فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فرهنگ و آموزش عالی

کتاب فرهنگ و آموزش عالی

نسخه الکترونیک کتاب فرهنگ و آموزش عالی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فرهنگ و آموزش عالی

بیست سال از تأسیس معاونت فرهنگی و اجتماعی در ساختار وزارت علوم، ‌تحقیقات و فناوری می‌گذرد. پیش از آن فرهنگ بخشی از نام وزارت بود: فرهنگ و آموزش عالی. پیشوند فرهنگ معطوف به وابستگی مجموعه «میراث فرهنگی» به این وزارتخانه بود و بازتاب عملیاتی نداشت. اما نقش مهم دانشگاه در تولد و بالندگی جریان اصلاحات، مسائل و دغدغه‌های فرهنگی و اجتماعی را به کانون توجه و کنشِ دانشگاه بازگرداند. اصلاحات رنگ و لعاب جنبش دانشجویی را از سیاست به میدان‌های دیگر نیز کشاند. همزمان، تغییر فضای جامعه فضای دانشگاه‌ها را نیز متفاوت ساخت. دانشگاه از کنش نخبه‌گرایانه و صرفاً سیاسی، به کنش اجتماعی و فرهنگی متمایل شد. گفتمان جنبش دانشجویی که در سال‌های پس از انقلاب اسلامی مبتنی بر عدالت‌خواهی بود، سویه‌های جدیدی نیز یافت و آزادی، حقوق بشر و دموکراسی به زبانِ دانشگاه راه یافت. ظرفیت بسیاری برای حضور و فعالیت‌های دانشجویی در دانشگاه، مهیا شده بود و مدیریت و ساماندهی این موج خروشانِ جوانی نیاز به مدیریتی داشت که همه‌جانبه‌نگر باشد، چشم‌انداز وسیع و ساختی انعطاف‌پذیر داشته باشد. به همین دلیل متصدیان جدید وزارتخانه از همان ابتدا سازوکاری چیدند تا نگاه کارشناسی و رفتار خردگرایانه، دانشگاه را از آسیب بدسلیقگیِ فرهنگی مصون دارد. شورای فرهنگی - اجتماعی در ستاد وزارت فرهنگ و آموزش عالی تشکیل شد و نخبگان سیاسی و دانشگاهی آمدند و درباره دانشگاهِ جدید و ملزومات و حواشی آن همفکری کردند. در چنین بستری، ایجاد معاونت فرهنگی- اجتماعی، به عنوان پاسخی به آنچه که می‌توان دانشگاهِ دوران جدید نامید، مورد توجه قرار گرفت. علاوه برآن برآیند ارزیابی جمعی از موقعیت دانشگاه، این مسئله را قطعی ساخته بود که ظرفیت‌های حقوقی و ساختاری فعلی پاسخگو نیستند و به همین دلیل اقداماتی کلیدی مانند تدوین آیین‌نامه فعالیت تشکل‌های دانشجویی در دستور کار قرار گرفت و برای اولین‌بار تولد تشکل‌های جدید دانشجویی در قالب‌های علمی، فرهنگی و صنفی به رسمیت شناخته شدند. البته تدوین آیین‌نامه آغاز راه بود.

ادامه...

بخشی از کتاب فرهنگ و آموزش عالی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پاسخی به خواست جامعه مدنی

تولد معاونت فرهنگی وزارت علوم بیش از هر کسی با نام هادی خانیکی پیوند خورده است. خانیکی در فاصله سال های ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۶ مشاور فرهنگی وزیر فرهنگ و آموزش عالی بود و در دوره اصلاحات نیز مسئولیت راه اندازی معاون فرهنگی و اجتماعی را برعهده گرفت و پایه گذار نهاد نوینی در حوزه فرهنگ شد. او این بار پس از یازده سال سکوت، درباره وزارت علوم و تاسیس معاونت فرهنگی سخن می گوید. خانیکی معتقد است تاسیس معاونت فرهنگی معطوف به نیاز بیرونی در ساختار جامعه مدنی بوده است. از نظر وی، سیاست گذاری فرهنگی بیش از هر چیز باید مبتنی بر مشارکت جویی گروه های هدف باشد و برنامه ریزی از بالا در بلندمدت بی اثر می شود. بر همین اساس هم نگاهی انتقادی به سیاست های فرهنگی مبتنی بر قیم مآبی دارد. با او در موسسه پژوهشی و برنامه ریزی آموزش عالی به گفت وگو نشستیم.
***
هادی خانیکی متولد ۱۳۳۰، دکترای علوم ارتباطات، عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی و مشاور رئیس جمهوری در دوره اصلاحات است. خانیکی در دوره اصلاحات سکان دار راه اندازی معاونت فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم شد و تا سال ۱۳۸۳ هم به عنوان معاون فرهنگی ـ اجتماعی مشغول فعالیت بود. خانیکی نویسنده کتاب های «قدرت، جامعه مدنی و مطبوعات» و «در جهان گفت وگو» بوده است. تز دکترای او با موضوع «گفت وگوی تمدن ها و ارتباطات بین المللی» از جمله متون موثر در نگاه راهبردی جمهوری اسلامی ایران به مناسبات جهانی بود که منجر به نام گذاری سال ۲۰۰۱ به عنوان سال گفت وگوی تمدن ها از سوی سازمان ملل متحد شد. خانیکی مدیرعامل موسسه بین المللی گفت وگوی فرهنگ ها و تمدن ها نیز بود و هم اکنون رئیس انجمن مطالعات فرهنگی و ارتباطات است.

* ایده تاسیس معاونت فرهنگی و اجتماعی در وزارت علوم با شما بوده است و شما برای اجرایی شدن این ایده به شخصه بسیار تلاش کردید. این ایده بر چه مبنای نظری ای استوار بود و اهداف و چشم انداز شما از تاسیس این معاونت در ابتدا چه بود؟
در ابتدا تشکر می کنم از اینکه شما تجربه ای را واکاوی می کنید و می خواهید آن را دستمایه کاری قرار دهید که هم اکنون در حال انجام است. یکی از مهم ترین نقیصه هایی که در کشور، چه در سطح فرهنگی و چه در سطوح اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی وجود دارد، همین مسئله گسست ها و انباشت های تجربی است؛ یعنی به صورت آونگی، کاری از نقطه ای آغاز می شود و به نقطه ای دیگر می رسد و بعد برمی گردد و این تجربه ها در مدارهای مختلف تکرار می شود. طبیعی است هرچه به حوزه های پیچیده تر و دشوارتر می رسیم، ضرورت تامل تاریخی و انباشت تاریخی و داشتن حافظه بیشتر می شود، چراکه در جاهایی از جمله حوزه های فرهنگی به دلیل تنوع و حتی تفرّق آرایی که در مورد فرهنگ و حتی کار فرهنگی وجود دارد، نیاز به استمرار و پیوستگی در کار بیشتر می شود. به نظر من در وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و به دنبال آن در دانشگاه ها، فرهنگ و کار فرهنگی همیشه مقهور و تابع کارها و ضرورت های دیگر بوده است. مسئله ای که وجود داشت و امیدوار هستم تا حد زیادی از آن کاسته شده باشد، این است که کار فرهنگی به عنوان کاری برای پرکردن اوقات فراغت، سرگرمی و به نوعی رضایت موقت و روزمره کنشگران حوزه علم که بیشتر دانشجویان هستند، قلمداد می شد. همان طور که می دانید من در دو مرحله وارد کار و مسئولیت در وزارت علوم شدم. در مرحله نخست، در دولت اول و دوم آقای هاشمی مشاور فرهنگی بودم و در مرحله دوم در دولت اول آقای خاتمی که آقای دکتر معین مسئولیت وزارت فرهنگ و آموزش عالی را بر عهده داشتند، مشاور فرهنگی بودم. ورود من به وزارت علوم همزمان شد با فعالیتم در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و کار من به اینجا رسیده بود که باید به عنوان رایزن فرهنگی ایران، به ترکیه می رفتم. در همین زمان آقای دکتر معین وزیر فرهنگ و آموزش عالی شدند و اصرار داشتند بنده به وزارت علوم بیایم. پیشینه من نیز پیشینه ای مبارزاتی، سیاسی و فرهنگی بود. بعد از انقلاب متصدی مطبوعات بودم، معلمی کرده بودم، در وزارت ارشاد بودم، در آنجا مراکز آموزشی و تحقیقاتی راه انداخته بودم (مثل نشریه رسانه، فصلنامه فرهنگ در حوزه ارتباطات میان فرهنگی) و مسائلی از این دست؛ یعنی به طور دقیق روی دانشگاه متمرکز نبودم؛ در نتیجه وقتی وارد وزارت علوم شدم، بیشترین نقیصه ای که فکر می کردم وجود دارد این بود که پیوندی بین آموزش، پژوهش و اجرا در وزارت علوم با حوزه های گسترده ای که می توانیم فرهنگی بنامیم، وجود ندارد و یا ضعیف هست؛ یعنی از ارتباط بین حوزه های فکری و روشنفکری تا ارتباط در حوزه های به اصطلاح مدنی و نهادها و تشکّل ها، تا اینکه فهم از فرهنگ محدود به بخش هایی بود که به فعالیت مستقیم فرهنگی وزارت علوم وصل بودند مثل سازمان میراث فرهنگی و بحث زبان فارسی. اگر به وزارت فرهنگ و آموزش عالی قدیم هم نگاه کنید، پیشوند فرهنگ ناظر به سازمان های فرهنگی مثل کتابخانه ملی بود که این نهادها پیش ازاین زیرمجموعه وزارت علوم بودند و بعدها جدا شدند، ولی فرهنگ به عنوان یک جریان ساری و جاری در طول دانشگاه ها و نهادهای پژوهشی، چندان دیده نمی شد. خاطره کوچکی بگویم برای مقدمه که بعد معلوم شود مسئله فرهنگ را چگونه می دیدم.
مرحوم علامه جعفری خیلی علاقه مند بودند به اینکه در آن دوران به گونه ای دانشگاهیان و دانشجویان ما به گذشته درخشان فرهنگ اسلامی و ایرانی احساس تعلق کنند. برای همین، پیشنهادی وجود داشت که روی آن نیز اصرار می کردند که مراکز یا سازمان هایی که به اسم مفاخر ایرانی و مسلمان هست، در آن ها لوح کوچکی گذاشته شود که مثلاً به معرفی ابوعلی سینا، فردوسی، و دیگر مفاخر ایرانی ـ اسلامی بپردازد. جناب آقای دکتر معین نیز موافق و پیگیر این مسئله بودند. من به خاطر دارم در کرمانشاه در نشست روسای دانشگاه، ضرورت مسئله را مطرح کردیم. از مجموع روسای دانشگاه ها تنها دو نفر از این بحث حمایت کردند، بقیه می گفتند شما تامین اعتبار بکنید ما خودمان می دانیم چه کار کنیم؛ یعنی احساس ضرورتی برای این مسئله نمی شد. برای همین شما اگر می خواستید این ایده را پیش ببرید که به یکی از مفاخر بپردازید، بیشتر چنین تصوری در مدیران وجود داشت که از این فرصت برای تعمیر سالن های دانشگاه استفاده کنند، یا حقوق معوقه را تامین کنند؛ نه اینکه فی نفسه بدانیم اگر مثلاً بزرگداشتی برگزار شود، چه اثر آموزشی یا پژوهشی دارد؟ آثار این کار در علم دیده نمی شد.

* فرمودید شما ابتدا مشاور فرهنگی وزیر بودید؟
بله، در دوره اول بنده مشاور بودم، نه من و نه وزارتخانه تلاش چندانی برای تبدیل مشاور به معاونت نداشتیم، چون مرزی میان فرهنگ و آموزش و پژوهش قائل نبودیم. در آن دوره، میان روسای دانشگاه ها این نگرش ها جریان داشت. در واقع دغدغه ها در آن زمان این بود که بتوانیم این نوع نگاه فرهنگی را تسرّی بدهیم و درباره آن بحث و گفت وگو شکل گیرد تا در تمام حوزه های ستادی و دانشگاهی با این نگاه به فرهنگ پرداخته شود و نه فقط فرهنگ به معنای بخش غیر علوم تجربی و غیر مهندسی و غیر پزشکی که گویا فرهنگ چیزی است غیر از پزشکی، غیر از علوم پایه و غیر از مهندسی. این ها ممزوج شود و بگوییم فرهنگ اتفاقاً در طول همه این هاست.

* با توجه به اینکه فرمودید خیلی تمایلی نداشتید بخش جداگانه یا ساختار جداگانه ای برای بخش فرهنگ بسازید، چه شد که این اتفاق افتاد؟
ما در واقع در دولت اول آقای هاشمی همراه با جناب آقای دکتر معین با این دید جلو رفتیم.

* پس این مرحله اول که شما فرمودید در دولت اول آقای هاشمی رخ داد، یعنی عدم تسّری فرهنگ دانشگاهی به ساختاری شبیه معاونت فرهنگی؟
بله، درست است؛ دولت اول آقای هاشمی بود، یعنی تا شهریور ۱۳۷۲. بعد از اینکه ما رفتیم، متناسب با دولت بعدی که روی کار آمد، این نگاه فرهنگی نیز تغییر پیدا کرد. شما اگر نگاه کنید به لحاظ ساختاری واژه فرهنگی در کنار معاونت پارلمانی قرار می گرفت؛ یعنی معاونت های حقوقی، پارلمانی و فرهنگی کنار هم قرار می گرفتند. از روی این می توانید ببینید تصوری که از فرهنگ وجود دارد چیزی است در کنار نیازهای وزارتخانه به کار حقوقی و تنظیم رابطه اش با مجلس. نگاه، نگاه فراگیر و کاملی به فرهنگ نیست و بیشتر فرهنگ را مساوی با تبلیغات می داند؛ اینکه چگونه دست به تبلیغات بزنیم و کارهایی انجام بدهیم که ما را به اهداف سیاسی و علمی برساند؛ یعنی فرهنگ میدان گفت وگو و گشودگی و تحقیق و تتبع وغیره نیست بلکه از پیش مفروض هایی وجود دارد و بخش فرهنگی یک دستگاه اجرایی برای پیش بردن آن هاست.
خُب این دوره هم گذشت تا رسیدیم به سال ۱۳۷۶ و شکل گیری جریانی که بعدها نام اصلاحات را به خود گرفت و دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی. در این دوره از جمله تصمیم گیری های اجرایی که بر جریان دوم خرداد مترتب بود، بازگشت آقای دکتر معین به وزارت علوم بود و طبیعی بود که بخش مهمی از مجموعه همکاران او نیز آمدند. اگر نگاه کنید در همان هفته های اول یا حتی پیش از تشکیل وزارت، برنامه ای نوشته شده که اساس این برنامه «تحول ساختاری» است. تحول ساختاری که هم حوزه علم را در برمی گیرد، هم حوزه آموزش، هم پژوهش و فناوری و هم اجرایی و هم فرهنگ را. به نظر من موضوع کانونی این دوره از وزارت علوم، تحول ساختاری است. در این تحول ساختاری یکی از بحث ها، خود موضوع فرهنگ است و چون «قرعه فال به نام من دیوانه زدند» بنده هم با محوریت بحث فرهنگ برگشتم، ولی از همان ابتدا به نظر می رسید دگرگونی هایی در سطح جامعه و در دانشگاه رخ داده است. دانشگاه یکی از کانون های موثر در جریان دوم خرداد بود. دانشجویان، استادان و به طورکلی دانشگاهیان، گروهی مرجع و تاثیرگذار بودند. شرایط متفاوتی نسبت به گذشته به وجود آمده بود. با کدام متر و واحد اندازه گیری می خواستیم این شرایط را اندازه گیری کنیم؟ طبیعی است که باید اندازه گیری جدیدی انجام می شد. برای این کار مطالعات اولیه ای انجام دادیم که بیشتر از طریق گروه های گفت وگویی و افراد صاحب نظر بود. پرسیدیم چه باید کرد؟ یک دید این بود که ضرورتی برای تشکیل معاونت فرهنگی وجود ندارد. بحث بر سر این نبود که چگونه تشکیل شود بلکه بحث این بود که در این وزارت علوم جدید یا در این دولت جدید چگونه باید به این مسائل فرهنگی و البته در کنار آن مسائل اجتماعی و سیاسی و صنفی نگاه کرد؟ یکی از نتایج آن مطالعات این بود که ستادی برای برنامه ریزی لازم است. زمانی که پس از من آقای دکتر خرمشاد مسئولیت معاونت فرهنگی را گرفت و صحبتی که با هم داشتیم، خدمت ایشان گفتم تجربه خود ما این بود که معاونت فرهنگی بیشتر یک حوزه سیاست گذاری است تا یک «صف» که وارد کار اجرایی شود. به همین دلیل هم هست که ما به این سمت نرفتیم که به موازاتِ آن در دانشگاه ها تسرّی پیدا کنیم؛ یعنی معاونت فرهنگی، معاونتی نبود که مابه ازایی در دانشگاه ها داشته باشد. در تصور خود من و نتیجه گیری هایی که از مجموعه گفت وگوها و پژوهش برمی آمد این بود که امر فرهنگ را متنازل به امر تبلیغات نکنیم و کار فرهنگی را به حوزه دانشجویی فرونکاهیم؛ یعنی انگاره ما این نباشد که چکار کنیم که این دانشجوها فقط و فقط مثلاً در معرض آسیب ها قرار نگیرند و در نهایت اینکه کار فرهنگی را سپر و پادزهر تهدیدهایی که در حال انجام است، نبینیم؛ یعنی بدانیم کار فرهنگی به اینکه نصیحت کنیم، به اینکه برویم دیوار بکشیم، محدودیت ایجاد کنیم و امثال این ها محدود نیست بلکه به این معنا کار فرهنگی نوعی فهم و کنش بود که آثار و مکانیزم های انجام خودش را در آموزش، پژوهش و در سازمان اجرایی می دید. به همین دلیل هم وقتی من به گذشته برمی گردم می بینم از جمله موفقیت هایی که پس از تاسیس معاونت وجود داشت این بود که نزدیک ترین معاونت ها به آن دانشجویی و آموزشی بودند، درحالی که در آن نگاه قبلی فرهنگ کاری به مقوله آموزش نداشت؛ انگار کار فرهنگی مانع انجام رسالت های آموزشی می شد. باز به عنوان خاطره بگویم من همیشه این شوخی را می کردم ـ که واقعیتی هم داشت ـ که اگر تصور درون خود وزارتخانه تغییر کرد و وقتی که بلندگو خراب شد به معاونت فرهنگی نگفتند چرا این بلندگوها خراب است، آن وقت ما فهمیده ایم که کار فرهنگی چیست. چون تلقی اولیه این بود که معاونت فرهنگی و کار فرهنگی یعنی همین که باید بلندگو را درست کند، مقدماتش را انجام دهد، فیلم بیاورد، سینما درست کند و امثال این ها؛ اما من به این نتیجه رسیدم که کار فرهنگی یعنی پاسخگویی به نیازی که در جامعه به وجود آمده و به دانشگاه هم رسیده بود و در چیزی به اسم جامعه مدنی خودش را نشان می داد.
جامعه مدنی وقتی که خودش را نشان می دهد یعنی به نهادمندی نیاز دارد، به کنشگر و مخاطب نیاز دارد، به سیاست گذاری و برنامه ریزی نیاز دارد و حتماً سیاست گذاری و برنامه ریزی ای موفق است که خود فاعلان آن کار را به خدمت بگیرد؛ یعنی نمی خواهد برای جوان دانشجو یا برای استاد برنامه ریزی کند، بلکه این اقشار خودشان باید در این فرایند شرکت داشته باشند. از دلِ این مطلب در ابتدا کارهای مطالعاتی بیرون آمد و نهادهایی مانند دفتر مطالعات تاسیس شد که بعدها از درونِ آن پژوهشکده مطالعات فرهنگی ـ اجتماعی بیرون آمد و به تناسب و موازات آن نهاد اداره کل فرهنگی شکل گرفت که در حقیقت مجری ستادیِ این کار از طریق تنوع بخشی به فعالیت ها بود. انجمن های علمی همان قدر مهم اند که تشکل های سیاسی، کانون های هنری و کانون هایی که به مبحث قرآن می پردازند و نظایر این ها. این تجربه در عمل مرتب خود را تصحیح می کرد و سامان می یافت. از دل این ها جشنواره های فرهنگی یا کانون های هنری خاصی بیرون می آمد و نشریه های دانشجویی شکل می گرفت. یک تجربه از دانشگاه تهران، یک تجربه از دانشگاه شیراز یا دانشگاه فردوسی و تبریز و یا از دانشگاه های مناطق محروم و کوچک؛ هرکدام از این ها مرتب تاثیرگذار بودند و در سیاست گذاری و برنامه ریزی اثر می گذاشتند. در واقع من این گونه پاسخ شما را بدهم که تاسیس معاونت نیازی و پاسخی بود به تحرکی که در صف به وجود آمده بود، معاونت در میانه ایستاد، یعنی به جای اینکه برود تصدی گری کند، یک شبه حوزه گفت وگویی بود میان همه دست اندرکارانی که هم در طول و هم در عرض حضور داشتند. در طول به این معنا که گفتیم تا دانشگاه ها می رفت و حتی تا واحدهای کوچک تر و پژوهشگاه ها و پژوهشکده ها، و در عرض می رفت سراغ دستگاه های هم عرض خود. ارتباطاتی که با وزارت بهداشت و درمان داشت، ارتباطاتی که با وزارت آموزش و پرورش داشت، ارتباطاتی که با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی داشت. حتی به لحاظ سیاسی هم این همفکری یا هماهنگی ها بین نهادهای دست اندرکار بود که در سطحی فراتر از خود وزارتخانه آن حلقه ها را هم باید در ارتباط با معاونت فرهنگی ببینید، مثل شورای فرهنگی ـ اجتماعی که این شورا نه تنها معاونت های دیگر وزارتخانه را درگیر می کرد بلکه دستگاه های دیگر هم درگیر بودند چراکه این شوراها رسمی بودند و جلسات رسمی و دبیرخانه داشتند؛ مثلاً شورای قرآن و دانشگاه برای پرداختن به قرآن در دانشگاه ها که در آن از صاحبان اندیشه و نظر مثل مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی تا مسئولان دانشگاه ها و مانندِ این ها عضو بودند. شورای فلسطین و دانشگاه هم شکل گرفت، بحث فلسطین آن زمان مهم بود و به فراتر از معاونت هم می رسید و یا به اینکه آنجاهایی که به مسائل روز و سیاسی مرتبط بود. شورایی که معروف به شورای پنج وزیر بود، شورایی بود که هم تا مدت ها معاون اول قوه قضائیه عضو آن بود و طبیعتاً سیاست گذاری ها را نیز به هم نزدیک می کرد.

* مشکلی که بعدها به اشکال مختلف می بینیم و شاهدش هستیم این بود که معاونت فرهنگی در عمل به ویژه در وزارت علوم به ابزار دست هر گروه یا جناح سیاسی متناسب با دولت وقت تبدیل شد که استفاده خاص خودش را می کرد؛ کما اینکه در مورد دوران مسئولیت شما نیز همین شائبه از ناحیه برخی کسان یا جناح ها مطرح می شود. به نظر می رسد این مشکل فراتر از صرف عملکردهاست. شاید اندکی به پایه های نظری این ایده بر می گردد و آن هم این است که اساساً فرهنگ و مقوله فرهنگ به دلیل اینکه مربوط به زیست جهان است، مربوط به حوزه نمادها در زندگی روزمره است و بیشتر با تربیت، گفت وگو و مانند این ها سروکار دارد و جدای از سیستم و ساختار به ویژه ساختارهای دولتی می ایستد. مشکل کار شاید همین جا بوده که پرداختن به امور فرهنگی از درون سیستم ساختار دولتی آغاز شد؛ به این معنا که دولت انگار خود را متولی این می داند که باید برای حوزه فرهنگ برنامه ریزی کند. اینکه امر فرهنگ به بخش خاصی تبدیل شد که به عنوان یک ابزار به کار گرفته می شد، نظراتی است که ممکن است در بُن این ایده وجود داشته باشد که بعدها پیامدهای آن را در عرصه اجرا و عمل هم می بینیم. در مورد این مبحث چه توضیحی می توانید ارائه کنید؟
نکته درستی را می فرمایید. البته این نخستین گفت وگویی است که من بعد از رفتنم از وزارت علوم درباره معاونت فرهنگی انجام می دهم. در همه دوران هشت ساله دولت آقای احمدی نژاد من هیچ سخنی در مورد معاونت فرهنگی نگفتم و از هیچ عملکردی دفاع نکردم. آخرین صحبتی که من کردم در کمیسیون مجلس هفتم است که آنجا به این نتیجه رسیدم ـ به همان دلایلی که شما گفتید ـ که خیلی جای ماندن نیست. چون من فهمی از فرهنگ دارم که دوستان و همکاران ما آن را در دانشگاه دنبال کردند و این فهم آن گونه که باید فهمیده نمی شود؛ سیاسی فهمیده می شود؛ یعنی وقتی می گویم کانون ها افزایش پیدا کرده است گمان می کنند کانون ها شبکه ای هستند که بنده به آن تعلق داشته ام. سیاستی که ما در وزارت علوم دنبال می کردیم تقویت نهادهای مدنی بود و در این تقویت نهادهای مدنی اتفاقاً بر هم وزن کردنِ کار فرهنگی، هنری و ادبی با کار علمی، سیاسی، صنفی و مانندِ آن تاکید داشتیم؛ یعنی اتفاقاً اضافه بار کار سیاسی در دانشگاه کم می شد. تحرک مدنی ای در دانشگاه به وجود می آمد که به همان میزان تحرک علمی هم به دنبال آن بود. وقتی که انجمن های علمی تاسیس شد، در همان زمان نشست هایشان دوهزار نفر و سه هزار نفر را در بر می گرفت. وقتی که حتی در همان دوران اصلاحات نوعی به اصطلاح گرایش به رادیکالیسم سیاسی بخشی از دانشجویان را به سمت خود می گرفت، پررونق ترین جایی که در دانشگاه ها وجود داشت کانون ها بودند، به یک معنی می شود گفت کار ابزاری سیاسی انجام نمی گرفت. در همان شرایط برخی مخالفان این سیاست می گفتند شما دانشگاه را گُل و بلبل می کنید و از مسائل سیاسی دور می کنید؛ یا اینکه تنوع بخشی و به رسمیت شناختن رقابت ها به گونه ای بود که حتی تشکّل های سیاسی مخالف یا منتقد اصلاحات آن را قبول داشتند و از اینکه در شرایط برابری نسبت به گروه های اصلاح طلب دانشجویی قرار داشتند، استقبال می کردند. می خواهم بگویم در جاهایی آن ها از زمینه ها و شرایط حقوقی و قانونی که فراهم شده بود، بیشتر استقبال می کردند. تقریباً می توانم بگویم هیچ نشست سالانه تشکّل های دانشجویی در آن زمان نبود که دعوت کنند و من نروم.
انصاف هم این است که در اغلب این تشکّل ها با همه تفاوت هایی که وجود داشت، در نشست های دانشجویی به ما با احترام برخورد می کردند. خاطرم هست در نشست سالانه یکی از تشکّل های دانشجویی که در دانشگاه تهران بود که با دولت اصلاحات هم خیلی میانه خوبی نداشتند، وقتی من رفتم، وقتی خودشان صحبت می کردند و البته از شخصیت های موردنظر آن ها نیز آنجا بودند، گفتند که ما با نظرهای سیاسی فلانی مخالفیم ولی قائل به این هستیم که این حجم از کارهای سیاسی که در این دوره انجام پذیرفته است، در هیچ دوره دیگری انجام نشده است. می خواهم بگویم از این شرایط استقبال می کردند، ولی درست می گویید، این کافی نیست که ما چه فکری می کردیم، باید به آن اضافه کنید که دیگران هم در مورد ما چه فکری می کردند.
دیگران در مورد ما و کار ما در بخش های مهم سیاسی (به معنای جناحی آن) فکر می کردند. یک دلیل آن هم این هست که بالاخره من اگرچه کار فرهنگی می کردم ولی خب یک چهره سیاسی هم داشتم، مشاور رئیس جمهور و از افراد شناخته شده اصلاحات هم بودم، در نتیجه اگر من می رفتم کار علمی هم می کردم، کار فرهنگی هم می کردم آخر سر از من می پرسیدند در انتخابات شرکت می کنید یا نمی کنید؛ یعنی معلوم می شد حرف هایی که ما می زدیم فهمیده نمی شد. تا زمانی که به نوعی افتراق یافتگی یا تقسیم کار نرسیم، ولو کسانی که شناخت سیاسی یا فعالیت سیاسی هم دارند، این شناخت و فعالیت شان را به همه جا تسّری می دهیم، درحالی که شما می توانید بررسی کنید سیاست ها و برنامه های فرهنگی به معنای روز کلمه اش، کجا سیاسی بوده است؟ البته متناسب با تغییرات جدید در جامعه ما و مبنای نظری اش این بود که باید زمینه کار فرهنگی را فراهم کنیم. باید صدای کار فرهنگی شنیده شود، باید کار فرهنگی دیده شود، باید مشارکت در کارها انجام شود، وگرنه این هنر نیست که وزارت علوم یا دانشگاه ها بسته های مختلف کار فرهنگی را تولید کنند و چه کسی در سالن باشد و چه کسی نباشد بیایند و آن ها را عرضه کنند. کار فرهنگی بی مخاطب اصلاً معنی ندارد، کار فرهنگی بدون گفت وگو معنی ندارد.
اتفاقی که به نظر من می افتد شاید بیشتر به آن وجه معرفت شناسی و اجرایی کار فرهنگی مرتبط باشد. من و دوستانم در وزارتخانه، کار فرهنگی را به لحاظ سازمان اجرایی آن متمرکز بر «هسته های کوچک و حلقه های بزرگ» می دیدیم. شما نگاه کنید مجموع پرسنل معاونت فرهنگی در آن دوران چند نفرند؟ چند دفتر و اداره کل دارد؟ چقدر گسترش پیدا می کند؟ اصلاً ورودهای این ساختارها چه کسانی بودند؟ بله، من هویت سیاسی داشتم ولی این هویت سیاسی در آوردنِ یک نفر هم دخالت نداشت. خود دکتر خرمشاد می توانند بگویند که بعد از من، معاونت به سمت «نهادسازی بیشتر» رفت؛ یعنی به سمت اینکه در دانشگاه ها یا در خود وزارتخانه این نهادها بیشتر ساخته شوند و شبکه هایی شکل بگیرند که مرکز آن ها در دوره ما بیشتر نظری و گفتمانی بود و در دوره بعد بیشتر سازمانی شد.

* منظور شما نهادسازی از بالاست؟
بله، یعنی نهادهای رسمی در دانشگاه ها ساخته می شود. این نهاد دفتر دارد، ساختار دارد، کارمند دارد، امکانات دارد و مانندِ این. به نظر من شاید بشود گفت یکی از آن پارادایم شیفت ها یا چرخش گفتمان ها، تبدیل گفتمان به سازمان و نهاد است. بعدها ممکن است بگویید خود این سازمان ها تغییر ماموریت هم می دهند که این را هم می شود به آن افزود که در دوره های دیگر ممکن است تغییر ماموریت هم ممکن شود، یعنی کار فرهنگی از اینکه تامین بلندگو هست می تواند ایفاد شود تا اینکه استقلال دانشگاه ها هم کار فرهنگی است. در آن زمان «مسئله شناسی» انجام شد، تحقیق شد و مطالعات تطبیقی انجام گرفت. جزوه های کوچکی آماده شد که مثلاً تجربه کانون های (دانشجویی) در کشورهای مختلف چیست، تجربه کار دانشجویی چیست؟ تجربه کار اعضای هیئت علمی چیست وغیره. ما می خواستیم به این سمت برویم که کار فرهنگی را مختص و محدود به دانشجو نکنیم. به نظر من یکی از دلایل موفقیت این کارها این بود که پای متفکران، هنرمندان، صاحبان اثر، رسانه ها و نهادهای غیردولتی و دولتی کشور به این حوزه باز شد و من معتقدم که باز شد. البته همکاران و دوستانی که در این ساختار ماندند مثلاً می توانند بگویند در جشنواره های استانی که در کوی دانشگاه تهران با عنوان هفته های فرهنگ و هنر برگزار می شد، تمام افراد صاحب اندیشه ای که مثلاً خراسانی یا لر یا غیره بودند، حاضر می شدند. این ها شاید در هیچ جای رسمی دیگری حضور پیدا نمی کردند اما در آنجا حضور داشتند و می دیدیم خیلی به فرماندهان شهید و چهره های جبهه و جنگ توجه می شد و چقدر هم زمینه گفت وگو در آنجا به وجود می آمد. این مهم بود که دانشجوی هنرمند، هنرمند برجسته کشور را در کنار خود بییند و این میسّر نبود جز اینکه حلقه های آفرینش هنری ـ فرهنگی را گسترده می کردیم و البته آن را هنر سیاسی یا غیرسیاسی هم تعریف نمی کردیم.
اگر بتوانیم بین سه نهاد دانشگاه، فرهنگ و جامعه ارتباط برقرار کنیم یعنی دانشگاه بریده از جامعه یا بریده از حوزه روشنفکری و اندیشه نباشد، آن وقت کار فرهنگی موفق است. همان طور که گفتید آفت این کار آن است که به کار سیاسی فروکاسته شود، فقط هم کافی نیست که مرتب دفاع کنید و داد بزنید و قسم بخورید که ما کار سیاسی نمی کنیم، باید مخالفان شما هم قبول داشته باشند که این کار سیاسی نیست، این کار را باید فرهنگی و علمی نقد کنند و این البته شاید یکی از حجاب هایش خود بنده بودم که آخرش هم از میان برخاستم.

* اواخر دوره شما، زمانی که آقای دکتر معین استعفا دادند، ظاهراً ایده انحلال معاونت فرهنگی و اجتماعی هم در وزارتخانه مطرح شد. این ایده چگونه پیش آمد، به کجا رسیده و چرا متوقف شد؟
به معنایی می توان گفت این ایده بیشتر پس از رفتن من پیش آمد. من در دوران آقای دکتر توفیقی هم این مسئولیت را بر عهده داشتم ولی بالاخره وقتی به سال آخر دولت اصلاحات رسید، فشارهای سیاسی هم به دولت بیشتر شد؛ به ویژه با توجه به اینکه اکثریت مجلس هم تفاوت هایی با مجلس قبلی داشت، این فشارها بیشتر شد، در کمیسیون هم فشارها بیشتر شد، تمرکز هم بیشتر روی افراد بود، تا حدود زیادی روی خود من بود. بعد من می دیدم که این فشارها در عمل سبب می شود بازده کار خیلی کمتر شود؛ در نتیجه به رغم اینکه خود آقای دکتر توفیقی هم خیلی تاکید داشتند که بنده نروم، ولی من می دیدم که دایره کار کردن خیلی محدود شده است. همین بود که تصمیم به استعفا گرفتم و رفتم. استعفای من در واقع پدیده ای پارادوکسیکال بود؛ از سویی فعالیت های گسترده ای در سطح دانشگاه در حوزه فرهنگی انجام گرفته بود و به خاطر ارتباطات به نسبه وسیعی که بین حوزه معاونت و مجموعه های فکری کشور وجود داشت، برای این حوزه ها مرتب نظریه و سیاست و راهبرد فراهم می شد و ازسوی دیگر این فشارها همواره افزایش می یافت. این بود که من رفتم. البته در فاصله ای که رفتم تا آخر دوره وزارت، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و ارتباطات که آن زمان ضرورت آن را احساس می کردم، راه اندازی شده بود؛ به ویژه با توجه به اینکه نهادی هم نبود که به طور مشخص روی مسائل فرابخشی در درون خود وزارتخانه کار کند. این پژوهشکده هدفش این بود که مطالعه فرهنگی و اجتماعی روی مقوله های مربوط به علم تحقیقات و فناوری انجام دهد. در واقع برای ثبت و ضبط کردنِ تجربه ها و عدم موفقیت ها، باید کاری علمی آغاز شود.
فکر کنم از حدود بهمن ۱۳۸۳ تا آخر دولت، مسئولیت این پژوهشکده را بر عهده داشتم. در این فاصله درون خود وزارتخانه مطرح شد که با توجه به اینکه سیاست ها و برنامه های فرهنگی مشخص شده است و در قالب برنامه چهارم توسعه هم آمده است و خیلی هم جدی و پُررنگ آمده است، آیا دیگر لازم است خود معاونت باشد؟ البته من دیگر در این بحث ها دخالتی نداشتم به خاطر اینکه واقعاً همان طور که گفتم از مسئولیت اجرایی رفته بودم و می خواستم کارهای علمی انجام بدهم، ولی می دانم که این بحث در وزارتخانه مطرح بود. راهکارهایی از ادغام معاونت فرهنگی در معاونت دانشجویی تا انحلال معاونت فرهنگی مطرح شده بود. معاونت فرهنگی در درون وزارتخانه چندضلعی و چندوجهی شده بود و از معاونت های پُررنگ و برجسته بود. چون درون ساختار هم مهم بود که معاونت فرهنگی، معاونت «وغیره» به حساب می آید یا از معاونت های اصلی به حساب می آید. یک اتفاق مهم این بود که مسئله فرهنگ، مسئله ای برجسته شد؛ نه تنها در وزارت علوم بلکه در درون دانشگاه ها؛ یعنی از آن دو رئیس دانشگاهی که من گفتم از بحث فرهنگی استقبال کردند، به جایی رسیده بود که وقتی که در سمینارهای روسای دانشگاه ها در دولت اصلاحات کمیسیون بندی انجام می شد، کمیسیون فرهنگی شلوغ تر ار بقیه بود. داوطلبانه ثبت نام می کردند که به مسائل فرهنگی و راه حل های آن بپردازند. این نشان دهنده آن بود که برای روسای دانشگاه ها، برای معاونت های آموزشی، پژوهشی و حتی اجرایی، برای همه این ها مسئله فرهنگی مهم بود، مسئله هنر و فرهنگ مهم شده بود، مسئله تحقیقات فرهنگی مهم شده بود و تحولی که در درون رخ داده بود که البته در بیرون آن قدر به آن توجه نمی شد. به عنوان مثال اگر خواسته باشید کارنامه معاونت فرهنگی را در آن زمان دنبال کنید، مسئله مهمی مثل بازسازی علمی افغانستان در آنجا انعکاس زیادی ندارد. در حالی که ستاد بازسازی علمی افغانستان در معاونت فرهنگی و مسئولیت آن با بنده بود.

مقدمه

بیست سال از تاسیس معاونت فرهنگی و اجتماعی در ساختار وزارت علوم، تحقیقات و فناوری می گذرد. پیش از آن فرهنگ بخشی از نام وزارت بود: فرهنگ و آموزش عالی. پیشوند فرهنگ معطوف به وابستگی مجموعه «میراث فرهنگی» به این وزارتخانه بود و بازتاب عملیاتی نداشت. اما نقش مهم دانشگاه در تولد و بالندگی جریان اصلاحات، مسائل و دغدغه های فرهنگی و اجتماعی را به کانون توجه و کنشِ دانشگاه بازگرداند. اصلاحات رنگ و لعاب جنبش دانشجویی را از سیاست به میدان های دیگر نیز کشاند. همزمان، تغییر فضای جامعه فضای دانشگاه ها را نیز متفاوت ساخت. دانشگاه از کنش نخبه گرایانه و صرفاً سیاسی، به کنش اجتماعی و فرهنگی متمایل شد. گفتمان جنبش دانشجویی که در سال های پس از انقلاب اسلامی مبتنی بر عدالت خواهی بود، سویه های جدیدی نیز یافت و آزادی، حقوق بشر و دموکراسی به زبانِ دانشگاه راه یافت.
ظرفیت بسیاری برای حضور و فعالیت های دانشجویی در دانشگاه، مهیا شده بود و مدیریت و ساماندهی این موج خروشانِ جوانی نیاز به مدیریتی داشت که همه جانبه نگر باشد، چشم انداز وسیع و ساختی انعطاف پذیر داشته باشد. به همین دلیل متصدیان جدید وزارتخانه از همان ابتدا سازوکاری چیدند تا نگاه کارشناسی و رفتار خردگرایانه، دانشگاه را از آسیب بدسلیقگیِ فرهنگی مصون دارد. شورای فرهنگی - اجتماعی در ستاد وزارت فرهنگ و آموزش عالی تشکیل شد و نخبگان سیاسی و دانشگاهی آمدند و درباره دانشگاهِ جدید و ملزومات و حواشی آن همفکری کردند.
در چنین بستری، ایجاد معاونت فرهنگی- اجتماعی، به عنوان پاسخی به آنچه که می توان دانشگاهِ دوران جدید نامید، مورد توجه قرار گرفت. علاوه برآن برآیند ارزیابی جمعی از موقعیت دانشگاه، این مسئله را قطعی ساخته بود که ظرفیت های حقوقی و ساختاری فعلی پاسخگو نیستند و به همین دلیل اقداماتی کلیدی مانند تدوین آیین نامه فعالیت تشکل های دانشجویی در دستور کار قرار گرفت و برای اولین بار تولد تشکل های جدید دانشجویی در قالب های علمی، فرهنگی و صنفی به رسمیت شناخته شدند. البته تدوین آیین نامه آغاز راه بود. گام بعدی آماده کردن روسای دانشگاه ها برای پذیرش تغییرات بود. برای نمونه وقتی تشکیل شوراهای صنفی در دستور کار قرار گرفت، ابتدا دانشگاه تهران (در زمان ریاست منصور خلیلی عراقی) یکسال به عنوان پایلوت طرح را اجرا کرد و پس از آنکه در اجلاس بعدی روسای دانشگاه ها، رئیس دانشگاه تهران گزارشی از نتایج مثبت و پیامدهای سازنده آن ارائه داد، دانشگاه های دیگر اجرای آن را آغاز کردند. در نهایت این تلاش ها و زمینه چینی ها باعث شد تا صدها نهاد جدید در درون دانشگاه ها با مشارکت دانشجویان تاسیس شود: شوراهای صنفی، کانون های قرآن و عترت، کانون های هنری و ادبی، کانون های هلال احمر، انجمن های محیط زیستی و یا نهادهایی با اهداف اجتماعی مانند مبارزه با اعتیاد فعال شدند و طیف متنوعی از نشریات دانشجویی وابسته به این نهادها منتشر شدند. در حقیقت تاسیس معاونت فرهنگ و اجتماعی مسئله فرهنگ را از اسم وزارتخانه فراتر برد و رسمی نو را در نگاه به تحولات فرهنگ و جامعه بنا نهاد و پای جامعه مدنی را به دانشگاه باز کرد.
راه اندازی معاونت فرهنگی در این مقطع بر عهده دکتر هادی خانیکی قرار گرفت. خانیکی پیش از این و در فاصله سال های ۱۳۷۲ -۱۳۶۸ به­عنوان مشاور فرهنگی وزیر (دکتر مصطفی معین) فعالیت کرده بود، ولی به گفته خود او فاصله بسیاری میان فضای اجتماعی و سیاسی دانشگاه ها میان این دو دوره وجود داشت و شور و نشاط و پویایی دانشگاه در دوره اصلاحات بود که زمینه راه اندازی معاونت فرهنگی و اجتماعی را فراهم ساخت.
در نهایت دکتر مصطفی معین در تاریخ اول تیرماه ۱۳۷۷ به­طور رسمی و طی حکمی دکتر هادی خانیکی را به­عنوان معاونت فرهنگی و اجتماعی منصوب کرد. و این تاریخ را می توان به­طور رسمی روز تولد این معاونت دانست. معاونتی که با هدف پاسخ به سه ضرورت پیش­روی حوزه فرهنگ کار خود را آغاز کرد. نخست برنامه ریزی و تلاش برای تحقق سیاست های کلان فرهنگی کشور در دانشگاه ها، دوم ایجاد مرجع مسئول برای سیاست گذاری، برنامه ریزی، نظارت و ارزیابی در دانشگاه ها با هدف هماهنگ ساختن فعالیت های فرهنگی در دانشگاه ها و سوم تحلیل وضعیت اجتماعی و فرهنگی جامعه و ترسیم چشم اندازهای آتی در سطح ملی و جهانی به­منظور برنامه ریزی برای حصول توسعه فرهنگی در آموزش عالی کشور.
امروز قریب به ۲۰ سال از آغاز به کار پرفراز و نشیب این معاونت می گذرد. و چهار نفر به­طور رسمی این سمت را برعهده داشته اند که مخاطبان پرسش های ما در این کتاب بوده اند. در مصاحبه با دکتر هادی خانیکی، ضمن مرور زمینه های تاسیس معاونت فرهنگی تلاش شده است تا تصویری از دانشگاه در عصر اصلاحات به دست داده شود.
پس از آن با دکتر محمدباقر خرمشاد گفت وگو شده است. خرمشاد در دولت نهم این مسئولیت را برعهده گرفت. او با ایده محوری دانشگاه تمدن ساز زعامت کار را در دست گرفت. پس از او در دولت دهم، دکتر غلامرضا خواجه سروی این مسئولیت را با شعار محوری دانشگاه ایرانی-اسلامی برعهده گرفت. مصاحبه با خرمشاد و خواجه سروی به شرایطی که این دو در دوران مسئولیت داشتند می پردازد. با خرمشاد درباره فضای دانشگاه ها و اولویت های جدیدی که در معاونت به پیش برد، گفت وگو کرده ایم اما مصاحبه با خواجه سروی به دلیل اینکه از سوی ایشان به­طور کامل بازنویسی شد، از فضای پرسشگرانه و صریح حاکم بر جلسه مصاحبه فاصله گرفته است اما همچنان برای ناظران هوشمندان دوران مسئولیت او، نکاتی کلیدی و مهم دارد. آخرین مصاحبه نیز با دکتر ضیا هاشمی است. هاشمی که در دولت دوازدهم سکان معاونت فرهنگی را در دست گرفت میراث دار دو دوره کاملا متفاوت از نگاه به فرهنگ بود. او در این مصاحبه با سازوکارها و مناسبات دوره اعتدال به موضوع سیاست گذاری فرهنگی در دانشگاه پرداخته است.

سپاسگزاری ها

گفت وگوها با محوریت دکتر ناصرالدین علی تقویان، عضو هیئت علمی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، طراحی و سوژه پردازی شده است. همچنین در فرایند انجام مصاحبه ها آقایان دکتر غلامرضا خسروی و مهدی خضریان مشارکت داشته اند. که سپاسگزار هر سه بزرگوار هستم.
این گفت وگوها در ابتدا با هدف انتشار در نشریه ای تخصصی ذیل معاونت فرهنگی – اجتماعی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری انجام شدند، اما با منتفی شدن انتشار این نشریه، با حمایت پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، در قالب یک مجموعه واحد، مجدداً تنظیم و آماده انتشار شدند. در مسیر آماده سازی و نشر این کتاب از لطف آقای دکتر حسین میرزایی ریاست محترم و همچنین آقای دکتر جبار رحمانی معاون پژوهش و آموزشی پژوهشکده سپاسگزارم. همچنین ضروریست از آقای فریدون رحیم زاده رئیس وقت دفتر برنامه ریزی و سیاست گذاری فرهنگی و اجتماعی نیز که ایده اصلی آن نشریه در دوره مسئولیت ایشان مطرح شد، سپاسگزاری کنم.

پدرام الوندی
پاییز ۱۳۹۶

نظرات کاربران درباره کتاب فرهنگ و آموزش عالی