فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماه تنها در آسمان می‌گردد

کتاب ماه تنها در آسمان می‌گردد
داستان زندگی شیخ شهاب‌الدین سهروردی

نسخه الکترونیک کتاب ماه تنها در آسمان می‌گردد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماه تنها در آسمان می‌گردد

به شهادت تاریخ، تمدن اسلامی ارزنده‌ ترین سهم را در غنای اندیشه و پیشبرد تمدن بشر داشته است. سهم نخبگان و برجستگان مسلمان در این زمینه به قدری چشمگیر است که چشم‌ پوشی از آن مانند انکار خورشید در روزی آفتابی است. در این میان، به ویژه، بیشترین سهم را ایرانیان داشته ‌اند؛ و نگاهی اجمالی به خطوط تمدن اسلامی، این نکته را به اثبات می ‌رساند. فلسفه، طب، ریاضیات، عرفان، تاریخ، ادبیات و... بیشترین تجلی خود را مدیون ایرانیان است. معرفی این بزرگان تمدن‌ ساز به نسل جدید، یکی از رسالت‌ های بزرگ اندیشمندان و هنرمندان است. دفتر نشر فرهنگ اسلامی بر آن شده است تا با نشر داستان زندگی این بزرگان، پیشگام و آغازگر این رسالت بزرگ فرهنگی باشد.

ادامه...
  • ناشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.25 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماه تنها در آسمان می‌گردد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه نویسنده

چگونه می توان قصه زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی را نوشت، در حالی که از زندگی او چیز زیادی نمی دانیم؟!
شیخ شهاب الدین در دهکده سهرورد، از حوالی زنجان، به دنیا آمد. این دهکده امروز وجود ندارد تا سراغ کودکی های شیخ را از کوچه پس کوچه هایش بگیریم.
از این که بگذریم در هیچ کتابی درباره زندگی خصوصی شیخ چیزی نوشته نشده: آیا شیخ ازدواج کرد؟ همسرش که بود؟ پدر و مادرش که بودند؟ خواهر و برادرهایش؟... بچه هایش؟... و بسیاری از سوالات دیگر که در تاریخ گم شده. حتی درباره سنی که شیخ به قتل رسید، نظرها متفاوت است. بعضی می گویند شیخ در سی سالگی به قتل رسید. بعضی می گویند در سی و سه، بعضی در سی وپنج و بعضی در سی وهشت سالگی.
این ها را گفتم تا خواننده بداند هسته واقعیت در این نوشته بسیار کوچک است و میوه خیالپردازی بسیار بزرگ.
در عوض، امروز آگاهی بسیاری از افکار و عقاید شیخ شهاب الدین داریم. این آگاهی ها را می توانیم از لابه لای بیش از پنجاه اثری که از شیخ به جا مانده، پیدا کنیم.
درک افکار فلسفی شیخ، نیاز به سال ها مطالعه و تحقیق دارد. در جای جای این داستان بلند، قطره ای از دریای عقاید شیخ به زبان ساده آورده شده است. مسلماً برای نوشیدن این قطره، دچار مشکل خواهی شد، اما هرچه هست، اولین گام برای شناختن شیخ است.

پسرک، مثل پرنده ای اسیر، بی تاب بود. پی درپی و بی هیچ دلیلی خشمگین می شد؛ بر در و دیوار دهکده چنگ می زد و وقتی ناخن هایش به خون می نشست، با خودش می گفت: «باید بروم... چرا زودتر بزرگ نمی شوم؟!»
پسرک اسیر قفس نبود. اسیر خیالات و رویاهای خود بود:
ــ آن سوی بیابان ها چیست؟
ــ مردم سرزمین های دور چگونه می اندیشند و زندگی می کنند؟
پدرش مراقب بود. او را می دید که زیر فشار رویاهایش از پا در می آید. «چه تب و تابی برای سفر کردن، رفتن، نماندن» و پسرش را نصیحت می کرد: «باید صبر کنی پسرجان.»
گویی در رگ های پسرکِ سرخ رو، خون بسیاری جاری بود؛ خونی گرم و حتی داغ که یک جا نشستن را برایش غیرممکن می کرد.
ناآرامی پسر بر مادرش هم پوشیده نبود. به همسرش می گفت: «چرا پسرمان مثل تو نیست، مثل من.... مثل دیگر مردم این دهکده؟»
پدر می گفت: «آرزوها و خواسته های پسرمان دورتر از اینجاست. دورتر از این دهکده کوچک...»
مادر، همیشه نگران و مراقب و گوش به زنگِ رفتار پسرش بود. می گفت: «در این سن که هنوز کودک است، چه طور چنین آرزوهایی در او سر برمی آورد؟ آه، کوتاهی کردیم! چرا گذاشتیم همنشینِ شیخ گیسو دراز شود؟ چرا مراقبش نبودیم؟»
پدر می گفت: «از شیخ گیسو دراز دلگیر نباش، تمام کودکان ده پیش او می روند و تمرین خط می کنند. این طبیعت است که پسرمان را در چنگ خودش گرفته. پسرمان در قفس طبیعت زندانی است. درون او ناآرام است و از دست کسی کاری برنمی آید.»
مادر به راه حل های ساده ای چنگ می انداخت و می گفت: «او را به گندمزار ببر. بگذار ببیند گندم هایی که ریشه در خاک دارند، چقدر زیبا رشد می کنند و رنگ می پذیرند؛ طلایی می شوند... زرین تر از خورشید.»
پدر نه با افسوس، که به عادتی قدیمی، سرش را تکان می داد و می گفت: «پسرمان گندم نیست. باد است.»
مادر نگران تر می شد.
پدر دلداری اش می داد: «و این.... نه خوب است و نه بد. باد بودن هم خوب است؛ یک جا نماندن؛ همیشه در گذر بودن. گاه تند و گاه آهسته، گاه خشمگین و طوفانی، گاه نرم، همچون حریر... ابریشم....»
پسرک کنار جاده نشسته بود و به قافله هایی نگاه می کرد که به شهرهای دیگر می رفتند. غباری که از قافله ها به جا می ماند، چشمان او را به اشک می نشاند و بعد... سرفه... سرفه... سرفه. اما هیچ چیز پسرک را از نگاه کردن به قافله باز نمی داشت. او در رویا، خودش را مسافری می دید که همراه قافله سفر می کند.
پسرک، شهاب الدین نام داشت و ده ساله بود. رنگ چهره اش سرخ، چشمانش به سیاهی شب و نگاهش به دوری رویاهایش بود. رویاهای او، همچون پروانه هایی رنگارنگ، شب و روز گردا گردش می چرخیدند و لحظه ای تنهایش نمی گذاشتند. شهاب الدین، تندرست بود و سرشار از نیروی زندگی. اگر جانش در پنجه رویاها اسیر نبود، با همسالانش در شادمانه ترین بازی های کودکی شرکت می کرد؛ اما این مرد خردسال ـ و این اسمی بود که شیخ گیسو دراز او را صدا می زد ـ به ندرت کودک بود و کودکی می کرد. روزها و شب هایش در چنگ چیزی بود که می خواست، اما نمی توانست به دست آورد. و چه خواستنی! خواستنی بی پایان؛ همیشه سفر کردن، کشف جهان، کشف جان ها.
قافله گرد و خاک کنان می گذشت و شهاب الدین را آشفته می کرد.
ــ چرا من همراه قافله نیستم؟ آه، که چقدر کوچک ام من....
صدای پایی از پشت سر، افکار او را پراکنده کرد. پروانه های خیال او گریختند. شهاب الدین با خودش گفت: «باز هم دیر کرده ام، مادرم آمده است که...»
اما صدای پا با صدای پای مادر فرق داشت. صدای پا نرم بود. آرام بود. گویی، کسی، چیزی گرانبها را حمل می کرد. شهاب الدین گفت: «شیخ گیسو دراز» و برگشت. شیخ گیسو دراز نزدیک می شد. آرام قدم برمی داشت، مبادا افکارش به هم بریزد. شهاب الدین را که دید، گفت: «سلام مرد خردسال.» و خواست کنارش بنشیند.
شهاب الدین فکر کرد: «اگر قصه و حکایت بو داشت، بوی این مرد را می داد.»
شیخ بوی سرزمین های دور را می داد؛ بویی شیرین و معطر و رازآلود.
شهاب الدین، روی تخته سنگ، برای شیخ گیسو دراز جا باز کرد. شیخ کنار او نشست و به قافله شترها نگاه کرد که دور می شد و خطی از غبار به جا می گذاشت. نسیم، موهای بلند شیخ را جابه جا کرد. آخرین پرستوی مهاجر از فراز سر دو همنشین گذشت. شهاب الدین سرش را بلند کرد و به پرستو که بال هایش را با تب و تاب به هم می کوبید، نگاه کرد.
شیخ گفت: «عقب مانده.... می رود که به بقیه برسد.»
شیخ، چه زیرکانه میل به سفر را در پسرک تقویت می کرد! شهاب الدین فکر کرد: «چه خوب بود پرنده بودم... دست کم سنجاقکی... پروانه ای یا حتی زنبوری...»
شیخ تکه چوبی را از روی زمین برداشت. وقتی سر جایش نشست، باد مشتی از موهای او را روی صورت شهاب الدین کشید. موهای شیخ بوی سرزمین های دور را می داد؛ بویی غریب و ناآشنا. شهاب الدین چنان بویی را در هیچ انسانی سراغ نداشت.
شیخ گیسو دراز با چوب و خط خوش، شعری روی خاک نرم و داغ نوشت. شهاب الدین شعر را به زحمت خواند. شیخ آن را پاک کرد و بعد شعری دیگر نوشت. این بازی مدتی ادامه داشت. شیخ گیسو دراز یکباره گفت: «در زندگی از دو چیز بیشترین بهره را برده ام: سفر و قصه. سفر، قصه ساز است، قصه آفرین... اما از قصه، سفر زاده نمی شود. می فهمی؟! سفر که بروی، آدم ها و سرزمین هایی را می بینی که هر کدام قصه ای و حکایتی در دل دارند؛ حکایتی به شیرینی... به شیرینی دوران کودکی... هیچ چیز جای سفر را نمی گیرد.»
شیخ گیسو دراز در دل آشوبزده پسرک آتش می افروخت.
شهاب الدین پرسید: «خیلی سفر کرده اید؟»
و این سوال ده ها بار از دهان او خارج شده بود. جواب شیخ همیشه یکسان بود: «معلوم است؛ همه جا را دیده ام. اصفهان و همدان و سبزوار و... و تازه، این ها که چیزی نیست. نجف و کربلا و بغداد را هم دیده ام. دمشق را... حلب را... روم را هم دیده ام. چه افسانه هایی از این سرزمین زاده شده! افسانه های روم و یونان شگفتی آفرین هستند. افسانه های سرزمین اعراب باورنکردنی و در عین حال محکم و استوار. افسانه های ایران ما... نه این که بهتر از دیگران باشد، اما یکسره متفاوت است. سیمرغ، فکرش را بکن، همین افسانه سیمرغ به تنهایی برای سربلندی یک سرزمین بس است. افسانه سیاوش و مرگ خونین و مظلومانه اش... رستم و اسفندیار... دیگر چه بگویم؟»
پسر شیفته بود و شیفته تر شد. گفت: «افسانه زال و سیمرغ را تعریف کنید...»
شیخ گیسو دراز با تعجب ساختگی پرسید: «مگر برایت نگفته ام؟»
گفته بود؛ اما شهاب الدین وانمود کرد آن را نشنیده. شیخ فهمید. فهمیده بود، اما خندید. چوب را روی خاک به گردش درآورد و با خطی خوش نوشت:

کنون برگشایم درِ داستان
سخن های شایسته باستان

و شهاب الدین، که بارها این شعر را از شیخ گیسو دراز شنیده بود، خود را برای شنیدن افسانه ای از ایران باستان آماده کرد.

قافله گذشته بود و خورشید مانند حلزونی، در صدف خودش گم می شد. شیخ گیسو دراز بلند شد. افسانه به پایان رسیده بود. شهاب الدین به دنبال او به راه افتاد.
شیخ گفت: «افسانه های ایران باستان تمامی ندارد. دریای بیکرانی است و تمام نمی شود. از این دریا ظرفی آب برداری، به همان اندازه آب جایگزین می شود. از دلِ قصه ای، قصه ای دیگر سر برمی آورد... تمامی ندارد این افسانه های کهن ایرانی!»
شیخ با خودش حرف می زد یا با پسرک که پشت سرش راه می رفت و پایش را در جای پای او می گذاشت؟!
در نیمه راه که خانه های گلی دهکده در دیدرس قرار گرفتند، شهاب الدین پدرش را دید که داسی بر دوش داشت و به آن دو نگاه می کرد و نزدیک می شد. به یکدیگر که رسیدند، پدر با شیخ گیسو دراز احوالپرسی کرد و روی خوش به او نشان داد. پدر هیچ گاه به زبان نمی آورد، اما با همسرش موافق بود که شیخ، پسرش را رویازده کرده است. از شیخ پرسید: «خط شهاب الدین چگونه است؟ هیچ پیشرفت کرده؟»
شیخ گیسو دراز دست بر سر شهاب الدین کشید و گفت: «هنوز فرصت دارد... غیر از خط و خوشنویسی، خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرد.»
حالا هر سه به راه افتاده بودند. دو مرد پیشاپیش می رفتند و شهاب الدین به دنبالشان بود و جای پای شیخ را با پاهایش پر می کرد. پدر، طوری که شهاب الدین بشنود، گفت: «دارد هرز می رود. جز خیالبافی کاری نمی کند. نه کمکی به من می کند و نه هنری دارد...به زودی، شاید یک سال دیگر او را به مراغه بفرستم... پیش یکی از یاران قدیمی...»
و برگشت و به شهاب الدین نگاه کرد که سرخی چهره اش از همیشه بیشتر شده بود.«چرا ایستاده ای؟ همین را می خواستی دیگر... مگر نه؟»
شیخ گیسو دراز به شهاب الدین نگاه کرد. نگاهی که حرف می زد. «از سفرت بیشترین بهره را ببر و با اندوخته ای ارزشمند برگرد.»
سپس شیخ گیسو دراز به راه افتاد و به پدر، که با گام هایی خسته کنارش راه می رفت، گفت: «فکر خوبی کرده ای... سفر به همه ما چیزهایی می آموزد. بهترین تجربه ها... ناب ترین شان....»
اما پدر حرف نمی زد. از حرفی که زده بود، پشیمان بود. دوری از فرزند... پدر زیر بار این دوری از پای درخواهد آمد.

اولین سفر شهاب الدین با شور و غم همراه بود؛ شور سفر و غم دلتنگی. یک سال برای مادر و پدر مانند آب روان گذشته بود، اما برای شهاب الدین، زمان مثل جویبار آهن می گذشت؛ سنگین و کُند. اما سرانجام یک سال سپری شده بود و او برای خداحافظی مقابل پدر و مادر ایستاده بود. تابستان گرمایی چسبناک و آزاردهنده داشت.
مادر به پدر گفت: «چه عجله ای داری! در این هوای گرم پسرمان طاقت نمی آورد... باشد برای وقتی دیگر...»
اما پدر تصمیم خودش را گرفته بود. یک سال صبر کرده بود شاید شهاب الدین از رویاهایش دست بکشد. اما بی فایده بود. پسرک زندانی رویاهایش بود.
پدر گفت: «وقت شهاب الدین در این دهکده به بیهودگی می گذرد. به مراغه که برود،هم سفر کرده و هم شاید... به مکتب برود... آه... زن... خیلی دیر شده است.»
مادر اشک ریخت و شهاب الدین را در آغوش فشرد. شهاب الدین، که حالا خود را مردی می دانست، خودش را عقب کشید.



اسب سیاه پدر بی تاب سفر بود. سم به زمین و به خاک نرم می کوبید و می گفت عجله کنید. دلم می خواهد از این دهکده پر بکشم و بروم...

نظرات کاربران درباره کتاب ماه تنها در آسمان می‌گردد