فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ایستاده در کمند

کتاب ایستاده در کمند

نسخه الکترونیک کتاب ایستاده در کمند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ایستاده در کمند

«یا اباعبدالله! آگاه باش، به خدا ســوگند، روی زمین، خواه نزدیک یا دور، کسی نزد من عــزیزتر از شما نیست و کسی را چون شما دوست ندارم. اگر قدرت داشته باشم که ظلم را از شما به چیزی که عزیزتر از جان و خونم باشد دور کنم، چنین خواهم کرد. سلام بر شما یا اباعبدالله! شهادت می‌دهم که بر هدایت شما و هدایت پدرتان استوار هستم.» ایستاده در کمند، هم حکایت دست‌یافتگان به کمند معرفت الهی است و هم بازماندگان و در راه‌ماندگان...«که اگر بخواهند، نجات می‌یابند.»

ادامه...
  • ناشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ایستاده در کمند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ردِ شمشیر پریشان

آفتاب، عمود بر آسمان ایستاده بود. از خاک نینوا هرم داغ آتش به بالا زبانه می کشید. عابس سوار بر اسب به میانه میدان آمد و ایستاد. به روی اسب کمر راست کرد و گردن کشید. به دوردست های مقابل چشم دواند. در پس سراب پیش رو، خطی از سیاهی موج می زد. گویی لشکری از کرکس ها پیوسته بالا و پایین می جستند، با سراب می آمیختند و بار دیگر به نقطه نخست خود بازمی گشتند؛ چرخه ای که در آن سوی کویر، در سکوت تفتیده نینوا، بی وقفه تکرار می شد.
عابس نفس عمیقی کشید؛ هوای داغ را که بلعید، جگرش به التهاب افتاد و درون قفسه سینه اش گداخت. اندیشید در این لحظات وجود جرعه ای آب، زخم درونش را التیام می بخشد. ناگاه با رعشه ای از درون، نگاهش را از روبه رو گرفت، سر برگرداند و به پشت سر نگریست. انگار کسی ناگهانی از پشت سر به او نهیب زده بود. سکوت کویر در این لحظات، داغ و وهم انگیز بود. خیمه های قافله در پس سراب، مانند هُرم داغ خاک به سوی آسمان می لغزیدند و گویی در حال گداختن بودند. عابس به یاد امام و اهل بیت درون خیمه ها افتاد. زنان و کودکان درون خیمه ها، چند روزی است طعم آب را از یاد برده اند. در این چند روز، دشمن آب را به روی کودکان نیز بسته بود. اکنون کودکان قافله از فرط تشنگی رمق از دست داده و بسیاری از آنان نیمه جان شده اند و نفس هایشان با حرارت سوزان خاک یکی شده است. عابس با این یادآوری، از توجه لحظاتی پیش به حال خراب خود شرمنده شد. به خود نهیب زد: «عابس، هان! تو را چه شده است، از چه می هراسی؟ نکند آن سخنانی که در مسجد کوفه بر زبان آوردی، رجزی بیش نبوده باشد؟!»
و به یاد آن شب موعود افتاد. خود را میان جمع بزرگ اهل کوفه دید. مسلم بن عقیل به کوفه آمده بود و در خانه مختار بن ابی عبید ثقفی، نامه مولایش امام حسین(ع)را برای یاران قرائت کرده بود. عابس دید که چگونه کوفیان با شنیدن کلام امامشان می گریستند و فوج احساسات بر آنان غلبه کرده بود. عابس کارآزموده میدان کارزار بود. آشنا به تنگناهای زمانه بود. صفین را به خوبی به یاد داشت. از آن جنگ، زخم شمشیری بر پیشانی داشت که کهنه بود. اما زخمی عمیق تر که در جانش بود، تازه بود و پیدا نبود؛ زخمی که دشمن نابکار به حیله بر جانش نشانده بود و درد جانکاه آن، هنوز آزارش می داد. عابس اندیشید، آخر چگونه می تواند اندوه سنگین آن نبرد سخت را از ذهن خود بیرون کند؟ در صفین شاهد بود که این جمعیت، آن گاه که قرآن های سر نیزه را دیده بودند، چگونه به آسانی در چاه مکر و فریب عمروعاص درغلتیدند و پذیرفتند که قرآن برترین حَکَم است. در آن صحنه کارزار، مگر همین جماعت نبودند که درون خیمه امام علی(ع) شمشیر بر او کشیدند که یا حَکَمیت قرآن را بپذیرد و یا آنکه او را خواهند کشت؟ در آن لحظات، امام به آنان نگریسته بودند و به صدایی محزون، اما به هشدار فرموده بودند: «فریب مکر عمروعاص را نخورید! آن ها که بر سر نیزه می بینید، کهنه پوست و برگه ای بیش نیست! به من بنگرید؛ من قرآن ناطق هستم! آیا به راستی در این هنگامه کارزار که مالک بر سر خیمه معاویه رسیده است، نشانه فتح و نصرت خدا را نمی بینید؟! آیا در این لحظات آخر، سخن امام خود را به هیچ می انگارید؟!»
اما آن جماعت خام اندیش، خیره سر بودند و همچنان بر حکمیت قرآن در جنگ اصرار ورزیده بودند و امام در آخر، ناگزیر حکمیت را پذیرفته و فرمان داده بودند که به مالک اشتر پیغام دهید، اگر می خواهد بار دیگر امامش را زنده ببیند، هم اکنون بازگردد.
عابس جزء به جزء آن لحظات دردناک کارزار صفین را به یاد آورد. از صف اول میدان، خسته و عرق ریزان، به خیمه امام بازگشته بود. اما از نظاره حالتی که بر چهره امام مستولی بود، ناگهان کوه اندوه بر سینه اش نشسته بود. پاهایش به سرعت توانشان را از دست داده بودند و او سرانجام از شدت تاثر در مقابل امام به زانو درآمده بود.
اکنون صفین در مقابل چشمان عابس بود. عابس به خوبی همه آن تنگناها را به یاد می آورد. از پیمان شکنی و هنگامه یاری آن جماعت ترسید؛ تاب نیاورد. از جا برخاست؛ به جماعت کوفیان نگریست و آن گاه رو به مسلم کرد و گفت: «پروردگار عالم را به گفته هایم گواه می گیرم؛ ای مسلم بن عقیل! من از دل اینان که این گونه می گریند، خبر ندارم و نمی دانم که در دل هایشان چه می گذرد. من امشب از جانب آنان وعده اغوا کننده نمی دهم، که احساس شود پشتوانه محکمی داریم. من از خودم حرف می زنم. اگر هر زمان، اهل بیت رسول خدا بگویند برخیز و جانت را بده، آماده فداکاری هستم. به قدری در راه ایشان شمشیر می زنم تا جانم را فدا کنم؛ چرا که از این کار فقط رضای خدا را مسئلت می کنم.»
و آن گاه خاموش مانده و بر جا نشسته بود. به یاد آورد، حبیب بن مظاهر برخاسته و او را به این سبب دعا کرده و گفته بود: «خدا تو را رحمت کند. کوتاه سخن گفتی، ولی حق را گفتی. از دل من سخن گفتی. من هم مثل تو هستم.»
قطره ای عرق از بالای زخم کهنه پیشانی اش راه گرفت و به سوی بینی اش غلتید و بر خاک چکید. اندیشید این عرق شرم است یا قطره ای سُست از بن مایه ایمانش که بر خاک سرخ تفتیده نینوا ریخته است. اینجا نینواست؛ و این همان هنگامه یاری اهل بیت است و حسین(ع) خَلَفِ شایسته جدش رسول الله است. و اکنون بی آبی، تشنگی و این خاک تفتیده از هُرم داغ آفتاب چگونه می شود که گام هایش را لرزان گرداند؟ از همان هنگام که مسلم خبر حرکت کاروان امام را به کوفه آورد، تصمیمش را گرفته بود. نخستین مردی بود که بی فوت وقت، از کوفه بیرون زده بود. شوق آن در سر داشت خود حامل پیغام مسلم بن عقیل برای مولایش باشد، به مکه داخل شود و با دست های خود، پیغام مسلم را به دست مبارک امام برساند. از همان لحظه آغاز حرکت، مصمم بود و هیچ تردیدی به خود راه نداده بود. او همان مرد بود؛ عابس بن ابی شبیب شاکری... بزرگ قوم بنی شاکر... زیر لب آرزو کرد: «رمق اندک گام هایش از ضعف و شدت عطش باشد و نه به هر دلیل دیگری» و آن گاه چشم به آسمان دوخت و از خدای نینوا در همراهی مولایش یاری خواست.



عابس سر به زیر انداخت و نگاهش به زمین پیش رو کشیده شد. خاک هنوز رد خون فداییان مولایش را در خود حفظ کرده بود. پیکر خونین شوذب، دوست دیرینش و دیگر شهدا، بی درنگ به خیمه گاه بازگردانده شده بود. اکنون نوبت او بود که نزد مولایش بشتابد و رخصت به میدان رفتن بگیرد.
عابس به یاد شب گذشته افتاد؛ لختی پس از آنکه چشمانش را بر هم گذاشت، خود را در میدان رزم نینوا دید. در میان هلهله و فریاد شادی، سری از بدن جدا شده در دست های لشکریان عمر سعد بود. عابس چهره خود را شناخته بود؛ با آن زخم شمشیر روی پیشانی اش از دورترین نقطه میدان جنگ نیز معلوم بود که سرِ از تن جدا شده، سر او بود. لشکریان هلهله و شادی می کردند و هر یک مدعی بود که او عابس را کشته است. در این میان، عابس صدای عمر سعد را شنید که گفته بود خاموش باشید، با یکدیگر نزاع نکنید، عابس به دست یک نفر کشته نشده است؛ عابس را همه لشکریان کشته اند.
عابس نگاهی به آسمان انداخت. چهره آفتاب سوخته اش به لبخندی از هم گشوده شد. گذر زمان، هیچ تغییری در عشق او نسبت به فرزندان رسول خدا به وجود نیاورده بود. سالیان بسیاری پا در رکاب مولایش امام علی(ع) بود. جنگ صفین و سخنان مقتدایش را در بینابین میدان کارزار به یاد آورد. کلام صاحب ذوالفقار، در این لحظات، گویی مانند آبی زلال و گوارا در کویر جانش می نشست: «سلام بر تو ای عابس بن ابی شبیب! خداوند تو را و مردان قوم تو را افتخار دین رسول خدا(ص) قرار داده است.»
و به یاد آورد که مولایش در ادامه، فرموده بود: «همانا اگر تعداد قبیله بنی شاکر به هزار می رسید، پروردگار عالم، در میان ما به شایستگی پرستش می شد.»
عابس با این یادآوری، اکنون خود را در کربلا، پا در رکاب مولایش می دید. چند روزی بود که تمام وجودش لبریز از عشق به پروردگار و انتظار نبرد در ظهر روز دهم شده بود.
عابس زیر لب، نام خدا را بر زبان آورد. اسب را هی کرد و خود را نزد مولایش رسانید. اکنون مولایش اباعبدالله الحسین(ع)، در میانه میدان کارزار، مقابلش قرار داشت. عابس افسار اسب را کشید. بی درنگ از اسب راهوار خود پایین آمد و زانوی اطاعت بر خاک سایید و بر رخ پر مهر امامش نگریست و گفت: «یا اباعبدالله! آگاه باش، به خدا سوگند، روی زمین، خواه نزدیک یا دور، کسی نزد من عزیزتر از شما نیست و کسی را چون شما دوست ندارم. اگر قدرت داشته باشم که ظلم را از شما به چیزی که عزیزتر از جان و خونم باشد دور کنم، چنین خواهم کرد. سلام بر شما یا اباعبدالله! شهادت می دهم که بر هدایت شما و هدایت پدرتان استوار هستم.»
عابس در این لحظات، رضایت خاطر را که در چهره مولایش دید، اشک شوق در چشمانش حلقه زد. از جا برخاست و با امام وداع گفت و بر اسب راهوارش نشست و بی درنگ به سوی میدان تاخت. اکنون میدان کارزار نینوا او را به سوی خود می خواند. پیش رو سراب بود و موجی از سیاهی که سیال بود و پیوسته در خود می لغزید. عابس آن قدر تاخت تا سراب به عقب خزید و در دل موج سیال سیاهی گم شد. پیشتر، سیاهی در گستره وسیع تری رخ نمود. لشکریان عمر سعد، خیلی زود عابس را شناختند و به جنب و جوش افتادند.
زخم پیشانی عابس، خیلی زود آنان را به یاد رشادت هایش در جنگ صفین انداخت. از همان آغاز، تجسم دگرباره دلاوری های عابس در جنگ صفین، تاب رویارویی با او را از آن ها گرفت.
عابس سوار بر اسب، مقابل صفوف فشرده لشکریان ایستاد. شمشیر خود را از غلاف بیرون کشید و غرید: «اگر مردی در این لشکر یافت می شود، هم اکنون پیش آید که شمشیر برّان من، آماده به هلاکت انداختن اوست.»



لشکریان عمر سعد در سکوت به یکدیگر چشم دوختند. در این میان، صدایی به هراس گفت: «او شیر شیران مردان حسین است. چگونه جمع ما یارای رو در رو گشتن با اوست؟!»
با این سخن، رعب و هراس بر دل لشکریان افتاد و سکوتی وهم انگیز در فضای کویر سایه انداخت.
عابس در انتظار هماورد طلبی خود، تاب از دست داد و غرید: «آیا هیچ مردی میان این لشکریان یافت نمی شود تا به جنگ من بیاید؟»
و نگاهی به لشکریان خاموش انداخت و ادامه داد: «هان!... ای بزدلان پیش آیید!»
و شمشیرش را در دست بالا آورد و در مقابل صفوف لشکر عمر سعد قد راست کرد و اسب خود را هی کرد و در درازای صفوف لشکریان سعد شروع به تاختن کرد.
عمر سعد از تماشای یکه تازی عابس و سکوت لشکریانش به خشم آمد و فرمان داد به سوی عابس سنگ پرتاب کنند. لحظاتی بعد، بارانی از سنگ به سوی عابس فرو ریخت. عابس در حالِ تاخت، زره را از تنش کند و بر زمین انداخت. سپس کلاهخود آهنین خود از سر برداشت و به طرف لشکریان عمر سعد پرتاب کرد و غرید: «اکنون این تن و سر من، در مقابل شمشیرهای برهنه شما قرار گرفته است؛ آیا باز هم در میان این لشکر ابلیس، کسی را شهامت رویارویی با من نیست؟»
عمر سعد بی درنگ فرمان حمله داد و ناگهان فوجی از لشکریان به سوی عابس هجوم آوردند. عابس نعره ای زد و به سویشان شمشیر کشید. حمله کنندگان، یورش عابس را که دیدند، از حمله خود پشیمان شدند و پا به گریز گذاشتند. اکنون عابس سوار بر اسب، نعره می کشید و به سوی لشکر می تاخت. لشکریان فوج فوج در پس هم می گریختند و شمشیر برّان عابس را که بر فراز خود می دیدند، بر سرعت قدم های گریز خود می افزودند. نفرات میانی لشکر، هراسان و سراسیمه بر زمین می افتادند و نفرات پشت سر در ادامه گریختن خود روی آن ها می ریختند. لحظاتی بعد، در گوشه و کنار میدان، تلی از پیکرهای به روی هم غلتیده، در هم پیچید. عابس این وضع را که دید، رو به سوی دیگر میدان کرد و به سوی باقی لشکریان که تازه نفس می نمودند، تاخت.
در این هنگام، عمر سعد شاهد فضاحت لشکریانش بود و به چشم خود می دید که عابس چگونه در کوتاه زمانی، افرادش را تاراند و هیمنه لشکریانش را در هم پیچید و خوار و خفیف شان کرد. عمر سعد، در تمام این لحظات، پیوسته به خود می لرزید و حال خود را نمی فهمید. ناگهان آتش کینه در وجودش شعله کشید و به کمانداران لشکریانش فرمان حمله داد.
لحظاتی بعد، از هر سو فوجی از تیر بر سر و روی عابس باریدن گرفت. عابس اکنون که زرهی بر تن نداشت، در مقابل این یورش ناجوانمردانه به شدت آسیب پذیر شده بود. تیرهایی که از پس سر او می باریدند، یکی پس از دیگری بر پیکرش فرود آمدند. تعدادی از تیرها به پهلو و پشت، به ساق پاها و در آخر چندین تیر بر گردن و سینه اش فرو نشست. عابس عاقبت به زانو درآمد و رفته رفته نفس هایش به شماره افتاد و پیکر خونینش بر زمین تفتیده نینوا درغلتید.
لختی بعد، لشکریان که اکنون جرئتی یافته بودند، به سوی پیکر بی جانش هجوم آوردند و خنجرهای برهنه را از غلاف کمر بیرون کشیدند تا سر از تن عابس جدا کنند. عابس در حالی که به سختی نفس های آخر را می کشید، نگاهش به برق خنجرها دوخته شد. خواب شب گذشته را به خاطر آورد و هم سخنان قوت بخشی که به شوذب، صمیمی ترین دوستش، پیش از روانه شدن به میدان و شهادتش بر زبان آورده بود: «از پس امروز چنین سعادتی به دست هیچ کس نیاید. بدین جهت سزاوار است در چنین روزی در حد توان به دنبال اجر و ثواب برویم، زیرا از پس امروز عملی در کار نیست و روز جزا فرا می رسد.»

نظرات کاربران درباره کتاب ایستاده در کمند