن هم از شانس من تعدادشان سر به فلک گذاشته از بغلم رد می شد کم مانده بود جیغ بزنم خصوصاً اگر زنی هم بغل دست راننده بود ؛ یک بار تقریباً همین کار را کردم و چنان جیغی زدم که گربه ای که از کنارم رد می شد خودش را از ترس پرت کرد توی سطل آشغالِ پیاده رو . واقعاً شانس آوردم که ساعت هفت صبح کسی در خیابان نبود جز همان گربه ی بد بخت . اما کابوس بعدی از روزی شروع شد که سر صبحی یک زوج میانسال عاشق را دیدم که آمده بودند با هم بدوند. هی الکی هم را بغل می کردند. تصویرشان تمام روز همراهم بود . خوب یادم هست تمام آن روز جای اینکه حواسم به کارم باشد بلکه مشتری هایم مرا به چهار نفر معرفی کنند، همه اش تصویر این زوج عاشق را روی تن زن ها می دیدم و جالب این جا بود که حسودیم نمی شد بلکه نگران جدایی شان می شدم . بعد از آن روز هرجا ، هر زوج جوانی را که می دیدم دوست داشتم بروم به دختر ه یا زنه بگویم : « ببین این اگه بذاره بره تو بدبختی ها ! این یارو مَرده، خصلتشه زود یادش میره اما تو پدرت درمیاد پس لطفاً همه حرفاشو باور نکن .» یک بار هم مثل احمق ها همین کار را کردم : پسرت را برده بودم پارک که زوج خیلی جوانی آمدند زمین بازی . مرتب به هم لبخند می زدند و مثل بچه های کوچولو با همه وسایلِ زمین بازی می کردند . حالم خراب شده بود. پسرت را درست نمی دیدم و به صداهای خنده و ذوقش بی توجه شده بودم. دلم فقط شور دختره را می زد که نکند بیفتد به حال منِ بعد از تو. پسرک به گمانم رفت دستشویی یا بوفه که من به دختر نزدیک شدم و گفتم که فال بلدم پول هم نمی خواهم همین جوری دلم گفته دستشو بخونم . دخترک خندید و فوری دستشو آورد جلو و من هم هرچی می تونستم از پسره و آینده ی این رابطه ترساندمش. دخترک کم کم لبخندش محو شد و دستش رو کشید عقب و با صدای ترس خورده ای گفت : «ممنون نامزدم اومد.» و دوان دوان رفت سمت پسرکه از دور داشت برمی گشت و با هم دور شدند . وقتی می رفتند پسرک چند بار عقب را نگاه کرد . من از ترس این که چیزی به من بگوید پسرت را بغل کردم و سفت چسبیدم و با هم در تاب نشستیم و شروع کردیم به تند تند تاب دادن خودمان. خوب یادم هست هوا خیلی سوز داشت.
پیاده روی ام را کم کردم، این را دکتر نگفت. خودم برای خودم تجویز کردم چون دیدم موقع راه رفتن بیشتر تو ی فکرت فرو می روم و انگار دارم توی یک کابوس طولانی راه می روم ومی دانستم این اصلاً برایم خوب نیست .
اما فکرت هی و همیشه می ریخت توی سرم و اضطرابم آن قدر زیاد شد که دکتر باز قرص هایم را زیاد کرد و این بار گفت فکر کردن به تو برایم سم شده و باید قسم بخورم و با خودم شرط بگذارم ؛ یا سرم را با هر کس و هر چیزی که شد گرم کنم. باید از فکر کردن به تو دست بردارم. باید تا می آیی توی سرم ؛ ذکری ، دعایی چیزی را شروع کنم تا بروی . بیچاره دکتر هم برای پاک کردن یاد تو از ذهن من دست به دامن دعا و آسمان شده، اما نمی داند که این قدغن کردنش همه چیز را خراب کرده یا شاید هم می داند که نمی توانم و می خواهد دارو ها را زیاد کند . این بار مقاومت کردم و گفتم زیادشان نکند . موقع کار کردن خیلی خوابم می گیرد و این را خانوم ذاکری صاحبِ باشگاه دیده و تذکر داده حتی شایع شده بوده که من چیزی می کشم !

نظرات کاربران درباره کتاب مالیخولیای محبوب من

ممنون استاد قطعاً یکی از دو کتابیست که باید پیش از مرگ خواند
در 4 ماه پیش توسط مهرداد
میدونین این سلبریتی ها دنبال چی ان؟دنبال پرکردن جیبشون دقیقا هم هدف با انتشاراتی ها یکی مثل بهاره رهنما میخاد بگه من فقط هنرم جداشدن و ازدواج کردن و پزدادن نیست من حتی میتونم بنویسم.میتونین روی منم حساب کنین من یک فرهیخته اااام.
در 2 ماه پیش توسط مهدیه مددکار
کتاب پر احساس و بسیار زیبا اما من چهار چهارشنبه رو بخاطر خاطراتم با اون کتاب بیشتر دوست دارم...
در 3 هفته پیش توسط سینا مصحفی