فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انتظار تاریخ

کتاب انتظار تاریخ

نسخه الکترونیک کتاب انتظار تاریخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب انتظار تاریخ

امروز تاریخ، در «ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی» از امت اسلام، ملّتی با سرزمین و تاریخ و دین و خط و فرهنگ و نژاد و هویت مشترک ساخته است، ملّتی که به‌دلیل سلطه‌ی غرب، فاقد دولت مشترک است در حالی‌که برای قرنها (و حداقل در پنج سده‌ی نخست هجری) دولت مشترک هم داشته است. این ملّت را با خنجر تسلیحات و تبلیغات و تعلیمات استعماری پاره‌پاره کرده‌اند و اجازه نمی‌دهند تا به خود آید و بداند کیست تا بتواند به‌وسیله آگاهی از هویّت خود، آزادی خود را به‌دست آورد. ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی البته کوچک‌تر از کشور روسیه (از نظر وسعت)، و کو‌چک‌تر از چین (از نظر جمعیت) و یکدست‌تر از هند (از نظر اشتراکات مذهبی) است و با همه‌ی شاخصه‌هایی که یک ملّت دارد و ما آن را «ملّت اسلام» می‌نامیم، واقعاً یک ملّت است. نوشته‌ی پیش‌رو، درصدد است ریشه‌ی تضادهای اجتماعی در این ملّت را از نظر تاریخی ردیابی کند؛ زیرا بی‌تردید با شناسایی این ریشه‌ها می‌توانیم هویت خود را بشناسیم؛ وحدت خود را به‌دست آوریم و از نو خانه‌ی اسلام را برای فرزندان اسلام بنیان نهیم.

ادامه...

بخشی از کتاب انتظار تاریخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

اسلام با ظهور خود انقلابی جهانی به وجود آورد و در نتیجه ی این انقلاب جهانی، یک جهانی سازی صورت گرفت و نتیجه ی نهایی این جهانی سازی، پیدایش «ملّت اسلام» در ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی بود. ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی از سلسله جبال هیمالیا در آسیا شروع شده و از طریق شمال آفریقا و شبه جزیره ی ایبری به سلسله جبال پیرنه در جنوب فرانسه منتهی می شود.
امروزه در «ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی» کشورهایی وجود دارند که رسماً مسلمان نیستند، مانند اسپانیا و پرتغال و از طرف دیگر کشورهای اسلامی دیگری وجود دارند که در ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی قرار ندارند، مانند مالزی و اندونزی و مغولستان. ویژگی «ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی» در آن است که:
۱. در اولین موج گسترش اسلام و نخستین موج انقلاب جهانی اسلام که در سده ی نخست پیدایش اسلام صورت گرفت، این ظرف جغرافیایی به تصرف اندیشه و فرهنگ و نظام ارزشهای اسلامی درآمد.
۲. در ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی، «انسان گونه ی تمدن اسلامی» زندگی می کند که نتیجه ی آمیزش مردم از نژادهای بزرگ بشری در این ظرف جغرافیایی است. در شمال این ظرف، نژاد سفید اروپایی زندگی می کند، با قد بلند، موی طلایی و چشم آبی و در جنوب این ظرف، انسان سیاه پوست آفریقایی، با قد بلند، پوست سیاه و موی مجعّد و در شرق آن، انسان زردپوست.
«انسان گونه ی تمدن اسلامی»، قد متوسط و پوست گندمگون دارد و نتیجه ی آمیزش نژادهای مختلف در «ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی» در نخستین موج جهانی سازی است که به وسیله ی انقلاب جهانی اسلام در سده ی نخست هجری صورت گرفت و امروز نیز با انقلاب صنعتی و افزایش آمیزشهای بین نژادی این گونه ی انسانی در حال گسترش است.
۳. تمام مفاخر تمدن اسلامی از «ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی» برخاسته اند؛ نظیر ابن سیناها، ابن حزم ها، ابن خلدون ها، ابن رسته ها، ابن رشدها، ابن ندیم ها، ابن یونس ها، الازهری ها، ابوریحان بیرونی ها، ابوسهل فضل ابن نوبخت ها، ابوعلی الحسن المراکشی ها، ابوالفرج ها، ابومعشر البلخی ها، ابو منصور الازهری ها، ابوالوفاء البوزجانی ها، احمدبن سلیم رازی ها، احمدبن عبدالجلیل اسجزی ها، ادریسی ها، مولوی ها، اصمعی ها، آلوسی ها، زادالفروح الغاوسی ها، ایجی ها، بتانی ها، بلگرامی ها، شیخ بهایی ها، بیرجندی ها، ثابت بن قره ها، جرجانی ها، جوهری ها، حافظ ها، حامدبن خضر خجندی ها، حسن بن سهل نوبخت ها، حنین بن اسحاق ها، خازنی ها، خورازمی ها، خیرآبادی ها، ابوبکر محمدبن زکریا رازی ها، زجاجی ها، زرقابی ها، ذوزنی ها، سرخسی ها، یعدی ها، سهروردی ها، سندبن علی ها، سیالکوتی ها، صاعد اندلسی ها، طبری ها، طوسی ها، عضدالدین الایجی ها، عبدالله بن اماجورها، علی بن الاسطرلابی ها، غزالی ها، فارابی ها، فرغانی ها، فضل بن حاتم نیریزی ها، قاضی زاده ی رومی ها، نجم الدین قزوینی ها، قطب بن شیرازی ها، کلبی ها، کندی ها، محمدبن ابراهیم شیرازی ها، محمدبن البوزجانی ها، محمود شکری آلوسی ها، محمود انعلکی ها، مسعودی ها، مقریزی ها، میبدی ها، نجم الدین دبیران الکاتبی القزوینی ها، خواجه نصیرالدین طوسی ها، نظامی ها، یاقوت حموی ها، یعقوب بن علی قصرانی ها، و هزاران ریاضیدان، طبیب، ستاره شناس، شاعر، عارف، فیلسوف، شیمیدان و فیزیکدان دیگر از ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی از خجند، بدخشان، خوارزم، سمرقند، بخارا، شیراز، اصفهان، ری، بغداد و قاهره تا مراکش، الجزایر، اسپانیا و پرتغال برخاسته اند. این مردان بزرگِ سازندگان فرهنگ اسلامی را نمی توان براساس ادبیات جغرافیای سیاسی کنونی معرفی کرد. ابن سینا را نمی توان گفت افغانی است یا ایرانی؛ یا تاجیک است یا عرب؛ او در بلخ به دنیا آمد و مدتی در بخارا زندگی کرد و در همدان از دنیا رفت و تمام آثارش را به زبان عربی نوشت ولی او نه افغانی است و نه ایرانی، و نه عرب؛ در حالی که هم افغانی است و هم ایرانی و هم عرب است! واقعیت این است که این چهر ه ها متعلق به تمامی کشورهای اسلامی هستند و نمی توانند در آن واحد به چند کشور تعلق داشته باشند. ما اگر زبان را ملاک هویت آنها بگیریم، ابن سینا عرب، و مولوی ایرانی ـ افغانی و تاجیک و... می شود، چون زبان این کشورها فارسی است. و اگر محل تولد را ملاک هویت آنها بگیریم، نه ابن سینا و نه مولوی هیچ کدام ایرانی نخواهند شد، بلکه هر دو افغانی به حساب خواهند آمد. و اگر محل وفات را معیار هویت بگیریم، ابن سینا ایرانی، و مولوی ترک خواهد بود، لذا بهتر است توجه کنیم که ادبیات سیاسی در دوران معاصر از بعضی جهات با تزویر غرب و جغرافیای سیاسی، با شمشیر غرب و مشخصاً جغرافیای سیاسی در آسیای مرکزی و خاورمیانه با شمشیر انگلوساکسونها به وجود آمده است و اصولاً هیچ گونه اصالت تاریخی ندارد. آنچه از نظر تاریخی اصالت دارد «ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی» است که متعلق به تمام مسلمانان جهان و به ویژه انسانهایی است که در این ظرف زندگی می کنند.
امروز تاریخ، در «ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی» از امت اسلام، ملّتی با سرزمین و تاریخ و دین و خط و فرهنگ و نژاد و هویت مشترک ساخته است، ملّتی که به دلیل سلطه ی غرب، فاقد دولت مشترک است در حالی که برای قرنها (و حداقل در پنج سده ی نخست هجری) دولت مشترک هم داشته است.
این ملّت را با خنجر تسلیحات و تبلیغات و تعلیمات استعماری پاره پاره کرده اند و اجازه نمی دهند تا به خود آید و بداند کیست تا بتواند به وسیله آگاهی از هویّت خود، آزادی خود را به دست آورد.
ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی البته کوچک تر از کشور روسیه (از نظر وسعت)، و کو چک تر از چین (از نظر جمعیت) و یکدست تر از هند (از نظر اشتراکات مذهبی) است و با همه ی شاخصه هایی که یک ملّت دارد و ما آن را «ملّت اسلام» می نامیم، واقعاً یک ملّت است.
نوشته ی پیش رو، درصدد است ریشه ی تضادهای اجتماعی در این ملّت را از نظر تاریخی ردیابی کند؛ زیرا بی تردید با شناسایی این ریشه ها می توانیم هویت خود را بشناسیم؛ وحدت خود را به دست آوریم و از نو خانه ی اسلام را برای فرزندان اسلام بنیان نهیم.
از درگاه خداوند بزرگ، بیداری اسلامی و هدایت الهی همه ی فرق اسلامی را درخواست می کنیم و امیدواریم با بیداری امت اسلام، زمینه ی عملی تجدید حیات تمدن اسلامی با دو شعار بزرگ عدالت و آزادی براساس جهان بینی توحیدی به وجود آید و مسلمانان جهان دست در دست یکدیگر فصل نوینی در تاریخ بشر پدیدار سازند. چنین باد.

تهران، محمدحسن زورق
آذرماه ۱۳۹۳

۱. انسان و عشق خدا

خاک را با عشق خدا صمیمانه آمیختند و با آن، هنرمندانه انسان را ساختند و تندیس روح حقیقت جوی او را تراشیدند و برفراز دروازه ی هستی نشاندند و فرشتگان نشستند و بر او سجده کردند. فرشتگان همه سجده کردند مگر ابلیس که گفت: «من به او سجده نمی کنم. او از خاک است و من از آتش(۱)» در حالی که نمی دانست آدم تنها از خاک نیست. او از عشق خدا نیز هست و سجده بر او، سجده بر عشق خدایی اوست.
***
انسان از بُعد نیازهای زیستی یک حیوان است، نه چیزی بیشتر. این جانور نیز مانند سایر جانوران نیازهای زیستی دارد. او به اکسیژن، آب، غذا، امنیت، استراحت و تولیدمثل محتاج است. چون مور دانه می گیرد، چون مار لانه برمی گزیند، چون گاو می خورد، چون فیل می آشامد، چون نهنگ نفس می کشد، چون خر بار می کشد، چون اسب می دود، چون ببر می درد، چون خوک می آمیزد، چون خرس می خوابد، چون کبوتر پر می کشد. او دقیقاً مثل همه ی حیوانات، نیازهای زیستی دارد. نیازهای زیستی او با حیوانات دیگر مشترک است و نیازهای زیستی سیری پذیرند. ما به اندازه ی ریه و شکم و هیکل و ترشحات غدد جنسی خود به امکانات لازم برای تنفس، آشامیدن، تغذیه، استراحت، امنیت، و جفتگیری محتاجیم (آنچنان که همه جانوران نیز چنینند.) و همه ی این احتیاجات محدود است. پس چه چیزی سرنوشت ما را از بقیه ی حیوانات جدا کرده و همه ی نیروهای فیزیکی و متافیزیکی [جز شیطان] را به استخدام ما درآورده و ما را تمدن آفرین ساخته است؟
توجه به نیازهای زیستی، نظیر اکسیژن و آب و غذا و استراحت و امنیت و تولیدمثل، در میان انسانها و حیوانات مشترک است، اما در انسانها تمایلات دیگری نظیر میل به قدرت، علم، عدالت، زیبایی، لطف و خلاقیت وجود دارد که نظیر آنها در حیوانات مشاهده نمی شود. البته انسانها و حیوانات از قدرت برای رفع نیازهای زیستی خود استفاده می کنند ولی تفاوتِ انسانها با حیوانات در آنجاست که انسانها گذشته از رفع نیازهای زیستی خود، خودِ قدرت را می خواهند و گاه «زیستن خود» را با همه ی علاقه ای که به آن دارند، در راه قدرت فدا می کنند. همه ی جنگهای تاریخ بشر به این حقیقت شهادت داده اند که اگر تمایلات زیستی برای حفظ جان انسانهاست، انسانها در راه تمایلات سرشتی خود جان می سپارند. کم نبودند عشّاقی که در راه معشوق ـ که او را زیبایی مطلق تصوّر کرده اند ـ جانفشانی کرده اند و حتی جان سپرده اند و نیز کم نبودند کسانی که در راه رسیدن به علم جانفشانی کرده اند و یا در راه عدالت جان سپرده اند. این حقایق را تاریخ هنر و علم و نهضتهای عدالت طلبانه به روشنی شهادت داده اند. همچنین است میل به لطف و خلاقیت. اگر همه ی فرشتگان به انسان سجده کرده اند، انسان غالباً بی قرار و ناخودآگاه به تمایلات سرشتی خود سجده می کند. تمایلات سرشتی، دو ویژگی اساسی دارند: نخست آنکه مختص انسان هستند و دوم آنکه این تمایلات سیری ناپذیرند. ما حد معینی از قدرت یا علم یا عدالت یا زیبایی یا لطف و یا خلاقیت را نمی خواهیم. ما یا خودآگاه و یا غالباً ناخودآگاه قدرت مطلق، علم مطلق، عدالت مطلق، زیبایی مطلق، لطف مطلق و خلاقیت مطلق را می خواهیم. یعنی ما ـ خودآگاه و یا ناخودآگاه ـ خدا را می خواهیم. میل به قدرت مطلق، انواع قدرتهای سیاسی، فرهنگی، نظامی، اقتصادی را آفریده است. میل به علم مطلق، انواع علوم را به وجود آورده است. میل به عدالت مطلق، حقوق و نهادهای قضایی را پدیدار ساخته است. میل به زیبایی مطلق، هنر را به وجود آورده است. میل به لطف مطلق، روابط و نهادهای لطیف را به وجود آورده است. میل به خلاقیّت مطلق، فناوری را پدیدار ساخته، و عشق به خدا که قدرت و علم و عدالت و زیبایی و لطف و خلاقیّت مطلق است تمدن را به وجود آورده است. البته خدا بسیط است و نه مرکب. یعنی همان قدرت مطلق، علم مطلق است؛ زیرا نمی تواند قدرت مطلق باشد با علم محدود و همان قدرت و علم مطلق عدالت مطلق است؛ زیرا نمی تواند عدالت مطلق باشد. با علم و قدرت محدود و همان قدرت و علم و عدالت مطلق، زیبایی مطلق است؛ زیرا نمی تواند زیبایی مطلق باشد، با عدالت و علم و قدرت محدود و همان قدرت و علم و عدالت و زیبایی و لطف مطلق خلاقیت مطلق است؛ زیرا نمی تواند خلاقیّت مطلق باشد با لطف و زیبایی و عدالت و علم و قدرت محدود. او حقیقت بسیطی است که ما او را به اسامی تجلیّاتش می خوانیم ولی در عالم کثرت که ما در آنیم و از ویژگیهای آن محدودیت است، می توان علم داشت و عدالت نداشت و یا عدالت داشت و قدرت نداشت و یا زیبایی داشت و علم نداشت و یا علم داشت و لطف نداشت و یا لطف داشت و خلاقیّت نداشت.
آن صفت از صفات خدا که در جامعه ی انسانی معمولاً قربانی می شود، صفت عدالت است و دلیل آن مداخله ی تمایلات سرشتی در تمایلات زیستی است. به عنوان مثال، برای حیوانات، لانه فقط لانه است یعنی محل تامین امنیت و استراحت. ولی انسانها وقتی می خواهند خانه بسازند، نمی توانند از دخالت تمایلات سرشتی خود در رفع این نیاز زیستی جلوگیری کنند. میل به قدرت به آنها می گوید: «خانه ای بساز که دیگران حتی المقدور نتوانند مثل آن را بسازند. هر چه بزرگ تر بهتر. بگذار بدانند تا چه حدّی تو به قدرت دست یافته ای.» و میل به زیبایی به آنها می گوید: «خانه ی تو باید زیباترین خانه های جهان باشد و هر دیوارش تابلویی نفیس و هر گوشه اش یک اثر هنری گرانقیمت باشد. باید همه بدانند تو تا چه حدّ به زیبایی دست یافته ای.» و میل به خلاقیّت به آنها می گوید: «در خانه ی تو از آخرین فنون و تجهیزات باید استفاده شود. تو باید نشان دهی که تا چه اندازه به فناوری و تجهیزات دست یافته ای.» و میل به علم به او می گوید: «در خانه ی تو از آخرین علوم روز باید استفاده شود. تو باید نشان دهی چه حدّ در این مسیر کامیاب شده ای.» و میل به لطف می گوید: «برای همسرت و فرزندانت بهترین امکانات را فراهم کن. این حق آنهاست که از بهترین زندگی برخوردار شوند و بدانند که تو به آنها به چه اندازه لطف داری.»
ولی برای آنکه یک قصر ساخته شود باید صدها خانواده بی خانمان گردند و در کنار هر کاخ نشین، صدها کوخ نشین به وجود آیند. هم چنین است در مورد میل به غذا. برای یک حیوان غذا فقط غذاست: مقداری گیاه و یا گوشت که با دستگاه گوارش حیوان سازگاری داشته باشد، ولی وقتی انسان می خواهد غذا بخورد، میل به قدرت دخالت می کند و به او می گوید: «سفره ای بگستر که نمایشگر قدرتت باشد. نشان بده که از دیگران کمتر نیستی، بلکه از آنان قدرتمندتری.» و میل به زیبایی به او می گوید: «دقت کن در ترکیب رنگها و چینش ظرفها و گزینش غذاها. سفره ی غذای تو باید زیباترین سفره ها باشد.» و میل به علم به او می گوید: «از آخرین دانش روز بهره گیر.» و میل به لطف به او می گوید: «بهترین غذاها را با بهترین ترکیبها و بیشترین مقدار برای آنها که در کنار سفره ات می نشینند تدارک ببین تا لطف تو را ببینند.» و میل به خلاقیّت به او می گوید: «غذای جدید و ظروف جدید با طرحهای نو، هر چه نوتر بهتر.» ولی صدها سفره از نان باید تهی شود تا یک سفره ی شاهانه چیده شود. به ازای هر «پورشه» که از کنار یک سطل زباله در خیابان می گذرد هزاران گرسنه در سطلهای زباله به دنبال غذا می گردند و دقیقاً به همین دلیل است که عدالت، گمشده ی تاریخ بشر است، آن هم به دلیل مداخلات تمایلات سرشتی در نیازهای زیستی. کشف بزرگ ماتریالیستها این است که انسان فقط یک حیوان است نه چیزی بیش از آن. فقط کمی ذهنش قوی تر و بهره ی هوشی اش بیشتر است، در حالی که اگر عشق به خدا به صورت تمایلات سرشتی در انسان نبود انسان همان حیوان غارنشین باقی می ماند که کمبود شاخ و نیش و چنگ و دمش را با اضافه ی عقلش جبران می کرد و هرگز به مرحله ی تمدن آفرینی نمی رسید.
با کمال تاسف، ماتریالیستها به این کشف بزرگ افتخار هم می کنند، در حالی که نمی دانند به دلیل مداخله ی ناخودآگاه تمایلات سرشتی انسان در تمایلات زیستی اش نمی توانند مثل سایر حیوانات تعادل زندگی غریزی خود را نیز حفظ کنند و به ناگزیز دست به جنایاتی می زنند که از هیچ حیوانی برنمی آید، مگر آنکه به خودآگاهی و خداآگاهی رسیده باشند.
پیامبران آمده اند تا انسانها را به خودآگاهی و خداآگاهی برسانند. انسان خودآگاه و خداآگاه به آرامش می رسد زیرا می فهمد آن توانای دانای زیبای دادگر مهربان نوآفرین که اصل وجود است کیست و راه رسیدن به او چیست.(۲)
عشق به خداوند به صورت یک استعداد بالقّوه در وجود انسان به امانت گذاشته شده است. آیا این همان امانتی است که به آسمانها و زمین و کوهها عرضه شد و آنها از پذیرفتن آن سرباز زدند و از آن ترسیدند(۳) و انسان این امانت را پذیرفت و با پذیرش آن وارد این سرنوشت شگفت انگیز شد!
راز سر به مهر همه ی خوشبختیها و بدبختیها و فرازها و فرودها و سعادتها و شقاوتها و قربها و بُعدها، همین عشق شگفت انگیز است. انسان به خوشبختی و فرازپویی و سعادت و قرب الهی می رسد، اگر به خودآگاهی و خداآگاهی برسد و معشوقش را ببیند و بشناسد و بپرستد. و متقابلاً به بدبختی و فرودگرایی و شقاوت و دوری از خدا می رسد، اگر به خودآگاهی و خداآگاهی نرسد و معشوقش را نبیند و نشناسد و نپرستد و به جای او خاک و خون و طلا و تبار و انواع قدرتها را که آفریده­ی خود او هستند بپرستد و خود را فدای ساخته های خود کند. «این دو پای عاشق اندوهگین»(۴) یا خود به خدا می رسد آنچنان که آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و یا علی و فاطمه و حسن و حسین و یا سایر انبیاء و یا اوصیاء و اولیای الهی رسیدند؛ و یا دچار خودبینی و خودخواهی می شود و می خواهد آن قدرت و علم و زیبایی و عدالت و لطف و خلاقیت مطلق(۵) را در ظرف کوچک و محدود ماده مجسّم کند و در این راه به حقوق همه ی همنوعان خود ستمگرانه تجاوز می کند و همچون نمرود و نرون و فرعون و چنگیز و چرچیل می شود.
تمدن، کوشش ناخودآگاه انسان برای ساختن تصویر صورت خدا بر صفحه­ی گِل است، و اخلاق کوشش برای ساختن تصویر صورت خدا بر صفحه ی دل است و عرفان نگاه به صورت خدا با چشم دل انسان است و عشق ازلی و ابدی خواستن خدا با تمام وجود خویشتن است. عقل وسیله ی شناختن خداست، عشق خواستن خداست و آزادی بدین معنی است که بین ما و «خدا» هیچ مانعی نباید وجود داشته باشد.(۶)
صفات خدا شناسه ی (۷) خداست و اسامی خدا هر یک، نام یکی از صفات خداست. همان طور که ما یکدیگر را به صورتمان می شناسیم و صورتمان شناسه ی ماست، خدا را هم به صفاتش می شناسیم. پس می توانیم بگوییم صفات خدا صورت خداست. به هر جا که نگاه کنیم صورت خدا را می بینیم، یعنی قدرت و علم و عدالت و زیبایی و لطف و خلاقیت خدا را می بینیم(۸) و همه چیز نابود می شود مگر صورت او، یعنی همه ی آفریده های او زوال پذیرند و آنچه زوال نمی پذیرد قدرت و علم و عدالت و زیبایی و لطف و خلاقیت و... اوست. می دانیم که صفات خدا عین ذات اوست و او بسیط است و جاویدان.(۹) عشق به صفات الهی در انسان یک استعداد بالقوه و ناخودآگاه است که باید بالفعل و خودآگاه شود. مانند میل به غذا در نوزاد که امری غریزی است. کودک به غذا میل دارد ولی از غذا آگاهی ندارد و ممکن است به جای شیر مادر، خاک بخورد و دل درد بگیرد و خونریزی کند تا به تدریج بزرگ شود و از فلسفه ی وجودی دستگاه گوارش آگاهی یابد و از غذای مناسب آن، اطلاعات لازم را به دست آورد و خوب بخورد و خوب بنوشد و چابک و رشید و توانا شود.
طفل بشریت نیز در گهواره ی تاریخ بارها خاک خورده و ماتریالیست و پوزیتیویست و سکولار شده و دل دردهای سنگینی گرفته و خونریزیهای شدید کرده است. همه ی جنگهای جهان بر سر تسخیر خاک و مواهب آن بوده است و حداقل یک طرفِ تمام جنگهای جهان، انسانهای ناخودآگاه و ناخدا آگاه بوده اند. هنوز دل تاریخ از خاطره درددلهای بزرگ آن می لرزد و از تجسّم خونریزیهای بزرگی که کرده است دچار کابوس می شود. خونریز یهای بزرگی نظیر جنگهای سی ساله ی اروپا، حمله ی شبکه ی امرای سکولار به انقلاب مردمی فرانسه، جنگهای جهانی اول و دوم و یا خاطره ی مسلمان سوزی در شبه جزیره ی ایبری و مسلمان کشی در شبه جزیره ی بالکان. همان طور که مادر شیر را به دهان نوزاد می رساند و او را از خوردن خاک و خون و یا هر خوردنی مسموم باز می دارد، «مادر نبوت»، «شیر وحی» را به انسان نوشانده و او را از خاک پرستی و خون پرستی و پرستش هر مسموم دیگر بازداشته است و از این طفل تیزهوشِ بازیگوشِ بی باک که هم نادان است و هم ستمکار، پرستاری کرده و کوشیده است او را خودآگاه کند تا بداند راز بی قراریهایی که برای قدرت و دانش و علم و عدالت و لطف و خلاقیّت می کند چیست، و او را خداآگاه کند تا بداند «او» که پاسخ پرسشهای سرشتی اوست کیست. مادر نبوت با مهربانی گهواره تاریخ را به حرکت درآورده و برای بشریت مادری کرده و کوشیده است تا به او بگوید راز تمایل ذاتی انسان به وجود مطلق چیست و آن وجود مطلق کیست و چرا نسبت به او و صفاتش علم حضوری(۱۰) و تمایل ذاتی دارد و چرا باید با علم حصولی نیز به او برسد تا این عشق سوزان، مشعل فروزان زندگیش شود و نه آتش خانمان سوز هستی اش. و با این نور به آن نور مطلق برسد(۱۱) و نه با آتشی که برمی فروزد، در آتش جاویدان غضبش گرفتار شود.(۱۲) انسانهای خودآگاه و خداآگاه، تمدنهای خودآگاه و خداآگاه به وجود می آورند و تمدنهای خودآگاه و خداآگاه، فرهنگهای خودآگاهی و خداآگاهی را می سازند و فرهنگهای خودآگاهی و خداآگاهی، انسانهای خودآگاه و خداآگاه می پرورند. این چرخه ی سعادت است. بنابراین تمدنهای خودآگاه و خداآگاه، انسانهای بزرگ می سازند که به خودآگاهی و خداآگاهی هر چه بیشتر رسیده اند و از اسارت شهوات رها و آزاد شده و آگاهانه و آزادانه پیام فطرت الهی خود را پذیرفته اند و آن نور ازلی و ابدی را لبیک گفته اند. ولی انسانهای ناخودآگاه و ناخداآگاه، تمدنهای ناخودآگاه و ناخداآگاه می سازند و تمدنهای ناخودآگاه و ناخداآگاه، فرهنگ ناخودآگاهی و ناخداآگاهی را توسعه می دهند و فرهنگهای ناخودآگاهی و ناخداآگاهی با توسعه ی خود، انسانهای ناخودآگاه تر و ناخداآگاه تر را به وجود می آورند که اطاعت از شهوات را نه تنها اسارت نمی شمارد بلکه آن را تنها معنی و ثمره ی زندگی خود می شناسد و در این راه از برافروختن هر آتش خانمان سوزی خودداری نمی کند و حتی حاضر می شود مانند نرون و یا آیزنهاور یک شهر را به آتش بکشد تا بیشتر از زندگی خود لذت ببرد و برای آتش افروزیهای خود آثار بزرگ می سازد؛ از قلعه کوبهای قدیم تا بمبهای اتمی جدید. و این چرخه ی شقاوت است.
آری تمدنهای خودآگاه و خداآگاه انسانهای بزرگ می سازند که قدرتمند و دانشمند و عادل و زیبا و لطیف و نوآورند و تمدنهای ناخودآگاه و ناخداآگاه آثار بزرگ می سازند که غالباً در جهت سلطه ی آنها بر دیگران به کار می آیند. در ادامه دو نمودار چرخه های سعادت و شقاوت ارائه می شوند:



نمودار شماره ی ۱. چرخه ی سعادت

مهم ترین ویژگی انسانهای بزرگ صفت عدالت است. یعنی همان صفت و خصوصیتی که گمشده ی تاریخ بشر است در وجود آنان یافت می شود و طبیعتاً دومین ویژگی آنها مبارزه ی بی امانشان با ظلم و طاغوت است. آنها به اقشار محروم و مستضعفین به عنوان اقشار آسیب پذیر نگاه نمی کنند که به دلیل ضعف خودشان آسیب پذیر شده اند. آنها می دانند که مستضعفین قربانیان نظامهای اجتماعی ظالمانه اند. وجود عدالت در شخصیت و رفتار چنین انسانهایی به دلیل تقوا و خداجویی و پاسخ گویی صادقانه به ندای وجدانشان است و خدا عاقبتِ نیک و پیروزی نهایی را به آنها وعده داده است.(۱۳)
اگر انسانهای خودآگاه و خداآگاه چرخه ی سعادت را به وجود می آورند، انسانهای ناخودآگاه و ناخداآگاه چرخه ی شقاوت را پایدار می سازند و ثمره ی تمدنهای ناخودآگاه و ناخداآگاه پیدایش آثار مادی بزرگ است.



نمودار شماره ی ۲. چرخه ی شقاوت

تمدنهای ناخودآگاه و ناخدا آگاه از پرورش انسانهای خودآگاه و خداآگاه عاجزند. مگر معجزه ای شود تا در مصرِ فرعون، موسایی پدیدار شود و فرعون و فرهنگ فرعونی را در نیل غضب الهی غرق کند. امروز نیز تمدن غرب می تواند هواپیماهای نظامی بدون خلبان بسازد تا با آن کوخ نشینان پشتونستان افغانستان و پاکستان و کوخ نشینان یمن و سومالی و سودان را قتل عام کند ولی از پرورش یک علی که نه، یک فاطمه که نه، یک حسین که نه، یک علی ابن الحسین که نه یک سکینه نیز نمی تواند بپرورد؛ دختر خردسالی که روحی به وسعت کربلا و اراده ای به بزرگی عاشورا دارد و در فضایی به فرصت تاریخ، زمین را در آغوش می کشد تا بذر خودآگاهی و خداآگاهی را در آن بیفشاند و آن بذر را با اشک دیدگان اندوهبار خودش و خون برادرانش آبیاری کند و هنگامی که پدرش برای شهادت در راه خدا ـ که شهادت در راه آگاهی و آزادی مردم است ـ به سوی قتلگاهش می رود؛ با استقامتی که از تصور آن تن تقدیر به لرزه می افتد، روی به پدر می کند که:
«پدر! ای سوار زخمی میدان عشق، از اسب خونین یالت فرود آی و به روی زمین که من بر آن ایستاده ام بنشین و ایستادگی مرا ببین و مرا در آغوش بگیر و ببوس. بگذار طعم بوسه ات را برای همیشه زیر زبان خاطراتم داشته باشم» و پدر فرود می آید و می نشیند و در چشم دخترش دریایی از توکل و گذشت را می بیند که در آن آرزوهای دشمنان بشریت غرق می شود و او را در آغوش می گیرد و می بوسد و با خود طعم بوسه بر گونه ی دخترش را به بهشت می برد که تا ابدیت آن را فراموش نخواهد کرد. و در لحظه ی وداع با خواهرش که می خواهد زیر گلویش را به وصیت مادرش ببوسد وصیت می کند که: «خواهر، مرا در نماز شب از دعایت فراموش مکن!»
آری تمدنهای ناخودآگاه و ناخداآگاه کوچک تر از آنند که چنین انسانهای بزرگی را پرورش دهند.

نظرات کاربران درباره کتاب انتظار تاریخ