فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نان آن سال‌ها

کتاب نان آن سال‌ها

نسخه الکترونیک کتاب نان آن سال‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نان آن سال‌ها

هاینریش بل نخستین نویسندۀ آلمانی است که پس از توماس مان (۱۹۲۹) جایزۀ ادبی نوبل را به دست آورد. فرهنگستان سوئد هنگام اعطای این جایزۀ بزرگ ادبی جهان به هاینریش بل یادآور شد: «بل به خاطر سبک نگارشش و نیز دیدگاهی که از عصر و زمانه‌اش با مهارت تمام ارائه کرده است و بدین گونه سهم عمده‌ای در تجدید حیات ادبیات آلمانی دارد به دریافت این جایزه نایل می‌گردد.» برای هاینریش بل جنگ جهانی دوم که وی از سال ۱۹۴۵ - ۱۹۳۹ به عنوان سربازی ساده، به ویژه در جبهۀ روسیه در آن شرکت داشت تجربه‌ای بس مهم و شکل دهندۀ آثارش بود. او پس از پشت سر گذاشتن این سال‌ها به این اصل باورمند شد که چیزی بیهوده‌تر و فاجعه‌انگیزتر از جنگ نیست؛ بر اثر جنگ انسان آدمیت خود را از دست می‌دهد و با خود بیگانه می‌شود، خاصه آنکه مجبور به تحمل سنگینی بار خرابی‌ها و نابسامانی‌های جنگ بر دوش خود هم باشد. جنگ و عواقب آن مایۀ اصلی آثار بل هستند و لاجرم بازگو کردن این حقایق تلخ تعهدی برای او پدید می‌آورند و همین تعهد است که در او سبب‌ساز دیدی انتقادی بر جامعۀ نوخاسته و مرفه آلمان می‌شود.

ادامه...

بخشی از کتاب نان آن سال‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

روزی که هدویگ(۶) آمد، دوشنبه بود و در این صبح دوشنبه، پیش از آنکه زن صاحبخانه ام نامه پدر را زیر در رد کند، ترجیح می دادم لحاف را روی صورتم بکشم؛ یعنی درست همان کاری که غالباً در گذشته _ هنگامی که هنوز در کوی کارآموزان بودم، می کردم، اما در راهرو، صاحبخانه ام صدا زد: «برایتان نامه آمده، از منزل!» و هنگامی که نامه را از زیر در به داخل فرستاد _ نامه ای که به سفیدی برف بود و در سایه خاکستری رنگی که هنوز در اتاقم وجود داشت غلتید _ وحشت زده از رختخواب پریدم؛ زیرا به جای مهر گرد اداره پست مهر بیضی شکل پست راه آهن را دیدم.
پدر که از تلگرام نفرت داشت، طی این هفت سالی که من تنها در این شهر زندگی می کنم، تنها دو بار چنین نامه هایی با مهر پست راه آهن فرستاده بود: نامه اولی حاکی از مرگ مادر بود و نامه دومی از تصادف پدر که هر دو پایش شکسته بود، خبر می داد...؛ و این سومین نامه بود. بی درنگ بازش کردم و پس از خواندن خیالم راحت شد. پدر نوشته بود: «فراموش نکن، هدویگ دختر مولر(۷) که تو برایش اتاقی تهیه کردی، امروز با ترن ۱۱ و ۴۵ دقیقه وارد آن شهر می شود. لطفی کن، او را از ایستگاه راه آهن بردار و یادت باشد که چند شاخه گل برایش بخری و نسبت به او مهربان باشی. سعی کن تصورش را بکنی که چنین دختری چه حالی خواهد داشت: این نخستین بار است که او تنها به شهر می آید و خیابان و محله ای را که باید در آن زندگی کند نمی شناسد. همه چیز برای او بیگانه است و ایستگاه راه آهن با آن شلوغی هنگام ظهرش او را به وحشت می اندازد. به خاطر داشته باش: او بیست سال دارد و برای معلم شدن به شهر می آید. حیف که تو دیگر نمی توانی مرتب روزهای یکشنبه به دیدن من بیایی _ حیف _ از صمیم قلب _ پدر.»
بعدها اغلب در این باره فکر می کردم که اگر هدویگ را از ایستگاه راه آهن نمی آوردم، چه می شد: من وارد زندگی دیگری می شدم، همچنان که آدم اشتباهی سوار قطار دیگری شود، زندگی ای که در آن زمان _ پیش از آنکه هدویگ را بشناسم _ کاملاً خوب و قابل قبول به نظر می رسید، یا لااقل وقتی که در این باره با خود می اندیشیدم، چنین می پنداشتم.
اما زندگی ای که مانند قطار آن طرف سکو، در برابر چشمم قرار داشت _ قطاری که نزدیک بود سوارش شوم _ آن زندگی را اکنون در رویاهایم می بینم. می دانم که آنچه آن وقت ها به نظرم خوب و قابل قبول می نمود، تبدیل به جهنمی می شد: خود را می بینم که در آن زندگی پرسه می زنم، می بینم که لبخند می زنم، حرف زدن خودم را می شنوم، همان طور که ممکن است آدمی لبخند و حرف زدن برادر دوقلویی را که هرگز نداشته است، ببیند و بشنود. برادر دوقلویی که پیش از نابود شدن نطفه ای که او را در بر داشت، برای لحظه ای پدید آمده بود.
آن وقت ها از اینکه پدر نامه را با پست فوری فرستاده بود، تعجب می کردم و هنوز نمی دانستم فرصت خواهم داشت هدویگ را از ایستگاه راه آهن بیاورم یا نه. زیرا از زمانی که در زمینه تعمیرات و سرپرستی ماشین های رختشویی اتوماتیک تخصص یافته ام، آخر هفته ها و دوشنبه های ناآرامی دارم، به ویژه روزهای شنبه و یکشنبه که شوهرها تعطیل هستند و با ماشین های رختشویی ور می روند تا آنکه از جنس و طرز کار این خرید گرانقیمت اطمینان بیابند. من کنار تلفن می نشینم و منتظر تلفن هایی می شوم که اغلب از نقاط دوردست مرا احضار می کنند. به محض آنکه وارد خانه ها می شوم، بوی اتصالی یا سیم های سوخته به مشامم می رسد. یا اینکه ماشین هایی را پیش روی خود می یابم که از درون آنها کف صابون مانند کارتون میکی ماوس سرازیر می شود؛ مردان ماتم زده و زنان گریانی را می بینم که فراموش می کنند یکی از دکمه های روی ماشین را فشار دهند، یا آنکه یکی از آنها را دوبار فشار می دهند. در آن هنگام من از اینکه با تانی و بی اعتنایی خاص خود کیف ابزارم را باز کرده و با لب های به جلو آمده، معایب فنی را بررسی کرده و به آرامی با دست، کلیدها، اهرم ها و اتصال ها را کنترل می کنم لذت می برم و در حینی که مخلوط پودر را درست می کنم، یک بار دیگر کار ماشین را توضیح می دهم، آن را به کار می اندازم و در حالی که دست های خود را می شویم، مودبانه به اظهار نظرهای فنی مبتدیانه آقای خانه گوش فرا می دهم و او سرشار از احساس خوشبختی است که اطلاعات فنی اش جدی گرفته می شود. وقتی قبض ساعت های کار و مقدار کیلومتر رانندگی را برای امضا به آنها می دهم، غالباً به دقت نگاهش نمی کنند و من به آرامی سوار ماشینم می شوم و سر کار بعدی می روم.

نظرات کاربران درباره کتاب نان آن سال‌ها

چند روزه که درحال خواندن این کتاب هستم، البته کتاب کاغذی، از همین مترجم هم هست، کتاب خوبیه ترجمش هم بد نیست.
در 7 ماه پیش توسط bs1...112