فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مثل شیشه مثل سفال

کتاب مثل شیشه مثل سفال

نسخه الکترونیک کتاب مثل شیشه مثل سفال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مثل شیشه مثل سفال

صدای به هم خوردن در که آمد پونه از جا بلند شد. بدنش روی کاناپه شل و ول، له و لورده شده بود. خیلی وقت بود که بیدار شده بود، اما جرئت نمی‌کرد از جایش بلند شود. وقتی چشم باز کرده بود که نماز صبحش قضا شده بود. نشست و گوش تیز کرد. مطمئن نبود صابر حتماً رفته باشد بیرون. نوک‌پا نوک‌پا راه افتاد و از در اتاق سرک کشید بیرون؛ توی راهرو که خبری نبود. همان‌طور نوک‌پا بیرون آمد، توی اتاق خواب هم سرک کشید و نگاهش افتاد به چند شاخه گل سرخ که توی گلدانی روی میز کنار تخت بود. آنجا هم خبری نبود. رگه‌ای از بوی تخمیر توی همه خانه جاری بود. میان راهرو ایستاد و همان‌طور که گوشه روسری‌اش را دور انگشت می‌پیچاند دل به دریا زد و به سمت آشپزخانه رفت. روی میز کوچک وسط آشپزخانه صبحانه دلربایی چیده شده بود: کره، مربا، ماست میوه‌ای، دو نوع نان، بیسکوییت، شیر، تخم مرغ سفت شده... صابر سنگ تمام گذاشته بود!...

ادامه...

بخشی از کتاب مثل شیشه مثل سفال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

شنبه ۲۶ مرداد ۸۷

پونه داشت خواب می دید؛ خواب پدر و برادرش را... می دانست که مرده اند و دارد خواب می بیند، دلش نمی خواست بیدار شود.
پارسا داشت با چشم های آبی اش که از قبل هم آبی تر شده بودند، نگاهش می کرد، از آن نگاه های معنی دار همیشگی و پدر از ته دل می خندید.
داشت توی نگاه های برادر و خنده های پدر دنبال حرف می گشت که نگاهش افتاد به دست های پدر؛ برایش هدیه آورده بود: یک روسری سفید با حاشیه ای پر از پولک های براق.
بو کشید: بوی اسطوخدوس و زنجبیل و ریحان می آمد.
دست دراز کرد تا هدیه اش را بگیرد...
کلاغی پشت پنجره قار کشید و خوابش را پاره پاره کرد.
*
حنیف با احساس کرختی شدید بازویش از خواب پرید؛ سنگینی سرش بازوی مردانه اش را خواب کرده بود. عبایی را که همیشه موقع نماز محض استحباب روی دوش می انداخت، از روی خودش کنار زد و نشست؛ بعد از نماز صبح روی سجاده خوابش برده بود. چشم هایش را بست تا طعم لحظه آخر خوابش را مزه مزه کند. بعد از دو سال برای اولین بار دست دراز کرده بود تا سیب سرخ را از دست حوری خانم بگیرد؛ اگر بازویش یاری کرده بود...
نگاهش افتاد به کتاب نجم الثاقب که انگار در کنار سجاده منتظر نگاه او بود. همان طور که به بازویش ضربه می زد تا از خواب بیدارش کند، چشم دواند روی صفحه ای که باز بود، رسیده بود به حکایت نودم:
ماجرای تشرف شیخ حسین رحیم.
چند ضربه ملایم به در خورد. از جا بلند شد و با دو گام خودش را رساند به در:
«جانم مامان جان؟»
و در اتاق را به روی مادرش باز کرد، طوری که انگار قرار است ملکه ای از دروازه ای عبور کند.
مادر گفت:
«حنیف جان، ساعت چهار خونه باشی ها مادر، یه وقت پیش مردم بدقول نشیم.»
و همان طور که توی چارچوب ایستاده بود، او را با نگاهی خریدار ورانداز کرد.
در جواب مادر «چشم» غلیظی گفت و به چشم های او که زیر ابروهای هلالی خوش فرمش قاب شده بود، لبخند زد.
مادر دعوت گرانه گفت:
«صبحانه هم آماده است.»
و از اتاق رفت بیرون.
حنیف خمیازه ای کشید، بدنش را کش و قوسی داد و با خودش فکر کرد چه حال عجیبی دارد امروز، انگار از روزنه ای ناپیدا، نسیمی به سمت روحش بوزد و یک طور دلچسبی به نوسان دربیاوردش!

از مقابل اتاق مطهره که رد می شد، دید در دو لنگه کمد دیواری، که لباس های داخلش مثل نقش سربازهای هخامنشی منظم و مودب پشت سر هم صف کشیده بودند، چهارطاق باز است و خواهرش با حالتی متفکر محو این صف منظم، طوری که انگار از لباس ها سان می دید.
«اوغور به خیر آبجی خانوم! کجا به سلامتی اول صبحی؟»
مطهره که انگار منتظرش بود مثل گنجشکی که بال به هم بکوبد، دست هایش را تکان تکان داد و جیک جیک کنان گفت:
«بیا حنیف جان! بیا کارِت دارم.»
رفت توی اتاق و ایستاد کنار خواهرش، دست ها را روی سینه چلیپا کرد و مثل او خیره شد به لباس ها؛ بعد همان طور که ابروهایش را بالا انداخته بود پرسید:
«خب؟!»
مطهره از بین لباس ها یکی را انتخاب کرد؛ پیرهنی زرشکی رنگ بود با دامن بلند پیلی دار که روی سینه اش برش های عصایی داشت. پیرهن را محکم چسباند به سینه اش و با تردید پرسید:
«برای امشب اینو بپوشم خوبه؟»
حنیف لبخند زد:
«شما هر چی بپوشی خوبه خانوم دکتر!»
مطهره که از ابراز لطف او حسابی کیف کرده بود و چشم هایش برق می زد، صدایش را کلفت کرد و با تقلید لحن او گفت:
«دم شما هم گرم، مرد مومن!»
و هر دوتاشان با صدای بلند زدند زیر خنده.
*
در خانه پشت سر پونه ناغافل به هم خورد و صدای تیز به هم خوردنش قلب او را از جا کند. پیش خودش فکر کرد حالا وقتی که خسته و کوفته برگردد خانه اولین چیزی که به جای جواب سلام می شنود، توبیخ های دور از انصاف حوری است:
«تو چقدر بی ملاحظه ای بچه! تازه پنج دقیقه بود که با هزار بدبختی چشمام رفته بود رو هم. کار همیشه ته دیگه، هی درها رو پشت سرت بکوب به هم، هی استکان رو بکوب به نعلبکی، در یخچال رو باز و بسته کن، خِرخِر مسواک بزن، فیس فیس عطر رو خودت خالی کن، یه لحظه هم پیش خودت فکر نکن این مادر بدبختت که تا صبح خوابش نبرده می خواد کپه مرگش رو بذاره...»
و خوب می دانست اگر در جواب مادرش بگوید پنج سال است که هر روز صبح مثل دزدها پاورچین پاورچین از خانه زده بیرون تا برود مدرسه و دانشگاه و پنج سال است که توی خانه حتی یک لقمه هم صبحانه نخورده که بخواهد استکان نعلبکی ها را به هم بکوبد، محشر کبری به پا می شود!
آه کشید و از پله ها رفت پایین. تنها راه چاره همانی بود که همیشه بود: عذرخواهی از حوری بابت گناهِ نکرده.
هنوز به پاگرد طبقه اول نرسیده بود که پری سیما در را باز کرد:
«چرا نیومدی پایین صبحونه بخوری خاله جون؟!»
«خواب موندم.»
«بیا تو دوتا لقمه بخور بعد برو. باز هم فشارت میفته ها!»
«دیرم شده خاله، نمی تونم.»
«پس صبر کن.»
پونه همه این داستان را از بر بود؛ می توانست پیش گویی کند که پری سیما با یک لقمه بزرگ نان و پنیر و گردو و یک سیب قرمز که چهار قاچ شده برمی گردد و می گوید:
«اینا رو ببر بخور ضعف نکنی!»
خوراکی ها را از دست خاله اش گرفت، صورت خشکی زده او را بوسید و از خانه بیرون زد.
در را بست و توی پیاده رو مکث کرد؛ نگاهش رفته بود به سمت پرچم ها و چراغ های رنگی که به در و دیوار مسجد انتهای کوچه رنگ نیمه شعبانی داده بودند. برای چند لحظه چشم هایش را بست و به جیک جیک شادمانه گنجشک ها گوش داد. حس کرد نسیم ملایمی که عطر ریحان و زنجبیل دارد، صورتش را نوازش می کند. چشم ها را که باز کرد، جریان نسیم قطع شد. لبخند زد و به راه افتاد.
به هم کوبیده شدن در و توبیخ بعدش را فراموش کرده بود، به خوابش فکر می کرد و توی دلش انگار که قند آب می شد.
*
پونه داشت به سمت کلاس زبان انگلیسی اش حرکت می کرد. موسسه زبانی که می رفت نبش اولین کوچه بعد از دو راهی یوسف آباد واقع شده بود.
حنیف توی یک قنادی در انتهای دو راهی یوسف آباد، مشغول انتخاب کردن از بین انواع مختلف شیرینی بود. می خواست شاگردهای کنکوری اش را که دوره تابستانی داشتند، به مناسبت جشن نیمه شعبان به شیرینی مهمان کند. محل کارش توی یک دبیرستان پسرانه بود، نبش خیابان هفتم یوسف آباد.
پونه رسید به خط سفید ممتد وسط دو راهی.
حنیف که سه تا جعبه شیرینی توی بغلش بود، داشت از پیاده روی غربی به سمت وسط دو راهی می رفت.
چشم در چشم شدند.
پونه حس کرد فیلم زندگی دارد می رود روی دور کند...
حنیف مبهوت مانده بود که حوری خواب هایش سر دو راهی چه می کند؟! خودِ خودش بود، همان حوری سیب به دست همیشگی، با همان مژه های بلند و انبوه و زیبا!
پونه حس می کرد هزار سال است این مرد را می شناسد؛ مطمئن بود که قبلا یک جایی او را دیده؛ چشم های درشت فندقی رنگش، ریش پرپشتش، شانه های ستبرش... کجا دیده بودش؟ چرا یادش نمی آمد؟ عطر زنجبیل و اسطوخدوس و برگ نارنج غوغا می کرد... با همه جانش بو می کشید: بوی اودکلن مردِ آشنا همه خیابان را برداشته بود...
حنیف به خودش آمد، درحالی که احساس می کرد ضربان قلبش رسیده به هزار ضربه در دقیقه؛ نفهمید چه شد که از ذهنش گذشت:
«آن خیالاتی که دام اولیاست / عکس مه رویان بستان خداست!»
به سرش زد که نکند دارد امتحان پس می دهد؟! نکند ازش توقع داشته باشند به این حوری دردانه که ناگهان از دل خواب هایش افتاده بیرون، بی محلی کند و نشان بدهد که پابسته زیباروهای مجازی نمی شود؟! راه افتاد؛ مثل یک آدم آهنی از کنار حوری رد شد و خودش را رساند به پیاده روی سمت مقابل.
پونه خشکش زده بود؛ فیلم هنوز هم روی دور کند بود؛ یک ساعت طول کشید تا مردِ آشنا از کنارش عبور کند و فقط خدا می دانست که توی این یک ساعت چقدر تمامِ او را تماشا کرد: صورتِ لابد از خجالت سرخ شده اش را، پیرهن چهارخانه ماشی رنگش را، انگشتر عقیقِ توی انگشت دوم دست راستش را و حتی بوی عطرش را! بوی عطر که داشت بیچاره اش می کرد...
حنیف پشت به حوری لبه جدول ایستاده بود؛ هر چه خودش را با صاحب المیزان(۱) مقایسه می کرد، هیچ وجه اشتراکی پیدا نمی کرد! به خودش نهیب زد:
«از کی تا حالا من از جمله اولیا شدم؟!»
برگشت؛ حوری چادر پوشش داشت از دو راهی رد می شد. بی هوا زد به دل خیابان و صدای گوش خراش بوق موتور:
بییییییییییب!
جعبه های شیرینی توی هوا به پرواز درآمد و محتویات داخلشان مثل نقلِ روی سر عروس، پخش زمین شد.
با اینکه تعادلش به هم خورده بود سعی کرد زمین نخورد، و نخورد. اما در همان فاصله ای که سکندری می خورد، حوری خانم غیبش زده بود.

یکشنبه ۲۷ مرداد ۸۷

حنیف فکر می کرد اگر سرش را به مقاله «بررسی تطبیقی معشوق در غزلیات حافظ و شکسپیر» گرم کند، مسابقه ماراتن افکار توی ذهنش متوقف می شود، اما هرچه بیشتر می خواند، آشفته تر می شد.
«معشوق حافظ از دو منظر ویژگی های ظاهری و رفتاری، قابل بررسی است:
ویژگی های ظاهری:
روی زیبا... زلف... چشم... ابرو... مژه...»
چانه اش را توی مشت گرفته بود و نیم ساعتی می شد که خیره شده بود به واژه مژه؛ برای هزارمین بار آنچه را که اتفاق افتاده بود با خودش مرور کرد:
حوری اش ایستاده میان خیابان و با بهت خیره شده به او، مژه های انبوهش انگار گوشه چشم ها را به سمت بالا کشیده؛ حتی پلک نمی زند و او فکر می کند اگر حوری اش پلک بزند حتماً طوفان به پا می شود...

«به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم...

مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد...»

حس کرد چشم هایش داغ شده. از پشت میز بلند شد، رفت کنار پنجره، بازش کرد و خیره شد به محوطه سرسبز سازمان. عده ای که مشغول تزئین محوطه و چیدن صندلی و نصب سایبان بودند، با شتاب و عرق ریزان می آمدند و می رفتند. نگاهش را دورتر برد، بزرگراه رسالت خلوت بود.
به زحمت سعی کرد تصویر حوری را از مقابل چشم هایش بزند کنار. برای اینکه خودش را گول بزند با صدای بلند گفت:
«اولین تجربه خواستگاری رفتنم رو بگو که چه افتضاحی از آب دراومد!»
از یادآوری اش احساس شرمندگی می کرد؛ نه به خاطر اینکه به جای ساعت چهار، ساعت شش رسیده بود خانه! چون که آن قدر حواسش پرت حوری خانم بود که ماشین های خطی را اشتباهی سوار شد و به جای شرق از غرب سر درآورد و توی راه بندان خیابان ها گیر افتاد؛ و نه به خاطر اینکه وقتی مادر دختر خانم سوال پیچش کرد که چه خوانده و چه کاره است و چقدر پس انداز دارد، حتی یک جمله هم درست و حسابی جواب نداد! چون که همه حواسش پیش حوری خانم خودش بود. ناراحتی اش بابت آبروی مادر بود. با خودش فکر کرد کاش بهانه ای آورده بود و قرار خواستگاری را همان موقع به هم می زد. کاش دست کم مادر کمی سرزنشش می کرد! اما مادر هیچی نگفته بود غیر از یک جمله به شوخی که آن را هم قطعاً محض آسایش وجدان او گفته بود:
«اگر می دونستم این قدر دستپاچه می شی یه مانور خواستگاری برات ترتیب می دادم مادر!»
صدای آقا رضا، آبدارچی ساده دل دفتر فصل نامه، او را از چنگ افکار در هم و برهمش رها کرد:
«آقا مهدوی، برات شربت خاکشیر آب لیمو درست کرده م؛ بزن خنک شی!»
به لیوان شربت که حالا روی میزش بود و مثل یک آدم گرمایی عرق می ریخت نگاه کرد. قطعات یخ شناور روی آب و پالپ(۲) لیموترش و دانه های مینیاتوری خاکشیر، عطش فراموش شده اش را به یادش آورد.
آقا رضا که تردیدش را دید با صدایی که سعی می کرد آهسته باشد، گفت:
«خدا شاهده خاکشیر و شکر و لیموترشش رو از همون پولی خریدم که خودت بهم دادی؛ حلال حلاله! دروغ نگم فقط آب خوردنش رو از یخچال اینجا ورداشتم!»
حنیف چشم هایش را تنگ کرد و سرزنش گرانه گفت:
«اولاً من اون پول رو بهت دادم که خرج درمان خانمت بشه، برای چی ولخرجی می کنی؟ دوماً اینکه...»
اما ادامه حرفش را درز گرفت؛ نزدیک بود بگوید روزه است و نمی تواند شربت را بنوشد.
انگار صدای آقا سید توی گوشش طنین می انداخت:
«عبادت مستحبی وقتی خوبه که پنهانی باشه پسر من.»
آقا رضا که با چشم های تنگ شده منتظر شنیدن ادامه حرف او بود پرسید:
«دومندش چی شد بالاخره؟»
با لبخند جواب داد:
«این شد که دم شما گرم، دستت هم درد نکنه؛ مرتضی علی از حوض کوثر سیرابت کنه.»
آقا رضا که رفت بیرون، خودش را مجبور کرد تا ادامه مقاله را بخواند بلکه بتواند تا آخر وقت نتیجه بررسی اش را بنویسد.
«ویژگی های ظاهری معشوق شکسپیر:
چشم:
From thine eyes my knowledge I derive
And constant stars in them I read such art
دانایی ام در چشم هایت ریشه دارد / صدها ستاره راه بر من می نماید»

سرش را گرفت توی دست ها. تا روز قبل بدون ذره ای تردید فکر می کرد موجود ظریف سیاه چشمی که دو سال است توی خواب هایش جولان می دهد، یک فرشته بشارت دهنده، یک حوری بهشتی یا چیزی شبیه به این است. اصلاً از وقتی با آقا سید آشنا شده بود، زندگی اش برای دومین بار تغییر جهت داده بود؛ انگار اتفاقات زندگی از جنس دیگری شده بود. نمونه اش همین که هر چند وقت یک بار این سیاه چشم دلربا به خوابش می آمد و سیب سرخی را که توی دست های سفیدش داشت بهش تعارف می کرد. نگاه چشم های زیبایش انگار که باهاش حرف می زد.
ناگهان تمام تنش داغ شد و احساس کرد که تا زیر گلو سرخ شده؛ چیزی داشت توی دلش سر بلند می کرد که با فرو ریختن تصورش از مجرد بودن موجودی که توی خواب می دیده رابطه مستقیم داشت. از کجا باید می دانست که این موجود یک انسان است نه یک فرشته؟ دلش به شور افتاد که نکند گناه کرده باشد؟ آخر بازوهای سفید و عریان و خوش تراش دختر و موهای سیاه و مواجش را هم توی خواب دیده بود! ضربان قلبش بالا رفت و تمنای انسانی غیرقابل مهاری با سرعت توی دلش شروع کرد به پیش روی...
از اتاق بیرون زد و شتابان به سمت سرویس بهداشتی رفت. مقابل روشویی ایستاد و بدون اینکه به آینه نگاه کند ساعتش را از دستش بیرون آورد، آستین ها را بالا زد و شیر آب را تا انتها باز کرد: یک بار، دوبار، سه بار... آن قدر پشت سر هم آب سرد به صورتش پاشید تا نفسش بند رفت. همان طور که به سینک روشویی، که ترک بزرگی از سمت چپ تا راستش امتداد داشت، خیره شده بود نفس تازه کرد، دست ها را زیر آبی که کاملاً یخ شده بود گرفت و بعد نیت کرد:
وضو می گیرم قربه الی الله...
*
پونه کاغذی را که اودکلن «گوچی پور هوم» رویش اسپری شده بود، گرفته بود زیر بینی و سلانه سلانه از خیابان وزرا می آمد پایین.
روز قبل در تمام مدت کلاس، چه وقتی که میس نوشین داشت کاربردwould rather وwould prefer را توضیح می داد، چه وقتی که در مورد social disasters بحث گروهی می کردند، دلش می خواست گریه کند. وقتی بعد از چهار ساعت از کلاس فارغ شد، با دکتر ارجمندی، استادش، تماس گرفت و گفت «برایش مشکلی پیش آمده و نمی تواند امروز بیاید دانشگاه و برای کار روی پروژه ترجمه در خدمت استاد باشد».
وقتی رسیده بود خانه بدون اینکه منتظر شنیدن توبیخ های حوری بشود، دویده بود توی اتاقش و در را از داخل قفل کرده بود و بدون اینکه حتی چادرش را از سر بردارد خودش را انداخته بود روی تختخواب و زده بود زیر گریه. نمی فهمید چه مرگش است، دلش هم نمی خواست که بفهمد، تنها چیزی که می خواست این بود که گریه کند.
پونه همیشه تلاش می کرد اشک هایش پیش روی دیگران سرازیر نشود؛ نه اینکه عارش بیاید، بیشتر به خاطر به دست آوردن دل برادرش بود. پدر همیشه پارسا را منع می کرد از اینکه خواهرش را با خصلت های پسرانه بار بیاورد. حتی وقتی خود پونه توپ برمی داشت تا با برادرش فوتبال بازی کند، پدر بهش می گفت:
«دنبال توپ دویدن کار پسراست بابایی، تو باید با عروسکات بازی کنی!»
اما پارسا توی یک مورد کوتاه نیامده بود و آن همین گریه کردن بود؛ دلش نمی خواست خواهرش پیش روی دیگران آبغوره بگیرد. پونه هم گریه هایش را نگه می داشت برای وقت های تنهایی اش. حتی بعد از مرگ پدر و برادر، با اینکه دیگر پارسایی نبود، باز هم کسی گریه کردنش را ندید. البته در این مورد به خصوص اختیاری در کار نبود، ضربه ناگهانی فلجش کرده بود. بعد از کشته شدن آنها، تا یک ماه توی حالتی نیمه مبهوت زندگی می کرد و هرچه حوری، به سر و سینه می زد و البته بیشتر برای پسرش و کمتر برای شوهرش بی تابی می کرد، او در سکوت مانده بود. حالش بیشتر از آن که اندوه باشد، ناباوری بود. مدام با خودش تکرار می کرد:
«مگه می شه؟!»
طوری که دور و بری ها یقین کرده بودند دخترک بیچاره از شدت مصیبت دیوانه شده؛ البته که دیوانه نشده بود، فقط نمی توانست باور کند که یک احمق مسلح وارد طلافروشی شده باشد و در عرض چند ثانیه قلب و مغز عزیزترین آدم های زندگی او را متلاشی کرده باشد. باورش نمی شد که همه دارایی اش در عرض چند ثانیه به باد رفته باشد. دارایی اش جواهرات سرقت شده که نه، وجود پدر و برادرش بود. آن قدر به آن دوتا متکی بود که هرگز به امکان زندگی بدون حضور آن ها فکر نکرده بود. فکر می کرد اگر روزی پدر و پارسا نباشند، او هم نخواهد بود.
بعد از تمام شدن مراسم اشک ریزان، یک راست رفته بود سراغ اودکلن های پارسا که همه شان را با سلیقه روی میز آرایش خودش چیده بود. در تمام طول پنج سالی که از رفتن برادرش می گذشت، با وسواس گردگیری شان کرده بود و هر وقت که خیلی دلتنگ می شد بسته به حال و هوایش یکی از آن ها را روی دستش اسپری می کرد و حس می کرد پارسا جایی در نزدیکی اش ایستاده و دارد تماشایش می کند. پارسا او را هم مثل خودش معتاد به عطر بار آورده بود. همه را تک به تک بو کرده بود، اما هیچ کدام حالش را خوب نکرد، دلش آن اودکلنی را می خواست که بوی چوب و دودش از صبح توی مشامش جا مانده بود.
حالا از مغازه ای برمی گشت که پاتوق خرید عطرشان بود. هم خودش و هم آقای فروشنده را که همیشه خیلی صبور بود، کلافه کرد تا بالاخره چیزی را که می خواست پیدا کرد. وقتی بعد از بو کردن ده تا اودکلن مختلف گرم و تند و ادویه ای با کلافگی پرسیده بود:
«اصلاً اودکلنی وجود داره که بوش شبیه بوی مداد تازه تراشیده شده باشه؟!»
آقای فروشنده تازه دوزاری اش افتاده بود که او دنبال «گوچی پور هوم» می گردد.
رسید نزدیک خانه، ایستاد و از دور به پنجره اتاقش خیره شد. بعد دوباره راهش را به سمت خیابان ولی عصر (عج) برگرداند. دلش نمی خواست برود خانه، حوصله بدخلقی های حوری را نداشت.
از وقتی که یادش می آمد، همیشه باید پدر یا پارسا بین او و مادر میانجی گری می کردند؛ پدر همیشه طرف او را می گرفت و پارسا همیشه با ظریف ترین ترفندها هم دل مادر را به دست می آورد، هم هوای او را داشت. نمی فهمید چرا اما می دانست که در رقابت بی معنایی با مادرش قرار دارد؛ به خاطر همین روز به روز بیشتر خودش را به پدر و برادری که ده سال ازش بزرگ تر بود می چسباند؛ از مادرش می ترسید.
وقتی کوچک تر بود نمی فهمید چرا هر بار که پدر به بهانه ای برایش طلا هدیه می آورد، مادر آن قدر عصبانی می شود و فریادش به هوا می رود که:
«دختر وقتی شوهر کرد شوهرش باید براش طلا بخره؛ مگه ما آدم نبودیم؟ والا زمان ما از این خبرا نبود! این همه طلا براش می آری که پس فردا ورداره ببره خونه شوهر گردن کلفتش، اونم همه رو بالا بکشه؟»
خوب یادش می آمد که صبح روز بعد از تولد شش سالگی اش از پری سیما پرسیده بود:
«پس فردا چند تا روز دیگه است؟»
و خاله اش که داشت برایش لقمه های کوچک کره و پنیر می گرفت، جواب داده بود که:
«دو روز دیگه خاله جون.»
و او با شگفتی پرسیده بود که:
«یعنی من باید دو روز دیگه برم خونه شوهر گردن کلفت؟ خاله جون، شوهر گردن کلفت کیه؟»
و پری سیما آن قدر خندیده بود که اشک از چشم هایش راه افتاده بود و گفته بود:
«من با این سنم هنوز نرفتم خونه شوهر، تو نیم وجبی می خوای به این زودی بری؟ کی این حرفا رو بهت یاد داده بچه؟»
گاهی با خودش فکر می کرد پری سیما خیلی بیشتر از حوری برایش مادر بوده و هست. بابت خیلی چیزها مدیون و ممنون خاله اش بود: بزرگ شدنش، چادر پوشیدنش، قرآن خواندن بی اشتباه و روانش... با این حال بعد از پدر و پارسا بی پناه شده بود و خودش باید بارش را به دوش می کشید، پری سیما مثل نهال کم جانی بود که با کوچک ترین نسیمی به چپ و راست غش می کرد، اصلاً خودش احتیاج به تکیه گاه داشت و نمی توانست تکیه گاه او باشد.
خورشید داشت با جدیت می تابید و قدم به قدم تعقیبش می کرد، اما او از دنیا جدا شده بود و احساس گرما نمی کرد. حس می کرد از صبح روز قبل حفره ای در مرکز سینه اش باز شده و او با سرعتی باورنکردنی دارد درون این حفره فرو می رود؛ انگار که همه وجودش به سمت قلبش در حرکت باشد. سعی می کرد حس و حالش را تحلیل کند، اما به جایی نمی رسید. انگار قلبش براده آهنی بود که توی میدان مغناطیسی چشم های آن مرد جوان گیر افتاده باشد. با خودش گفت:
«باید همین باشه... حتماً بین ما یه ربطی هست، مثل آهن و آهن ربا...»
از تحلیل شاعرانه خودش خوشش آمد، اما این هم دردش را دوا نکرد. حالا آن قدر از میدان مغناطیسی چشم های مرد سر دو راهی دور شده بود که امکان ربایش دوباره ای نبود. باید چه می کرد؟ می رفت سر دو راهی بست می نشست تا دوباره ببیندش؟!
ناامیدی با تمام قوا حمله کرد به جانش؛ اصلاً چه فایده داشت فکر کردن به رهگذری که حتی نمی دانست اسمش چیست؟! هر چند که مطمئن بود قبلاً یک جایی او را دیده، اما یادش نمی آمد که کجا...
برای صدمین مرتبه از روز گذشته مصمم شد که دیگر به مرد سر دو راهی فکر نکند. به خودش گفت:
«بسه! هرچی بود گذشت و تموم شد، دیگه بهش فکر نکن.»
اما بعد از این خط و نشان کشیدن بی خاصیت مثل همه صد بار گذشته احساس عجز کرد. نمی توانست بهش فکر نکند! مهم نبود که فکر کردن به مرد جوان سر دو راهی فایده ای دارد یا نه، دلش می خواست به او فکر کند، بدون هیچ منطقی. دلش می خواست جزئیات ظاهر او را مدام پیش خودش مرور کند: چشم هایش، انگشتر عقیقش، حالت راه رفتنش، و صورت از خجالت سرخ شده اش؛ دلش مالش رفت، مطمئن بود مرد جوان زیر نگاه خیره او آن طور تا گردن سرخ شده.
ایستاد؛ ناگهان به خودش شک کرده بود. از خودش پرسید:
«نکنه همه ش رو خواب دیده م؟! نکنه خیالاتی شده م؟!»
دنبال نشانه ای گشت تا مطمئن بشود خواب بوده یا بیدار. داشت باورش می شد خیالاتی شده که متوجه کاغذ آغشته به عطر توی دستش شد؛ باز هم بو کشید و لبخندی نشست روی لبش؛ بوی عطر آن قدر واقعی بود که نمی توانست به وجودش شک کند.

دوشنبه ۲۸ مرداد ۸۷

حنیف توی اتاق تاریکش روی تخت دراز کشیده بود و به بازی نور چراغ ماشین های عبوری از خیابان روی دیوار اتاق نگاه می کرد. منتظر بود تا خواب پدر و مادر و مطهره کمی سنگین بشود. هر چند که یاد گرفته بود چطور بی صدا توی تاریکی حرکت کند تا خواب دیگران آشفته نشود، اما باز هم مراعات می کرد؛ خانواده اش همین طوری هم او را یک قدیس می دانستند، نمی خواست گمانشان را به یقین تبدیل کند.
بلند شد و آهسته پنجره را بست. از روی رف چوبی بالای میز مطالعه یکی از اودکلن هایش را برداشت و روی گردنش اسپری کرد؛ عبای مخصوص نمازش را از چوب لباسی برداشت، پاورچین پاورچین از اتاق آمد بیرون و به سمت پله ها رفت.
به طبقه پایین که رسید، پشت در حسینیه ایستاد؛ دست روی قلبش گذاشت و سلام داد، بعد وارد شد.
خانه دو طبقه شان بزرگ نبود، اما پدر و مادر از همان اول تصمیمشان را گرفته بودند؛ طبقه پایین به یاد عموی شهید او، شده بود حسینیه حضرت حجت (عج).
توی تاریکی راه می رفت و به تک تک پرچم ها عرض ارادت می کرد. مقابل قاب عکس عمو که رسید، ایستاد؛ چشم های به تاریکی عادت کرده اش را به چشم های میشی رنگ جوان توی قاب دوخت، لبخند زد و گفت:
«خیلی مخلصیم!»
سجاده اش را پهن کرد و نشست. شب قدر بود، شب نیمه شعبان. با خودش فکر کرد اگر بخواهد به همه اعمال این شب برسد باید شروع کند، اما نمی توانست. چیزی توی مرکز سینه اش مرتعش می شد، می خواست اعتنا نکند ولی مگر می شد؟ توی تاریکی، تصویر حوری اش پررنگ تر بود. سعی می کرد لااقل تصویر سر دو راهی را پیش بکشد، اما دلش بازیگوش و عصیان گر شده بود و تصویر خواب هایش را پیش می کشید.
چانه اش را توی مشتش گرفت و فشار داد؛ زبری ریش پُرش پوست دستش را قلقلک می داد. به خودش تشر زد:
«با خودت رو راست باش مرد حسابی! چه مرگت شده؟»
بلند شد و ایستاد، باید حواس خودش را از حوری خانم پرت می کرد. کلافه و سر در گم نگاهش را دور تا دور حسینیه چرخاند؛ به ریسه ها و آویزهای رنگارنگ و براقی که حتی توی تاریکی هم تلالوی شادمانه ای به در و دیوار داده بودند نگاه کرد نگاهش روی پرچم مخمل عریض و طویلی که رویش عبارت «یا اباصالح المهدی ادرکنی» با پولک های درشت سبز رنگ دوخته شده بود ثابت شد؛ راه افتاد به سمتش...
ایستاد مقابل پرچم و خیره شد به عبارت پولک دوزی شده. به اندازه لحظه ای به نظرش آمد کسی میان پرچم برایش آغوش باز کرده؛ دل در سینه تپان صورتش را توی آغوش پرچم فرو برد و چشم ها را بست. گره ذهنش آرام آرام شروع کرد به باز شدن... شروع کرد به قدم زدن از این سر حسینیه تا آن سرش.
می دانست که آشفتگی اش به خاطر خیال سودایی حوری نیست؛ از وقتی متوجه شده بود حوری اش حوری نیست و انسان است، با همه جانش مشتاق او شده بود، اصلاً انگار تمام این دو سالی که او را توی خواب می دید منتظر چنین لحظه ای بود، لحظه ای که بتواند آرزو کند کاش این موجود دردانه انسان باشد نه حوری... اما حالا که این قدر مشتاق بود، راه وصالی پیدا نمی کرد. خودش را سرزنش می کرد که چرا مثل آدم آهنی از کنار دختر عبور کرده. اگر این اولین و آخرین فرصتش بود چه؟ دلش لرزید...
و به محض اینکه دلش لرزید چیزی توی ذهنش روشن شد: مگر نه اینکه شب قدر بود؟ چه فرصتی بهتر از این برای خواستن تقدیری که حوری خواب و بیداری اش در آن تقدیر کنارش باشد؟
صورتش را از روی پرچم برداشت؛ نمی دانست چطور سپاسگزاری کند که شایسته باشد... پرچم را بوسه باران کرد و دوید با عجله برگشت طرف سجاده.
مفاتیح را زیر نور کم جان ال ای دی های چراغ مطالعه هانسلی که برای چنین وقت هایی توی حسینیه گذاشته بود، باز کرد و شروع کرد به نجوا کردن:
اِلهی تَعَرَّضَ لَکَ فی هذَا اللَّیل المُتَعرِّضُونَ(۳)...

وقتی به ساعت مچی اش نگاه کرد، دستپاچه شد؛ فقط یک ربع ساعت تا زمانی که مادر برای آماده کردن سحری از خواب بیدار می شد باقی مانده بود. با عجله سجاده را زیر بغل زد و دوید به سمت پله ها. توی راه اشک هایش را با بال عبا خشک کرد. وقتی پا روی پله اول گذاشت نزدیک بود عبا زیر پایش بماند و زمینش بزند.
وقتی به اتاقش رسید خودش را روی تخت انداخت و نفس حبس شده اش را آزاد کرد.
*
پونه از لرزش گوشی که کنار بالش جاسازی اش کرده بود، بیدار شد. کمی چشم ها را مالش داد. چند لحظه لبه تخت نشست و بعد از جا بلند شد. هنوز گیج خواب بود.
دو ساعت تا اذان صبح مانده بود. روی میز مطالعه دنبال پارچ و لیوان گشت. سرش گیج می رفت. نشست روی صندلی و چند جرعه آب نوشید. بعد شروع کرد به وضو گرفتن با آب داخل لیوان. از پری سیما یاد گرفته بود چطور با یک لیوان آب وضو بگیرد.
چشم هایش می سوخت و سرش سنگین بود. قبل از خواب گریه مفصلی کرده بود، اما هنوز سبک نشده بود. انگار همه دلتنگی های دنیا با هم آمده بودند سراغش. خدا را شکر می کرد که این بار می تواند گریه کند. بعد از ماجرای قتل پدر و پارسا که از گریه کردن عاجز شده بود، تازه فهمیده بود گریه کردن چه نعمت بزرگی است.
خوب یادش می آمد که چطور مبهوت و وحشت زده بود؛ شب ها را تا سپیده صبح بیدار بود، بس که احساس ناامنی می کرد؛ بدون پدر و پارسا چطور ممکن بود در امنیت باشد؟ آن قدر توی این بهت مانده بود تا بالاخره پری سیما حالش را چاره کرد، البته نه به شکل آگاهانه که تقریباً تصادفی.
بعد از حدود یک ماه که توی خانه پدرجون بست نشسته بود و مثل جغدها شب بیدار بود و روز در خواب، ظهر یک روز پنجشنبه، پری سیما بی مقدمه آمد و دستش را گرفت و همراه خودش برد به مسجدی که همسایه اش بودند. آن روز حاج آقای پیش نماز بر خلاف روال همیشگی، بین نماز ظهر و عصر میکروفن خواسته بود تا چند جمله صحبت کند. گفته بود:
«به دلم خطور کرد روایتی رو همین الان براتون نقل کنم؛ حتماً عنایت خداونده که رزق امروزتون باشه.»
بعد سینه اش را صاف کرده بود و ادامه داده بود:
«از حضرت رسول (ص) روایت شده که فرمایش کردن:
هر وقت شمشیر به گلوگاهت رسید ـ و با دست مبارک به گلوی خودشون اشاره کردن ـ به حضرت حجت (عج) استغاثه کن که او به فریادت می رسد.»
یک لحظه سکوت کرده بود و بعد تقریباً فریاد کشیده بود:
«بگو: المستغاث بک یا صاحب الزمان!»
و پونه احساس کرده بود که یک جریان فشار قوی از سرش وارد می شود، قلبش را می سوزاند و از نوک انگشت های دست هایش خارج می شود. آنچه پس از آن اتفاق افتاد احتمالاً تاثیر همان جریان فشار قوی بود؛ ضجه می زد و استغاثه می کرد و هرچه اشک را که در طول یک ماه نریخته بود جبران می کرد، و پری سیما طبق معمول از شدت دستپاچگی نزدیک بود سکته کند.
دو روز بعد از این اتفاق دوباره به مدرسه رفت. قلبش به شکل غیره قابل وصفی آرام گرفته بود. احساس امنیت دلپذیری همه وجودش را فتح کرده بود. انگار یک نفر آمده بود و همه غصه او را با خودش برده بود.
این اتفاق برای او که تا قبل از آن فکر می کرد پناهگاهش آغوش پدر و برادر است تجربه عجیبی بود؛ این بار حس می کرد به کوهی تکیه داده که سخت ترین زلزله ها هم نمی توانند ذره ای مرتعشش کنند. و این تجربه در فاصله زمانی نسبتاً کوتاهی تکرار شد.
رابطه دلپذیری با یک حامی ندیدنی برقرار کرده بود که آرامش می کرد.
از روی صندلی گردان بلند شد، توی تاریکی به سمت کتابخانه اش رفت و مفاتیح را آورد بیرون. بعد به سمت تختخواب رفت، روی دو زانو نشست و توی کشوی زیر آن دنبال چراغ قوه کلمن پارسا گشت. وقتی پیدایش کرد، احساس کرد زانوهایش می لرزند، روی زمین یله شد و اشک، چشم هایش را سوزاند.
کلاس اولی بود که پارسا برایش کتاب مصور تن تن و راز اسب شاخدار را خرید. شب ها قبل از خواب در حالی که کتاب را زده بود زیر بغل می رفت به اتاق پارسا. پارسا اتاق را تاریک می کرد و او را می نشاند کنار خودش روی تخت و یک ملحفه بزرگ روی سر دوتایی شان می کشید. بعد چراغ قوه اش را روشن می کرد و زیر نور آن مراسم تن تن خوانی اجرا می شد. نمی دانست چند بار پارسا را مجبور کرده تا داستان را با هم بخوانند، اما هر بار وقتی که تن تن سه قسمت نقشه گنج را روی هم می گذاشت و جلو نور چراغ می گرفت، او از خوشحالی هورا می کشید. اشتیاقی که نشان می داد باعث شد پارسا مجموعه ماجراهای تن تن را برایش بخرد و تن تن خوانی دو نفره شان تبدیل بشود به یک رسم جدی؛ آن هم زیر ملحفه و با نور چراغ قوه.
اشک هم صورتش را می سوزاند هم چشم هایش را؛ خودش می دانست بهانه کرده؛ دیدن مرد جوان سر دو راهی حسابی هوایی اش کرده بود.
به سختی سعی کرد جلو سیل اشک هایش را بگیرد، اگر باز هم گریه می کرد دیگر نمی توانست روی همکاری چشم هایش برای خواندن دعا حساب کند. نور چراغ قوه را تنظیم کرد و همان طور که بینی اش را بالا می کشید، مفاتیح را ورق زد تا برسد به اعمال شب نیمه شعبان:
«...و از جمله برکات این شب مبارک آن است که ولادت با سعادت حضرت سلطان عصر، امام زمان ارواحنا له الفدا در سحر این شب سنه دویست و پنجاه و پنج در سُرّ من رای واقع شده و باعث مزید شرافت این لیله مبارکه شده...»
احساس کرد توی آغوشی گرم و آشنا فرو می رود. با خودش فکر کرد چرا دیدار دوباره مرد سر دو راهی را از حامی مهربانش نخواهد؟!
باز دستی آمد و همه آشفتگی اش را با خود برد. دلش از شوق به تپش افتاد. احساس کرد دیگر به چراغ احتیاجی ندارد، شعله ای که از توی دلش زبانه می کشید همه جا را روشن می کرد. شروع کرد به زمزمه:
الهی تعرض لک فی هذا اللیل المتعرضون...

نظرات کاربران درباره کتاب مثل شیشه مثل سفال