فیدیبو نماینده قانونی نشر و گروه نشریات یزدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پسر شهرزاد
نامه‌ها و گفتارهایی از مهدی آذریزدی

نسخه الکترونیک کتاب پسر شهرزاد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پسر شهرزاد

آنچه می‌خوانید، نامه‌هایی است که زنده یاد «مهدی آذریزدی» در فاصله سال‌های ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۶ در پاسخ‌نامه‌های نگارنده ـ و یا بی‌اینکه نامه‌ای از این سوی در کار باشد ـ نوشته است.
نکته‌ای که در این نوشته‌های ارجمند و خواندنی جلب‌نظر می‌کند، شوخ‌طبعی و طنز تلخ ـ و گاه شیرین ـ پیرمردی است که مظلومانه در کنج غربت ـ به شکلی شگفت‌انگیز در زادبوم مألوف ـ در کلبه‌ای گلین گوشه انزوا گزیده، در به روی جهان بسته و با عشق ازلی ابدی‌اش ـ کتاب ـ به خلوت نشسته است.
در این حال خاطرات خوش گذشته پیش از هبوط گاه بر وی یورش می‌آرند و ذهنش را به اشغال در می‌آورند و او با بردباری وصف‌ناپذیری صبر پیشه می‌سازد و به آینده‌ای موهوم در ناکجاآباد دل می‌سپارد و بر این تقدیر ناهمساز چندان پای می‌فشارد تا سرانجام مرگ بر وی چیره می‌آید.
در این نامه‌ها پند و اندرز، کلمات قصار، حکایت و لطیفه و فرزانگی و جوانمردی به هم در آمیخته و فضایی سرشار از احساس، صداقت و ملاطفت خلق کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر و گروه نشریات یزدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پسر شهرزاد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

خاطره ها و آرزوهای ازیادرفته

از انسان تنها خاطراتش در ذهن دیگران بر جای می ماند و مرگ آن ها را به افق های دوردست اندیشه می سپارد. نویسنده پس از سفر به «وادی خاموشان» در انزوای کتاب هایش جا خوش می کند و در این منزلگاه به ابدیت می پیوندد.
... و مرگ برای «پسر شهرزاد» ـ مهدی آذریزدی ـ فرصت مغتنمی بود که از های و هوی جهان مادی و بده بستان های حقیرانه مردم روزگار کناره گیرد و به سرای روشن معرفت گام نهد و تا بی نهایت زمان بخواند و بنویسد و قصه بگوید. داستان کودکی را که در روزگار فقر به «کتاب» می اندیشید و می خواست بداند و نمی گذاشتند و پیرانه سر «کتاب»هایش عزلت و انزوایش را به بهشتی کوچک در کنج ویرانه ای بدل ساختند.
در این میان جوانکی جویای نام ـ که اکنون دیگر نه جوان است و با شگفتی نه جویای نام ـ به خلوت سرایش راه یافت و این امر به وساطت «کتاب» صورت پذیرفت. هر دو منتهای عشق و آرزویشان «کتاب» بود و وقتی به گمان خود اثر باارزشی می یافتند، از شادی در پوست نمی گنجیدند و چون گنجی بازیافته دست به دستش می کردند. بدین سان انس و الفتی میانشان پدیدار آمد که تا پایان کار پیرمرد ـ که به قول جلال آل احمد «چشم ما بود» ـ ادامه یافت.
پیرِ دریادل پیش از سفرِ نهایی به ابدیت به زادگاهش یزد کوچید، در به روی دنیا بست، ناملایمت ها دید و سختی ها کشید و همچنان دلبستگی اش کتاب هایش بودند و دوستانی که برایشان نامه می نوشت و درد دل می کرد.
... و دریغا که «عمر برف است و آفتاب تموز» و سرانجام مرگ آمد و مجال نداد که نهال آرزوها به بار نشیند. اکنون که یکسال از غروب قصه گوی خوب بچه ها می گذرد، این قلمزن نامه های آذریزدی را به یادِ ایام خوش نیک بختی به دستِ چاپ می سپارد شاید که «پیرِ پیمانه کش ما را روانش خوش باد».
نامه ها بر اساس تاریخ ارسال مرتب و اسامی برخی اشخاص و پاره ای از مطالب خصوصی و واژگانِ شخصی مولف گرانقدر ـ برای جلوگیری از هر نوع سوء تفاهم احتمالی ـ حذف شده اند و در جای جای تعدادی از آن ها برای روشن شدن مطالب توضیحاتی به صورت پانویس افزوده شده است.
دو خودنوشت ـ بیوگرافی ـ به دستخط نویسنده و سه نوشتار چاپ نشده وی هم به قصد نمایاندن ابعاد متفاوت شخصیت علمی مولف در این اثر جای گرفته که امید است خوانندگان را مفید فایدتی باشد.
نگارنده کتاب حاضر را حقیقتاً برای باز نمودنِ ابعاد معنوی و ملکوتی «پسر شهرزاد» ـ مهدی آذریزدی ـ انتشار می دهد. باشد که عزیزان دیگری نیز که نامه هایی از او دارند، برای گرامیداشت آن مرد روشن ضمیر به انتشارشان مبادرت ورزند.
در اینجا باید دکتر «رحیم رضازاده ملک» را سپاس گفت که علاوه بر پیشنهاد نام شایسته اثر، یکی از نامه های آن روان شاد به مرحوم «عبدالغفار طهوری» ـ مدیر انتشارات طهوری و خدمتگزار سرشناس کتاب و نشر ـ را برای چاپ در این مجموعه در اختیار گذاشت. سلامت و بهروزی این پژوهشگر سرشناس تقویم و تاریخ مستدام باد.
و سرانجام اینکه همواره آرزو داشتم در زمان حیاتِ مولف به شهر یزد بروم و در جوار دوستی بی ریا و صداقت و سادگی انسانی اش آرام گیرم و با هم به یاد گذشته از عشقمان به «کتاب» سخن گوییم. افسوس که بازی تقدیر مرا پس از آن زنده یاد به شهر بادگیرها و خانه های مثالین دیرسال کشاند و شهر خاطره ها، خاطرات دوستی را از دوست غریبش دریغ داشت.
CD همراه کتاب، حاصل گفت وگوی نگارنده با مهدی آذریزدی در برنامه ای رادیویی به نام «افسون افسانه ها» است که در تاریخ ۲۹ اسفندماه ۱۳۸۶ تا ۱۵ فروردین ۱۳۸۷ از رادیو ایران پخش شد و دو قسمت آن، احتمالاً اوایل نوروز ۸۷، به پسر شهرزاد اختصاص یافت.

امیرکاوس بالازاده

بخش اول: دوشرح حال نامه (اتوبیوگرافی)

آن چه در پی می آید، دوشرح حال نامه (اتوبیوگرافی) به قلم «مهدی آذریزدی» است، که نخستین آن تاریخ ۳۱ /۴/ ۱۳۷۰ را بر خود دارد و بالای صفحه اول با خودکار قرمز نوشته است: «در دفتری نوشته بودم و روز ۱ /۵/ ۱۳۷۰ که در خانه رحماندوست مهمان شدم، بردم همراه با پیام» و کنارش با خودکار آبی نگاشته: «برای آقای مصطفی رحماندوست».
این زندگی نامه خودنوشت ۱۷ صفحه دست نویس است که در اواخر صفحه ۱۶ با خودکار سیاه افزوده: «خاتمه درباره همین نوشته» و در آن به اعتراض پسرخواهرش پاسخ گفته که عیناً نقل می شود.
دومین متن در پاسخ به سوال های «آقای حجوانی سردبیر ویژه نامه سمینار ادبیات کودکان» در ۱۲ صفحه نگاشته آمده و تاریخ ۵/ ۵/ ۱۳۷۰ را دارد و ظاهراً توسط کتاب فروشی اشرفی (حاج آقا اشرفی بزرگ) برای جشنواره مذکور ارسال شده است. نویسنده در جواب پرسش ها با شماره های ۱ تا ۸، شمه ای از زندگی و آثار و خاطراتش بیان داشته و از صاحب نظرانی که بر کتاب «قصه های خوب برای بچه های خوب» مطالبی نوشته اند، سخن به میان آورده که آخرین آن ها مرحوم«علی اکبر کسمایی» است که چون در تاریخ ۲۴ /۴ /۱۳۷۰ احتمالاً در روزنامه اطلاعات به چاپ رسیده، خواننده را به آن نوشته که در روزگار نگارش شرح حال نامه تازه بوده، ارجاع داده است. طبیعی است هر دو نوشتار شباهت هایی به یکدیگر داشته باشند و مطالبی مکرر در آن ها به نظر خواننده برسد، با این حال نکات تکراری حذف نشده و هر دو متن عیناً بدون کوچک ترین دخل و تصرفی به چاپ می رسد و نگارنده تنها در پانوشت ها برخی توضیحات لازم و ضرور را به نظر خوانندگان می رساند. ضمناً برای روان تر شدن جملات سراسر کتاب مطالبی در میان دو قلاب [ ] افزوده شده است.
گفتنی است رونوشتی از هر دو زندگی نامه خود نوشت توسط مولف به عنوان یادگاری در اختیار اینجانب قرار گرفته است.

(۱

شرح حال نامه

از خود حرف زدن کار آسان و خوشایندی است و اگر جلوش را نگیرند، به پُرحرفی و پُرمدعایی می کشد. آسان است چون که احتیاج به ماخذ و مرجع ندارد و همه اش نقش حافظه هست، ولی نظم و ترتیب دادنش برای این که قابل چاپ شود یا قابل خواندن، قدری وقت می گیرد. ناچار در این فرصت کوتاهی که شاید من برای خود مقرر کرده ام، چاره ای جز سرسری نوشتن نیست. با ترتیب شروع می کنم، ولی می دانم که بی ترتیب می شود.
زادگاه
من روز دوم خمسه مسترقه(۱) سال ۱۳۰۰ شمسی به دنیا آمده ام. سه روز بعدش سال ۱۳۰۱ شروع شده، بنابراین، در سال ۱۳۷۰ [زمان نوشتن شرح حال] در سن هفتاد سالگی خود هستم.
محل تولد و زندگی من تا بیست سالگی محله یا آبادی خرمشاه در حومه یزد بود. خرمشاه در آن ایام با یک رودخانه خشک و مقداری زمین های کشاورزی با شهر یزد فاصله داشت. حالا با سه تا پل، که روی رودخانه زده شده، به شهر متصل شده و از آب و برق شهر استفاده می کند [منظور محله است] و مثل یکی از محلات یزد شده، ولی باز هم شهری ها مردم اصلی خرمشاه را دهاتی حساب می کنند، و درست هم هست.
خرمشاه در میان دو آبادی دیگر واقع شده که سرِ دو راه و نعیم آباد نامیده می شود. سر دوراهی ها بیشتر از همه پنج، شش آبادی نزدیک شهر خود را شهری حساب می کردند و آداب و عادات شهری ها هم بیشتر در آنجا رسوخ داشت.
خرمشاه یکی از محلات یا آبادی های زردشتی نشین(۲) یزد است و در آن یک زیارتگاه هم دارند که زردشتیان از همه جا به زیارت آن می آیند. نام آن شاه وَهرام(۳) است. خرمشاه که با زمین های مزروعی کاملاً از دو آبادی دو طرف خود جدا شده، خود دارای دو محله است؛ یکی محله گبرها، یعنی زردشتیان و یکی محله مسلمان ها که آن را محله نَحدان می گفتند. خانه ای که ما در آن زندگی می کردیم، توی محله گبرها بود و از سه طرف آن با خانه های زردشتی محدود بود.
در کوچه ای که ما می نشستیم (کوچه پَشُگ) سی چهل تا خانه داشت و دو سوم آن مال زردشتی ها بود و ده، دوازده خانه مال مسلمان ها.
خانواده من جزء خانواده جدیدالاسلام ها هستند، یعنی اجداد ما سه چهار نسل پیش مسلمان شده اند و قبلاً زردشتی بوده اند. پدر من یک خاله داشت به نام خاله جانجان که نیمه زردشتی بود و تنها مانده بود و پیر شده بود و مثلاً نماز را یاد نگرفته بود و برای امام حسین(ع) گریه می کرد و گاهی روزه می گرفت، ولی گوشت نَبُر هم نمی خورد. گوشت نَبُر گوشت گوسفند ذبح شده در سه روز از هر ماه است که زردشتیان ذبیحه آن را حرام می دانند. حتی قصّابی محله هم در این سه روز (هر یک به فاصله ده روز) دکان خود را تعطیل می کرد تا در روزهای دیگر زردشتیان از او گوشت بخرند. ما نمی دانستیم که این خاله جانجان مسلمان حساب می شود یا زردشتی. پدرم رفته بود و مساله اش را از حاکم شرع پرسیده بود و گفتند که این آدم از مستضعفین عقلی حساب می شود و تکلیفی ندارد و باید با او مدارا کرد.
خانواده ما خیلی کم کس و کار بودند. من عمو و عمه و دایی و برادر نداشتم، فقط دو تا خاله داشتم که یکی در یزد و یکی در مشهد سرطان گرفتند و مردند.
خانواده ما مردم فقیری بودند. این کلمه فقیر را در تهران به مردم نادار می گویند، ولی در یزد به گدا می گویند و توهین آمیز است. ما ندار بودیم. پدرم جز کار رعیتی و باغبانی درآمدی نداشت.
کم سواد بود، اما خیلی خشک و وسواسی و متعصب. مثلاً زردشتیان را نجس می دانست و مدرسه دولتی و کار دولتی و لباس کت و شلوار را حرام می دانست. به همین جهت مرا به مدرسه نگذاشت. مادرم و تمام منسوبانش بی سواد و عامی محض بودند. مادر جز قرآن چیز دیگری نمی توانست بخواند.
من تا بیست سالگی نانی را می خوردم که مادرم توی خانه می پخت و لباسی را می پوشیدم که مادرم آن را با دست خود می دوخت. به همین جهت حتی توی [محله] خرمشاه هم لباس من نشان دار و مسخره بود، چون مثل لباده بلند بود. بچه ها مرا آشیخ می گفتند.
من مختصری خواندن و نوشتن را توی خانه از پدرم یاد گرفتم و قرآن خواندن را از مادربزرگم، که چندتا شاگرد برای تعلیم قرآن داشت. ما توی خانه فقط ۷، ۸ تا کتاب بیشتر نداشتیم که عبارت از قرآن، مفاتیح [الجنان]، حلیه المتقین(۴)، عین الحیات(۵)، معراج السعاده(۶)، نصاب الصبیان(۷) و جامع المقدمات(۸) و این چیزها بود. پدر من هم مدرسه نرفته بود و سواد خود را از رحمت الله قاری قرآن یاد گرفته بود. مردم خرمشاه همه اهل کار و رعیتی و زحمت بودند. زمین دار در میان آن ها بودند، اما پول نقد در دست مردم نبود، جز آن ها که در شهر کار بنایی و عملگی می کردند. من هرگز یادم نیست که نان را با پول خریده باشیم یا به قصاب و حمامی پول داده باشیم. حمامی سر سال موقع خرمن، کاه و گندم می گرفت و قصاب هم در موقع معین دو سه تا گوسفند می گرفت و تمام سال با چوب خط در عوض آن به ما گوشت می داد.
پدر و مادر من در میان این مردم بی نوا تازه یک وضع استثنایی داشتند که با مردم کم می جوشیدند. من هیچ وقت یاد ندارم که به خانه کسی به مهمانی رفته باشیم، یا در خانه مهمان داشته باشیم. تنها کسی که به خانه ما رفت و آمد داشت، یکی از خاله هایم بود و مادرم با خواهر دیگرش همیشه قهر بود. توی کوچه ما سه تا حاجی بودند که دوتای دیگر پولدار بودند و پدر من حاجی بی پول بود. چون که با پول مادرم به مکه رفته بود و همیشه هم سرزنش شده بود. به نظر من آن ها اصلاً مستطیع نبودند، ولی خیال می کردند همین که خرج رفتن و برگشتن مکه را دارند، مستطیع هستند. توی خانه ما برنج اصلاً مصرف نداشت، فقط سالی یک بار پلو می پختیم، آن هم روز نوروز بود. ما هیچ وقت ظهر خوراک پخته نمی خوردیم، فقط شب ها آبگوشت می خوردیم یا آش، که برنج آن حتماً خرده برنج آشی بود، چون که آن را بایستی با پول بخرند. ما هیچ وقت یک کیلو برنج را یک جا در خانه ندیده بودیم.
من از هفت هشت سالگی همراه پدرم توی صحرا و باغ و زمین رعیتی کار می کردم. بازی توی کوچه اصلاً ممنوع بود و بعد از غروب نبایستی از خانه بیرون برویم، جز این که جایی به مجلس روضه یا مسجد می رفتیم.
محیط محله ما اصلاً فرهنگی نبود. کسی کتاب نمی خواند، جز سه چهار نفر روحانی اهل منبر. مجله و روزنامه و کسب خبرهای روز، اصلاً معنی نداشت. تمام معلومات دینی و دنیایی مردم در آنچه از مسجد و پای منبر یاد می گرفتند، خلاصه می شد. من هم تا ۱۶، ۱۷ سالگی جز آنچه در خانه یا مسجد یا روضه شنیده بودم، چیزی نمی دانستم. آن ۷، ۸ تا کتاب توی خانه را خوانده بودم، ولی پدرم هرگز کتاب تازه ای نخرید. پدرم مورد اعتماد اهالی بود و اسناد خود را پیش او برای نگهداری امانت می گذاشتند. و در اختلاف های جزیی محلی رای او را قبول داشتند. میانه ما با زردشتی ها خوب بود و به ما احترام می گذاشتند. من تا موقعی که در شهر رفت و آمد پیدا نکردم، مثل پدرم روی بام اذان می گفتم، ولی ظهر و شب، اما اذان صبح را نمی گفتیم، چون که بابا می گفت: زردشتی ها خوابند و ناراحت می شوند. فقط ماه رمضان بود که پدرم سحرها مناجات می کرد و اذان هم می گفت.
مساله کتاب
من اصلاً نمی دانستم که ما مردم فقیری هستیم. به همان زندگی که عادت کرده بودیم، راضی بودم. وگرچه از بچه های صاحب باغ اربابی، که مرا دهاتی حساب می کردند، دلخور می شدم ولی آن ها را خطاکار حساب می کردم و حسادتی نسبت به آن ها نداشتم. اولین بار که حسادت و حسرت را تجربه کردم موقعی بود که دیدم پسرخاله پدرم، که روی پشت بام با هم بازی می کردیم و هر دو هشت ساله بودیم، چند تا کتاب چاپ بمبئی دارد که من هم می خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمی از این بزرگ تر سراغ نداشتم که آن بچه، که سواد ندارد، آن کتاب ها را داشته باشد و من که سواد دارم نداشته باشم. کتاب ها گلستان و بوستان سعدی و سید الانشاء نوظهور(۹) و تاریخ معجم(۱۰) چاپ بمبئی بود که پدرش از زردشتی های مقیم بمبئی هدیه گرفته بود. شب به پدرم گفتم: حُرمحمد این ها را دارد و خودش و پدرش سواد ندارند و من هم می خواهم این کتاب ها را داشته باشم. پدرم گفت: این ها به درد ما نمی خورد، گلستان و بوستان و تاریخ معجم کتاب های دنیایی است، ما باید به فکر آخرتمان باشیم. شب رفتم توی زیرزمین و ساعت ها گریه کردم و عقده کتاب پیدا کردم که هنوز دارم. از خوراک و لباس و همه چیز زندگی ام صرفه جویی می کنم و کتاب می خرم و از هر تفریحی پرهیز می کنم و کتاب می خوانم. می گویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. بیچاره حُرمحمد که عدو هم نبود.
از دِه تا شهر
یک وقتی شد که کار کوچه و صحرا کم شده بود، نمی دانم چرا. قرار شد من بروم سر کار بنّایی و گِل کاری کار کنم. این کارها اغلب توی شهر بود و من با شهر یزد آشنا می شدم. با این که بچه ها و بزرگ های شهر ما را دهاتی حساب می کردند و لهجه و لحن حرف زدن ما را مسخره می کردند، ناراحت نبودم، چون که راست می گفتند. ما دهاتی بودیم و خیلی چیزها را نمی دانستیم. اما رفت و آمد توی شهر تازگی ها داشت. نان نازک بازاری و پالوده یزدی و بعضی میوه ها که هرگز ندیده بودم، و زندگی شسته رُفته تر شهری ها مرا به شهر می کشید. گفتم: دیگر به صحرا نمی روم. پدرم اوقاتش تلخ می شد، ولی مادرم با کار شهر موافق بود. از کار بنایی به کار در کارگاه بافندگی، جوراب بافی، کشیده شدم. صاحبِ کارگاه جوراب بافی کسی بود که با گلبهاری ها صاحبان یگانه کتاب فروشی شهر خویشی داشت و او هم جداگانه یک کتاب فروشی تاسیس کرد و مرا از میان شاگرد های جوراب بافی جدا کرد و به کتاب فروشی برد. دیگر گمان می کردم به بهشت رسیده ام. تولد دوباره و کتاب خواندن من شروع شد. در این کتاب فروشی بود که فهمیدم چه قدر من بی سوادم و بچه هایی که به دبستان و دبیرستان می روند چه قدر چیزها می دانند که من نمی دانم. برای رسیدن به دانایی بیشتر یگانه راهی که جلو پای من بود، کتاب بود.
شرح این قسمت را من به مناسبتی در جلد دوم نامواره دکتر محمود افشار نوشته ام و دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن هم در سرگذشت خود به نام روزها در جلد دوم در فصل در مجله کتاب(۱۱) نوشته است. سه چهار سال کار در این کتاب فروشی یعنی (کتاب فروشی یزد، سر بازارخان) هوس نوشتن و شعر گفتن و با بچه های درس خوانده همرنگ شدن را در من به وجود آورد.
یادم رفت بگویم که در سال های ۱۴ ـ ۱۵ سالگی همراه با کار رعیتی و یا شاگرد بنایی مدت یک سال و نیم هم صبح های تاریک به مدرسه خان می رفتم و تا طلوع آفتاب پیش یک آشیخ، که او هم روزها در گیوه فروشی کار می کرد، با سه شاگرد دیگر عربی خواندن را با اصرار پدرم شروع کردم که بعد متوقف شد، یعنی خیلی سخت بود و رها شد. اذان صبح راه می افتادم پیاده تا شهر که نیم ساعت راه بود. مـــــی آمدم و تـــوی راه که صــــحرا بود و سگ و شــــغال داشت، می ترسیدم و در این درس چهار نفری که باز گرفتار دهاتی و شهری بودم، تا سر آفتاب نشستن و بلافاصله به خانه برگشتن و به سر کار روزمره رفتن طاقتم را طاق کرده بود و آن را ول کردم. ولی همین اندازه که نصاب را حفظ کردم و خود را تا انموذج(۱۲) و الفیه(۱۳) کشاندم بعدها خیلی به کارم آمد و از این جهت نسبت به بچه هایی که در دبستان درس های رسمی امروزی را می خواندند، تجربه ممتازی بود و این سبب شد که بتوانم کتاب های مختلف را بخوانم و هوس سروهمسری با باسوادها را پیدا کنم.
این کتاب فروشی به عللی یگانه مرکز و مرجع اهل کتاب و مطالعه در یزد شده بود و با عده ای از اهل شعر و ادب و محصلانی که بعدها دارای مناقب و مقامات شدند، آشنا شدم. و یک وقتی دیدم مثل این است که به محیط بزرگ تری احتیاج دارم و از یزد دل برکن شدم و به تهران آمدم، بی آن که بدانم در تهران چه کار خواهم کرد. فقط می دانستم که تهران شهر بزرگی است و کتاب فروشی ها و چاپخانه ها و مدارس بزرگ دارد و اهل علم و ادب در این جا بیشترند و از این حرف ها.
در بحبوحه جنگ دوم بود و یکی دو سال از شهریور ۲۰ گذشته بود که ناگهان آمدم تهران و ناگزیر بایستی کاری پیدا کنم که بتوانم با آن زندگی کنم و این کار حتماً بایستی کار مطبوعاتی باشد. در تهران با چند کتاب فروشی از راه مکاتبه آشنا بودم، ولی نمی خواستم بروم و بگویم کار می خواهم. و ناشناسانه تقاضای کار کردن را سهل تر می یافتم. با مقالات هاشمی حایری(۱۴) اُنسی پیدا کرده بودم و با خود گفتم: یک روزنامه نویس مشهور با همه ارتباط دارد.
نامه ای به ایشان نوشتم و گفتم کار مطبوعاتی می خواهم. آقای هاشمی فی المجلس قدری توپ و تشر زد و ملامت کرد که به تهران می آیید چه کنید؟ ما خودمان از این شهر در عذابیم و از این حرف ها. بعد کم کم آرام شد و گفت: شما سه شنبه آینده بیا یک فکری برایت می کنم. سه شنبه آینده آقای حسین مکی(۱۵) را در همان اداره (روزنامه ایران، ظاهراً) صدا کرد و گفت: بیا این هم شهری ات آمده. من با آقای مکی در یزد آشنا شده بودم که آمده بودند امتیاز چاپ دیوان فرخی یزدی را از وراث او به دست بیاورند و به کتاب فروشی یزد دو سه بار آمده بودند. آقای مکی گفتند: بله، در خیابان ناصر خسرو [با] چاپخانه حاج محمدعلی علمی صحبت کرده ام. برو آنجا و بگو مرا مکی فرستاده. همان روز رفتم و در چاپخانه علمی مشغول کار شدم و تا امروز همچنان در کتاب فروشی های متعدد مشغول کار هستم. حالا در ۷۰ سالگی کارم بیشتر تصحیح نمونه های مطبعی کتاب شده.

کارهای گوناگون
با این که در این مدت ۴۸ سال اقامت در تهران از کتاب دور نشدم، ولی به کارهای مختلفی دست زدم و هر وقت از هرجا بد می آوردم، چاپخانه علمی دوباره پناهگاه من بود. دوبار کتاب فروشی دایر کردم و هر دوبار ورشکست شدم. دوبار با یکی از کسانی که در چاپخانه آشنا شده بودم، شریک شدم و به کار عکاسی حرفه ای پرداختم و هر دو بار مغبون و پشیمان شدم. یک بار یک عکاسخانه خریدم، ولی بعد از یک سال واگذار کردم، چون که با وضع من جور [در] نمی آمد. در کتاب فروشی های خاور، ابن سینا، امیرکبیر(دو بار)، بنگاه ترجمه و نشر کتاب(۱۶)، روزنامه اطلاعات و چاپخانه علمی سه چهار نوبت، هر یک به مدت شش ماه تا چند سال کار کردم و یک وقتی دیگر از این که نمی توانستم با آن ها جور بیایم، از کار موظف و مستمری گرفتن دست برداشتم و فقط کارمزدی غلط گیری و فهرست اعلام نویسی و این چیزها را گرفتم و همچنان به این کار مشغولم.
زندگی تنهایی
من هیچ وقت کار دولتی نداشتم، چون که مدرک تحصیلی هم نداشتم و اصلاً راه استخدام شدن را بلد نبودم. ازدواج نکردم، چون که نمی توانستم زندگی خانوادگی را اداره کنم و همیشه از بی کاری و بی پولی می ترسیدم. با مردم هیچ گونه حشر و نشری نداشتم، چون که همیشه و در همه جا، از بچگی با تحقیر روبه رو بودم، و
چون نمی خواستم مناعت و مختصری اعتماد به نفس باقی مانده را از دست بدهم، همواره به تنهایی و انزوا و گوشه گیری پناه بردم. معمولاً با حدّاقل درآمد و با قناعت و مرتاضانه زندگی می کنم و در تنها چیزی که قناعت نمی کنم، خریدن کتاب و مجله است. تاکنون چند بار کتابخانه نسبتاً مطلوبی برای خود جمع آوری کردم و وقتی بی کار و بی پول شدم، آن ها را به ثمن بخس فروخته ام، و دوباره شروع کرده ام. تنها دل خوشی ام این است که یک کتاب تازه شناخته ای که لازم دارم، بخرم و آن را شب به خانه ببرم. خانه ای که نمی دانم یک ماه بعد در آن هستم یا نه. تاکنون پنج بار خانه های کوچکی از ۳۵ متری تا ۱۰۰ متری خریده ام و به ضرر فروخته ام، چون که در کار معامله بی عرضه ام و آخرین بار که در سال ۱۳۵۴ یک خانه ۴۰ متری را در نازی آباد فروختم، دیگر نتوانستم چیزی بخرم، و حسرت این که یک اتاق مناسب برای کار داشته باشم، شریک عمرم شده، عمری که دیگر سال های آخرش فرارسیده است.
اما کتاب کودکان
اولین بار که به فکر کتاب ساختن برای کودکان افتادم، سال ۱۳۳۵، یعنی در سن ۳۵ سالگی ام بود. بعضی ها از کودکی شروع می کنند به نوشتن، ولی من تا ۱۸ سالگی خود به خواندن درست و حسابی هم شروع نکرده بودم.
در سال ۱۳۳۵ در عکاسی یادگار یا بنگاه ترجمه و نشر کتاب کار می کردم و ضمناً کارمزدی غلط گیری مطبعی هم از [انتشارات] امیرکبیر گرفته بودم و شب ها آن را انجام می دادم. قصه های کتاب انوار سهیلی(۱۷) را در چاپخانه می خواندم که خیلی جالب بود. فکر کردم اگر ساده تر نوشته شود، برای بچه ها خیلی مناسب است. جلد اول قصه های خوب برای بچه های خوب خود به خود از اینجا پیدا شد. آن را شب ها در حالی می نوشتم که توی یک اتاق ۲×۳ زیرشیروانی زندگی می کردم، با یک لامپای نمره دیوارکوب(۱۸). خیلی هم می ترسیدم که مبادا کتاب خوبی نشود و مرا مسخره کنند. اتفاقاً آن را اول بار به کتابخانه ابن سینا سر چهارراه مخبرالدوله (سابق) دادم و آن را بعد از مدتی پس دادند و رد کردند. گریه کنان آن را پیش آقای جعفری، مدیر [انتشارات] امیرکبیر توی ناصرخسرو بردم.ایشان حاضر شد آن را چاپ کند. وقتی یک سال بعد کتاب درآمد، دیگران که اهل مطبوعات و کار کتاب بودند، گفته بودند خوب است و آقای جعفری پیوسته جلد دوم آن را مطالبه می کرد. کم کم این کتاب ها به ۸ جلد رسید که قرار بود ده تا بشود، ولی من مجال نوشتن آن را پیدا نکردم. بیشتر اوقاتم صرف اسباب کشی و تغییر منزل و تغییر شغل و کار شده. تنهایی هم برای خودش مشکلاتی دارد. باید سبزی بخری، بنشینی پاک کنی، یک جوری آن را پخته کنی [=بپزی] و بخوری ظرف آن را بشویی و پیراهنت را وصله کنی، اتاقت را جارو کنی و رخت بشویی و از این قبیل. روزها هم اگر برای مردم کار نکنی، خرجی نداری. اگر اختیار دست من بود، من یک پدر میلیونر، که ضمناً مدیر یک کتابخانه باشد، انتخاب می کردم ولی اختیار در دست من نبوده، پدر و مادرم هر دو در سن هشتاد سالگی مردند، در حالی که کار و کتاب مرا مسخره می کردند.
من برای کارهایی که در زمینه کتاب کردم، یک جایزه یونسکو گرفتم و یک جایزه سلطنتی کتاب های سال، و سه تا از آن ها را شورای کتاب کودک، کتاب برگزیده سال شناخت. اما دو سال پیش مادرم با سرزنش به من می گفت: این همه که شب و روز می خوانی و می نویسی پول هاش کو؟ این هم شد کار که تو پیش گرفتی؟ و مادرم تقریباً درست می گفت. اگر از همان اول به همان کار رعیتی چسبیده بودم، یا به سبزی فروشی یا بقالی و چقالی، خیلی بهتر زندگی می کردم، ولی نمی خواستم و خودکرده را تدبیر نیست و پشیمان هم نیستم.
و این هم چند خاطره...
کتاب فروشی گلبهار یزد یکی از کتاب فروشی های خوب و خوش حساب و مشهور در شهرستان هاست. من مدتی در پنجاه سال پیش در آن کار کردم و مدیرش مرحوم حاج محمدرضا مدرس زاده خیلی به من لطف داشت. مردی بود که من در عمرم آدم به این خوبی کم دیده ام. همین طور کسانی که حالا هم در آنجا کار می کنند به تبع سابقه آشنایی قدیم به من محبت دارند. یکی از ایشان آقای انتظاری است که همچنان آنجا را اداره می کنند.
سال ۱۳۵۸ بود که من در یزد بودم. یک روز گفتند امروز چیز خوشمزه ای دیدیم. شخصی آمد و گفت: کتاب خوب برای بچه ها چی دارید؟ گفتیم: سی، چهل جور هست و این کتاب های مال آذریزدی هم خیلی معروف است و خیلی خوب است. گفت: بیاورید ببینم. می گفتند دوره قصه های خوب و دوره قصه های تازه از کتاب های کهن را آوردیم و گذاشتیم روی میز. قصه های تازه از کتاب های کهن ده جزوه است که در سال ۱۳۵۷ متن فرمان جایزه سلطنتی در آن چاپ شده بود، یعنی در جزوه اول آن. آقای انتظاری می گفتند: ما برای روی هم گذاشتن دوره کتاب ها اول شماره اول، و بعد شماره دوم، و به ترتیب تا شماره دهم را برداشتیم و روی هم گذاشتیم. شماره اول زیر همه بود. یک دوره هم قصه های خوب را که ۷ تا بود، روی آن گذاشتیم و آوردیم جلو مشتری گذاشتیم. مشتری دانه دانه کتاب ها را برداشت و همه جای آن را نگاه کرد و فهرست آن ها را دید و جلو خودش دسته کرد تا رسید به دفتر اول قصه های تازه، که آن فرمان در یک صفحه ضمیمه اش بود. قبلاً پرسیده بود که قیمت دوره آن ها چند می شود؟ گفته بودیم: مثلاً ۱۵۰ تومان. گفته بود: عیبی ندارد، اما وقتی به این جزوه اولی که زیر همه بود، رسید و آن فرمان را دید گفت: «چطور؟ چی؟ جایزه سلطنتی؟ پس این هم که حالش خرابه!» و دسته کتاب ها را پرت کرد روی زمین مغازه و چیز دیگری هم نخرید و رفت.
خودآموز عکاسی
من یک خودآموز عکاسی هم نوشته بودم. موقعی که هنوز عکاسی بلد نبودم، از روی کتاب های دیگر و نمی دانستم که منابع و مآخذ من قدیمی شده. بعد که عکاسی یاد گرفتم، آن را اصلاح کردم و دو سه بار تجدید چاپ شد و بعد هم از جریان خارج شد، چون که کتاب های عملی تر و بهتر زیاد چاپ شد.
آن موقعی که من خودآموز عکاسی را نوشتم، توی کتاب فروشی خودم نشسته بودم و بی کار بودم و مرتب مردم سراغ خودآموز عکاسی می گرفتند. با خود گفتم: خوب این هم کاری است. کتاب را نوشتم و چاپ کردم و مغازه خودم مشتری نداشت. بردم آن ها را چند جا امانت گذاشتم. یکی از آن محل ها فروشگاه پروین بود در خیابان لاله زار، که کاغذ و فیلم و لوازم عکاسی را می فروخت. کتاب را با رغبت گرفتند و قبض دادند و بعد از ۶ ماه رفتم برای تسویه حساب، پول آن را تمام و کمال پرداختند و دیگر کتاب نخواستند، ولی مدیر فروشگاه پروین گفت: «ولی آقا این کتاب شما خیلی به ما فایده رسانده، فروش ما را بالا برد».
گفتم: «چه عرض کنم، نمی دانم. یعنی خوب استقبال شد؟»
گفت: «بله، خیلی خوب، و اصلاً فروش ما را زیاد کرد.»
گفتم: «چه طور؟ پس چرا دیگر کتاب را نمی خواهید؟»
گفت: «آخر، برادر جان، می دونی چیه، فرمول های دوایی که در این کتاب نوشته اند پر از اشتباه است و با آن نمی توان عکس را درست و حسابی از کار درآورد. آن وقت مردم هم این را نمی دانند و خیال می کنند کتاب نویس درست نوشته. مرتب می آیند فیلم و کاغذ و دوا می خرند و می برند و مطابق دستور کتاب عمل می کنند و عکس ها خراب می شود. دوباره می آیند جنس می خرند و می برند خراب می کنند. این است که می گویم این کتاب مصرف جنس را زیاد کرده. به صاحبش بگویید آن را به یک عکاس خبره نشان بدهد و اشتباهاتش را اصلاح کند. این طور که حالا هست، خودآموز نیست، خود گمراه کن است.
چاب بعدی آن را اصلاح کردیم، ولی چند تا کتاب بهتر پیدا شد و آن را از جریان خارج کرد.
باز هم بی سوادی
سال ۱۳۲۷ بود، توی کتاب فروشی علمی کار می کردم و آقای احمد آرام هم در آنجا چند تا کتاب زیر چاپ داشتند و نمونه های مطبعی اش را تصحیح می کردند. نمی دانم چه موضوعی پیش آمد که بایستی چند سطر مطلب کتاب را بلند بخوانم و در عبارت کلمه مغول داشت. من مغول را بر وزن قَبُول خواندم. آقای آرام گفتند: «این جمله را دوباره بخوان». دوباره خواندم و باز آن را مَغُول خواندم. گفتند: «چرا مَغوْ ‎ ٌ ًٌٌَُْْلْ؟» گفتم: «مگر چیست؟» گفتند: «مُغُل است!» گفتم: «عجب من تا حالا هیچ وقت آن را با گوشم نشنیده ام و خودم هم هرجا خواندم، بر وزن قبول خواندم». آقای آرام گفتند: «یکی از عیب های خودآموزی همین است که چون نوشته فارسی مشکول و مُعرب نیست، بعضی کلمات را غلط می خوانند. آن روز بار دیگر از مدرسه نرفتن خود متاثر شدم. من معمولاً همه چیز را از روی نوشته خوانده ام و این طور اشتباهات در تلفظ دارم. حالا بچه های امروز علاوه بر مدرسه و معلم، از رادیو و تلویزیون هم خودبه خود کمک می گیرند و خیلی زبان دارتر می شوند. من تا ۴۰ سالگی رادیو نداشتم و تا ۵۲ سالگی پای تلویزیون ننشسته بودم، چون که پول آن را نداشتم.
از خاطرات بگذرم که همه اش حاکی از شکست و ناکامی و محرومیت است.
در تقلید از مصاحبه
در مصاحبه ها دیده ام از اهل قلم می پرسند که به کدام یک از آثار خود بیشتر علاقه مند است؟ اگر من بخواهم به چنین پرسشی جواب بدهم، باید بگویم از بیست و سه عنوانی که از من چاپ شده، چهار تا را به ترتیب اولویت بیشتر دوست می دارم:
۱. شعر قند و عسل، که بیشتر بیان درد زندگی است.
۲. بچه آدم، که جزوه چهارم قصه های تازه از کتاب های کهن است.
۳. خاله گوهر که در سال ۱۳۵۴ در شیراز برای کمیته پیکار با بیسوادی نوشتم و همانجا چاپ شد و سرگذشتی صددرصد واقعی است.
۴. گربه تنبل، که هنوز چاپ نشده و گیر افتاده و باعث شده که از سال ۱۳۶۵به بعد دیگر نتوانم کار کنم. با خود می گویم اگر چیزی نوشتی و نگذاشتند چاپ بشود، چه فایده دارد و عجیب این است که در میان تمام کارهایم تنها این یکی موافق و کاملاً هماهنگ با رهنمودهای رهبری اسلامی است.

و اگر...
و اگر کسی از من بپرسد که با آنچه گذشته، حالا و بعد از این از زندگی چه می خواهی؟ باید بگویم هیچ چی. گذشته، که گرچه خیلی بد، به هر حال گذشته است، در آینده هم امید این که وضع بهتری پیدا کنم، ندارم. فقط آرزو داشتم که بعضی کارهای نیمه کاره ام را کامل کنم و چاپ شود و بعضی سوژه هایی که فکر کرده ام بازهم برای بچه ها بنویسم، ولی وقتی قرار باشد که به چاپ نرسد، می بینم نوشتنش بی فایده است و بهتر است بنشینم کتاب بخوانم و اقلاً خودم از آن خوشحال باشم. بچه ها هم کسانی که به چاپ آثارشان موفق می شوند، برایشان خواهند نوشت و حالا امکانات تولید کتاب هم بیشتر شده و کتابخانه بچه ها دارای هزاران کتاب است. و الخ.

نظرات کاربران درباره کتاب پسر شهرزاد