فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی­خوابی

کتاب بی­خوابی
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب بی­خوابی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بی­خوابی

همان سال بود که کنکور استثنائاً فقط از درس‌های دوره پیش‌دانشگاهی طرح شد. بعد از ناهار تا غروب درس می‌خواندم. تیر بود یا اوایل مرداد. شب‌هایی که تازه حوالی ده ‌ـ ‌یازده شب می‌شد از خانه زد بیرون. رفتیم پارک اصلی شهر، فلکه سالاریه. خواهرم دیگر بابت دست‌های روغنی خواستگارش عق نمی‌زد و بوی بنزین از شلوار آقا درنمی‌آمد. او حالا داماد خانواده بود و یک‌تنه می‌توانست همه ما را بخنداند. وقتی دخترش پوشک نوزادش را عوض می‌کرد، پدربزرگ مهربانی بود که خطاب به ماتحت بچه می‌خواند: «به‌به چه ناز کرده، فرق هم که باز کرده». با این حال، خلقیات مذهبی خواهرم ثابت مانده بود؛ سر وقت نماز می‌خواند، مقنعه می‌زد و بیرون از خانه آرایش نمی‌کرد. وقتی متکا را برمی‌دارم که روی سنگ‌فرش دور فلکه دراز بکشم، می‌گوید: «این اورکت رو نمی‌خوای بندازی دور؟ آدم باید در شانش لباس بپوشد». ریشم را ماشین نکرده‌ام. اما فرق ما این است که او کتاب‌های استادان اخلاق را نمی‌خواند، من می‌خوانم. حوصله‌‌ام از پارک رفتن با آن‌ها سر می‌رود. درباره چی حرف بزنیم؟ می‌گوید: «حالا آنقدر فشار نده!». پلک‌هایم را می‌گوید. ـ خانم دکتر! من هفت‌تا پسر و یک دختر بزرگ کردم. این آخری شده وصله ناجور. وسط مهمانی یکهو می‌گوید من برم تو اتاق بخوابم. می‌دانید یک‌بار چه شد؟ از بس حرص‌خوردم نرفت توی اتاق میزبان بخوابد. ولی همان‌طور نشسته روی کاناپه خواهرم ‌این‌ها خوابید. باور می‌کنید؟ وسط آن‌همه صدای تلویزیون و تخمه‌شکستن یکهو دیدم تسبیح از دستش افتاد. پلک‌هایش جوری بسته بود که انگار دارد خواب پادشاه هفتم می‌بیند. یک‌ شب دیگر که داداش آخرهای شب از مغازه دوچرخه‌سازی‌‌اش آمد به من سر بزند، با شلوارک خوابیده بود روی زرچارک وسط هال. هرچه صدا زدم علی! علی! انگار نه انگار. خیلی چیزها ساده می‌کند درک علاقه‌ات را به خواب. اما نه در خانواده‌‌ای که اهل شعر و ادبیات نباشد. مثل باغی که دیوارهای کاهگلی‌‌اش از رزهای رونده و گل‌های کاغذی، غرق حیات و لبخند است و کلید در بزرگ و قدی آن به دست تو باشد. باغی عظیم که راس ساعت یازده شب باز می‌شود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بی­خوابی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بی خوابی

... وقتی بنده ای را دوست بدارم، گوش او می شوم که با آن می شنود، چشم او می شوم که با آن می بیند، زبان او می شوم که با آن صحبت می کند، دست او می شوم که با آن کار می کند....

(بخشی از حدیث قرب نوافل، کتاب کافی، ج۲، ص۳۵۲)
***
نثر عاشقانه ممکن است داستان را به بی راهه بکشاند و آن را به قطعه ای ادبی ـ هر چند فاخر ـ تقلیل دهد. به همین دلیل سعی می کنم روایت را از زمانی تعریف کنم که چند پزشک به خواست مادرم پیگیر اوضاع و احوالم شدند. طبق FMRI از قشر مغز، هورمون گوندوتروفین در بدن من ترشح آنرمال دارد. دکترها می گویند به همین دلیل هر دو دقیقه یک بار به روابط آن چنانی فکر می کنم، به مدت چند هفته با ریش بلند تسبیح شاه مقصود دست می گیرم، چند ماه می تراشم و شلوارک مارک می پوشم (معمولاً از چهارراه استانبول خرید می کنم)، مدام تو فکر خالکوبی ام، الان تصمیم می گیرم به صورت صددرصد تا هفته آینده در کلاس رانندگی ثبت نام کنم، هفته آینده کلاً فرصت هیچ کاری ندارم؛ می روم شمال. به طور متوسط هر روز بیست تا چهل بار در یخچال را باز و بسته می کنم، به بوی رنگ اعتیاد دارم. همه این ها به کنار. تنها موردی که باعث شد مادرم به دختردایی ام زنگ بزند و مجبورش کند یک دکتر سرشناس پیدا کند پرخوابی است؛ ده تا شانزده ساعت در شبانه روز. متخصص مغز و اعصاب می گوید برای یک نوجوان کاملاً عادی است. اما من بهمن امسال بیست وهفت ساله می شوم.

سرکار خانم دکتر سپاسی
با سلام
در خصوص بیمار آقای ابوالفضل مهرآیین بیست وهفت ساله پس از FMRI، فعالیت گسترده ناحیه ای در پشت مغز تشخیص داده شد. لطفاً مشاوره بالینی به منظور تایید این case نادر به ویژه از نظر act اجتماعی صورت گیرد. بنابر مشاهدات مادر ایشان رفتار جنسی مخاطره آمیز نیز منتفی نمی باشد.

دکتر لیلی سعادتمند
فوق تخصص مغز و اعصاب

همان سال بود که کنکور استثنائاً فقط از درس های دوره پیش دانشگاهی طرح شد. بعد از ناهار تا غروب درس می خواندم. تیر بود یا اوایل مرداد. شب هایی که تازه حوالی ده ـ یازده شب می شد از خانه زد بیرون. رفتیم پارک اصلی شهر، فلکه سالاریه. خواهرم دیگر بابت دست های روغنی خواستگارش عق نمی زد و بوی بنزین از شلوار آقا درنمی آمد. او حالا داماد خانواده بود و یک تنه می توانست همه ما را بخنداند. وقتی دخترش پوشک نوزادش را عوض می کرد، پدربزرگ مهربانی بود که خطاب به ماتحت بچه می خواند: «به به چه ناز کرده، فرق هم که باز کرده». با این حال، خلقیات مذهبی خواهرم ثابت مانده بود؛ سر وقت نماز می خواند، مقنعه می زد و بیرون از خانه آرایش نمی کرد. وقتی متکا را برمی دارم که روی سنگ فرش دور فلکه دراز بکشم، می گوید: «این اورکت رو نمی خوای بندازی دور؟ آدم باید در شانش لباس بپوشد». ریشم را ماشین نکرده ام. اما فرق ما این است که او کتاب های استادان اخلاق را نمی خواند، من می خوانم. حوصله ام از پارک رفتن با آن ها سر می رود. درباره چی حرف بزنیم؟ می گوید: «حالا آنقدر فشار نده!». پلک هایم را می گوید.
ـ خانم دکتر! من هفت تا پسر و یک دختر بزرگ کردم. این آخری شده وصله ناجور. وسط مهمانی یکهو می گوید من برم تو اتاق بخوابم. می دانید یک بار چه شد؟ از بس حرص خوردم نرفت توی اتاق میزبان بخوابد. ولی همان طور نشسته روی کاناپه خواهرم این ها خوابید. باور می کنید؟ وسط آن همه صدای تلویزیون و تخمه شکستن یکهو دیدم تسبیح از دستش افتاد. پلک هایش جوری بسته بود که انگار دارد خواب پادشاه هفتم می بیند. یک شب دیگر که داداش آخرهای شب از مغازه دوچرخه سازی اش آمد به من سر بزند، با شلوارک خوابیده بود روی زرچارک وسط هال. هرچه صدا زدم علی! علی! انگار نه انگار.
خیلی چیزها ساده می کند درک علاقه ات را به خواب. اما نه در خانواده ای که اهل شعر و ادبیات نباشد. مثل باغی که دیوارهای کاهگلی اش از رزهای رونده و گل های کاغذی، غرق حیات و لبخند است و کلید در بزرگ و قدی آن به دست تو باشد. باغی عظیم که راس ساعت یازده شب باز می شود. وجب به وجب زمین را گیاه پوشانده و میوه های خشک که از تابستان چیده نشده است. همان ها که روی ملافه نخی تشک هم نقش شده و خاطره باغ را واقعی جلوه می دهد. در رایحه ملایمش گیج می شوی و صبح یا نزدیکای ظهر هرچه فکر می کنی یادت نمی آید در باغ از کی باز شد.
مادر وقتی جوش می کند کسی جلودار زبانش نیست. با غیظ از رازهای مگو سر باز می کند:
ـ ما با قضیه قوطی های رنگ که ریخته کنار اتاق کنار آمدیم. حاجی موتور یخچال را چندماه یک بار می دهد سرویس. من در تمام روضه ها و سفره های حضرت عباس برایش دنبال دختر خوب می گردم، شلوار لی هم که رسم ما نیست، عیب ندارد، بپوشد. ولی من آبرو دارم. دایی اش گاهی کنایه می زند: «ابوالفضل تست اعتیاد داده؟» پرخوابی را به اعتیاد ربط می دهد. دستم به دامنتان خانم دکتر!
بی هوا آمد توی اتاق، حوالی سه ـ سه ونیم شب. گفت: «داری چی کار می کنی تو این تاریکی؟» گفتم هیچی. گفت: «مگه نمی گی شبا دلت می خواد زود بخوابی؟» لامپ را روشن کرد. من جلوی آلبوم عکس های عروسی حاج خانم. خب کلاً به عکس های قدیمی علاقه دارم. خانه های قدیمی، لباس های قدیمی. مدل چین ها، شکل سرآستین ها، دم خط مردها، کلاه گیس زن ها.... حاج خانم همیشه ازم قایم می کرد. می گذاشت توی کمد طلاجواهرات. فقط خدا می داند کلید کمد را کجا می گذارد. یک بار که گفتم اگر اجازه هست ببینم، گفت: «نامحرمند». لابد سر همین به دختردایی آمار داده دکتر خوب و سرشناس پیدا کند. دوباره یک کلاغ چل کلاغ! خانم دکتر نوشته رفتار چی جنسی؟ پرخطر؟ خطرناک؟...

حدس می زنم تشخیص اول و آخر خانم دکتر افسردگی است. سخت است آدم از زاویه دیگری به موضوع نگاه کند حتی اگر تحصیل کرده و پزشک باشد. شاید ربط داده باشد به توضیحاتی که درباره پدر دادم. به هر حال با نظر دکتر مغز و اعصاب کاملاً موافق نیست. می گوید ربطی به ترشح آنرمال هورمون چی چی نوفین (با آن اسم قلمبه سلمبه) ندارد.
ـ زد و توی جنگ بمب خورد وسط بازار. به مغازه ما ترکش نخورد، ولی اعصاب حاجی پکید. یه بار دیوار صوتی شکست، یه بارم موج انفجار عطاری برقعی. سیاتیکش داغان شد. هر روز تا مغازه لُکه می رفت. چند وقت بعد نماز جماعت رو گذاشت کنار. کارش شد کز کردن کنج زیرزمین خونه. وقتی آژیر قرمز می زدن، زن و بچه همسایه بغلی پناه می گرفتن توی همین زیرزمین. یکی دو سال بعد، جوری شد وقتی می خواستیم بریم پارک یا مهمونی، باید به زور داد و فریاد حاجی رو از جا بلند می کردیم. حاضر نبود تشک رو ول کنه. گوشه زیرزمین رو با محشرترین جای تهرون عوض نمی کرد. چون مجبورش می کرد برای چند ساعت هم که شده نالیدن رو بذاره کنار. از خجالت اطرافیان بی صدا ناله می کرد. می شد یه صدایی خفه و کشدار از اون ته ته ها. دیگه نه تعریف گیوه های شیراز رو می کرد، نه به زور پای مشتری ای می کرد که گفته باشه؛ دست شما درد نکنه حاجی، از این خوشم نمی آید.

دور فلکه سالاریه زیلو می انداختیم روی سنگ فرش و کمر را می دادیم به دیواری نامرئی که پشتش شمشادهای آب زده بود و بوی چمن خیس می داد. سر حرف باز می شد. بساط تخمه هندونه بوداده با طعم آبلیمو. همه محو استندآپ کمدی شوهرخواهرم بودند. من دنبال یک جای خوب می گشتم برای متکا. فرقش با متکای خانه این بود که ناخواسته آب دهن رویش نمی ریخت. توی خانه آدم راحت تر است. مساله ساده تر از این حرف هاست. سادگی اش را چه جوری برای خانم دکتر توضیح بدهم؟
«مادرتان نگران ازدواج شماست، می گوید خودتان بهش اصرار می کنید هرچه زودتر برایتان زن بگیرد». حاج خانم اضافه کرده بود: «گیرم دختر مردم راضی شد برای یه پسر پرخواب لباس عروس بپوشه. اما کدوم دختری حاضر می شه شب زفاف رو تنهایی اون هم کجا؟ به بالین شوهر ازخودراضی سحر کنه؟»
در پرینتر را باز کرد. متوجه اشتباهش شد و کشوی کاغذدان پرینتر را کشید جلو. یک دسته درآورد و روی عسلی جلویم گذاشت.

سرکار خانم دکتر لیلی سعادتمند
با سلام
آقای ابوالفضل مهرآیین به لحاظ سایکولوژیک در گروه سنی «د» قابل تحلیل است. با توجه به سن نامبرده نوعی اختلال شخصیتی نادر و بدون علائم مرضی تشخیص داده می شود. دارو درمانی موثر نبوده و پذیرش اطرافیان به ویژه مادر ایشان به منظور افزایش توان بیمار در sociology adaptation توصیه می شود.

دکتر معصومه بیگدلی
روانپزشک

خانم دکتر سعادت بر اساس این نامه پرونده پزشکی را مختوم کرد. ولی شاید یک بار که از کلینیک خانم دکتر بیگدلی وقت گرفتم برایش تعریف کنم: یکی بود یکی نبود. مملکت شاه پریون، پادشاه یه دختری داشت نه آفتاب بهش تابیده بود نه مهتاب. بهش می گفتند دختر شاه پریون. هیچ کس اون رو ندیده بود. توی قصه ها نوشته بودند دستاش پنجه خورشید. یه روز طبیب از همه جا بی خبری رو آوردن که درد و بلای پادشاه رو خوب کنه. همین که در باغ قصر وا شد، چشمتون روز بد نبینه، چشم طبیب افتاد به قشنگ ترین دختری که توی همه عمرش دیده بود. القصه، طبیب پادشاه رو خوب کرد ولی موقع خداحافظی با دستای لرزون و چشمای گریون گفت: می شه یه چیزی بگم؟ پادشاه که حالش خوب خوب شده بود و به جای آه و ناله شده بود شاد و خندون، به طبیب گفت: پسرم، حالا که درد منو درمون کردی هرچی دلت می خواد بگو. طبیب گفت: یعنی هرچی که بخوام؟ هرچی که باشه؟ پادشاه دیگه کم کم داشت عصبانی می شد. چون عادتش نبود یه حرف رو بیشتر از یه بار بزنه. خلاصه پادشاه مجبور شد پای حرفش وایسته و اجازه داد طبیب دخترش رو از نزدیک ببینه. بقیه قصه هم که معلومه. یک دل نه صددل.... حالا اگه گفتید توی اون ملاقات، دختر شاه پریون چه شرطی گذاشت؟ «من شب ها خوابم نمی بره. می تونی درمونم کنی؟»

بعد خانم دکتر که از جایی خبر ندارد می گفت:
ـ ربطش به بیماری شما چی بود؟ فکر نکنم بخواهید بگویید بین شما و آن طبیب شباهتی برقرار است.
ـ اتفاقاً مسئله همین جاست. من کسی را ندیده ام. طبیب دیده بود. حتی یک بار فرصت تماشا برایم دست نداد. مجالم فقط بوییدن بود، وقتی از رنگ های تیره آن ساعت نزدیک به غروب و حس و حال پاییز قطعاً نمی توانست اثری دیده شود در اتاقی به نام کلاس نثرهای شاعرانه با پانزده صندلی دسته دار چوبی. همه به ردیف نشسته بودیم و پشت صندلی نفر جلو رو به نفر عقبی بود. از یک موسسه ادبی بیش از این چه انتظاری می رفت؛ یک لامپ کم مصرف مهتابی برای سقف اتاقی دست کم سی سال ساخت. گچ دیوارها ترک خورده بود و منشی موسسه می گفت قرار است تا سال بعد رنگ شود. نوبت او شد:

برگ ها زرد شده اند و گردن کج کرده اند. یکی پس از دیگری در برکه زیر پاهای خسته شان می افتند و تصویر خود را در آیینه آب می بینند.
اما خود را نمی شناسند...
کلاغ سیاه نشسته روی درخت روبه رویی لبخندی کج روی لب دارد و با چشمانی که نفرت از آن سرازیر شده است خیره است به برگ های بی رمق. گویا با نگاهش به آن ها فخر می فروشد...
قاصدکی نرم نرمک می آید و می نشیند روی صخره کنار دست من. با سرانگشت اشاره لمسش می کنم. حس لذت بخشی دلم را می گیرد. اما آن موجود ظریف هیچ واکنشی نشان نمی دهد! شاید او هم دارد دیوانگی ام را به رخم می کشد...
صدای زوزه باد گوشم را می خراشد. قاصدک پرید و رفت... کلاغ هنوز با دل برگ ها بازی می کند. دیگر برق اشک برگ ها را می بینم. سیب سرخ پای درخت دلش به حال من سوخته است و آمدن تو را با خدای بالای ابرها زمزمه می کند... انگار گیلاس های کوچک هم از زندگی بریده اند مثل تگرگ هایی سرخ تند و تیز پایین می ریزند و چون قطره های خون در آب برکه گم می شوند... من صدای گام های مصممی را می شنوم اما هرچه به اطراف نگاه می کنم جز سیاهی چیزی نیست. کلاغ هم در سیاهی آمیخته شده است.
دلم شور همه اتفاق های افتاده و نیفتاده دنیا را می زند. صدای نفس های پرشماره شقایق ها دلم را می لرزاند. حتم دارم آن ها هم از دلواپسی می میرند.

نظرات کاربران درباره کتاب بی­خوابی

برای علاقمندان به داستان کوتاه عالی است. ممنون از گذاشتن این کتاب
در 3 ماه پیش توسط mon...ary