فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مثلث‌های موازی

کتاب مثلث‌های موازی

نسخه الکترونیک کتاب مثلث‌های موازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مثلث‌های موازی

آن شب هم بابا آمده بود. مثل همیشه خونسرد. کلافه نبود. آن‌قدر مامان بهش پیله کرد که گفت هر کاری دلش بخواهد می‌کند. به هیچ‌کس هم ربط ندارد. مامان گفت به همه ربط دارد. گفت: «تو دختر داری! فکرش رو کردی یه روز این بچه‌ها باید تاوان کارایی که تو کردی، پس بدن؟ آخه چرا رفتی دنبال این دختر کم سن و سال؟» بابا گفت به درک. می‌توانست هر ثانیه، هر لحظه از نو شروع کند اما دیگر امکان نداشت با مامان شروع کند. امروز تمام مدت زیر برف، با آن بوی تعفن، اینها آمد توی ذهنم. خوب شد که ما بچه نداریم وگرنه من همه حرف‌های مامان را زیر گوش بچه‌مان می‌خواندم و بعد او هم می‌افتاد توی دایره من و مامان. امروز رفتم میدان اختیاریه. از جلوِ بازار روز رد شدم. مامان که بیاید، باز هم دنیایش می‌شود همین بازار روز. شاید هم خارجه رفتن عوضش کرده ‌باشد. میدان را رد کردم و رفتم توی خیابان دو قوز. جلوِ خانه استاد ایستادم. خودم را توی در شیشه‌ای نگاه کردم. اصلاً شبیه دختر هجده ساله‌ای که روز اول آنجا پا گذاشت، نبودم. شبیه زن بیست و هفت ساله هم نبودم. نُه سال زیاد نیست؛ یعنی از بیرون زیاد است اما تو دلش که باشی، تند می‌گذرد. روز آخر استاد گفت: «غصه نخور! تو هنوز جوونی!» شب قبلش زنگ زده‌ بود از دلم درآورد که منظوری نداشته آن روز که بعد از کافه رفتم خانه‌اش، حالم را گرفته. می‌خواست خودش هم مرا بِکِشد. من فقط گوش می‌دادم. گفت: «هنوز اونجایی بچه؟» هنوز بودم و می‌شنیدم.

ادامه...

بخشی از کتاب مثلث‌های موازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

مامان صبح تا شب باید این آهنگ «من خودم رفتنی ام» را گوش می داد. سر تکان می داد و می چپید توی آشپزخانه. خدای سکوت بود اما امان از روزی که هوار می کشید سر آدم. آن لحظه پشت هوارهایش قایم می شد. همیشه چیزی بود که خودش را پشتش قایم کند. حالا از این فروشگاه به آن فروشگاه می رود. هیچ هم نمی خرد. فقط نگاه می کند و می آید خانه. به من می گوید: «چرا به خودت نمی رسی؟»
من هم، هر روز پشت چشمم را آبی می کنم و گاهی هم نقره ای. کیف را می اندازم گَلِ دستم و می روم کلاس. آن روز که توی چشم تهماسبی نگاه کردم و گفتم نمی توانم بروم سر کلاس کارورزی و کارم را بلدم، فکرش را هم نمی کردم آن همه غرور، آخرش بشود اینکه بروم و به سه بچه ای که انگلیسی را بهتر از فارسی حرف زدنِ پدر و مادرشان حرف می زنند، زبان فارسی یاد بدهم. مامان می تواند وقتی برگشت ایران، سرش را بگیرد بالا که دخترم آنجا دستش توی جیب خودش است و شوهر پولدارش هم، سر تا پایش را طلا می گیرد. مامان ترجیح می داد به جای به ارث بردن باغ بابابزرگ، دستش توی جیب خودش بود. نمی داند که وقتی دست آدم توی جیبش جا خوش می کند، دلش نمی خواهد بیاید بیرون. می خواهد همان جا بماند؛ گرم و نرم. مامان خیلی شانس آورده بود که دایی جانِ ندیده مان، سهمیه اش را با دو زار ده شاهی آن زمان گرفته و رفته و گورش را گم کرده بود.
یادم نمی آید وقتی رفتم توی مدرسه تهماسبی، مامان بهم افتخار می کرد یا نه! الآن نمی توانم بگویم کاش قلم پایم می شکست و نمی رفتم. وقتی دنبال نقطه اولِ این همه نقطه چین می گردم، می رسم به همان مدرسه؛ همان جا که دست و دلم، خیر سرم، لرزید و عاشق شدم. دلم برای خودم نمی سوزد. همه چیز طوری پیش رفت که باید می رفت. اینکه من بروم بنشینم پیش استاد پازوکی و بگویم دنبال کارم تا او پل بزند به همکلاسی قدیمش و مرا بفرستد گلستان دانشِ تهماسبی، همه اش یک اتفاق بود. اگر مثلاً می رفتم پیش خانم دکتر محمودی، زور می زد و توی یک مدرسه دخترانه می چپاندم. همان روزها به مهناز می گفتم: «خدا آدم رو سگ کنه اما شاگرد اول این رشته در پیت نکنه.»

نظرات کاربران درباره کتاب مثلث‌های موازی

چه خلاصه مزخرفی
در 7 ماه پیش توسط المیرا آذر