فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی­‌خلوتی

کتاب بی­‌خلوتی

نسخه الکترونیک کتاب بی­‌خلوتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بی­‌خلوتی

می‌روم سمت اتاق. باز فرش هال سر خورده و ترنج وسطش کج شده. عصا را می‌دهم دستش و دست دیگرش را می‌گیرم توی دستم. با هر قدم انگار پای راستش یک دایره‌ نامرئی روی زمین می‌کشد. قطار شده‌اند و پشت سرمان راه افتاده‌اند، اما پشت در منتظر می‌ایستند. وقتی برمی‌گردم برنج سررفته. رد کف سفید روی اجاق خشکیده. شعله‌ زیر دیگ را می‌کشم پایین و می‌ایستم پشت پنجره. یک مشت گیلاسِ روی پرده را توی دست می‌گیرم. تَرَک طاقچه از همیشه عمیق‌تر است و گرد و غبار، نشسته توی شیارش. آن‌ورِ پنجره، آهن کهنه تا کمر، روی سطل زباله‌ لانه زنبوریِ ساختمان روبه‌رو خم شده. می‌دوم سمت راهرو. صدایش از پنجره‌ راه‌پله می‌آید تو: «آهن کهنه‌... آلومینیوم کهنه... لاکِ کهنه...» حالا حتماً کمر خمیده‌اش را می‌کشد دنبالِ بالاتنه‌اش تا برسد به دسته ارابه. کیسه‌ بطری‌های خالی را می‌گیرم توی دست و از پله‌ها پایین می‌روم. می‌گذارمش پشت در. دستش دراز می‌شود، تیره و چروک. برنج، وا رفته. برای بابا رحمت برنجِ شل بهتر است، اما اینها حتماً حالا نچ‌نچ می‌کنند و درگوش هم می‌گویند: «بیخود که نیست تا امروز بنده خدایی نیامده سراغش.» خر که نیستند. اگر یک‌جو عقل داشته باشند، می‌فهمند مرد عاقل نمی‌آید که یکی مثل من را بگیرد. بابا رحمت دراز کشیده روی تخت و چشم از مرد توی تلویزیون برنمی‌دارد. یک‌ورِ ملحفه‌ راه‌راهِ آبی‌ ـ سفید دورِ پایِ چپش پیچ خورده. چشم‌های گوینده پشت عینک برق می‌زند. بابا رحمت عاشق اخبار است، فارسی... عربی... انگلیسی... اشاره. - بابا، ناهار حاضره. دستش را تکان می‌دهد یعنی حرف نزنم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بی­‌خلوتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دوشنبه های بارانی من

تیرآهن ها هنوز اینجا رها هستند. از باران خیسند و بوی زنگارشان در هوا پیچیده است. من با بوی آهن شناختمت. هنوز همه آنچه که به تو مربوط می شود، یادم است. این روزها یادم می رود کلید خانه را کجا گذاشته ام یا نان خریده ام یا نه. می ترسم فراموشی گریبانم را بگیرد، مثل خاله نسرینِ تو که یک روز فراموشی اش با همین از یادرفتن های ساده شروع شد و بعد کم کم دیگر هیچ کس را نشناخت.
در جعبه چوبی را که باز کردند، اول برادرت نگاه کرد، چشم هایش تنگ و لب هایش جمع شد و گفت: «گمون نکنم یحیی باشه.»
من اما تو را شناختم. نزدیک تابوت که ایستادم، بوی آهن پیچید توی سینه ام. همان بویی که وقتی لباس کارت را می شستم، سرم را گیج می کرد. دوشنبه ها را دوست دارم، دوشنبه های بارانی را بیشتر. می شود اینجا نشست و یک دل سیر گریه کرد و عطر خاک باران خورده را نفس کشید. قبرستان خلوت است و آدم ها تک و توک می آیند و می روند. این روزها مدام به گذشته فکر می کنم. می ترسم، می ترسم تو را از یاد ببرم. قرار است پنجشنبه بروم دکتر.
پنج شنبه ها که از کارگاه بر می گشتی، لباس کارت را می گذاشتی گوشه حیاط. وقت غروب خیسش می دادم توی طشت و صبح جمعه می نشستم به شستن. بال های روسری را گره می زدم پشت سرم و هی چنگ می زدم و چنگ می زدم. آن وقت تو به بهانه آب دادن به شمعدانی ها می آمدی توی حیاط و می نشستی روی لبه حوض سیمانی و می گفتی: «طلا خانوم، این قدر وسواس نداشته باش.»
دلم می خواست صبح شنبه، لباس یک سره آبیِ کارت تمیزتر از همه کارگرهای تراشکاری باشد. بوی آشنای آهن و عرق تو در هوا می پیچید. فقط لباس که نه، تنت هم بوی آهن می داد. می گفتی از سیزده سالگی پای دستگاهِ تراش ایستادن، بوی تن آدم را هم عوض می کند. شب ها که تراشه های ریز را از زیر پوست دستت می کشیدی بیرون، دلم هری پایین می ریخت. سفارش می کردم: «یحیی، مواظب باش، نکنه تراشه بره تو چشمات. یه وقت زبونم لال، پای دستگاه، حواست پرت نشه، دستت بره زیر تیغ.»
توی تابوت، دستی در کار نبود. خواهرت زاری کنان گفت: «پای چپ داداشم ماه گرفتگی داشت.» از پای چپ تو فقط یک استخوان نصفه نیمه مثل قلم نی شکسته روزهای مدرسه باقی مانده بود؛ مدرسه ای که شب ها می رفتی تا کمک خرج خانه باشی. مادرت بی صدا اشک می ریخت، نگذاشتیم رویت را ببیند. نگفتیم سرت نیست. برادرت به او گفت: «صورتش زخمی شده، تو مادری... نبینی بهتره.»
خوابِ تنِ بی سرتو هیچ شبی رهایم نمی کند. بعضی وقت ها شک می دود توی دلم که نکند تو زیر این سنگ نخوابیده باشی! با خودم می گویم، نکند این همه سال با یکی دیگر حرف می زنم. این خیال، تنم را مور مور می کند. مادرت تا زنده بود، می گفت: «دخترجان، برو پی زندگی ت؛ این جوری یحیی راضی تره!»

نظرات کاربران درباره کتاب بی­‌خلوتی