فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تیپ‌های شخصیتی

کتاب تیپ‌های شخصیتی
مدل تیپ‌شناسی یونگ

نسخه الکترونیک کتاب تیپ‌های شخصیتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تیپ‌های شخصیتی

این کتاب در نقد یا دفاع از مدل تیپ‌های روان‌شناختی یونگ نیست؛ بلکه بیشتر به شرح و توضیح آن می‌پردازد. هدف این کتاب نه ساده‌کردن این مدل، بلکه شرح‌دادن پیچیدگی‌ها و برخی مفاهیم کاربردی آن است. مدل تیپ‌شناسی یونگ سازوکاری برای تحلیل شخصیت نیست که بتوان با آن به خود و دیگران برچسب زد. همانطور که آدم‌ها برای تعیین موقعیت خودشان در جهان فیزیکی از قطب‌نما استفاده می‌کنند، مدل تیپ‌شناسی یونگ هم درواقع نوعی جهت‌نمای روان‌شناختی است. از این مدل برای درک و فهم مشکلات فردی و میان‌فردی استفاده می‌شود. کتاب‌های دیگری نیز برمبنای همین سازوکار تیپ‌شناسی یونگ نوشته شده‌اند؛ ولی تفاوت این کتاب با بقیه، ارتباط تنگاتنگ آن با نظراتی ا‌ست که یونگ شرح داده است.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تیپ‌های شخصیتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار

این کتاب در نقد یا دفاع از مدل تیپ های روان شناختی یونگ نیست؛ بلکه بیشتر به شرح و توضیح آن می پردازد. هدف این کتاب نه ساده کردن این مدل، بلکه شرح دادن پیچیدگی ها و برخی مفاهیم کاربردی آن است.
مدل تیپ شناسی یونگ سازوکاری برای تحلیل شخصیت نیست که بتوان با آن به خود و دیگران برچسب زد. همانطور که آدم ها برای تعیین موقعیت خودشان در جهان فیزیکی از قطب نما استفاده می کنند، مدل تیپ شناسی یونگ هم درواقع نوعی جهت نمای روان شناختی است. از این مدل برای درک و فهم مشکلات فردی و میان فردی استفاده می شود. کتاب های دیگری نیز برمبنای همین سازوکار تیپ شناسی یونگ نوشته شده اند؛ ولی تفاوت این کتاب با بقیه، ارتباط تنگاتنگ آن با نظراتی ا ست که یونگ شرح داده است.



کارل گوستاو یونگ در ۸۴ سالگی ـ سال ۱۹۵۹

فصل اول: مقدمه ای بر تیپ شناسی یونگ

تجربه ی اینکه تمام آدم ها عملکردی یکسان ندارند، پایه و اساس بسیاری از مدل های تیپ شناسی شخصیت است. از همان ابتدا، تلاش ها بیشتر در راه دسته بندی نگرش های فردی و الگوهای رفتاری بوده است تا توضیح تفاوت های فردی.
قدیمی ترین مدل تیپ شناسی که امروز به آن دسترسی داریم، مدلی است که توسط ستاره شناسان مشرق زمین ابداع شده است. آن ها شخصیت را براساس چهار عامل مثلثی یا سه وجهی دسته بندی کردند: آب، هوا، خاک و آتش. برای مثال، مثلث هوا بر روی دایره البروج(۱)، سه نشانه ی کیهانی زودیاک(۲) یعنی برج دلو، جوزا و میزان را شامل می شود یا مثلث آتش از برج حمل و اسد و صورت فلکی قوس تشکیل شده است. طبق این نظریه ی قدیمی، تمام آن هایی که تحت این نشانه ها متولد شده اند، در طبیعت هواگونه یا آتش گونه ی خود دارای برخی نکات مشترک هستند و خلق وخو و سرنوشتی تا حدی شبیه به هم دارند. درباره ی آب و زمین هم به همین شکل است. این مدل به شکلی اصلاح شده در ستاره شناسی امروز هم وجود دارد.
دیدگاه بسیار نزدیک به این نظریه ی کیهانی قدیمی، تیپ شناسی بر اساس فیزیولوژی یونان باستان است که مطابق آن، انسان ها براساس میزان ترشح بلغم، خون، صفرا و سودا به چهار دسته ی بلغمی، دموی، صفراوی و سوداوی تقسیم می شدند. این اصطلاحات هنوز بین مردم رایج اند؛ ولی از لحاظ پزشکی مدت هاست که مفهوم آن ها تغییر پیدا کرده است.
مدل تیپ شناسی یونگ، بر پایه ی دیدگاه تاریخی گسترده ای قرار دارد که ادبیات، اسطوره شناسی، علم، فلسفه و همین طور آسیب شناسی روانی را در بر می گیرد. یونگ در مقدمه ی کتاب تیپ های روانی که شامل تحقیقات علمی و چکیده ی دقیق نتایج کارهای اوست، می نویسد: «این کتاب ثمره ی نزدیک به بیست سال کار در زمینه ی روان شناسی کاربردی است که به تدریج در افکار من رشد کرد و به وسیله ی احساسات و تجربیات بی شمار من به عنوان روان پزشک در درمان بیماری های عصبی، ارتباط من با مردان و زنانی از طبقات مختلف اجتماع، روابط شخصی ام چه با دوست و چه دشمن و در آخر با نگاهی موشکافانه به ویژگی های روانی خودم شکل گرفته است».

مدل پایه

درحالی که طبقه بندی های پیشین برپایه ی مشاهده ی الگوهای رفتاری هیجانی یا مزاجی شکل گرفته اند، مدل یونگ به جنبش انرژی های روانی و راه های شکل گیری عادت ها و تمایلات فرد در جهان می پردازد.
از این نظر، یونگ هشت گروه تیپ شناختی را معرفی می کند: دو دیدگاه شخصیتی (درون گرایی(۳) و برون گرایی(۴)) و همچنین چهار عملکرد یا جهت گیری روانی (تفکر(۵)، احساس(۶)، حس(۷) و شهود(۸) ) که هرکدام از آن ها می توانند به صورت برون گرا یا درون گرا عمل کنند. در بخش های بعدی این هشت عامل را بررسی می کنیم و می بینیم که چطور هرکدام از آن ها با برون گرایی یا درون گرایی ترکیب می شوند.
چیزی که اینجا به دنبالش هستیم توضیحی مختصر از اصطلاحاتی ا ست که یونگ به کار می برد. با اینکه اصطلاحات درون گرایی و برون گرایی بسیار استفاده می شوند، ولی در بیشتر مواقع برداشت درستی از مفهوم آن ها وجود ندارد.
درون گرایی و برون گرایی دو حالت سازگاری روانی هستند. در اولی جنبش انرژی به سمت جهان درونی و در دومی به سمت دنیای بیرونی گرایش دارد. در یکی سوبژه(۹) و در دیگری اُبژه(۱۰) اهمیت بنیادی دارد. درون گرایی آن گونه که یونگ می نویسد: «به طور طبیعی با ذات دچار تردید، واکنشی و گوشه گیری توصیف می شود که مراقب خودش است، از اشیا دوری می کند و همیشه اندکی حالت تدافعی دارد.»
در نقطه ی مقابل درون گرایی، برون گرایی «به صورت طبیعی با ذات خوش مشرب، بی پرده و سازگار تعریف می شود که به راحتی با موقعیت های مختلف کنار می آید، به سرعت وابسته می شود، هرگونه تردید را کنار می گذارد و اغلب در موقعیت های ناشناخته با اعتماد به نفسی سبک سرانه، به سمت خطر جذب می شود.»
در نگرش برون گرا، عوامل بیرونی نقش محرک های اولیه را برای قضاوت، احساس، ادراک، تاثیر و عمل ایفا می کنند. این مساله به طور گسترده با طبیعت روان شناختی درون گرایی که در آن عوامل درونی انگیزه های غالب هستند، در تضاد است.
برون گرایی شبیه سفر کردن، آشنایی با آدم های تازه و دیدن جاهای جدید است. آن ها به طور معمول ماجراجو و مجلس گرم کن هستند و ذهنی باز و رفتاری دوستانه دارند؛ ولی درون گراها اساساً محافظه کار هستند، محیط های آشنا را ترجیح می دهند و با تعداد محدودی از آدم ها صمیمی می شوند.
از نظر برون گراها، فرد درون گرا بیش ازحد محافظه کار، حوصله سربر، بی دل ودماغ و پیش بینی پذیر است. از طرف دیگر، فرد درون گرا ممکن است برون گراها را دمدمی مزاج، سطحی و باری به هر جهت توصیف کند. در عمل، توصیف دیدگاه های درون گرایی و برون گرایی به تنهایی و جدا از یکدیگر ممکن نیست. چه به صورت انفرادی و چه در پیوستگی با یکی از عملکرد های چهارگانه، هر کدام محدوده ی تخصصی ویژه ی خودشان را دارند.
عملکرد تفکر به اندیشه های شناختی اشاره می کند. حس، ادراک به کمک اندام های بدن است. احساس، عملکرد قضاوت یا ارزش گذاری ذهنی است و شهود اشاره دارد به ادراک از طریق ناهشیار (به طور مثال، قدرت پذیرش مفاهیم ناهشیار).
مدل پایه ای یونگ شامل رابطه ی بین این چهار عملکرد، همانند شکل زیر است:



به طور خلاصه، عملکرد حس وجود چیزی را تایید یا تعیین می کند. تفکر به ما می گوید که آن چیز چیست. احساس آن را ارزش گذاری می کند و از طریق شهود درمی یابیم که با آن چکار می توانیم بکنیم (بررسی احتمالات). هیچ کدام از این عملکرد ها به تنهایی برای سروسامان دادن به تجربیات ما از خود یا جهان پیرامون کافی نیست.
برای رسیدن به یک درک کلی، همانطور که یونگ می نویسد، به هر چهار عامل نیاز است: «برای جهت گیری کامل، هر چهار عملکرد باید به طور مساوی مشارکت کنند: تفکر باید شناخت و قضاوت را تسهیل کند؛ احساس باید به ما بگوید که موضوع چگونه و تا چه حد برای ما مهم یا بی اهمیت است؛ حس باید ازطریق دیدن و شنیدن و چشیدن و غیره، واقعیت ها را به ما منتقل کند و درنهایت شهود باید کاری کند که بتوانیم احتمالات موجود را تخمین بزنیم. تمام این ها در راه رسیدن به تصویری کامل از یک موقعیت معین به کار می آیند.»
البته حالت ایده آل این است که در موقعیت های خاص به مجموعه ی عملکردهایی که برای آن موقعیت لازم اند دسترسی آگاهانه داشته باشیم؛ ولی در عمل، این چهار عملکرد به میزان مساوی در دسترس هشیاری ما قرار ندارند. واقعیت این است که آن ها در افراد مختلف به صورت یکنواخت رشد نیافته اند و همواره یکی یا دو تا از آن ها رشد بیشتری کرده اند که آن ها را «عملکرد اصلی یا برتر» می نامیم. و بقیه وابسته و تا حدی رشدنیافته باقی می مانند.
در اینجا اصطلاحات برتر و وابسته، بار قضاوتی ندارند. هیچ عملکردی ذاتاً بر بقیه برتری ندارد. عملکرد اصلی فقط آن عملکردی است که فرد بیشتر از آن استفاده می کند. همین طور وابسته هم به معنی ناقص یا معیوب نیست؛ بلکه صرفاً عملکردی ا ست که یا بی استفاده است یا دست کم کمتر استفاده می شود.
چه اتفاقی برای عملکردهایی می افتد که هشیارانه استفاده نمی شوند و به همین دلیل رشد نمی یابند؟
«آن ها در سطحی ابتدایی تر باقی می مانند: اغلب نیمه هشیار یا حتی کاملاً ناهشیار. این رشدنیافتن، در هر تیپ عملکردی خنثی را شکل می دهد که درمجموع مربوط به کل شخصیت فرد است. دیدگاه یک جانبه نگر روی این نکته تاکید می کند که تفکر همیشه با احساس خنثی همراه است یا حس رشدنیافته به شهود آسیب می رساند و برعکس.»
از نگاه تیپ شناسی، اکثر آدم ها مثل ظرفی از ویژگی های متفاوت هستند. درون گرا یا برون گرا بودن آن ها بستگی به حس وحال، وضعیت روحی یا حتی آب وهوای آن روز دارد. کم یا زیاد بودن تفکر، حس، احساس و شهود آن ها تصادفی و بی ارتباط به قوت یا ضعف در عملکردی خاص و همین طور بدون آگاهی از پیامدهاست.
این افراد شاید در نگاه اول بسیار پخته به نظر برسند. با اینکه ویژگی های فوق معمولاً ناهشیارند ولی هشیاری شان نشانه ای از رشدیافتگی عملکردهای فرد هستند. طبق نوشته های یونگ «اگر عملکردها به طور ثابت فقط هشیار یا فقط ناهشیار باشند، این نشانه ی ذهنیت خام فرد است.»

عملکرد های منطقی و غیرمنطقی

یونگ بعدها دوتا از عملکرد ها را منطقی و دوتای دیگر را غیرمنطقی نامید (به ترتیب از اصطلاحات قضاوت و دریافت هم برای آن ها استفاده کرد). تفکر و احساس به این دلیل منطقی خوانده می شوند که هردو برمبنای فرآیندی فکری ـ واکنشی قرار دارند که در قضاوت پدیده ها به ما کمک می کنند. تفکر به عنوان عملکرد رشدیافته ی عقلانی، منطقی است و احساس نیز به عنوان راهی برای ارزیابی علاقه های ما می تواند به اندازه ی تفکر رشد پیدا کرده و منطقی محسوب شود.
یونگ حس و شهود را عملکرد های غیرمنطقی (یا دریافتی) نامید. هرکدام از آن ها راهی هستند برای درک ساده ی آنچه که وجود دارد. حس نگاه می کند که در دنیای بیرون چه خبر است و شهود می گوید (یا به قول خودمان در می یابد) که در دنیای درون چه می گذرد. اصطلاح غیرمنطقی که به دو عملکرد حس و شهود نسبت می دهیم، به معنی بی منطق یا غیرعقلانی بودن آن ها نیست؛ بلکه به معنای فراتر یا خارج از محدوده ی منطق بودن است. درک فیزیکی هر موضوعی به منطق وابسته نیست. موضوعات فقط «وجود دارند». همچنین یک شهود درونی هم داریم که در ذهن حاضر است و به دلایل و منطق و افکار وابسته نیست. مطابق گفته های یونگ:
«کاملا اشتباه است اگر صرفاً به دلیل اینکه (تیپ های غیرمنطقی) قضاوت را قربانی دریافت می کنند، آن ها را بی دلیل ومنطق به حساب بیاوریم. درست تر این است که بگوییم آن ها توانایی بیشتری در تجربه گرایی دارند و با چنان قدرتی خودشان را بر پایه ی تجربه های فرد بنا می کنند که به عنوان یک اصل، قضاوت شان نمی تواند در راستای تجربیات شان باشد.»
بسیار مهم است که بین احساس به عنوان یک عملکرد فیزیکی و معنی های دیگری که به آن نسبت می دهیم، تفاوت قائل شویم. یونگ هم این ابهام را تایید می کند :
«ما، هم می گوییم که احساس شادی، غم، خشم و پشیمانی می کنیم و هم احساس می کنیم آب وهوا تغییر خواهد کرد، ارزش سهام بورس سقوط می کند، ابریشم از کرباس لطیف تراست، یک جای کار می لنگد و چیزهایی شبیه این ها. واضح است که ما در استفاده از لغت "احساس" خیلی ولخرجی می کنیم. حتی بعضی وقت ها آن را به جای ادراک، افکار، شهود یا واکنشی هیجانی هم به کار می بریم.»
در اینجا هدف ما تعریف شفاف این اصطلاح است. ما قادریم دما را با مقیاس هایی مثل فارنهایت و سلسیوس و سانتی گراد، فاصله را با کیلومتر و مایل، وزن را با گرم و اونس و همین طور حجم را با لیتر و گالن اندازه بگیریم (البته اینکه از کدام استفاده کنیم، دست خودمان است). در مدل یونگ، احساس به طور خاص به نحوه ی ارزیابی ذهنی ما از اشخاص یا اشیایی اشاره می کند که برای ما دارای بار ارزشی هستند. این همان معنای منطقی بودن آن است. در واقع احساس هر چقدر تحت تاثیر هیجان ها ـ که بر اثر فعال شدن عقده های روانی(۱۱) ایجاد می شوند ـ قرار نگیرد به همان اندازه خون سرد و منطقی باقی می ماند.
در واقع، عملکرد احساس به عنوان مدلی از جهت یابی های روان شناختی، نباید با هیجان و نیز با چیزی که آن را «جوشش عاطفی» می نامیم و همیشه پیامد یک عقده ی روانی فعال شده است، اشتباه گرفته شود. یونگ می نویسد: «احساس با جوشش عاطفی تفاوت دارد. در واقع احساس درست مثل فرایند تفکر معمولی، هیچ گونه پیام عصبی محسوسی تولید نمی کند.» ولی این جوشش سعی می کند روی هرکدام از عملکرد ها تاثیر بگذارد و آن ها را دچار تحریف کند: وقتی به شدت عصبانی هستیم، نمی توانیم درست فکر کنیم؛ احساس شادی درک ما از اشخاص و اشیا را تحت تاثیر قرار می دهد؛ در هنگام ناراحتی، از ارزیابی درست ارزش چیزها برای خودمان ناتوانیم و وقتی افسرده ایم بسیاری از احتمالات را در نظر نمی گیریم.

عملکرد اصلی و عملکرد کمکی

همانطور که پیش تر گفته شد، همیشه یکی از عملکردهای ما بیشتر از بقیه رشد کرده است. این همان عملکرد اصلی یا برتر است که به صورت ناخودآگاه از آن استفاده می کنیم؛ چون به طور طبیعی بیشتر در دسترس ماست و برای ما پاداش های معینی هم به دنبال دارد. یونگ می نویسد:
«تجربه نشان داده است که به دلیل شرایط متناقض، عملاً غیرممکن است که کسی بتواند تمام عملکردهای فیزیولوژیکی اش را در کنار هم پرورش بدهد. شرایط جامعه در اولین گام فرد را وادار می کند تا عملکردی را که به طور طبیعی در آن مهارت بیشتری دارد یا مطمئن است او را به موفقیت اجتماعی می رساند، از بین سایر عملکردها جدا کند. درواقع به عنوان قانونی کلی، هر فرد کم وبیش با عملکرد موردعلاقه و رشدیافته اش هویت پیدا می کند. این همان چیزی است که باعث تنوع مدل های روان شناختی مختلف می شود. نتیجه ی این رشد تک بعدی، عقب ماندن دست کم یکی از عملکردهاست.»
اصطلاح عقب ماندن در اینجا به زبان ساده یعنی مغفول ماندن یا رشد ناکافی داشتن. درحقیقت فقط در موارد حاد است که عملکردهای دیگر همیشه غایب اند. در حالت معمول یک عملکرد دوم (و حتی در مواردی سوم) وجود دارد که به حد کافی برجسته است تا بتواند روی هشیاری تاثیر بگذارد.
البته فرد می تواند از محتویات درونی یا پیامدهای هر عملکرد آگاه باشد. مثلاً من حتی بدون اینکه عملکرد برترم تفکر باشد هم می دانم چه چیزی توی سرم می گذرد یا حتی بدون اینکه حس عملکرد اصلی ام باشد، باز هم می توانم درباره ی تفاوت میز و بطری حرف بزنم. ولی بنا بر گفته های یونگ، در این صورت تنها می توانیم درباره ی وضعیت هشیار هر عملکرد حرف بزنیم؛ یعنی هنگامی که استفاده اش تحت کنترل اراده است و هم زمان، اصول کلی حاکمیتش نقش تعیین کننده در جهت گیری هشیاری داشته باشد:
«به صورت تجربی، این حاکمیت مطلق همیشه تنها متعلق به یک عملکرد است و فقط هم متعلق به همان عملکرد می تواند باشد؛ زیرا دخالت مستقل و برابر یک عملکرد دیگر باعث ایجاد جهت گیری متفاوت با جهت گیری اولیه می شود. ازآنجا که داشتن اهداف شفاف و یکپارچه برای هشیاری فرد حیاتی و واجب است، احتمال حضور یک عملکرد دوم با قدرت برابر رد می شود. به همین سبب این عملکرد ثانوی تنها می تواند در اهمیتی درجه دوم باشد و این اهمیت درجه دو هم ناشی از این واقعیت است که این عملکرد شبیه عملکرد اصلی نیست. با اینکه یکپارچه و قابل اتکاست، ولی بیشتر نقش کمکی یا مکمل را بازی می کند.»
در عمل، عملکرد کمکی هر کس از نظر منطقی یا غیرمنطقی بودن با عملکرد اصلی او تفاوت دارد. به طور مثال، وقتی تفکر عملکرد اصلی است، احساس نمی تواند عملکرد کمکی باشد و برعکس؛ زیرا هردوی آن ها عملکردهای منطقی یا قضاوتی هستند:
«تفکر اگر واقعی و برمبنای اصول خودش باشد، باید مانع بروز احساس شود. البته این مساله به معنای انکار این واقعیت نیست که افرادی وجود دارند که تفکر و احساسشان در یک سطح قرار دارد و هر دو به صورت یکسان برانگیزاننده های هشیاری آن ها هستند، ولی در این موارد با یک تیپ جداگانه طرف نیستیم بلکه صرفاً صحبت از تفکر و احساسی است که هر دو نسبتاً رشد نیافته هستند.»



بنابراین ذات عملکرد کمکی همیشه با عملکرد اصلی متفاوت است: هر کدام از عملکردهای منطقی می توانند کمک عملکردی غیرمنطقی باشند و برعکس.
پس وقتی حس کردن عملکرد اصلی است، شهود نمی تواند عملکرد کمکی باشد و برعکس؛ به این دلیل که حس برای تاثیرگذاری نیاز دارد که روی دریافت های حسی از جهان بیرون تمرکز کند و این مساله با شهود که تمرکزش روی رخدادهای درونی است، سازگار نیست.
بر همین اساس تفکر و شهود می توانند با هم جفت شوند، همانطور که تفکر و حس می توانند. ازآنجا که ماهیت شهود و حس تفاوت بنیادی با تفکر ندارند، هرکدام شان که عملکرد اصلی دریافت باشد، قضاوت منطقی تفکر بسیار به کمکش خواهد آمد. این مساله را به تفصیل در فصل های آینده بررسی خواهیم کرد.
در عمل، اینکه حس کردن به وسیله عملکرد کمکی تفکر یا احساس تقویت بشود یا شهود و حس از احساس و تفکر پشتیبانی کنند، به یک اندازه درست است:
«ترکیب این نتایج، تصویری آشنا ارائه می کند از به هم پیوستن تفکر کاربردی با حس کردن، دست کاری تفکر به وسیله ی شهود، گزینش و ارائه ی هنرمندانه ی شهود از تصاویر خودش به کمک ارزش های احساسی، نظام بخشی شهود فلسفی به دیدگاه هایش به صورت افکار جامع به وسیله ی قدرت عقل مقتدر و چیزهایی مانند این ها.»

نظرات کاربران درباره کتاب تیپ‌های شخصیتی

لطفا مقدمه و اطلاعات کتاب رااز نمونه کتاب حذف کنید
در 5 ماه پیش توسط n.r...i61
تو نمونه کتاب هیچ چیزیو نمیشه از کتاب فهمید و تصمیم به خرید گرفت چون همش مقدمه و پیش گفتار هست تقریبا همه کتابها همینه البته
در 5 ماه پیش توسط Mohammad Reza