فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آذر بود باران می‌بارید

کتاب آذر بود باران می‌بارید

نسخه الکترونیک کتاب آذر بود باران می‌بارید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آذر بود باران می‌بارید

هنوز یک ساعت از پاس امشب مانده، دلم آشوب است. انگشت‌های پایم دیگر حسی ندارند و زانوهایم می‌سوزند. نمی‌توانم دستم را از جیب در بیاورم. به زور توی برجک می‌نشینم و به دیواره سردش تکیه می‌دهم. ها می‌کنم، اما انگار نفسم توی هوا یخ می‌بندد. همه‌چیز جلو چشم‌هام سفید می‌شود. یک هفته‌ای می‌شود تا بانه نرفته‌ام و دو ماه است ماسو را ندیده‌ام. انام رفته اهواز، خبر دارم نگذاشته‌اند برود خط. توانسته بود خودش را به اهواز برساند؛ شک ندارم بالاخره می‌رود خط. بهانه‌ای برای خانه رفتن ندارم. احسان که همیشه خدا همین‌جاست. دو ماهِ گذشته، بارها خاطره‌ها را مرور کرده‌ام. ماسو همیشه گوشه‌ای از خاطراتم ایستاده. سه سال و هشت ماه و دوازده روز پیش بود، پنج و بیست و هفت دقیقه شانزدهم اردیبهشت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آذر بود باران می‌بارید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خوابیده بودیم

صدای آژیر قرمز که بلند می شود، تهمینه کتاب را پرت می کند گوشه تخت چوبیِ وسط حیاط و می دود به سمت زیرزمین. من هم خودم را به زیرزمین می رسانم. خیلی تاریک است. فکرش را نمی کردیم یک روز جنگ بشود و این زیرزمین به کارمان بیاید. لامپ ندارد. ایستاده ام چشمم به تاریکی عادت کند که صدای غرغر تهمینه بلند می شود: «حروم زاده ها ول کن نیستن!»
از دیشب حرف نمی زنیم. این چند ماهِ بعد ازدواج همه اش به دعوا گذشته است. راکت و جنگنده و آژیر کم است، چُسی های خانم هم ول کن نیست. چشم هام که به تاریکی عادت می کنند و می روم یک گوشه جاگیر بشوم، بازویم به دیگی مسی می خورد و درش می افتد. صدای تیزی در زیرزمین می پیچد. تهمینه ساکت نشسته و از پنجره کوچک زیرزمین حیاط را نگاه می کند. دعواهامان از همان فردای عروسی شروع شد. همه اش بهانه بود. خوب که فکر می کردم، خودم هم نمی فهمیدم چه مرگ مان است؟ اصلاً نمی دانم این حرف‎ها که می زند درست است یا نه؟ نمی دانم تا کی قرار است همین طور ادامه پیدا کند؟
چشم می چرخانم. انبار عین خانه ارواح است، از دَر و دیوارش بوی مرده می آید. پر از دیگ های مسی و قاب عکس های قدیمی و صندلی های لهستانی شکسته؛ عنکبوت ها گله به گله تار بسته اند. خیلی وقت بود توی انبارِ خانه موروثی پدری نیامده بودم. این طرف و آن طرف را که نگاه می کنم، چشمم می خورد به آن حجم مکعبی. گلیمی رویش است. صدای ضدهوایی ها آرام آرام خاموش می شود. صدای تهمینه می آید: «چی گیرشون می یاد از این جنگ ها؟ مردها همینن دیگه! فقط فکرِ تیکه پاره کردنِ آدما و کشورهان، که بگن چی؟ که بگن منم منم بزبزه ها!»
می رود بیرون. حتی اگر راست بگوید، باز فایده ندارد، من که دست خودم نیست، حتی یادم نمی آید این کار را کرده ام یا نه؟ به زحمت راهم را از وسط سماور برنجی و آفتابه و لگن و قوری گل مرغی و باقیِ خرت و پرت ها باز می کنم و سراغ گلیم می روم. روی صندوق قدیمی است. نه گلیم را تا به حال دیده بودم نه صندوق را. لولای زنگ زده صندوق به زحمت باز می شود. بین پارچه های ابریشمی، دفترچه را پیدا می کنم. جلد چرمیِ قهوه ای سوخته ای دارد، وقتی ورق می خورد می ترسم کاغذها پودر شوند. کنجکاو شده ام. برمی گردم سمت دیگ مسی و درپوش را رویش می گذارم و زیر نور کم سوی پنجره، دفترچه را می خوانم.

دوشنبه شانزدهم ثور هزار و سیصد و دوی هجری شمسی برجی

قندورتپّه به غایت زیباست. اندکی صعب العبور هست اما به هوای عالی و دار و درختش می ارزد. از آن گذشته، ظلّ سایه سلطان قاجار، زندگی شهنشاهی راه انداخته ایم و خدم و حشم داریم. فی الواقع من ملکه قندورتپه محسوب می شوم. سرهنگ راساً بر روند ساخت شهر نظارت نموده، طُرُق پهن و جو ساخته و عمارت هایی شکیل. اما عمارت ما پُرحشمت ترین است در قندورتپه، هرچه باشد سرهنگ فرماندار اینجاست. عمارت با هشت اتاق در سه مرتبه، میانه باغ بزرگ پرتقال واقع شده. از سردری حیاط تا عمارت گمانم بیش از پانصد گز است. کلفت ها دم به دقیقه مقابلم دولا و راست می شوند. این دم و دستگاه و خدم و حشم می ارزید به اینکه سه سال از سرهنگ دور باشم تا او بتواند قندورتپه را آباد کند. سلام روزگارِ خوش اقبالی من.
اولین روز سکونت در عمارت آبی
قندورتپه - طلعت

چیز زیادی یادم نیست. چهار پنج سالم که بود بی بی طلعت غیب شد. البته زیاد نمی دیدمش. بی بی و پدربزرگم جایی به اسم قندورتپه زندگی می کردند. پدرم از سال ۳۳ که برای درس به تهران آمد، دیگر به آنجا برنگشت. همین تهران ماند و دارایی چی معروفی شد. گه گداری بی بی به تهران می آمد و ده پانزده روزی پیش ما می ماند. اما بعد از پنج سالگی دیگر خبری از بی بی نشد. خیلی گذشت تا فهمیدم معنی قرنطینه چیست و آسایشگاه روانی کجاست. آخرین بار که بی بی را دیده بودم، زخم عمیقی روی ساعد دست راستش بود، وسط زخم چال افتاده بود و انگار گوشتش کنده شده بود. آن زخم کبود که چرک کرده بود و خونابه از دور و برش سرریز می شد، می ترساندم. جرات نمی کردم نزدیک بی بی بروم. مادر می گفت: «اگه شیطونی بکنی گرگ می یاد عین بی بی پاره ات می کنه!» حتماً آن روزها قندورتپه گرگ داشت. من که پایم به آنجا باز نشده و نمی دانم کجای دنیاست.
تهمینه از حیاط فریاد می کشد: «کجایی نادر؟ بیا بیرون از اون خونه جن. نفست تنگ می شه کار می دی دست مون ها.» دفعه اول که خون مردگی را دیدم، به خودم نگذاشتم، اما این اواخر کم کم باورم شده که وقتی نیستم...، اَه، لعنت خدا بر جان شیطان، این چه فکری است آخر؟ گفته بود: «هار شدی نادر، تو خواب گاز می گیری آدمو!» مطمئنم چرت می گوید. حالا کم فکریِ حرف های تهمینه بودم، این یادداشت ها هم بیشتر فکری ام کرده اند. یعنی راست است؟ آخر چرا؟ من که نمی فهمم. تهمینه صدای رادیو را بلند کرده، گوینده در حال اعلام مناطقی است که مورد اصابت موشک قرار گرفته اند. کارش همیشه همین است، بعدِ بمباران می نشیند و تمام نشانی ها را با دقت گوش می دهد. انگار منتظر است بلایی نازل بشود تا راحت تر بتواند گریه و زاری کند. دنبال بلا می گردد.
دفترچه نامنظم نوشته شده بود. بینِ بعضی نوشته ها چند ماه و چند سال و حتی چندین سال فاصله بود. یعنی این همه سال، مادربزرگ دفترچه را با خودش چرخانده بود؟

چهارشنبه بیست و یک بهمن هزار و سیصد و چهار هجری شمسی

چند صباحی است حال غریبی دارد. گمان کرده بودم به خاطرِ آمدنِ رضای میرپنج، هول برش داشته. هرچه باشد شاهِ جدید است و ممکن است قدیمی های فوج را بیکار کند. اما این گونه نبود. روزنامه جاتِ عصرِ فتحِ قندورتپه را در دست می گیرد و زل می زند به عکس خودش. کلهم یک عکس را چاپ کرده اند. پای راستش را گذاشته تخت سینه یک مرد پشمالو. آدم وهم برش می دارد. تازه که آمده بودم، تعریف می کرد از فتوحاتش و اینکه چطور فوج را فرماندهی کرده تا غالب شوند. می گفت همان طور یافتندش، با همان برگ هایی که در هم بافته بود تا تنبانش باشد.
سردمزاج شده. سراغم را نمی گیرد. من هم دلم به همین بزم های زنانه خوش است. فردا بزم، عمارت غضنفری است. حوصله پوران را ندارم، افاده اش دنیا را برمی دارد.
قندورتپه - طلعت

مانده ام کجای دفترچه را بخوانم. باز صدای تهمینه درمی آید. دیگر صدای رادیو نمی آید. این بار هم کاسبِ عزا نبوده انگار. نه طرف خانه عمو و عمه اش موشک خورده، نه طرف خانه دوستان کج و کوله اش. وگرنه تا به حال بساط گریه و زاری اش راه افتاده بود. لباسم را می تکانم. به زحمت راهم را از میان خرت و پرت های انبار باز می کنم و بیرون می روم. روی تخت وسط حیاط نشسته و صورتش پشت کتاب گم شده است: «زنان در تاریخ معاصر». روی لبه حوض می نشینم.
بازویش را می مالد. صبحی نشانم داد که: «ببین چه بلایی سرم آوردی!» حسابی سیاه شده بود. جوابش را ندادم. باورم نشد کار من باشد. بهانه گیری هایش خسته ام کرده. تا دری به تخته می خورد، گیر می دهد.

سه شنبه اول خرداد هزار و سیصد و هفت هجری شمسی

باز همان حس پاگیرش شده. گاه می ترسم کنارش راحت بخسبم. دیشب تا از او خلاص شوم، هزار بار عزراییل را جلوِ چشم هام دیدم. امروز بزمِ زنانه، عمارت بدرالملوک بود و سفره ای الوان گسترده بودند. وهمِ حرفِ مردم مجابم کرد پیراهنی گیپور با آستین های بلند تن کنم، مبادا نگاه کسی به جای دندان ها بیفتد. در این فقره شاد شدم که دیدم غالب مجلس، پیراهن هایی با آستین بلند تن دارند. فقط پوران با پیراهن سرخ آستین کوتاهی آمده بود که هر وقت دست می رساند به چیزی، جای چند خون مردگی از آستینش بیرون می زد. لودگی کردم: «ای وای پوری جان، چه بلایی آمده سرت؟ چه کسی دست هات را سیاه کرده؟» زن ها خنده ترکاندند. در زبان درازی و وقاحت تا ندارد، گفت: «حضرت خانم هم اگر به رسم لوندی واقف بودند، مردِ خانه را سرگشته می کردند.» زن ها هم که مترصد فرصت برای خندیدن. یعنی غضنفری هم مثل سرهنگ شده؟ دارم به جنون می رسم و سودایی می شوم. هر شب که به تخت می روم، هراس دارم که سپیده در صحت بیدار نشوم. کاش می شد به طهران مفری بزنم. سرهنگ بدجور ناخوش است.
قندورتپه - طلعت

«چه عجب دست به کتاب دفتر شدین خان زاده!»
گوشه کنایه هایش تمامی ندارد. نمی ترسد مثل آن بار که لیچار بارِ جد و آبادم کرد، از کوره در بروم و به باد کتک بگیرمش. آن قدر زدمش که نفسش بالا نمی آمد تا زخم زبان بزند. اما آن چشم های لعنتی اش باز هم زخم می زنند. حالا هم که صدّام را بسته به ریش تمام مردهای عالم که هرچه جنگ و خونریزی و کشورگشایی است، مال طبع مردانه است و مردانگی جامعه جهانی. یکریز مزخرف بلغور می کند. دفترچه را ورق می زنم. چند سال هیچ چیزی ننوشته بود. بعضی جاها چند جمله ای نوشته و همه را خط خطی کرده است.

نظرات کاربران درباره کتاب آذر بود باران می‌بارید