فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنج پری نیلوفری

کتاب پنج پری نیلوفری
افسانه‌هایی شفابخش از کشور چین و هند

نسخه الکترونیک کتاب پنج پری نیلوفری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پنج پری نیلوفری

روزی امپراتور از وزیرش پرسید: «چرا ما در میان این همه بازیکن، حتی یک بازیکن خوب نداریم؟» وزیر گفت: «سرورم. همه‌ی آن مردان که من، خدمت شما فرستادم، بازیکنان خوبی بودند...» امپراتور گفت: «پس چرا همه بازنده شدند؟» وزیر پاسخ داد: «متأسفانه باید عرض کنم که اگر شما امپراتور نبودید، آن‌ها همگی برنده می‌شدند.» امپراتور با ناراحتی گفت: «این چه حرفی است! ورزش رزمی، یک مسابقه‌ی مهارت است. برو و فردا بهترین بازیکن این سرزمین را نزد من بفرست! اگر من بازنده شوم، عصبانی نخواهم شد، تازه به او پاداش مناسبی هم خواهم داد.» وزیر گفت: «اگر سرورم بازنده شود، چه جایزه‌ای به برنده خواهد داد؟» امپراتور به اطراف نگاهی کرد و سپس به قوری چای روی میز امپراتوری اشاره‌ای کرد و گفت: «این قوری را!» آن قوری بسیار زیبا، مثل بلور، شفاف، مثل کاغذ نازک و مثل برگ، درخشان بود. یک اژدهای طلایی در یک طرف آن و سیمرغی رنگین در سوی دیگر، نقش بسته بود. چای مرغوب و آب جوش در داخل قوری آن‌چنان باهم ترکیب و بخار از آن بلند می‌شود که گویی اژدها و سیمرغ در آسمانی پر از مِه جان می‌گیرند. این قوری چای، یکی از نادرترین گنجینه‌های قصر امپراتوری بود. وزیر که می‌دانست این قوری از وسایل مورد علاقه‌ی امپراتور است، گفت: «آیا سرورم جدی می‌گویند؟» امپراتور گفت: «البته!»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پنج پری نیلوفری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به جای مقدمه

انسان نخست افسانه می گوید، بعد می میرد...

افسانه ها از «یکی بود، یکی نبود» آغاز می شوند و به راستی چه تعریفی بهتر از همین جمله برای افسانه ها... «یکی بود و یکی نبود...»
به راستی فرق میان کسی که هست و آن که نیست، در چیست؟
آن که هست، افسانه می گوید و آن که نیست، افسانه ای ندارد و افسانه ای برجای نمی گذارد... شاید یکی از مهم ترین وجوه تمایز انسان و حیوان در همین است، «آدمی افسانه می گوید...» افسانه های شرقی، همه از جنس یک دیگرند ـ چون واژگانی که ظاهر آن ها با یک دیگر تفاوت کند، ولی همه یک معنی را برسانند.
این افسانه ها الگوی زندگی را در ساختار خود نهان کرده اند و همیشه قصه ای از آگاهی را در بطن خود می پرورانند. به همین دلیل، افسانه های چین و هند در جهت درمان و شفابخشی نیز به کار می روند. آن ها از دو عنصر اساسی زندگی بشر یعنی عشق و مرگ می گویند و به همین دلیل بشر را در برابر وقایع و پیشامدهای زندگی، مصون می کنند و اصولاً خاصیت افسانه ها در بالا بردن آستانه ی تحریک پذیری بشر در برابر مصایب و مسائل زندگی است.
در این کتاب سعی شده است که برای اولین بار برخی قصه های عامیانه ی کشور چین و هند که در فرهنگ شرق دور کاربرد درمانی و آگاهی بخشی دارند، در مجموعه ای جمع آوری شوند.
قصه هایی که هر یک عنصری از عناصر شخصیت بشر را متجلی می کنند، عناصری چون عشق، نفرت، ترس، دانش، کنجکاوی، بصیرت، زیبایی شناسی، کمال جویی و...
آرزوی من این است که این کتاب برای همه ی گروه های سنی مفید باشد. چرا که اصولاً افسانه ها با انسان سخن می گویند. و از خردسالان تا کهن سالان، هرکس می تواند به اندازه ی خود، از این قصه ها برداشت کند و اصولاً خاصیت افسانه های کهن در همین است که نه کهنه می شوند و نه مخاطب خاصی را برمی تابند.
افسانه از جان بشر برمی خیزد و به جان می نشیند و چنین است که در فرهنگ شرق، انسان و قصه درمانی، قدمتی طولانی دارد. مدتی به درازای عمر یکی بود، یکی نبود...

چیستا یثربی

افسانه هایی از کشور چین

مورچه ها و کرگدن

مورچه ی کوچکی روزی به ملکه ی مورچه ها گفت:
«سرورم، یک کرگدنی بیرون لانه ایستاده است...»
ملکه ی مورچه ها گفت: «فقط یکی؟»
و مورچه ی کوچک گفت: «بله، سرورم.»
ملکه ی مورچه ها گفت: «بسیار خوب، یکی از فرمانده های ارتشم را سر وقت او می فرستم!»
مورچه ی کوچک با تعجب گفت: «اما او هرگز قادر نخواهد بود که کرگدن را بگیرد!»
ملکه ی مورچه ها با عصبانیت گفت:
«یعنی چه؟ منظورت این است که من، ملکه ی مورچه ها، باید خودم شخصا به جنگ او بروم؟!»
اما قبل از این که ملکه ی مورچه ها بتواند حرفش را تمام کند، کرگدن نفسی کشید و هوای بازدمش درِ لانه ی مورچه ها را بست. این وضع، خیال ملکه ی مورچه ها را راحت کرد و گفت:
«خُب، مثل این که دیگر نیازی به رفتن من نیست، این باد، حتما کرگدن را هزاران کیلومتر دورتر پرتاب کرده است...»

خروس کچل

یک روز، فیل خروس کچلی را دید و به او نصیحت کرد و گفت که مراقب پرهایش باشد، چون کچلی، از شکوه و وقار خروس کم می کند.
خروس نگاهی مغرورانه به فیل انداخت و گفت: «هی... تو می خواهی به من درس یاد بدهی؟ اصلاً موهای خودت را بشمار تا ببینم چند تار مو داری؟»
فیل آه بلندی کشید و بدون این که حرف دیگری بزند، دور شد. درحالی که با خود می گفت: «مرا بگو که داشتم از دید یک خروس به قیافه ی او نگاه می کردم، اما این موجود، همه چیز را فقط از دریچه ی چشم خودش می بیند.»

امپراتور و وزیر

امپراتوری دوست داشت که ورزش رزمی بازی کند و هر روز از وزیرش می خواست که یک بازیکن ورزشی را به قصر بفرستد تا با او مسابقه دهد. امپراتور همیشه، همه ی حریفانش را به زمین می زد و برنده می شد. اما از این کار لذتی نمی برد.
روزی امپراتور از وزیرش پرسید:
«چرا ما در میان این همه بازیکن، حتی یک بازیکن خوب نداریم؟»
وزیر گفت: «سرورم. همه ی آن مردان که من، خدمت شما فرستادم، بازیکنان خوبی بودند...»
امپراتور گفت: «پس چرا همه بازنده شدند؟»
وزیر پاسخ داد: «متاسفانه باید عرض کنم که اگر شما امپراتور نبودید، آن ها همگی برنده می شدند.»
امپراتور با ناراحتی گفت: «این چه حرفی است! ورزش رزمی، یک مسابقه ی مهارت است. برو و فردا بهترین بازیکن این سرزمین را نزد من بفرست! اگر من بازنده شوم، عصبانی نخواهم شد، تازه به او پاداش مناسبی هم خواهم داد.»
وزیر گفت: «اگر سرورم بازنده شود، چه جایزه ای به برنده خواهد داد؟»
امپراتور به اطراف نگاهی کرد و سپس به قوری چای روی میز امپراتوری اشاره ای کرد و گفت: «این قوری را!»
آن قوری بسیار زیبا، مثل بلور، شفاف، مثل کاغذ نازک و مثل برگ، درخشان بود.
یک اژدهای طلایی در یک طرف آن و سیمرغی رنگین در سوی دیگر، نقش بسته بود.
چای مرغوب و آب جوش در داخل قوری آن چنان باهم ترکیب و بخار از آن بلند می شود که گویی اژدها و سیمرغ در آسمانی پر از مِه جان می گیرند. این قوری چای، یکی از نادرترین گنجینه های قصر امپراتوری بود.
وزیر که می دانست این قوری از وسایل مورد علاقه ی امپراتور است، گفت:
«آیا سرورم جدی می گویند؟»
امپراتور گفت: «البته!»
روز بعد، زمانی که امپراتور خودش را برای مبارزه با بهترین بازیکن سرزمین آماده کرده بود، وزیر نزد او آمد.
امپراتور فوری پرسید: «بازیکن کجاست؟»
وزیر با خنده گفت: «سرورم، اجازه بدهید من امروز حریف شما باشم!»
امپراتور گفت: «منظورت این است که تو بهترین بازیکن این سرزمین هستی؟»
بازی با حرکت سریع و استوار وزیر به سمت جلو آغاز شد. او فوری چرخی زد و بدون هیچ ترحمی، ضربه ای به امپراتور وارد آورد. امپراتور نفس زنان، درحالی که از شدت خشم می لرزید، انگشت لرزانش را به سوی وزیر گرفت و فریاد زد:
«چه طور جرئت می کنی مرا بزنی؟»
وزیر گفت: «اما سرورم شما خود دقیقا فرمودید که این بازی تنها، رقابتی بر سر کسب مهارت است.»
امپراتور گفت: «بیرون ـ قبل از این که من...»
وزیرگفت: «لطفا قوری... سرورم!... خواهش می کنم...»
در این لحظه امپراتور چنان عصبانی شد که درِ قوری چای را برداشت و آن را به طرف وزیر که کنار در ایستاده بود، پرتاب کرد.
قوری چای چینی و قدیمی که اکنون در موزه قرار دارد، هنوز سرپوشی ندارد و همه می گویند که هیچ تعمیرکاری نمی تواند کاری کند که اژدها و سیمرغ درون آن، دوباره به حرکت درآیند.

نظرات کاربران درباره کتاب پنج پری نیلوفری