فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب کلاه رئیس جمهور

نسخه الکترونیک کتاب کلاه رئیس جمهور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کلاه رئیس جمهور

«بابا، این کلاه میترانه؟»
دنیل در حالی‌که چمدان‌های آن‌ها را برمی‌داشت گفت: «آره.»
«پس تو رئیس‌جمهوری؟»
دنیل که از این تلقین کودکانه خوشش آمده بود: «آره، من رئیس‌جمهورم.»
در طول مسیر که داخل ماشین بودند دنیل کوچک‌ترین اطلاعاتی نداد. «همه‌چی رو توی خونه تعریف می‌کنم.» ورونیک حسابی اصرار کرد ولی فایده‌ای نداشت. وقتی به شانزدهمین طبقه‌ی برج خود در منطقه‌ی پانزدهم رسیدند، دنیل اعلام کرد غذا درست کرده است. یک بشقاب گوشت و مرغ سرد، همراه سالاد گوجه‌فرنگی، ریحان و یک بشقاب پنیر که آه تحسینِ ورونیک را به دنبال داشت. همسرش این غذای سرآشپز را فقط سالی چندبار درست می‌کرد. قبل از هرچیز باید اشتهاآور می‌نوشیدند. دنیل که کلاه هنوز روی سرش بود گفت: «بشین.» ورونیک نشست و ژروم خودش را در بغل او چپاند. لیوان‌ها را بالا بردند و ژروم هم با آب‌پرتقالش آن‌ها را همراهی کرد.
دنیل کلاهش را برداشت و به‌سوی ورونیک دراز کرد. او آرام انگشتش را روی نمد کشید و ژروم هم از او تقلید کرد. دنیل کمی وحشت‌زده گفت: «دست‌هات تمیزن؟» ورونیک کلاه را پشت و رو کرد و نوارچرمی داخلش را دید. دو حرف حک شده با فلز طلایی خودنمایی می‌کردند: «ف.م.» ورونیک به شوهرش نگاهی انداخت.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کلاه رئیس جمهور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دنیِل مِرسیه(۲)خلاف موج جمعیت از پله های ایستگاه قطار سَن لازار(۳) بالا رفت. مردان و زنان، کیف به دست و بعضی دیگر چمدان به دست از کنارش پایین می رفتند. آن ها چهره هایی نگران و قدم هایی تند داشتند. در آن شلوغی، ممکن بود هُلش دهند، اما برعکس، به نظرش رسید همه از سر راهش کنار می روند. وقتی بالای پله ها رسید، از سرسرا گذشت و به سکوی قطار نزدیک شد. آن جا هم جمعیت زیادی از قطارها بیرون می آمد، سیلِ بی وقفه ی انسان! راه خود را تا جلوی تابلوی ساعات حرکت باز کرد. قطار آن ها روی سکوی ۲۳ توقف می کرد. چند متری جلوتر رفت و جلوی دستگاه پانچِ بلیط ایستاد.
ساعت ۲۱:۴۵ قطار شماره ی ۷۸۶۵۴ با صدایی ناهنجار وارد شد و مسافران را پیاده کرد. دنیل برای پیدا کردن همسر و پسرش گردن خود را بالا کشید. اول وِرونیک(۴) را دید که برایش دست تکان داد و بعد با حالتی متعجب لب و لوچه اش را کج و کوله کرد و با دست دایره ای فرضی دور سرش کشید. ژِروم(۵)، به سوی پدرش دوید و بدون آنکه تعادلش را به هم بزند میان پاهای او ایستاد. ورونیک نفس زنان از راه رسید:«این کلاه دیگه چیه؟»
«کلاه میتران(۶).»
«دارم می بینم که مارکِ میترانه!»
دنیل تاکید کرد: «نه منظورم اینه که واقعاً کلاه میترانه!»
وقتی می گفت «واقعاً کلاه میترانه»، ورونیک سرش را خم کرده و با چین ابرویی که همیشه برای تشخیص اصل و تقلبی بودن چیزی روی صورت داشت، آن را ورانداز کرده بود. وقتی دنیل از او درخواست ازدواج کرده بود، و حتی در اولین ملاقات شان در نمایشگاه بوبورگ(۷) هم این چین ابرو را داشت. خلاصه همین چین ابرو دنیل را عاشق او کرده بود. با شک و تردید گفت: «بعداً برام توضیح بده.»
«بابا، این کلاه میترانه؟»
دنیل در حالی که چمدان های آن ها را برمی داشت گفت: «آره.»
«پس تو رئیس جمهوری؟»
دنیل که از این تلقین کودکانه خوشش آمده بود: «آره، من رئیس جمهورم.»
در طول مسیر که داخل ماشین بودند دنیل کوچک ترین اطلاعاتی نداد. «همه چی رو توی خونه تعریف می کنم.» ورونیک حسابی اصرار کرد ولی فایده ای نداشت. وقتی به شانزدهمین طبقه ی برج خود در منطقه ی پانزدهم رسیدند، دنیل اعلام کرد غذا درست کرده است. یک بشقاب گوشت و مرغ سرد، همراه سالاد گوجه فرنگی، ریحان و یک بشقاب پنیر که آه تحسینِ ورونیک را به دنبال داشت. همسرش این غذای سرآشپز را فقط سالی چندبار درست می کرد. قبل از هرچیز باید اشتهاآور می نوشیدند. دنیل که کلاه هنوز روی سرش بود گفت: «بشین.» ورونیک نشست و ژروم خودش را در بغل او چپاند. لیوان ها را بالا بردند و ژروم هم با آب پرتقالش آن ها را همراهی کرد.
دنیل کلاهش را برداشت و به سوی ورونیک دراز کرد. او آرام انگشتش را روی نمد کشید و ژروم هم از او تقلید کرد. دنیل کمی وحشت زده گفت: «دست هات تمیزن؟» ورونیک کلاه را پشت و رو کرد و نوارچرمی داخلش را دید. دو حرف حک شده با فلز طلایی خودنمایی می کردند: «ف.م.» ورونیک به شوهرش نگاهی انداخت.

شب گذشته، دنیل ماشین گلف خود را بالای چهارراه پارک کرده بود. صدای رادیو را که خواننده در آن می خواند پنبه را بیشتر از مواد دیگر دوست دارد(۸)، خفه کرد. این آهنگ، با ترجیع بند آرام و بی پروایش که محبوب ترین موسیقی شده بود، داشت از چشمش می افتاد. شانه هایش را ماساژ داد و تلاشی بیهوده کرد تا قولنج گردنش را بشکند. از همسر و پسرشان که برای گذراندن تعطیلات به نرماندی، پیش پدر و مادر همسرش رفته بودند هیچ خبری نداشت. شاید وقتی به خانه برگردد پیامی روی تلفن گذاشته باشند. پیغامگیر تلفن صدای خستگی می داد و چند روزی می شدکه نوار کاست را می پیچاند. باید یک پیغامگیر جدید می خریدند. دنیل از خود پرسید بدون پیغامگیر چه باید کرد؟ هیچ. تلفن زنگ می خورَد، هیچ کس نیست و باید بعداً تماس بگیرند. همین.
این ایده که خرید کند و در آپارتمان ساکت غذا بپزد به نظرش جالب نبود. ساعت شانزده که داشت آخرین هزینه های ماموریت شرکت سوژتِک(۹) را بررسی می کرد به فکرش رسید شب به رستوران برود. حدود یک سال می شدکه جایی نرفته بود. آخرین بار با ورونیک و ژروم بیرون رفته بود. طی شش سال، آن شام معقولانه ترین گردش آن ها بود. یک بشقاب دریایی اعیانی، یک بطری نوشیدنی pouilly fuissé و برای ژروم که اعلام کرده بود صدف دوست ندارد، استیک با گوشت چرخ کرده سفارش داده بودند.
«حتی یه دونه هم نمی خوری؟»
درحالی که سرش را تکان داده بود: «نه!»
ورونیک گفته بود: «حالا حالاها وقت داره.»
بله درست می گفت، ژروم هنوز فرصت داشت. ساعت هشت شب بود، سرمای اوایل زمستان روی شهر گسترده شده و هیاهوی شهری مانند صدای ترافیک کرکننده بود. قبلاً چند بار با ماشین از جلوی این رستوران رد شده بود. داخل بلوار و خیابان مجاورش سرک کشید تا توانست آن جا را پیدا کند. خودش بود، آن یخچال صدف ها که بیرون بودند، سایه بان های قرمز بزرگ و گارسون هایش با دستمال سفید در دست.
یک شام در تنهایی، بدون همسر و فرزند انتظارش را می کشید. گاهی قبل از ازدواج خود را به چنین شامی دعوت می کرد. آن زمان درآمدش کفاف نمی داد به چنین جاهای شیکی برود. با این حال، حتی به متواضعانه ترین مکان هم که رفته بود بهترین غذاها را خورده و هرگز برای چشیدن یک سوسیس کوچک، تکه ای گوشت یا غذای کارمندی نیاز به مصاحبت کسی را حس نکرده بود. در نور درخشان زمستانی، شامی مجردی او را فرا می خواند. از این فکر خوشش آمد. درحالی که در ماشین را می بست با خودش تکرار کرد شام مجردی. دنیل به قول یک روان درمانگر که کتابی در مورد استرسِ هنگام کار نوشته بود و در برنامه ی آنتن ۲ تبلیغش می کرد، نیاز به «خودیابی» داشت. دنیل با کلی احساس خوب چاره ی کار خود را پیدا کرده بود. برای خودیابی و دورریختن استرس روزانه، اعداد حسابداری و فشارهای اخیر ناشی از سازماندهی مجدد سرویس مالی، می خواست این پرانتز غذایی را باز کند. ژان مالتار(۱۰) مدیریت مالی را برعهده گرفته بود و دنیل به عنوان معاون، در این انتصاب نشانه ی خوبی نمی دید. نه برای سرویس مالی و نه برای خودش. درحال عبور از بلوار تصمیم گرفت این عذاب های روحی را از خود دور کند. به محض اینکه درِ سنگین رستوران رو هُل بدم، دیگه نه از ژان مالتار خبری هست، نه از پرونده ی گردش مالی، ترازنامه و درآمدومالیات. فقط من خواهم بود و سینی غذای دریایی اعیونی.

گارسون با پیش بند سفید، از کنار میزهایی که زوج ها، خانواده ها و توریست ها دور آن ها با لبخند حرف می زدند یا با دهان پر سر تکان می دادند، جلوتر از او رد شد. پس دنیل فرصت کرد بشقاب های غذای دریایی، استیک به همراه سیب زمینی بخارپز و تکه های گوشت گاو با سس بئارنز را بررسی کند. هنگام ورود، سرمهماندار، مردی با صورتی بیضی شکل و سبیلی نازک، از او پرسید آیا رزرو کرده یا نه. دنیل برای یک لحظه فکر کرد شبش خراب شده است. با صدای ضعیفی گفت: «وقت نداشتم.» سرمهماندار ابروی چپش را بالا انداخت و به لیست رزرو نگاه کرد. دخترجوان بلوندی به مرد نزدیک شد و درحالی که خطی روی لیست نشان می داد گفت: «شماره ی دوازده نیم ساعت پیش کنسل کرد.»
سرمهماندار با تندی گفت: «هیچ کس هم به من خبر نمی ده!»
دختر قبل از اینکه دور شود به آرامی گفت: «فکر کردم فرانسواز(۱۱) بهتون گفته.»
سرمهماندار برای لحظه ای چهره درهم کشید، چشمانش را بست به این نشان که دارد خود را کنترل می کند تا به خاطر این اشتباه جزئی عصبانی نشود. با چانه اش به گارسونی که سریع نزدیک شد اشاره کرد و به دنیل گفت: «آقا، راهنمایی تون می کنن.»
رستوران ها معمولاًرومیزی های سفید مایل به آبی دارند و به اندازه ی برف در بازی های زمستانی برای چشم مضرند. لیوان ها و کارد و چنگال های نقره ای به معنای واقعی کلمه می درخشند. برای دنیل، این روشنایی خاص میزهای رستوران های بزرگ، نشانه ای لوکس بود. گارسون با منوی غذا و نوشیدنی ها برگشت. دنیل جلد قرمز با چرم مصنوعی را باز کرد و خواند. قیمت ها از حد تصورش بالاتر بودند ولی تصمیم گرفت این جزئیات را کنار بگذارد. سینی اعیانی محصولات دریایی وسط صفحه و با نوشتاری متفاوت خودنمایی می کرد: صدف پرورشی، صدف بروتانی، نصف خرچنگ، صدف های دوکفه ای، میگو، شاه میگوی نروژی، حلزون نفیر، میگوی خاکستری، صدف های کوچک، صدف های کانادایی، صدف های سنگی و حلزون های دریایی. به نوشیدنی ها نگاهی انداخت و انتخاب کرد. آن ها هم گران تر از چیزی بودند که حساب کرده بود. دنیل غذا و نصف بطری نوشیدنی puilly fuissé سفارش داد. گارسون گفت: «متاسفم، فقط یه بطری کامل این نوشیدنی رو می فروشیم.» دنیل نمی خواست گدابازی دربیاورد. منوی نوشیدنی ها را بست و گفت: «یه بطری عالیه.»
بیشتر مشتری ها زوج بودند. سر بعضی میزها هم مردانی با کراوات خاکستری مثل او نشسته بودند، جدا از این واقعیت که کراوات آن ها از مزون های گران قیمت خریداری شده بود. شاید هم اندازه گرفته و برایشان دوخته بودند. چهار مرد پنجاه ساله ای که کمی دورتر نشسته بودند، حتماً پایانِ روزی سخت و امضای قرارداد خوبی را جشن گرفته اند. آن هاجرعه جرعه از نوشیدنی بی شک مرغوب می نوشیدند. هر کدام لبخند آرام و مطمئن مردان موفق را بر چهره داشتند. پشت یکی از میزهایی که زیر آینه های بزرگ قرار گرفته بود، زنی سبزه رو و شیک با پیراهن قرمز به حرف های مردی گوش می داد که دنیل فقط پشت و موهای خاکستری او را می دید. زن با اکراه به حرف های او گوش می داد و گاهی نگاهش در سالن می چرخید و دوباره به هم سخن اش معطوف می شد. به نظر حوصله اش سر رفته بود. مسئول نوشیدنی، سطلی نقره ای و پایه دار روی میز گذاشت. شیشه نوشیدنی در آن شناور و یخ دورش را پوشانده بود. دربازکن را برداشت و چوب پنبه را تا زیر دماغش کشید و مراسم را تکمیل کرد. دنیل اولین جرعه را نوشید و به نظرش خوب آمد. جزو آن دسته از آماتورها نبود که تشخیص هر طعم یک محصول را با حرکات چشم بروز می دهند. مسئول نوشیدنی مانند همه ی همکارانش در انتظار تایید مشتری اش بود. دنیل تصمیم گرفت با سر تایید کند تا تصور شود او نوشیدنی ها را خوب می شناسد. مرد با نیم لبخندی برلب، لیوان او را پر کرد و رفت. چند لحظه بعد، یک گارسون پایه ای گرد روی میز قرار داد که نشانه ی از راه رسیدن سینی غذای دریایی به همراه سبد نان سبوس دار، پنیر راموکَن سرکه ای و موسیر و جاکَره ای بود. دنیل تکه ای نان را به این ترکیب آغشته کرد. همان کاری که هربار در رستوران غذای دریایی انجام می داد. طعم سرکه را با جرعه ای نوشیدنی خنک پایین برد. آهی رضایت مندانه کشید. خود را پیدا کرده بود.
سینی محصولات دریایی روی یخ خردشده از راه رسید. صدفی برداشت، لیموی چهار قاچ شده را به آرامی رویش چکاند، قطره ای روی غشای نازک افتاد و صدف زود خودش را جمع کرد. او غرق در انعکاس رنگین کمانی صدفش، تنها فرصت داشت متوجه تغییر مشتری میز کناری شود. سرش را که بلند کرد، سرمهماندار رستوران را با آن سبیل نازک، درحال لبخند به مشتری تازه وارد دید. مردی که اول شال گردن قرمز، بعد پالتو و کلاهش را درآورد و روی صندلی کناری دنیل نشست. سرمهماندار سریع پرسید: «اجازه می دید لباس هاتون رو بگیرم؟»
«نه، نه، همین طوری خوبه. می ذارم روی صندلی. شما اذیت نمی شین آقا؟»
دنیل با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت: «نه.» و بعد آهی کشید و گفت: «خواهش می کنم.»
فرانسوا میتران کنار او نشسته بود.
دو مرد روبه روی رئیس جمهور نشستند. یکی چاقالو و عینکی با موهای فرفری، دیگری لاغر که دسته موی خاکستری اش بسیار شیک مانند موج به پشت سرش کشیده شده بود. به دنیل لبخندی محبت آمیز زد و او هم بدون کوچک ترین حالت طبیعی لبخندش را پاسخ داد. او قبلاً این مرد با چشمان نافذ و لب های باریک را دیده بود. اسم و سمت او را به یاد آورد: «وزیر امور خارجه، رولان دوما(۱۲).» از هشت ماه قبل که میتران مجلس را از دست داد، جایش را به شخص دیگری واگذار کرده بود. دنیل برای اینکه به این اتفاق نادر و جدید و غیرمعمول شکلی واقعی ببخشد با خود چند بار تکرار کرد: «دارم کنار رئیس جمهور شام می خورم.» آنقدر حواسش به میز بغلی بود که هیچ مزه ی صدف ها را نفهمید. آنقدر این اتفاق برایش عجیب بود که فکر کرد شاید در رختخوابش بیدار خواهد شد و روز هنوز شروع نشده است. در رستوران، نگاه مشتری ها به میز بغلی دنیل جذب می شد. وقتی داشت دومین صدف را می خورد، ازگوشه ی چشم سمت چپش را نگاه کرد. رئیس جمهور عینکش را زده و منو را می خواند. دنیل شبکیه اش را روی این چهره متمرکز کرد، چهره ای که طی این پنج سال، هر ۳۱ دسامبر در عکس مجلات و تلویزیون دیده بود. حالا می توانست خود واقعی و حضورش را ببیند. کافی بود دستش را دراز کند تا لمسش کند. گارسون برگشت و رئیس جمهور دوجین صدف و یک ماهی سومون سفارش داد. مرد چاق پوره ی قارچ و استیک آب دار خواست و رولان دوما مانند رئیس جمهور، صدف و سومون درخواست کرد. چند دقیقه بعد، مسئول نوشیدنی با سطلی نقره ای که شیشه ی نوشیدنی در آن شناور بود از راه رسید. با احترام در بطری را باز کرد و جرعه ای در لیوان رئیس جمهور ریخت. فرانسوا میتران آن را چشید و با حرکت سر تاییدش کرد. دنیل لیوان خودش را پر کرد و لاجرعه سر کشید و بعد قاشقی از سرکه و موسیر برداشت تا روی یک صدف بریزد. وقتی داشت صدف را می خورد صدای فرانسوا میتران با چشیدن او همراه شد و گفت: «هفته ی پیش به هِلموت کوهل(۱۳) گفتم...» و دنیل با خودش فکر کرد که از این به بعد موقع خوردن صدف خواهد شنید: «هفته ی پیش به هِلموت کوهل گفتم...»
یک گارسون جلوی مرد چاق و عینکی نوشیدنی گذاشت و همکارش پیش غذا را آورد. مرد چاق پوره اش را مزه کرد و خوشش آمد. دنیل انبر مخصوصی را که با فویل نقره ای پیچیده بودند برداشت تا به جنگ حلزون دریایی برود. رولان دوما با حالت توطئه آمیزی گفت: «میشل توی انبارش نوشیدنی های عالی داره.» رئیس جمهور سرش را به سوی او بلند کرد و «میشل» برای آن ها ازخانه ی ویلایی اش گفت، که سیگارهای محلی دنیا و سوسیس های محلی را در آن جا نگهداری می کرد. سیگارها و سوسیس هایش را به یک اندازه دوست داشت. فرانسوا میتران در حالی که لیمو روی غذایش می فشرد گفت: «جالبه آدم کلکسیون سوسیس داشته باشه.» دنیل که دهمین حلزونش را خورد باز زیرچشمی به سمت چپش نگاهی انداخت. رئیس جمهور آخرین صدفش را خورده بود و دهانش را با دستمالِ تمیز پاک می کرد. به رولان دوما گفت: «تا یادم نرفته... تلفن دوست مون رو بگیر.» دوما در حالی که دست به جیب کُتش می برد گفت: «بله حتماً.» رئیس جمهور به سوی پالتویش برگشت، کلاه را از روی آن برداشت و آن طرف تیغه ی چوبی که نیمکت ها را از هم جدا می کرد گذاشت. از جیبش یک دفترچه ی چرمی بیرون آورد، دوباره عینکش را به چشم گذاشت و دفترچه را ورق زد. دفترچه را به دوما داد: «آخرین اسم، پایین دفترچه.» دوما در سکوت، اسم و مشخصات را یادداشت کرد و دفترچه را برگرداند و میتران هم دوباره آن را در جیب پالتویش گذاشت. «میشل» شروع کرد به صحبت در مورد فردی که اسمش برای دنیل آشنا نبود. دوما درحالی که چشمانش را جمع می کرد به حرف های او گوش می داد و فرانسوا میتران لبخندی زد و با شوخی گفت: «شما سخت می گیرید.» این حرف، هم سخنش را به ادامه واداشت. مرد چاق درحالی که پوره اش را تمام می کرد.گفت: «راست می گم، راست می گم، من اون جا بودم.» دنیل به ماجرا گوش می داد. حس می کرد در صمیمیتی عجیب شریک شده است. همه ی مشتری های رستوران ناپدید شده بودند. فقط آن چهار نفر حضور داشتند. و شما دنیل، نظر شما چیه؟ دنیل به سوی رئیس جمهور برمی گشت، جملاتی می گفت که فرانسوا میتران لذت می برد. سپس دنیل به سوی رولان دوما برمی گشت تا نظرش را جلب کند. دوما تایید می کرد و میشل با صدای شوخش می گفت: «البته، دنیل حق داره!»
فرانسوا میتران به آرامی گفت: «اون خانم چقدر زیباست...» دنیل نگاه او را دنبال کرد. رئیس جمهور زن گندمی با پیراهن قرمز را تحسین کرده بود. دوما از رسیدن غذای اصلی برای نگاه کردن سواستفاده کرد. مرد چاق هم همین طور. او گفت: «خیلی زیباست.» دوما زمزمه کرد: «تایید می کنم.» دنیل با رئیس جمهور هم دلی کرد. فرانسوا میتران هم از نوشیدنی او سفارش داده بود و همان زن را تحسین می کرد. داشتن ذائقه ی مشترک با شخص اول فرانسوی ها چیز کمی نبود. این تفاهم در کلماتی که شنید، اساس دوستی های مردانه ی بسیاری بود و دنیل دوباره رویاپردازی کرد، چهارمین نفری است که سر میز رئیس جمهور نشسته است. او هم دفترچه یادداشتی با چرم سیاه داشت که وزیر قبلی خوشحال می شد چند شماره از آن کپی بردارد. خانه ی ویلایی مرد چاق برای او غریبه نبود و هرازگاهی به آن جا سر می زد تا قبل از روشن کردن معروف ترین سیگارهای هاوانا کمی سوسیس بچشد. او رئیس جمهور را در پیاده روی های پاریسی اش همراهی می کرد. به کناره ی رود سن و راسته ی کتابفروش ها می رفتند و درحالی که هردو دست ها را پشت کمر گره کرده بودند، از چگونگی کارکرد جهان یا غروب آفتاب روی پُلِ هنر حرف می زدند. عابران به چهره ی آشنای آن ها خیره می شدند و همه زمزمه می کردند: دنیل، فرانسوا میتران رو خوب می شناسه...
«همه چی مرتبه؟»
گارسون او را از رویایش بیرون کشید. بله همه چیز مرتب بود. تا زمانی که لازم باشد، غذا خوردنش را کش خواهد داد. حتی اگر تا بسته شدن رستوران هم طول بکشد، او قبل از رفتن رئیس جمهور بیرون نخواهد رفت. این کار را برای خودش و دیگران انجام می داد تا یک روز بتواند تعریف کند: «یه شب، نوامبر سال ۱۹۸۶، کنار فرانسوا میتران توی یه رستوران شام خوردم. اون کنارم بود. مثل تو که الان هستی.» دنیل از حالا داشت جملاتی را که سال ها بعد خواهد گفت در ذهنش مرور می کرد.

دو ساعت و هفت دقیقه گذشته بود. فرانسوا میتران همراه رولان دوما و مرد چاق بعد از اینکه سرمهماندار با تشریفات در را برایشان باز کرد در شب ناپدید شده بود. هر سه نفر غذایشان را با یک کِرِم بروله تمام کرده بودند. مرد چاق، سیگاری از یک ظرف چرمی بیرون کشیده بود به این نشانه که هنگام پیاده روی روشنش خواهد کرد. دوما با یک اسکناس ۵۰۰ فرانکی صورت حساب را پرداخت کرده بود. رئیس جمهور پرسیده بود: «بریم؟» دوما بلند شده بود و دختر جوان، مسئول رختکن، برای پوشیدن پالتو به او و «میشل» کمک کرده بود. درحالی که میشل از درد کمر نالیده بود، رئیس جمهور خودش پالتویش را پوشیده و شال گردن قرمز را دور گردنش پیچیده بود. او از این حرکت برای نگاه کردن به زن گندم گون استفاده کرده و نگاهشان به هم گره خورده بود. او به رئیس جمهور لبخند زد و حتماً میتران هم در جوابش لبخند زده بود که دنیل ندید. سپس هر سه به سوی در خروجی رفته بودند. در سالن، همه به سوی همدیگر خم شده بودند و برای چند لحظه صداها پایین آمد. تمام شده بود. تنها چند بشقاب خالی، کارد و چنگال، لیوان و دستمال های تقریباً مچاله شده باقی مانده بودند. دنیل گفت: «یه میز مثل بقیه ی میزها.» در عرض چند دقیقه کارد و چنگال ها برداشته می شدند، رومیزی ها عوض می شدند و یک مشتری آن جا می نشست بدون اینکه بداند یک ساعت قبل از او رئیس جمهور آن جا بوده است.
دنیل آخرین صدف آب دارش را بیست دقیقه روی یخ منتظر نگه داشته بود. قاشقی سرکه ی قرمز رویش چکاند و چشید. یُد زیر زبانش آزاد و با ترشی و تندی سرکه ترکیب شد: «هفته ی پیش به هلموت کوهل گفتم.» از این به بعد این جمله را خواهد شنید. آخرین جرعه از نوشیدنی اش را سر کشید و لیوان را روی میز گذاشت. این شام واقعاً غیرواقعی بود و همه ی این ها به چیزهای کوچک بستگی داشت: اگر تصمیم گرفته بود در خانه غذا بخورد، اگر به رستوران دیگری رفته بود، اگر سرمهماندار میز خالی نداشت، اگر مشتری آن میز رزروش را کنسل نکرده بود... اتفاقات مهم زندگی ما همیشه نتیجه ی سلسله جزئیاتی بی اهمیت هستند. با این فکر به سرگیجه افتاد و نمی دانست آیا ناشی از فکرش است یا قدرت نوشیدنی ای که خورده بود. چند لحظه چشمانش را بست و نفس کشید، شانه اش را تکان داد، خواست گردنش را بمالد، دست چپش را تا تیغه ی مسی بین صندلی ها بالا برد. دستش با فلز سرد و چیز دیگری برخورد کرد. چیزی منعطف و نرم که مثل صدف جمع شده بود. دنیل به سوی تیغه ی مسی برگشت: کلاه آن جا بود. به طور غریزی به ورودیِ رستوران نگاه کرد. رئیس جمهور چند دقیقه پیش رفته بود. کسی جلوی در نبود. دنیل تصمیم گرفت یکی از پرسنل رستوران را صدا بزند ولی در آن لحظه کسی پیدایش نبود. فرانسوا میتران کلاهش را فراموش کرد. این جمله در ذهنش نقش بست. این کلاه میترانه. این جاست، کنارتو. مدرک واقعی امشب، دلیل اینکه این اتفاق افتاده. دنیل دوباره به سوی کلاه که با دقت بین مس و آینه گذاشته شده بود، برگشت. پشت نمد سیاه، همه ی سالن منعکس می شد. به جای اینکه سرمهماندار را صدا بزند و بگوید: «مشتری میز بغلی من کلاهش رو جا گذاشته.» و تشکر مودبانه از او بشنود، میلی عجیب او را دربرگرفت. حس کرد دو نفر شده است و آن یکی دنیل مرسیه که میان سالن ایستاده بود، شاهد حواس جمعِ حرکت ساده و غیرقابل بازگشتی بود که در لحظات آتی رقم خواهد خورد. دنیل که تماشاچی خودش بود، دستش را به سوی تیغه ی مسی بالا برد، گوشه ی نمد کلاه سیاه را گرفت، به آرامی بلندش کرد و زیر رومیزی قرمز آورد تا روی زانوهایش قایم کند. این حرکت که در کل سه ثانیه و نیم طول کشید، به نظر او کُندی بی پایانی داشت و هنگامی که صدای سالن دوباره به گوشش رسید، گویی تنگی نفسی طولانی گرفته بود. خون در شقیقه هایش دوید و قلبش در سینه می تپید. اگر کسی به او اعتراض کند چه؟ با وحشتی مختصر به این موضوع فکر کرد. یک بادیگارد. خود رئیس جمهور. دنیل فکر کرد: «چی بگم و چی کار کنم؟ چطوری توضیح بدم که کلاه یهویی اومده روی زانوهام؟»
او مرتکب دزدی شده بود. آخرین دزدی او در یک مرکز خرید بود و به دوران نوجوانی اش برمی گشت. بعد از مدرسه با یکی از دوستانش چرخ می زد. صفحه ی چهل وپنج دور آلین(۱۴)، اثر کریستوف خواننده را دزدیده بودند. از آن بعدازظهر ۱۹۶۵ به بعد هیچ کار خلافی نکرده بود. کاری که انجام داد بی نهایت سخت تر از کش رفتن یک صفحه از مرکز خرید بود. دنیل بی حرکت بود و چشمانش بین مشتری ها می چرخید. نه، کسی ندیده، مطمئن بود. از آن بابت جای نگرانی نبود. البته قبل از اینکه اتفاقی غیرمنتظره بیفتد. حتماً رئیس جمهور به دنبال کلاهش به رستوران زنگ می زد وگارسون ها زیر نگاه خشمگین سرمهماندار دور میز او را می گشتند، باید از آن جا می رفت. دنیل صورت حساب را خواست و گفت با کارت بانکی می پردازد. گارسون با کارت خوان برگشت، دنیل سرسری قیمت را نگاه کرد، دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت. رمزش را وارد کرد و دستگاه با سر و صدا کاغذی بیرون داد. جیبش را گشت تا انعامی در بشقاب فلزیِ نقره ای بیندازد و گارسون به نشانه ی تشکر سرش را تکان داد و دور شد. دنیل به خودش گفت: «حالا.» برای خودش آب ریخت چون آب دهانش خشک شده بود، لاجرعه سرکشید، بعد به آرامی رومیزی را بلند کرد و کلاه رئیس جمهور را روی سرش گذاشت. بله، خیلی به او می آمد. پالتویش را پوشید و با این حس که پاهایش از راه رفتن سر باز می زنند به سوی در خروجی رفت. سرمهماندار باید جلویش را می گرفت: «ببخشید آقا... خواهش می کنم! این کلاه آقا...» هیچ کدام از این ها اتفاق نیفتاد. دنیل پانزده فرانک انعام داده بود و گارسون ها جلویش سر خم می کردند، حتی سرمهماندار هم لبخندی زد و سبیل نازکش به هوا بلند شد. در را برایش باز کردند، وارد سرمای بیرون شد، یقه اش را بالا کشید و به سوی ماشینش رفت. به خودش گفت: کلاه میتران روی سر منه. وقتی داخل ماشین نشست، آینه را روی خودش تنظیم کرد و مدتی طولانی خودش و کلاه روی سرش را نظاره کرد. به نظرش می رسید تمام سرش در آسپرینی طراوت بخش شناور است، حباب های اکسیژن سلول هایی که طی زمان بی حس شده بودند را غلغلک می داد. سوییچ را پیچاند و به آرامی در دل شب راهی شد.
قبل از اینکه در پنجمین طبقه ی پارکینگ خانه اش پارک کند مدتی طولانی در خیابان ها و محله اش چرخید. می توانست بدون فکر کردن به چیزی همین طور مسیری طولانی رانندگی کند. حسی از اطمینان، سرشار از آرامشی همچون دوش آب گرم او را احاطه کرده بود. در سالن ساکت روی کاناپه نشست و به انعکاس ضد نور خودش روی صفحه ی خاکستری و خاموش تلویزیون نگاه کرد. سایه ی مردی کلاه به سر را دید که با سرش تایید می کند. ساعتی همان طور آن جا ماند و به تصویرش اندیشید. تمام وجودش سرشار از متانتی اسطوره ای بود. فقط ساعت دو صبح، پیام همسرش را گوش داد. همه چیز در نرماندی روبه راه بود و ورونیک و ژروم فردا شب ساعت ۲۱:۴۵ با قطار به ایستگاه سن لازار می رسیدند. لباس هایش را درآورد، کلاه آخرین بود. دنیل با هیجان، در غلافِ چرمی سیاه آن، دو حرف طلاکوب دید: ف.م.
در ماجرای آن شب تنها یک چیز را تغییر داده بود: «سینی غذای دریایی فقط شامل ۲۴ صدف، نصف خرچنگ و حلزون دریایی بود.» می دانست اگر وارد جزئیات شود ورونیک فقط روی قیمتِ چنین غذایی تمرکز خواهد کرد. جملاتی مانند: «به به، وقتی ما نیستیم خوب به خودت می رسی.» یا «واسه خودت تنهایی جشن می گیری.» در روال تعریف کردن ماجرا وقفه می انداخت. به روایت دنیل، از راه رسیدن رئیس جمهور مقدس بود و جمله ی «هفته ی پیش به هلموت کوهل گفتم» به منزله ی حکم الهی بود.
«من شوکه شده م.»

نظرات کاربران درباره کتاب کلاه رئیس جمهور