فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهل هفته انتظار

کتاب چهل هفته انتظار

نسخه الکترونیک کتاب چهل هفته انتظار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چهل هفته انتظار

نازنینم! امروز روز بیستم زندگی جنینی توست. مادرت تمام دیشب و امروز را با هیجان خاصی به تو فکر می‌کرد.
وقتی پدرت را دیدم با اشتیاق عجیبی گفتم:
«از امروز قلب او می‌تپد»
آری بیستمین روز جنینی، آغاز تپش قلب هر انسان است.
بگو ببینیم، تو با این قلب چه خواهی کرد؟
با قلب پاکت چه کسی را دوست خواهی داشت؟
نازنینم! مواظب قلب رئوفت باش که امواج خروشان خودخواهی‌ها و طوفان‌های سهمگین شهوات و بادهای سرد و بورانی حسادت‌ها و ریاکاری‌ها آن را له نکنند، آن را نپوسانند، آن را تکه تکه نکنند و اگر روزی خواستی دریچه قلبت را به روی آفتاب بگشایی؛ خوب بیندیش که می‌خواهی قلب پرشورت را به کدامین قلب پیوند بزنی،‌که آیا با این اتصال محبت‌آمیز آیینه دلت صیقل می‌خورد یا کدر می‌شود، که این پیوند، قلب تو را وسعت می‌بخشد آنقدر که به یاد همۀ هستی بتپد یا آن را کوچک می‌کند، آنقدر که حتی به اندازۀ شخص سومی هم جا نداشته باشد.
ببین که این رشتۀ پیوند، تو را از محدودیت‌ دنیا آزاد می‌کند یا در مال و منال دنیا طناب پیچ می‌نماید، آنقدر که نتوانی در هوای عبودیت حتی لحظه‌ای تنفس کنی.
ببین که قلبت چشمه می‌شود یا مرداب. ببین که آیا هنوزهم خدا را با همۀ صفاتش دوست داری؟...

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چهل هفته انتظار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آغاز تکامل انسان

«در ابتدای تکامل، انسان سلول واحدی است که این سلول پایه گذار وجود هر یک از ما به عنوان افراد مجزا است. این ارگانیسم تک هسته تقسیم می شود و با تحولات پیشرونده تبدیل به یک انسان پر سلول می شود که این روند با واسطه پدیده هائی مانند تقسیم سلولی، مهاجرت، رشد و تکامل صورت می گیرد.»

عزیز دلم!
شاید در آینده این جمله ارسطو تو را نیز همچون مادرت عمیقاً به فکر فرو برد که: «کسی که رشد پدیده ها را از بنیاد آن ها مورد مطالعه قرار می دهد بهترین بینش را در مورد آنان خواهد داشت».
عزیزم بیا بیندیشیم که تبدیل یک سلول به یک جسم کامل چگونه محتاج تقسیم و مهاجرت و رشد است و بی آن، هرگز کامل نمی شود. نکند روح انسانی نیز برای کامل شدن نیاز به فرآیندهایی شبیه به جسم داشته باشد.
آری پاره وجودم؛ تقسیم، مهاجرت و رشد کلماتی است پربار و محتاج دقت بسیار. انسان کامل هرگز در حصار «تن» و در زندان «من» باقی نمی ماند. مرزهای فیزیکی جسم، افق اندیشه اش را محدود نمی کند و تابش محبّت را در قفس من به اسارت نمی کشد. او عاطفه اش، عشقش، رحمتش تقسیم می شود. تقسیم می شود میان همه آنهایی که در اطراف اویند و حتی آن ها که نه او آن ها را می شناسد و نه آن ها او را. انسانی که به تنهایی به اندازه یک امت(۱) وسیع و بزرگ است. دریایی که اگر سطلهای زیادی را از آبش پر کنی هنوز دریاست و چیزی از او کم نمی شود. اصلاً چرا دریا را بگویم، واضح ترین شاهد من علی(علیه السلام) است.
آری در مرگ او، آدم های بسیاری داغدار غریبه قریبی شدند که وسعت بی کرانش در میان همه آدم های بی کس «تقسیم» شده بود.

اما هجرت:
نازنین من؛ اگر می بینی که مخاطب حرفهایم تویی، دلیلش این است که تو اکنون رابط من با خودم هستی. انگار هم اکنون من به تو نزدیکترم تا خودم و این چقدر تجربه شیرینی است. تجربه ای که طعم بی نظیرش جز با مادر شدن حس نمی شود. پس تنهایم مگذار.
اما ناز من؛ قرار شد با تو از هجرت بگویم. بگذار صادقانه اعتراف کنم که من از صحبت یا نوشتن درباره هجرت بسیار لذت می برم. انگار قسمتی از متن زندگی من با رنگ هجرت رنگ آمیزی شده و اگر نشده خدا کند که بشود.

می دانم که چند سال بعد، وقتی حداقل ۱۳ سال از عمر دنیایی ات گذشته باشد، اگر از تو در مورد هجرت بپرسم، خواهی گفت: «هجرت یعنی رفتن از جایی به جای دیگر». آفرین! خوب گفتی! اما همه اش این نیست.
عزیزکم؛ هجرت فقط به جابجایی جسم مربوط نمی شود؛ وقتی تو قلب پاکت را از صحنه ای گناه برداری به قول معروف دل از آن بکنی و به سرزمین پاکیها روانه کنی؛ تو همچون پرنده های زیبای دریایی، یک مهاجری. وقتی چندین سال دیگر در بحبوحه بلوغ فکرت به جایی سرک کشید که خدا نمی پسندد و تو آن را به سمت آفتاب کشاندی، تو باز هم مهاجری(۲). حتی، عزیزم؛ وقتی توچشمان دریاییت را از گناه بستی و به زمین زیر پایت چشم دوختی، تو هجرت کرده ای و اینبار نیز مهاجری. هجرت، هجرت از بدی ها به خوبی ها، هجرت از تیرگیها به روشناییها، هجرت از روزمره گیها به کارهای نو و بدیع و هجرت از غیر او به اوست. تا هجرتی نباشد، رشدی در تو صورت نمی گیرد که روح آسمانی تو اگر در بهار بلوغ و عروج به سوی سرزمین «خوبی ها» هجرت نکند، در باتلاق لجن آلود «خوشی ها» غرق خواهد شد. بدان که سالها بعد، نیمه شبی که مادرت تو را در حالی ببیند که چشمان بارانیت رو به خدا طلب توبه می کند، تو در نظر او مهاجرتر از هر پرنده دریایی خواهی بود.

صحبت از کلمات «رشد و تکامل» را بگذاریم برای بعد، اگر خدا خواست.
راستی این قطعه کوچک را که احتمالاً نمی شود به آن شعر گفت برای تو سرودم:
«و تو ای مهاجر عشق!
بشتاب که تشنگان زیادی در طلب آبند.
و لب های خشکیده زیادی، در آرزوی یک لبخند.
بیا و عاطفه را با دستان پرتوانت،
میان همه آن ها که محتاج آفتابند،
تقسیم کن...»



تفکّر، والاترین هدیه خدا به انسان

«در هفته سوم زندگی جنینی، ایجاد سیستم عصبی آغاز می شود و مغز، مهمترین بخش سیستم عصبی انسان شروع به شکل گرفتن می کند».

عزیزم! این هفته آغاز شکل گیری قسمتی از وجود توست که اگر آن را درست به کار ببری، خوشبختی جاودانه را می یابی.
عزیزکم!
فرمانده وجود مادّی انسان مغز اوست. مرکز عاطفه و احساسات هم در مغز است(۳)، مرکز غرایز و تمایلات هم اینجاست(۴).
مونسم! ببین چگونه از اندیشه ات استفاده می کنی و اعضاء مختلف بدنت را از طریق آن چگونه به کار می گیری. اندیشه ات به چه فرمان می دهد؟ فکرت به کجاها سو می کشد؟
تو قدر خودت را می دانی؟
بگذار برای اینکه بدانی اهمیت مغز در انسان چقدر است، مثالی بیاورم:
«شاید شنیده باشید که بی عارترین و پست ترین حیوان را خوک می دانند و یک ویژگی خوک این است که در حالت طبیعی، سرش پایین است، (پایین تر از تنه اش). و حالا اگر دقت کنید می بینید که در این حیوان پست، از بالا به پایین ابتدا، دستگاه تناسلی، بعد قلب و بعد مغز قرار دارد. و در مورد مرغ: ابتدا مغز، بعد دستگاه تناسلی و بعد قلب... و اما در مورد انسان، این موجودی که ترکیبی از خاک و افلاک است... ابتدا مغز، سپس قلب و آنگاه دستگاه تناسلی. اتفاقاً در انسان به سبب قائم بودن پیکرش، مغز مسلط بر قلب و شهوت، و قلب مسلط بر شهوت است و این است که زندگی او با همنوعانش می تواند خیلی بیش از اینکه به سبب غریزه و شهوت باشد بر اساس عاطفه و عشق بنا شود. (قلب مسلط بر شهوت) و زمانیکه او «تشخیص» داد که عشق بزرگتری هم هست؛ به حکم این تشخیص و به خاطر تسلط عقل بر عاطفه، از محبت ها و عاطفه ها هم می گذرد تا به «اشد حب»(۵) برسد… و آن ها که هنوز عظمت این خلقت را درک نکرده اند و به تعبیر قرآن «آنها که قلب دارند ولی ادارک نمی کنند، چشم دارند ولی نمی بینند، گوش دارند ولی نمی شنوند»(۶) ناگزیر از جمله انعام خواهند گشت...
حالا آیا ظلم است که این انسان نماها، این غافلانی که جز غریزه سرکش چیزی نمی شناسند، در هیاتی شبیه به باطنشان در هیات یک خوک محشور شوند؟...»
آری عزیزم، حکایت «انسان بودن» حکایت عجیبی است. موجودی که می تواند با اندیشه ای والا، احساسات و شهوتش را هدایت کند و اسیر لحظه های زودگذر و طوفانی گناه نشود، عاشقی که سراب نفس را به امید سیراب شدن دنبال نمی کند، انسانی که می اندیشد و آنگاه عمل می کند. تو نیز یکی از همین انسانهایی.
مادرت عاشقانه در انتظار روزی است که تو با اندیشه ات انتخاب کنی، با قلبت عشق بورزی و رو به سوی خوبی ها، در راه هستی مطلق گام برداری.
خیلی دوستت دارم.

راستی در درس جنین شناسی بسیار موفق بوده ام. باید از تو متشکر باشم؛ چرا که اشتیاق به تو کوچولوی نازنین مرا به این درس علاقه مند کرد.



هفته ۱ تا ۳

آغازی جاودانه

عزیزم، پاره تنم، از امروز مادر بیست ساله ات در انتظار توست و تو از اینک نزدیک ترین مونس او البته بعد از پدرت خواهی بود.
نازنینم، آنقدر از شوق لبریزم که نمی دانم با تو چه بگویم؛ تو که زندگیت با لحظات زندگی من گره خورده است. به تو قول می دهم که همیشه برای موفقیّتت در راهی که باید طی کنی بکوشم.
عزیزم، مونسم، از شوق حضور تو قلبم تندتر از معمول می زند که تو از هفته قبل راهی را آغاز کرده ای که تا جاودانه ادامه دارد. آری تو قطره کوچکی هستی که راه درازی در پیش دارد. قطره کوچکی که از ابر رحمت خدا نازل شده تا فراز و نشیب های زندگی را طی کند. قطره ای که باید از کوه ها پائین بیاید، از تپه ها بگذرد، صخره ها را بشکافد، اسیر مردابها نماند، درختهای سر راهش را سیراب کند، در دل زمین مرده، حیات برویاند تا سرانجام خود را به دریا برساند و دریایی شود.
عزیزم! قطره آب اگرچه هویّتی دارد و نامی؛ امّا هویتش به اندازه کوچکی قطره حقیر است و اگر کسی یاریش کند تا به دریا برسد، ظلم به قطره نیست. چرا که اگرچه دیگر قطره ای وجود ندارد، آنچه هست دریاست. دیگر هویّت آن قطره دریاست و این هویّت به بزرگی دریا «عظیم» است و به پهنای دریا «وسیع» و به ژرفای آن «عمیق».
نازنین! واقعیت تو اکنون جنینی است که بعدها به نوزادی، کودکی، نوجوانی، جوانی و… تبدیل خواهد شد و رسالت تو این است که واقعیت موجودت را به حقیقت مطلوبت پیوند بزنی و از آنچه هستی به سوی آنچه باید باشی، آنچه که سزاوار یک انسان متعالی است، پرواز کنی.
حرفهای دیگر باشد برای بعد.
اما بدان که احساس حضور تو، غریو شادی قلب من است.

مقدمه

وقتی فهمیدم که قرار است چند ماه دیگر، «انسانی» متولد شود، انسانی با استعدادهای بالقوه بسیار و با فرصتی اندک که حداکثر به هشتاد یا نود سال می رسد؛ احساس کردم او یقیناً خیلی بیش از آنکه به لباسهای رنگارنگ و تخت و کمد احتیاج داشته باشد، محتاج برنامه ایست که باید حتی پیش از آمدنش شروع شود؛ شاید بشود به استعدادهای بکر و روح بزرگش جهت داد. جهتی که تباهی وجودش را در پی نداشته باشد.
از این گذشته، آنچه همیشه مرا در مورد داشتن فرزند مضطرب می کرد، تنش هایی بود که میان والدین و نوجوانانشان روی می داد و من، هم وقتی به عنوان دوست، کنار همسالانم بودم و هم، زمانی که به عنوان معلم پا به کلاس می گذاشتم، می دیدم که گویا نوجوانان هیچ اطلاعی از عمق محبّت والدینشان نسبت به خود ندارند. آن ها با جمله «اصلاً مرا درک نمی کنند.» دیواری می کشیدند میان خود و والدینشان و متاسفانه اکثر اوقات پدر و مادرها هم با جمله «تو خامی و اصلاً صلاح خودت را نمی دانی.» برضخامت این حجاب نامبارک می افزودند...
من کودکم را، کودکی که نمی دانستم دختر است یا پسر، کودکی که نمی دانستم سالم است یا معلول، کودکی که نمی دانستم خوش چهره است یا نه، کودکی که نمی دانستم باهوش است یا کم هوش، کودکی که هرگز ندیده بودمش را بسیار دوست داشتم.
خدایا چطور می توانم سال ها بعد احساسم را نسبت به او، حساسیتم را برای حفظش، عمق علاقه خودم و پدرش را به او توصیف کنم تا بداند که چقدر همیشه برایمان مهم بوده است. من هر آنچه در درس جنین شناسی می خواندم با وجود ظریف و نازنینش تطبیق می دادم. هر روز می خواستم بدانم در چه وضعیتی از رشد است.
آن روز که قرار بود قلب او بتپد، قلب من نیز به یادش تندتر می تپید. آن روز که فهمیدم دستهای او در حال تشکیل شدن است، دستانم بی اختیار از شوق حضورش می لرزید.
آن روز که...
و من بی آنکه به نوشتن کتاب فکر کنم، مشغول نوشتن یادداشت هایی برای او شدم. می خواستم آن ها را مخفی کنم تا در اوج بحرانهای بلوغ، توشه ای برای حضور در کنارش و شاهدی بر عمق علاقه ام نسبت به او داشته باشم. من از دلم برایش گواهی می گرفتم که آنچه دوست دارم به آن برسد، فقط به خاطر خودش می خواهم و اینها نه توصیه های آمرانه یک ولی به فرزندش، که نجواهای عاشقانه یک مادر با کودکش می باشد...
تا اینکه، ماه ها بعد، این یادداشتها را به یکی از دوستانم که تازه مادر شده بود، نشان دادم و دیدم که او نیز همین احساس را نسبت به فرزندش دارد؛ اگرچه آن را به تحریر در نیاورده است…
و حالا این نه فقط حرفهای من با علی، که حرفهای هر مادری با فرزندش است. مادری به نیابت از مادران دیگر با کودکی به نمایندگی از کودکان دیگر...
آنچه من در مدت تحصیلم در رشته پزشکی، شاهد آن بودم؛ علاقه وافر مادران به دانستن پیشرفتهای جنینی بود که در درون داشتند و از این رو سعی کردم یادداشتهایم را طوری تنظیم کنم که در ضمن آن ها خلاصه ای از فرایند رشد جنین، از لحظه تشکیل تا انتهای بارداری براساس منبعی مطمئن در علم جنین شناسی ارائه شود. گفتنی است مطالب علمی ذکر شده، از کتاب «تکامل جنینی انسان»، نوشته کیت.ال.مور و ترجمه استاد عزیز دکتر علیرضا فاضل است. یادم نمی رود اولین جلسه کلاس جنین شناسی را که ایشان گفتند:
«بچه ها! اگر شما این درس را گذراندید و با همه وجود به خدا ایمان نیاوردید، بدانید که از این درس هیچ نفهمیده اید.»

اللّهُمَّ اهْدِنا مِنْ عِنْدِکْ
نرجس خاتون آیتی

متن کارت عروسی مان

به نام حکیم زوج آفرین
به امیدِ سفری از خویش تا خدا، همسفر شده اند؛
یگانه بی زار از بیگانگی ها، آن ها را به یگانگی دعوت نموده است. ننگ قفسِ من، آن ها را به پروازی تا اوجِ او کشانده و خودِ او، حلاوتِ پیوندی مقدّس را به ایشان چشانده است.
دست های یکدیگر را با قلبهایشان فشرده اند، تا تپشِ ایمان را احساس کنند، و چشم هایشان را به یکدیگر پیوند زده اند تا پُلی از اعتماد بسازند.
به هستی سوگند خورده اند که در پناهِ هستی بخش،هستی شان را در راهِ هستی دادن نثار کنند. زندگی نکرده اند تا ازدواج کنند، بلکه ازدواج می کنند تا زندگی کنند، و ازدواج را نه یک بازیِ تکراری بلکه رازی الهی می دانند. عبادتی که تسکینِ دلِ آدمی، میوه آن است.
نمی خواهند در اسارت آداب و رسوم، کرامتِ انسان را در مسلخ نمایش ها و ستایش ها، قربانی کنند. می خواهند عظمت انسان را در اطاعت خالق تجربه کنند که عزت آدمی در گرو بندگی است.
و بالاخره آرزویشان این که، آنچنان یار هم شوند که بتوانند، صمیمانه به دلدار بگویند:

الهی، در هوای ما هوس نیست
الهی جز تو در ما، هیچکس نیست

نگاهمان پر از شوقِ دیدار شماست. با هم در حضور حقِّ مطلق، پیوند نرگس و صبور را جشن می گیریم.

گُلِ مطلق، گُلِ مطلق، چه زیباست
نشستن در حضور حق چه زیباست

نظرات کاربران درباره کتاب چهل هفته انتظار