فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنان، غذا و خدا

کتاب زنان، غذا و خدا
راه باورنکردنی برای رسیدن به همه چیز

نسخه الکترونیک کتاب زنان، غذا و خدا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زنان، غذا و خدا

در دنیای مدرن امروزی کاهش وزن تبدیل به یکی از معضل‌های بزرگ جوامع شده است. با پیشرفت علم و فناوری و متعاقب آن کاهش فعالیت‌های روزمره جهت رفع نیازها و افزایش روزافزون تنوع غذایی با کالری بالا، روز به روز درصد افراد مبتلا به اضافه وزن بالا می‌رود و پیامد آن هم چیزی جز بیماری‌های متفاوت برای بشر نیست. گنین راس از نویسندگانی است که آثار متفاوتی را در خصوص رژیم‌های غذایی و کاهش وزن با دیدگاهی متفاوت، سبکی طنزآمیز و استفاده از زبان محاوره ارائه داده است. در این کتاب تلاش بر آن بود تا مفاهیم موردنظر نویسنده با حفظ سبک طنز آن به بهترین شیوه منتقل شود. اثر حاضر از برجسته‌ترین کتاب‌های راس است که می‌تواند از جهات مختلف نه تنها دیدگاه شما در خصوص غذا خوردن بلکه تفکر شما را تحت تأثیر قرار دهد و مسیر جدیدی را برای زندگی شادتر و سالم‌تر باز کند. مخاطب این کتاب همان‌طور که در عنوان آن آمده است، خانم‌ها هستند. از دیدگاه مترجم دلیل این‌که خانم‌ها مخاطب خاص قرار داده شده‌اند این است که قشر آسیب‌پذیرتری هستند و احساسات‌شان می‌تواند بر زندگی‌شان اثرگذار باشد. با وجود این، کتاب حاضر می‌تواند برای آقایان هم بسیار مفید باشد، چرا که شیوه‌ای از زندگی برای تمام نوع بشر چه زن چه مرد در سنین مختلف ارائه می‌کند. در فصل‌های متفاوت این کتاب داستان‌های متفاوتی از زندگی خود نویسنده و دانش‌آموزانش آمده است که حس همزادپنداری خواننده را بر خواهد انگیخت.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زنان، غذا و خدا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جهان در بشقاب های ما

هشتاد خانم گرسنه با کاسه های سوپ سرد سبزیجات دور هم جمع شده اند، خیره خیره به من نگاه می کنند، خیلی هم عصبانی هستند. وقت ناهار سومین روز عقب نشینی است. در طی این روزهای درمان غذایی، هر خانمی که به بوفه می رسد، در صف می ایستد و غذایش را سرو می کند، بعد مکان مناسبی برای خودش پیدا می کند و صبر می کند تا بقیه هم برای خوردن سر میز بنشینند.
اگر چه برنامه ی عقب نشینی خوب پیش می رود و بسیاری از مردم به درکی از تغییرات در زندگی شان رسیدند؛ در این لحظه کسی به این مسائل اهمیت نمی دهد، به پیروزی های چشمگیر، به کم کردن نود پوند وزن یا حتی به وجود خدا اهمیت نمی دهد. در این مدت فقط می خواهند غذای شان را بخورند. از من می خواهند که ایده های خیالیم را در مورد ارتباط بین معنویت و خوردن بی اراده کنار بگذارم. چیزی که در مورد غذا خوردن مورد توجه باید قرار بگیرد این است که باید در اتاق غذاخوری منتظر ماند، حتی یک لقمه از غذا را نخورد تا کل گروه غذای خودشان را سرو کنند. نکته ی دیگر این که خواستم سکوت را رعایت کنند یعنی اثری از صدای خنده یا احوال پرسی نباشد که تمرکزشان از گرسنگی یا عدم وجود آن منحرف نشود.
این عقب نشینی بر اساس فلسفه ای بود که طی سی سال گذشته به آن رسیده بودم: ارتباط ما با غذا دقیقاً نمونه ی کوچکی از ارتباط ما با زندگی است. من اعتقاد دارم که چگونگی راه رفتن مان، ابراز احساسات در مورد عمیق ترین اعتقادات مان، باورهای مان در خصوص عشق، ترس، تغییر و اعتقاد به خدا همگی در طول زمان و در چگونگی غذا خوردن مان آشکار می شوند. وقتی که سیر هستید و با وجود بوی وسوسه انگیز کره بادام زمینی نمی توانید آن را بخورید، ممکن است احساسات مختلفی در درون تان فوران کند: دنیایی از امیدواری یا یاس، اعتقاد یا شک، عشق یا نفرت. اگر می خواهیم اعتقاد واقعی مان را کشف کنیم؛ بدون توجه به این که چه فکری می کنیم و چه می گوییم؛ و نیازمند شنیدن خواسته ی روح مان در انتهای واقعیت زندگی و بعد از مرگ هستیم، کافی است فراتر از غذای داخل بشقاب های خود نرویم.
خدا فقط به صورت نمودها وجود ندارد، نشانه های خدا را حتی در کوچه ها، سیب زمینی سرخ کرده و سوپ سبزیجات می توان یافت. در واقع نشانه های خدا را می توان در بشقاب ها نیز پیدا کرد.
به همین دلیل است که من و هشتاد خانم دیگر دور یک میز برای خوردن سوپ سرد سبزیجات جمع شدیم. به اطراف اتاق نگاه می کنم. عکس های گل، تصاویر دسته ای کوکب سرخ و رزی سفید با لبه های طلایی روی دیوار آویزان هستند. دسته ای گل گلایل روی میز پخش شده است گویی رقاصه ای می خواهد در مجلس رقص خودنمایی کند. سپس به چهره ی دانش آموزانم نگاه کردم. مارجوری روان شناس پنجاه ساله با قاشق خود بازی می کرد و به من توجهی نداشت. ژیمناست بیست ساله ای به نام پاتریشیا شلوار تنگ و تاپی زردرنگ به تن داشت. بدن ظریفش مانند پرنده ای می ماند که در لانه ی خود آرمیده باشد، ملایم و استوار؛ در بشقاب او مقداری جوانه ی گندم و سالاد بود. به سمت راستم نگاه کردم و آنا را دیدم، جراحی از مکزیکوسیتی که یکی از لب هایش را به دندان گرفته بود و بی صبرانه چنگالش را به بشقاب می زد. در بشقابش سه تکه نان، قالبی بزرگ کره و مقداری سالاد بود و خبری از سوپ و سبزیجات نبود. در چشم هایش می شد خواند که می گفت: «لعنت بهت؟ دفعه ی بعد عمراً دست از پرخوریم نمی کشم» من هم سرم را رو به او تکان می دادم به این معنا که: «آره می دونم چه قدر پرهیز سخته.» نگاه گذرایی به دور تا دور اتاق، چهره ها و بشقاب ها انداختم. فضای سنگینی به خاطر این پرهیز غذایی حاکم بود و به خاطر این که قوانین را من تعیین می کردم تمام عصبانیت افراد هم از دست من بود. قرار گرفتن بین مردم و غذاهای شان مانند این است که در مقابل یک قطار سریع السیر قرار گرفته باشی و نگه داشتن آن هم کار بسیار دشواری باشد که مطمئناً با خوشی همراه نخواهد بود.
پرسیدم: «کسی قبل از شروع چیزی نمی خواد بگه.»
سکوت.
گفتم: «شکر به خاطر این غذا و همه ی چیزایی که این غذا رو به وجود آوردند. شکر به خاطر خورشید، بارون، کسانی که پرورشش دادند، این جا آوردنش و آماده اش کردند.»
صدای آماندا را که سمت راستم نشسته بود می شنیدم که با صدای دعا نفس عمیقی می کشید. آن طرف اتاق زو سرش را تکان می داد گویی می خواست بگوید: «بله درسته. زمین، خورشید، بارون، خوشحالم که هستن.» ولی خیلی ها هم حضور داشتند که حاضر نبودند یک ثانیه ی دیگر هم بگذرد، فقط به خوردن فکر می کردند. لوییزا که لباس قرمز روشن به تن داشت آه می کشید و زیر لب غر می زد: «اَه، تو رو خدا، می شه این حرفا رو تمومش کنین»، انگار می خواست مرا بکشد البته خیلی انسانی و با کم ترین درد ممکن.
گفتم: «حالا، یه کم وقت بذارین و توجه کنین که چی تو بشقاباتونه. ببینین موقعی که غذاتونو انتخاب می کردین گرسنه بودین. اگه به لحاظ فیزیکی گرسنه نبودین گرسنگی تون از چه نوعی بود؟»
«به بشقاباتون نگاه کنین، تصمیم بگیرین که اول چی می خواین بخورین و یه کم از اون امتحان کنین، توجه کنین که غذا تو دهن تون چه مزه ای می ده. همون مزه ای رو می ده که فکرشو می کردین.»
سه یا چهار دقیقه گذشت؛ صدای سمفونی خوردن به گوش می رسید: صدای جویدن، بلعیدن، خپ خپ، ملچ ملوچ. توجهم به ایزی جلب شد، خانم لاغراندامی از فرانسه که بیرون پنجره را نگاه می کرد و انگار فراموش کرده بود که ما در حال خوردن هستیم. اکثر افراد بشقاب ها را نزدیک دهان برده بودند تا لقمه ها را سریع تر در دهان بگذارند.
لوری خانم سی و پنج ساله ای بود که در یک شرکت پرداخت وام در بوستون کار می کرد، دستش را بالا برد و گفت: «من گرسنه نیستم ولی می خوام باشم. در هر حال می خوام بخورم.»
پرسیدم: «واسه چی؟»
«چون اشتها برانگیزه و همین الان هم این جاست. بیش ترین راحتی رو هم می تونه به آدم بده. چی بهتر از این که راحتی تو از غذا بگیری؟»
گفتم: «این راهش نیست. غذا خوبه و راحتیم خوبه. وقتی گرسنه نیستی و راحتی می خوای، غذا فقط یه مسکن موقتیه؛ چرا مستقیم نمی ری سراغ ناراحتیه؟»
گفت: «مستقیم سراغ یه مسائلی رفتن سخته، خیلی دردناکه و تمومی نداره. و اگه همین طوری بخواد دردناک باشه خب غذا که بهتره.»
«پس فکر می کنی بهترین راه برای خلاصی از زندگی سوپ سرد سبزیجاته؟»
وقتی دوباره شروع به صحبت کرد صدایش می لرزید: «این تنها راحتی واقعی ایه که من دارم و نمی خوام خودمو ازش محروم کنم.» اشکی از چشمش روی گونه ی راستش غلتید و از بالای لب بالایش به پایین لغزید. سرها به نشانه ی تایید حرکت کردند. موجی از نجوا در جمع پخش شد.
لوری گفت: «کاری که ما این جا می کنیم و تو سکوت صبر می کنیم تا همه غذاشونو بکشن منو یاد وقت شام خوردن تو خونواده ی خودمون میندازه. مادرم مست و پدرم عصبانی بود و هیچ کس حرفی نمی زد. وحشتناک بود.»
پرسیدم: «اون موقع چه حسی داشتی؟»
«تنهایی، بدبختی، انگار توی خونواده ی اشتباهی به دنیا اومده بودم. می خواستم فرار کنم ولی جایی نبود برم، احساس می کردم گیر افتادم. الانم همین احساسو داشتم. مثل این که همه ی شما دیوونه این و منم این جا گیر افتادم، با یه سری آدم احمق.»
حرکت سرها بیش تر شد، صدای نجواها هم همین طور. خانمی از استرالیا جسورانه مرا نگاه می کرد، موهای بلند و سیاهش روی لبه ی کاسه ی سوپ سرخورده بود. تصور می کنم به این مسئله فکر می کرد که لوری درست می گوید و آیا او می تواند در پانزده دقیقه به سمت فرودگاه فرار کند یا نه.
اما درست همین جا و درست همین حالا مرکز این جراحت پیدا شد و دقیقاً این نقطه جایی است که می توان ارتباط خدا با غذا را یافت. لحظه ای است که از خودمان، از تغییرات و از زندگی رها می شویم. جایی که وحشت ما را فرا می گیرد. جایی که احساسی داریم که به خودمان اجازه ی احساس کردنش را نمی دادیم و همین مسئله باعث می شد که زندگی محدود، خشک و یکنواختی داشته باشیم.
در این مکان مجزا می توان به این نتیجه رسید خدا که سرشار از خوبی، تسکین و عشق است نمونه ی ملکوتی والدین ماست. تمرینات ما در عقب نشینی غذایی که اتفاقاً در افسردگی افراد صورت می گیرد نوعی رسیدن به آرزو یا فراخواندن اعتقادات نیست بلکه نوعی احساس آمیخته با بدبینی، ناامیدی و عصبانیت است.
از لوری خواستم اگر می تواند راهی برای فرار از این احساس اسارت و تنهایی پیدا کند.
جوابش منفی بود و گفت که نمی تواند. او گفت فقط می خواهد غذایش را بخورد. از او خواستم که روی این مسئله تمرکز کند که ربطی به غذا خوردن او ندارد. باز هم جوابش منفی بود و گفت که نمی تواند. با نگاهی قاطع و جدی به من خیره شده بود انگار می خواست بگوید: «دخالت نکن، کار خودتو بکن، اصلاً واسم جالب نیست.» چشمانش را تنگ کرده بود و لب هایش را به هم دوخته بود.
همه احساس می کردند که در اتاق هوا وجود ندارد. از تنفس باز ایستاده بودند. با نگاهی منتظر به من، به لوری خیره شده بودند.
گفتم: «تعجب می کنم. چرا می خوای دخالت نکنم. به نظر می آد بخشی از وجود تو با تنهایی ای گره خورده که می تونه نابودت کنه.»
قاشقی که روی هوا در دستش نگه داشته بود روی میز گذاشت و به من خیره شد.
پرسیدم: «این تفکرو می ذاری کنار.»
سوال خطرناکی بود چون درست به نقطه ی افسردگی او هدف گیری شده بود ولی پرسیدم، این سه روز اخیر دایماً با من می جنگید و می ترسیدم در بین درمان دست از کار بکشد. «تا کی می خوای روی چیزی که دیگه وجود نداره تمرکز کنی؟»
نفس تند عمیقی کشید. چند دقیقه ای سکوت کرد.
به اطراف نگاه کردم. سوزان که سه فرزند داشت گریه می کرد. ویکتوریا، روان پزشکی از میشیگان صحنه را تماشا می کرد، منتظر بود و می خواست بداند چه اتفاقی رخ می دهد. لوری به آرامی گفت: «از وقتی ده سالم بود دوست داشتم بمیرم.»
پرسیدم: «می تونی یه جایی واسه یه دختر ده ساله باز کنی کسی که بین کلی ناامیدی نمی تونه خودشو پیدا کنه؟ خیلی آروم ببین اگه می تونی خودت ناراحتی تو لمس کن.»
لوری سرش را تکان داد و به آرامی گفت: «فکر کنم بتونم.»

نظرات کاربران درباره کتاب زنان، غذا و خدا

با همه ی نارسایی های ترجمه ی کتاب، امکان استفاده از مطالبش هست....
در 7 ماه پیش توسط za ke