فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گل دقیقه ۹۰

کتاب گل دقیقه ۹۰

نسخه الکترونیک کتاب گل دقیقه ۹۰ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گل دقیقه ۹۰

یک نگاه از گوشۀ چشم انداختم طرف چپ زمین؛همان طرف که ناصر جا گرفته بود و نمی‌دید اصغر از پشت نزدیکش می‌شود. دو نفر دیگر هم جلوی راهم را گرفته بودند. چاره‌ای نبود. توپ را قِل دادم یک قدم جلوتر از خودم و بعد با نوکِ پا بالا انداختم؛ نه خیلی بالا. این‌قدر که توپ از روی سر آن دو نفر رد شود و تا نگاه‌شان به توپ است، از بین‌شان رد شوم. فقط چند ثانیه لازم بود که پشت سر آن‌ها توپ دوباره زیر پای من باشد. حالا من بودم و توپ و دروازه‌بان که چشم‌هایش به پاهای من دوخته شده بود. تا سعید بتواند تصمیم بگیرد که بماند توی دروازه یا بیاید جلو، نیم قدم توپ را دادم به چپ و بعد شوت. توپ مثل گلوله از روی پایم جدا شده و از پایین کمر سعید رفت توی دروازه. اول صدای «گل! گل!» سهراب را شنیدم و بعد به هوا پریدن ناصر را دیدم. برای چند لحظه توی خیالم، رفتم زمین چمن باغ تختی. خودم را دیدم که از کنار دروازۀ حریف می‌دوم سمت تماشاگران و مقابل جایی که نسرین نشسته است، مثل «علی پروین» یا نه، مثل «حسن روشن» سُر می‌خورم روی چمن. دو زانو می‌نشینم. دستم را مشت می‌کنم دو طرف سینه‌ام. با ضربۀ دوستانۀ ناصر روی کتفم، از ورزشگاه باغ تختی برگشتم به زمین خاکیِ کنار بازارچه رحیم‌خان. دو دست ناصر از زیر شانه‌هایم رد شد و قفل شد پشت کمرم. هر دو همدیگر را بغل کردیم و یک صدا گفتیم: زنده باد پلنگ کچل! صدای سوت دو انگشتی رسول، یعنی بازی تمام.

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گل دقیقه ۹۰

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول



دوباره توپ زیر پای من بود و من صاحبش بودم؛ انگار که مالک و صاحب اختیار دنیا باشم. ناصر فریاد زد:
دِ بده لامصّب رو!
یک نگاه از گوشه چشم انداختم طرف چپ زمین؛همان طرف که ناصر جا گرفته بود و نمی دید اصغر از پشت نزدیکش می شود. دو نفر دیگر هم جلوی راهم را گرفته بودند. چاره ای نبود. توپ را قِل دادم یک قدم جلوتر از خودم و بعد با نوکِ پا بالا انداختم؛ نه خیلی بالا. این قدر که توپ از روی سر آن دو نفر رد شود و تا نگاه شان به توپ است، از بین شان رد شوم. فقط چند ثانیه لازم بود که پشت سر آن ها توپ دوباره زیر پای من باشد. حالا من بودم و توپ و دروازه بان که چشم هایش به پاهای من دوخته شده بود. تا سعید بتواند تصمیم بگیرد که بماند توی دروازه یا بیاید جلو، نیم قدم توپ را دادم به چپ و بعد شوت. توپ مثل گلوله از روی پایم جدا شده و از پایین کمر سعید رفت توی دروازه.
اول صدای «گل! گل!» سهراب را شنیدم و بعد به هوا پریدن ناصر را دیدم. برای چند لحظه توی خیالم، رفتم زمین چمن باغ تختی. خودم را دیدم که از کنار دروازه حریف می دوم سمت تماشاگران و مقابل جایی که نسرین نشسته است، مثل «علی پروین» یا نه، مثل «حسن روشن» سُر می خورم روی چمن. دو زانو می نشینم. دستم را مشت می کنم دو طرف سینه ام.
با ضربه دوستانه ناصر روی کتفم، از ورزشگاه باغ تختی برگشتم به زمین خاکیِ کنار بازارچه رحیم خان. دو دست ناصر از زیر شانه هایم رد شد و قفل شد پشت کمرم. هر دو همدیگر را بغل کردیم و یک صدا گفتیم:
زنده باد پلنگ کچل!
صدای سوت دو انگشتی رسول، یعنی بازی تمام.

با برو بچه های خیابان «مسجد سید» دست دادیم و خسته نباشید گفتیم. نفرِ آخر سعید بود.
با هم خوش و بش می کردیم که صدای نه چندان آشنایی از پشت سر، سعید را صدا زد:
آقا سعید! نه که فکر کنی شما دروازه بان نیستی، نه! این آقا کیهان جادوگره. توپ که میآد زیر پایش، مثل عصای جادوگری هرکاری که دلش بخواد می کنه! حسن روشن باید لنگ بندازه جلویش.
برگشتم ببینم کیست تا بفهمم تعریف می کند یا متلک می گوید. منصور را که دیدم، هاج و واج ماندم. نه با منصور حساب شوخی داشتم که متلک بگوید و نه اینقدر متواضع بود که این اندازه برای من مایه بگذارد. تا من فکرم را جمع و جور کنم، ناصر جواب را گذاشت کف دستش.
اِ... تو هم فهمیدی؟! نکنه عینک عوض کردی که ما رو دیدی دادا؟!
منصور به روی خودش نیاورد. چند قدم جلوتر آمد.
بامابِه از این باش آقا ناصر! درسته که با ما به اندازه کیهان رفیق نیستی، ولی تیکه هم بارِ ما نکن.
فکر کردم بالاخره باید یک چیزی بگویم تا بفهمم دردش چیست. گفتم:
باشه آقا منصور! حالا فرمایش؟!
انگار از لحن جدی و دلخور من جا خورد. همان جا ایستاد و جلوتر نیامد.
چیز مهمی نیست!
نگذاشتم جمله اش را ادامه دهد. راه افتادم و گفتم:
پس اگه مهم نیست باشه یک وقت دیگه! الان خسته ایم!
بنده خدا انگار توپ خورده باشد توی صورتش، تا چند لحظه گیج و مات ماند. همینطور زُل زُل ما را نگاه کرد تا از کنارش رد شدیم. تازه بعد صدایش را شنیدم.
اومدم از شما دعوت کنم توی مسابقات فوتبال تیم بدید.
قدم بچه ها سست شد. قدم من هم همین طور. سهراب برگشت طرف منصور.
کدوم مسابقات؟!
مسابقه فوتبال محله خودمون؛ محله «سَرلَت». می خوایم با یک سری از بر و بچه ها یه مسابقه جمع و جور محلی بذاریم. شما بیایید، بچه های محله های دیگه هم میآن!
این بار ناصر پرسید:
که چی بشه؟!
که با هم رفیق شیم مشتی!
من دیگر صبر نکردم و راه افتادم.
ما نمی خوایم با شما رفیق شیم... بریم بچه ها.
فکر کنم بد جور خورد توی پَرِ منصور.

فصل دوم



بالای پشت بام، در سایه خرپُشته داشتم کتاب «سلام برغم» را می خواندم؛ آن هم برای سومین بار. چند وقتی بود کتاب جدیدی به دستم نرسیده بود و مجبور بودم همان داستان های قدیمی را دوباره از نو بخوانم. صدای زِر زِر یک موتور می آمد که انگار داشت روی مغزم گاز می داد. کمی صبر کردم تا گم شود و صدایش کم شود، که نشد. انگار هِی می رفت و برمی گشت یا دور خودش چرخ می زد.
نشسته، خودم را کشیدم لب پشت بام. بی حال و حوصله نگاهی کردم توی کوچه ببینم کدام ابلهی است تا چندتا فحش آبدار بگذارم کف دستش. دو جوان هفده، هجده ساله بودند که داشتند دور یک دختر چرخ می زدند. دختر روسری به سر را نشناختم، ولی معلوم بود ترسیده است. مانده بودم توی همان سایه بمانم یا بروم توی کوچه که همانی که ترک موتور نشسته بود، روسری را از سر دختر کشید. دختر اول جیغی زد و بعد برای یک لحظه سرش را بلند کرد. انگار می خواست ببیند کسی از آسمان به دادش می رسد؟ یا شاید هم نگران بود کس دیگری موهای روی شانه اش را ببیند. آن یکی که موتور می راند، داد کشید:
اذیتش نکن مهدی!
چشمم را بستم و باز کردم. دختر نشسته بود وسط کوچه و سرش را گرفته بود. همان یک لحظه که سرش را بلند کرد، مطمئن شدم.
راه پله پشت بام را مثل تیر دویدم پایین. توی راه فکر کردم ببینم موتوری ها را می شناسم یا نه؟ چهره یکی شان آشنا بود. هیکل شان از من بزرگتر بود، اما وقت نبود کسی از بر و بچه ها را صدا بزنم. فقط از کنار حوض چوب کلفتی را برداشتم و دویدم بیرون. می دانستم اگر صبر کنم و مهلت شان بدهم، دو نفری می زنندم. یکی شان پیاده شده بود و داشت دست نسرین را می کشید؛ مست بود انگار. نسرین بلند جیغ زد.
ولم کن بی غیرت!
همان که سوار موتور بود، چند قدم آن طرف تر داشت به رفیقش اصرار می کرد که بروند. پشت شان به من بود و من را نمی دیدند. فکر کنم اول نسرین من را دید که دیگر جیغ نزد.
چند قدمیِ جوان مست که رسیدم، چوب را بلند کردم و محکم کوبیدم روی دستش. فریادی کشید و دست نسرین را رها کرد. دوستش من را که دید، معطل نکرد تا من طرفش بدوم. با یک گاز موتور از زیر ضربه چوب جا خالی داد. برگشتم طرف همان که کوبیده بودم روی دستش. یک کله زدم زیر چانه اش. عقب رفت و ناله اش بلند شد. نفس زنان به نسرین گفتم:
تو برو خونه تون!... بلند شو!
ولی نسرین هنوز شوکه بود انگار. فقط هاج و واج من را نگاه می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب گل دقیقه ۹۰