فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آری‌گویی به زندگی

کتاب آری‌گویی به زندگی
معنای زندگی از دیدگاه علامه جعفری و متفکران غرب

نسخه الکترونیک کتاب آری‌گویی به زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آری‌گویی به زندگی

مسئلۀ معنای زندگی از جمله مسائل مهم فلسفه‌های معاصر است. در دوران جدید، این بحث در ابتدا در فلسفه‌های اگزیستانس مطرح شد و سپس فیلسوفان تحلیلی به بررسی ابعاد گوناگون آن پرداختند. فیلسوفان گذشته از معنای زندگی بحث نمی‌کردند، چرا که معناداری زندگی پیش‌فرض آنها، و عمده‌ترین مسائل مربوط به زندگی، مسئلۀ سعادت بود. از همین‌جاست که در طول تاریخ فلسفۀ شرق و غرب، بیشتر فیلسوفان، به تعریف و معیارها و چگونگی تحقق سعادت در زندگی انسان‌ها پرداخته‌اند. در میان متفکران معاصر، علامه جعفری به بحث «معنا و فلسفه و هدف زندگی» توجه جدی مبذول داشت و علاوه بر طرح این مسئله، در لابلای آثار دهۀ چهل و پنجاه، دو اثر مهم: «فلسفه و هدف زندگی» و «ایده‌آل زندگی و زندگی ایده‌آل» را به رشته تحریر درآورد. در آغاز دهۀ شصت نیز با نگارش کتاب «حیات معقول»، به نظریه‌پردازی دربارۀ زندگی و برخی مسائل آن پرداخت. مباحث مربوط به زندگی و حیات فقط در این سه اثر مستقل مطرح نشده، بلکه در بسیاری از آثار ایشان، تفکرات عمیق او را دربارۀ این موضوع می‌توان سراغ گرفت. ویژگی‌های نوشتاری علامه جعفری در کنار آفت فرهنگی حجاب معاصرت و برخی مسائل‌ دیگر، موجب شد تا اندیشه‌های ژرف او از نظرها پنهان بماند. مطالعۀ منصفانۀ اندیشه‌های علامه جعفری از یک سو، عمق تفکرات وی را نشان می‌دهد، و از سوی دیگر، نشانگر توجه و اهتمام جدی او به طرح مسائل جدید است.

ادامه...

بخشی از کتاب آری‌گویی به زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کارکرد زندگی

برخی از اندیشمندان، کارکرد را همان هدف دانسته اند و لذا به طرح جداگانه آن نپرداخته اند. مراد از کارکرد، نقشی است که هر فرد در تحقق هدف یا اهداف خود در زندگی ایفا می کند.

معنا یا ارزش زندگی

برخی از پژوهشگران، واژه «معنا» را در ترکیب «معنای زندگی»، معادل با ارزش گرفته اند. از نظر آنها برخی امور برای انسان ها ارزشمندند، مانند اشخاص، اشیای مقدس، طبیعت، آثار هنری، سنت ها و فرهنگ ها. انسان ها می کوشند تا در پرتو یک سلسله امور ارزشمند به زندگی خود معنا ببخشند. پرستش خداوند، احترام به معلم، مراقبت از والدین، عشق به همسرو فرزند، تولید آثار هنری و فکری، از جمله اموری هستند که افراد انسانی به وسیله آنها به زندگی خود معنا می بخشند. در واقع، هر آنچه به زندگی ارزش ببخشد، زندگی را معنادار می سازد. این پژوهشگران قبل از آنکه معنای زندگی را مشخص کنند، به عوامل موثر در معنابخشی به زندگی پرداخته اند. یکی از محققان، با توجه به آرای فیلسوفان تحلیلی، چند معنا را برای ارزش ذکر کرده است:

۱. ارزش مبنایی: ارزشی که هر فرد با تکیه بر آن بتواند «درباره خوبی یا بدیِ دیگر امورِ زندگی خویش تصمیم بگیرد.» بدون توجه به ارزش مبنایی، زندگی فلسفه وجودی خود را از دست خواهد داد:

«طبق این معنا از ارزش، پرسش از معنای زندگی، بدین معناست که: آیا در این جهان چنین ارزشی وجود دارد تا به زندگی انسان ها معنا دهد؟ و اگر وجود دارد، چیست؟ فنای فی الله، کسب رضای خداوند، خدمت به انسان ها، آرامش درونی، هنجارهای اخلاقی یا ارزش های مناسب یا یک زندگی معنادار از زمره مواردی است که نقش ارزش مبنایی در زندگی بسیاری از انسان ها را ایفا می کند.»(۳۱)

۲. نوع کیفیت در زندگی: اموری است که اگر در زندگیِ هر فرد تحقق یابد، به زندگی او ارزش می بخشد.

«پرسش از معنای زندگی بدین معناست که: چه کیفیتی در زندگی می تواند زندگی هر فرد انسانی را معنادار کند؟ انکار و نفی ارزش در زندگی به این معنا از ارزش، ادعای اصلی پوچ گرایی ارزش شناختی است که معتقد است که هیچ چیز با ارزشی وجود ندارد که بتواند به زندگی هر فرد انسانی ارزش دهد.»(۳۲)

اینکه چه اموری به زندگی معنا می بخشد، فرع بر معنای زندگی است. در ابتدا باید مراد خود را از معناداری و یا معنای زندگی مشخص کرد، سپس به اموری پرداخت که زندگی را معنادار می سازد. مولف در عبارات بالا، در تعریف معنای زندگی دچار خطا شده است، چرا که در تعریف معنای زندگی به جای آنکه به تعریف آن بپردازد، از اموری سخن می گوید که زندگی را معنادار می سازد: «پرسش از معنای زندگی به این معناست: چه کیفیتی در زندگی می تواند زندگی هر فرد انسانی را معنادار کند؟»

۳. معیار انتخاب درست و نادرست: چهار مفهوم درست و خوب، نادرست و بد، از مباحث فلسفه اخلاق است. فیلسوفان اخلاق درصدد پاسخگویی به این پرسش هستند که معیار تفکیک خوب از بد، و درست از نادرست چیست؟

«طبق این معنا از ارزش، پرسش از معنای زندگی این خواهد بود، آیا معیاری وجود دارد که به مدد آن بتوان خوب ترین خوب ها را انتخاب کرد و به زندگی خویش معنا داد.»(۳۳)

در اینجا نیز پرسش از معنای زندگی به اموری ارجاع داده می شود که زندگی را معنادار می سازد. در اینجا نیز مولف مرتکب خطا شده است.

۴. هویت ارزش شناختی: مراد، اموری است که هر فرد تمایل دارد که با آن شناخته شود. این معنا از ارزش، سمت و سوی آرمانیِ زندگیِ هر فرد را تعیین می کند. هر فرد با دستیابی به آن، به زندگی خود معنا خواهد بخشید. طبق این معنا از ارزش، معنای زندگی این خواهد بود:

«آیا ارزشی وجود دارد که بتواند به هویت هر فرد انسانی شکل دهد و با عمل بدان بتوان به زندگی معنا داد؟ اگر وجود دارد، چیست؟»(۳۴)

در اینجا بحث از عامل یا عواملی است که به زندگی معنا می دهد و این مطلب غیر از آن است که مراد از معنای زندگی چیست؟

ارزشمندی زندگی

مصطفی ملکیان معنای زندگی را به عنوان هدف زندگی فرد در نظر می گیرد و اینکه انسان با مجموع عمر و نیروهای خود چه باید بکند، «زیرا ظاهراً زندگی چیزی جز علم به علاوه نیرو نیست. ما در واقع عمری در اختیار داریم و نیروهایی.»(۳۵)
این نیروها، ادراکی و تحریکی است. به بیان دیگر: معنای زندگی عبارت است از اینکه انسان در طول عمر خود با مجموعه نیروهای ادراکی و تحریکی بالقوه و بالفعلی که دارد، چه بکند و از آنها چگونه استفاده کند؟
در یک جا نیز ملکیان معناداری زندگی را به معنای ارزشمندیِ زندگی می داند؛ چنان که می گوید:

«مراد از ارزشمندی زندگی که یکی از معانیِ «معناداری زندگی» است، این است که زندگی کردن کاری است که می صرفد، و مقصود از به صرفه بودن زندگی نیز این است که روی هم رفته، سود زندگی بیش از هزینه های آن است و مثلاً مجموعه لذاتی که در زندگی عایدمان می شود، بیش از مجموع درد و رنج هایی است که می کوشیم و می بریم، در مقام جوابگویی به این سوال است که بعضی از فیلسوفان و الهی دانان بر این رفته اند که اگر خدا وجود داشته باشد و یا زندگی پس از مرگ در کار باشد، جوابی مثبت است، واِلا جواب منفی است. یعنی شرطِ لازمِ به صرفه بودن زندگی این است که خدا و یا زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد.»(۳۶)

در تحلیل عبارت بالا به چند نکته باید توجه کرد:

۱. اگر مراد از به صرفه بودن زندگی را این بدانیم که سود آن بیش از هزینه های آن است، و مراد از سود زندگی این باشد که مجموع لذایذ و هزینه های آن بیش از مجموع درد و رنج های آن باشد، با توجه به اینکه لذت و رنج انواع گوناگونی دارد، کدام نوع لذت و درد و رنج، ملاک سود و زیان زندگی است؟

۲. آیا هدفدار یا بی هدف دانستن حیات در تحلیل سود و زیان آن نقشی ندارد؟ آیا بی هدف دانستن حیات، خود منشاء بسیاری از دردها و رنج ها نیست؟

۳. فیلسوفان و الهی دانان بر مبنای تفسیری که از حیات و هدفداری آن دارند، اعتقاد به خداوند و زندگی پس از مرگ را لازمه معناداری زندگی می دانند.

۴. آیا بدون اعتقاد به خدا و معاد، معناداری زندگی توجیه منطقی دارد؟ و آیا این اعتقاد در انتخاب نوع زندگی نقش دارد یا نه؟ آیا در بحث از معنادهی به زندگی نباید این پرسش را مطرح کرد: کدام زندگی یا چه نوع زندگی؟

از نظر ملکیان، اگر «معنای زندگی» را به عنوان هدف در نظر بگیریم که خود فرد برای خودش تعیین می کند، یا به تعبیر وی «هدف خود بنیاد من»، در این صورت «به مبانی و مبادی مابعدالطبیعی یا فلسفیِ کمتری هم تکیه می زند، زیرا خیلی کاری به این موضوع ندارد که این زندگی، سازنده ای داشته است یا نه، یا برای چه هدفی ساخته شده است و اصلاً هدفی داشته است. کاری هم به این ندارد که زندگی جزئی از یک کل بزرگتر است یا نه، و در آن کل بزرگتر چه نقشی را ایفا می کند.»(۳۷)
در نقد دیدگاه ملکیان باید گفت: ممکن است فردی نخواهد بداند که این عالم سازنده ای دارد یا نه؟ آیا زندگی وی جزئی از یک کل است یا نه؟ آیا سازنده عالم، از آفرینش وی هدفی داشته است یا نه؟ اما پاسخگویی به این سوالات در زندگی فرد نقش بسزایی دارد. آیا کسی که به «هدف خود بنیاد» در زندگی تاکید می کند، در ابتدا پاسخ منفی به این سوالات نداده است؟ در نقطه مقابل وی کسی قرار دارد که می گوید: هدف نهایی من در زندگی باید همان هدفی باشد که مبدا هستی برای آفرینش و حیات من در نظر گرفته است. آیا این دو نوع تفکر، تصویرهای مختلفی از نوع زندگی ارائه نمی دهد؟ اینکه انسان عمر و مجموع قوا و نیروهای ادراکی و تحریکی خود را چگونه به کار گیرد، از مبادی و مبانی مابعدالطبیعی او سرچشمه می گیرد. بنا بر این، در ابتدا باید ارزش حیات یا عمر و مجموع قوا و نیروهای آن برای انسان مشخص شود تا سپس برای نحوه بهره گیری از آنها دست به انتخاب بزند.

معنای زندگی و ارزش زیستن

در پاسخ به این پرسش که معنای زندگی چیست، برخی از اندیشمندان آن را به این پرسش ارجاع داده اند که چه چیزی زندگی را معنادار می سازد؟ در حالی که اینها دو پرسش متفاوتند، نه یک پرسش.
پاسخ نگارنده این است که مراد از این پرسش که معنای زندگی چیست، این است: آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه؟ به بیان دیگر: آیا زندگی ارزش آن را دارد که به آن ادامه دهیم یا نه؟ هنگامی که می گوییم: آیا زندگی انسان معنا دارد، مراد آن است که آیا زندگی یا حیات انسان ارزش استمرار دارد یا ندارد؟ به بیان دقیق تر: آیا به وجود آمدن انسان، یعنی حیات او، کار لغوی بوده است که ارزش بقا و استمرار را ندارد و چه بهتر که حیات آدمی زودتر به پایان برسد؟ یا اینکه پیدایش حیات لغو نبوده و ارزش استمرار را دارد؟ اینکه ما کدام یک از این دوپاسخ را بپذیریم، ریشه در تفسیری دارد که از انسان و حیات او ارائه می دهیم. بدون شک، حیات انسان چیزی نیست که خود او به خودش اعطا کرده باشد. یعنی اراده انسان در به وجود آمدن او هیچ دخالتی نداشته است. حال، این پرسش مطرح می شود که منشاء و عامل ایجادحیات انسان چیست؟ دراینجاست که نزاع ماده انگاران (ماتریالیست ها) و خداباوران مطرح می شود.ماده انگاران معتقدند که حیات انسان بر اساس یک سلسله فعل و انفعالات فیزیکی و شیمیایی در عالم طبیعت تحقق پیدا کرده است، و براثر یک سلسله تحولات که در طبیعت رخ داده، موجودات گوناگون پیدا شده اند که یکی از آنها انسان است. خواه پیدایش انسان را حاصل تحول ازانواع دیگر موجودات بدانیم و یا برای او عامل پیدایش مستقلی قائل شویم، در هر دو حالت، با موجودی مواجهیم که هیچ طرح و نقشی برای آفرینش او در کار نبوده است.
در مقابل، خداباوران معتقدند که جهان هستی دارای مبدئی باشعور است و این مبدا باشعور، موجودات گوناگونی را آفریده که انسان یکی از آنهاست؛ در آفرینش وی نیز طرح و تدبیر الهی در کار بوده و این موجود برای نیل به هدف خاصی آفریده شده است.
با این تحلیل، بدون بحث از آفرینش حیات انسان، نمی توان از معنای زندگی به طور دقیق سخن گفت. زیستن و زندگی انسان، فرع بر تفسیر حیات اوست.
در اینجا پرسش دیگری روی می نماید: آیا حیات به معنای زندگی است؟ درباره همه موجودات زنده می گوییم حیات دارند، اما نمی گوییم زندگی می کنند. چرا؟ آیا به جهت تلاش انسان برای استمرار حیات است؟ مسلماً نه! چرا که ریشه تلاش انسان برای بقا، حب ذات است و این حب ذات، مختص به انسان نیست. عموم موجودات زنده نیز دارای حب ذات هستند و برای بقای خود تلاش می کنند و از این رو در مواجهه با هر خطری که حیات آنها را تهدید کند، به دفاع از خود می پردازند و برای بقای حیات خود تلاش می کنند. پس حیات انسان چه ویژگی یا ویژگی هایی دارد که بحث از زندگی کردن را به او نسبت می دهیم؟ در یک جمله می توان گفت: نحوه زیستن انسان با موجودات دیگر متفاوت است. اما اینکه چرا نحوه زیستن انسان با موجودات دیگر تفاوت دارد، ریشه آن را باید در ساختار وجودی و اندیشه های انسان جست وجو کرد که بحث از آن مربوط به انسان شناسی است. با این بیان، زندگی انسان به معنای حیات و نحوه زیستن است. این نحوه زیستن هم عبارت است از: مجموعه اعمال و رفتارها، حالات، روحیات و حوادث گوناگونی که در طول عمر برای او اتفاق می افتد. همان گونه که اعمال و افعال ما به اختیاری، اضطراری، اکراهی و جبری تقسیم می شود، در پیدایش برخی حالات و رفتار و رویدادها و حوادث گوناگون، گاه اراده و اختیار انسان نقش دارد و گاه ندارد. در واقع، همواره نحوه زیستن انسان را اختیار او تعیین نمی کند، بلکه سلسله عواملی خارج از اختیار وی نیز در آن نقش دارد. برخی از عوامل فیزیولوژیکی و روانی که جنبه ارثی و ژنتیکی دارد، در نحوه زیستن انسان موثرند، اما آنچه در بحث از معناداری زندگی انسان مورد نظر است، آن امور اختیاری است که در نحوه زیستن انسان نقش دارد.

کشف معنا یا جعل معنا

پس از آنکه پذیرفتیم زندگی معنادار است، یعنی ارزش زیستن و استمرار دارد، این پرسش مطرح می شود: چه چیزی به زندگی معنا می دهد؟ به عبارتی دیگر: چه انگیزه ای باعث می شود تا انسان به نحوه زیستن و استمرار آن بها دهد؟ آدمی موجودی است که فقط استمرار حیات برای او مهم نیست، بلکه نحوه زیستن هم برای او از اهمیت بسزایی برخوردار است. برای انسان، نحوه زیستن آن چنان مهم است که گاه ضرورت و یا عدم ضرورت استمرار حیات را برای او توجیه می کند.
درباره نحوه زیستن نیز این پرسش مطرح است که هدف نهایی زندگی خود را چه بدانیم تا بر اساس آن، نحوه زیستنِ خود را معین کنیم؟
در پاسخ این سوال که: «هدف حیات و زندگی چیست»، انسان الهی و غیر الهی دو پاسخ جداگانه می دهند. پاسخ یک انسان الهی این است که هدف زندگی باید مطابق با هدف آفرینش و خلقت باشد. به بیان دیگر: آدمی باید هدفی را برای زندگی خود در نظر بگیرد که خداوند از خلقت او منظور داشته است (نظریه کشف معنا). اما انسان مادی معتقد است که هر کس باید خودش تصمیم بگیرد که چه هدفی را برای زندگی خویش در نظر بگیرد؟ از آنجا که حیات و آفرینش او بی هدف است، خودش باید برای زندگی اش هدفی را در نظر بگیرد (نظریه جعل معنا).
در بحث های گذشته اشاره کردیم که برخی معنای زندگی را همان هدف زندگی دانسته اند و برخی ارزش زندگی. میان این دو نظریه، رابطه منطقی وجود دارد. اگر مراد از ارزش زندگی این باشد که آیا زندگی ارزش استمرار دارد یا نه، باید به این پرسش پاسخ داد که هدف زیستن چیست؟ در اینجاست که تفسیر الهی و مادی از حیات مطرح می شود که به دنبال آن، پرسش های دیگری مطرح می شود که در بحث های گذشته به آن اشاره کردیم.
اگر مراد از ارزش زندگی این باشد که چه ارزش هایی باید بر زندگی حاکم باشد تا نحوه زیستن ما را مشخص کند، بدون شک پاسخ به این پرسش، فرع بر آن است که هدف زندگی را چه بدانیم؟ در واقع، هدف زندگی، ریشه و اساس نحوه زیستن و انتخاب ارزش های حاکم بر زندگی است.

کشف معنا از نظر تامسون

گرت تامسون (Garrett Thomson) معنای زندگی را کشف شدنی می داند، نه قابل جعل. از نظر تامسون، جعل غیر از اهداف است. انتخاب اهداف برای زندگی به معنای جعل معنا برای زندگی نیست. «اهداف شخص، معنای زندگی او را تعریف یا تعیین می کنند، نه اینکه جعل کنند.»(۳۸)
تامسون، ارزش ها را بر دو دسته ابزاری و غیر ابزاری تقسیم می کند. ارزش غیر ابزاری از آنِ خود شخص است. چون فرد ارزش دارد، لذا زندگی فرد و فرآیندهایی که زندگی او را می سازند، دارای ارزش است. زندگی هم عبارت است از فرآیندهایی که از فعالیت ها و تجربه های شخص شکل می گیرند. ارزش ها نیز دو بعد دارند:

۱. ماهیت ارزشمند فعالیت ها
۲. پدیدارشناسی درک ما از ارزش آنها

هرچه فرد، ادراک فعال تری از ارزش ها و فعالیت های ارزشمند خود داشته باشد، زندگی اش معنادارتر خواهد بود.
فعالیت هایی که ارزش غیر ابزاری دارند، زندگی را معنادار می سازند. ارزش ها هرچند مطلق نیستند، اما نسبی هم نیستند. ارزش ها، آفاقی و قابل شناخت بوده، و در عین حال وابسته به علایق ما هستند. «اوصاف مطلوبی نظیر درستی و زیبا که علایق ما را انعکاس و امیال ما را شکل می دهند، معانی زندگی را معین می کنند.»(۳۹)
امیال ذاتی که راهنمای خوبی های غیرابزاری است، درتعیین ارزش ها دخالت دارد.

«این ارزش ها را نه می توان مستقیماً در قالب ارضای خواسته ها یا امیال توصیف کرد و نه در قالب محقق ساختن برنامه زندگی مبتنی بر آن امیال. با این حال، توصیف ها نیازمند فهم الگوها و خاستگاه های انگیزشی فرد، یعنی علایق یا نیازهایی است که آن امیال را برمی انگیزد؛ نیازمند تفسیر امیال ذاتی است که بیانگر و راهنمای امری است که برای فرد، خویی غیر ابزاری دارد؛ نیازمند هرمنوتیک میل است و بدین ترتیب، نه متضمن پذیرش ارزش ظاهری امیال ماست و نه متضمن نامربوط انگاشتن آنها به معنای زندگی و انکارشان.»(۴۰)

اموری چون خیر، زیبایی و حقیقت، امور ارزشمند در ورای خود فرد است. این ارزش ها می تواند به اهداف فرد شکل دهد.

نظام موزاییکی زندگی

در تحلیل دو نظریه کشف معنا و جعل معنا، برخی مانند مصطفی ملکیان، به دلایلی نظریه جعل معنا را قابل پذیرش می دانند، نه کشف معنا را. از نظر ملکیان، نظریه کشف، زندگی را دارای یک نظام طولی، اما نظریه جعل، آن را غیر طولی و موزاییکی می داند.
در نظام طولی، هر کاری که انسان در زندگی انجام می دهد، برای رسیدن به هدفی است و آن هدف نیز وسیله ای برای نیل به هدفی دیگر مطرح می شود. در واقع، زندگی انسان مانند نردبان است که انجام هر کاری، در حکم پله ای است که باید از آن بالا رفت تا به پله بعدی رسید؛ این پله های نردبان باید پشت سر هم طی شود تا به پشت بام رسید؛ یعنی به هدف نهایی زندگی که خداوند برای آفرینش انسان در نظر گرفته است.
نظام طولی، نظام هدف و وسیله یا مقدمه و ذی المقدمه است. از نظر ملکیان، این نظریه دو اِشکال عمده دارد: یکی اینکه در نظام طولی باید به یک نقطه نهایی رسید. یعنی همه امور زندگی مطلوب لغیره تلقی می شود برای چیزی که مطلوب لذاته است. به بیان دیگر: همه امور زندگی، ارزش وسیله ای دارند برای واقعیتی که ارزش هدفی دارد. به زعم ملکیان، چه اشکالی دارد که همه امور زندگی را مطلوبٌ لذاته بدانیم، نه مطلوبٌ لغیره؟
اشکال دوم این است که نظام طولی در مقام نظر مطرح است، نه در مقام عمل. «هیچ وقت نمی توان آن را به صورت عملی نشان داد. یعنی نمی توانیم بگوییم کل زندگی من سمت و سویی برای آن دارد. هیچ کس قادر نیست این کار را بکند.»(۴۱)
از نظر وی، معنادار بودن زندگی را باید یک مجموعه موزاییکی در نظر گرفت، و هر موزاییک یکی از افعالِ ارادی اختیاریِ ماست.

«در جایی که بگوییم زندگی من یک مجموعه سنگ فرش موزاییکی است، مجموعه ای است از موزاییک های کنار هم نهاده شده که هر موزاییک، یک فعل ارادی و اختیاری است و بعد بگوییم: وقتی زندگی من معنادار است که سراغ هر یک از آن موزاییک ها بروم، یا خود آن مطلوب لذاته باشد، یا با یک یا با دو واسطه به یک مطلوبٌ لذاته برسد، اما دیگر بین آنها، نظام طولی برقرار نباشد. هر یک از این موزاییک ها، سرنوشت خاص خود را دارند. من این کار را کردم، چون خودش مطلوبٌ لذاته بود. سراغ موزاییک بعدی می رویم، باز این کار را کردم، اما این خود مطلوبٌ لذاته نبود، بلکه برای حالت دیگری بود که آن حالت، مطلوبٌ لذاته بود. موزاییک سوم، خود مطلوبٌ لذاته نیست و برای کار دیگری که خود مطلوبٌ لذاته است، نیست، بلکه برای کار دیگری است که آن هم مطلوبٌ لغیره است برای حالت مطلوب لذاته دیگری.
بالاخره هر کدام از این ها یا بی واسطه یا ده یا بیست واسطه به یک مطلوبٌ لذاته می رسند. اگر زندگی من از این گونه موزاییک ها پر شود، زندگی من معنادار است؛ خواه جهانی پس از این جهان وجود داشته باشد، یا نه؛ خواه جهانی دارای این جهان در کار باشد یا نباشد؛ خواه زندگی من جزئی از یک کل بزرگتر باشد، یا نباشد. وقتی زندگی من معنا دارد که هر کاری کنم، یا خود آن کار، مطلوبٌ لذاته باشد، یا با یک یا چند واسطه به یک مطلوبٌ لذاته برسد.»(۴۲)

در تحلیل و نقد مطالب مذکور، چند نکته را باید ذکر کنیم:
- آیا زندگی مجموعه ای از افعال اختیاری انسان است، یا شامل جهان بینی، آرمان ها، حالات و افعال و رویدادهاست؟ چرا باید زندگی انسان را فقط محدود به افعال اختیاری کرد؟ برخی از امور یادشده، علت و منشاء افعال اختیاری هستند و لذا نمی توان آنها را نادیده گرفت.
- در این نظریه نیز مانند نظریه کشف، رابطه طولی پذیرفته شده است. مولف به درستی بیان می کند که برخی افعال، مطلوبٌ لغیره هستند و نه مطلوبٌ لذاته و مطلوب های لغیره سرانجام باید به مطلوبٌ لذاته برسند. اختلاف اساسی میان دو نظریه این است: آیا برای کل زندگی، یک مطلوبٌ لذاته قائل شویم یا تعداد بسیار؟
- ریشه اختلاف دو نظریه را باید در این پرسش جست وجو کرد: آیا زندگی یک کل است یا مجموعه ای از اجزای پراکنده؟ در اینکه زندگی اجزای گوناگون دارد و هر یک می تواند هدفی خاص داشته باشد، بحثی نیست، اما مسئله این است که آیا نباید زندگی را یک کل در نظر گرفت و هدف همه امور جزئی را در راستای هدفِ کلیِ زندگی قرار داد؟
- اشکالی ندارد که هر یک از افعال اختیاری انسان، دو هدف داشته باشد. یعنی یک هدف خاص مربوط به خود و در عین حال آن هدف، وسیله ای برای تحقق هدف کلی باشد. در نظریه کشف، هر فعل خاصی در عین حال که دارای هدف مورد نظر فاعل است، دارای این هدف نهایی هم هست که عبارت است از: نیل به قرب ربوبی. همه افعال انسان می تواند دارای این هدف کلی باشد، در عین حال که هدف خاص خود را دنبال می کند. البته هدف شخصی فاعل نباید مغایر با این هدف کلی باشد. هدف کلی شامل تمام امور حیات انسان می شود.
- ملکیان معتقد است که نظریه کشف با نظام طولی سازگار است، اما نظریه جعل با نظام موزاییکی.

«نظام طولی فقط با کشف می سازد و نظام موزاییکی با جعل. اما معمولاً کسانی که قائل به جعل اند، بیشتر به نظام موزاییکی قائل اند و کسانی که قائل به کشف اند، بیشتر به نظام طولی قائل اند.»(۴۳)

- اگر هر فعل اختیاری را یک موزاییک تصور کنیم، چه اشکالی دارد که هر موزاییکی دارای هدف خاص خود باشد، اما فاعل، آنها را به گونه ای بچیند که همه آنها دارای یک هدف کلی باشد. با این بیان، برخلاف نظر ملکیان، نظریه کشف فقط مبتنی بر نظام طولی نیست، بلکه با نظام موزاییکی هم سازگار است؛ در عین حال که ایشان در نظام موزاییکی هم برای برخی موزاییک ها نظام طولی قائل است.
- اگر بناست که زندگی «یک مجموعه سنگ فرش موزاییکی» به شمار آید، آیا اعتقاد و عدم اعتقاد به جهان دیگر در چینش این سنگ فرش نقشی ندارد؟ و اساساً مگر می شود که زندگی را مجموعه ای از موزاییک هایی تلقی کرد که به راحتی کنار یکدیگر قرار می گیرند، بدون آنکه ارتباطی با یکدیگر داشته باشند؟
- ملاک اینکه یک فعل اختیاری، مطلوبیت لغیره دارد یا مطلوبیت ذاتی، چیست؟ آیا ملاک کلی وجود دارد، یا هر فرد
باید با تشخص خود، تعیین کند که کدام فعل مطلوبیت لغیره دارد و کدام فعل مطلوبیت ذاتی؟ آیا اگر برای کل زندگی انسان یک هدف اصلی و نهایی در نظر گرفته شود تا فرد همه امور زندگی را مقدمه ای برای رسیدن به آن تلقی کند، زندگی و شخصیت او از یک وحدت حقیقی برخوردار نخواهد شد؟

بخش اول: معنای زندگی از دیدگاه متفکران غربی

۱. تحلیل معنا در معنای زندگی

معنای زندگی چیست؟ برخی از فیلسوفان تحلیلی معتقدند که پرسش از معنای زندگی، یک پرسش بی معناست، زیرا طرح این پرسش نمایانگر یک اشتباه مقولی است. اشتباه از اینجا ناشی می شود که کلمه یا به اصطلاح معنا، در بحث از امور زبانی، مانند گفتار و نوشتار یا علامت ها و نمادهای فیزیکی و فرهنگی، هم چون علائم رانندگی و آداب و رسوم رفتار خاص مطرح می شود؛ مانند خم شدن در برابر دیگری که نشانه تواضع است و از آنجا که ماهیت زندگی نه زبانی است تا بتوان از معنای آن سخن گفت و نه نماد و سمبل (نشانه) چیزی تا واجد معنا باشد، لذا پرسش از آن یک پرسش مقولی و خطاست.
برخی در پاسخ به این اشکال گفته اند: زندگی هویت زبانی ندارد، اما حوادث و رویدادهایی که آن را می سازد، قابلیت بازگو شدن را دارد و لذا می تواند هویت زبانی پیدا کند. البته این پاسخ، صحیح نیست، چرا که در بحث از معنای زندگی به بحث درباره ماهیت خود زندگی پرداخته می شود، نه بازگویی حوادث و رخدادهایی که در آن اتفاق می افتد و یا آن را می سازد. پاسخ صحیح این است که نباید معنای معنا را تا این محدود کرد که با این گونه مشکلات مواجه شد. اصطلاح معنا، خود دارای معنای وسیعی است که در بحث از معنای زندگی باید بررسی کرد که مراد از آن چیست؟(۱) در اینجا به برخی از دیدگاه ها اشاره می کنیم:

دیدگاه اَیر

ای.جی.اَیر (A,J,Ayer) ادعا می کند که فلسفه پاسخگوی برخی سوالات نیست. این پرسش ها از نظر وی پاسخ ناپذیرند. با این همه، اَیر سعی می کند تا به تحلیل پرسش از زندگی بپردازد، ولی این پرسش را به این صورت مطرح می کند: چگونه امکان دارد که زندگی معنا یا هدفی داشته باشد؟ از نظر وی، اینکه انسان هدفی داشته باشد، به این معناست که وقتی انسان در شرایط و وضعیت معینی قرار گرفت، بخواهد موقعیت دیگری را به وجود آورد که آن را مطلوب می داند.
البته اَیر این سوال را مطرح می کند که: چگونه ممکن است زندگی به طور کلی، هدف یا معنایی داشته باشد؟ از نظر وی شاید در ابتدا بتوان به این پرسش پاسخ داد که موجودات به سمت غایت خاصی حرکت می کنند؛ در این صورت است که معنای زندگی با هدف هستی مشخص می شود.
از نظر وی، دلیلی برای این مطلب در فلسفه وجود ندارد. به زعم وی، دلیلی وجود ندارد که اثبات کند موجودات زنده به سوی غایتی خاص حرکت می کنند. حتی اگر هم غایتی برای موجودات زنده بتوان تصور کرد، این غایت، پاسخ این پرسش نیست که: معنا و هدف زندگی چیست؟(۲)
از نظر اَیر سوالاتی مانند اینکه چگونه باید زندگی کرد؟ معنای زندگی چیست؟ پاسخ ندارد، زیرا برای آنها هیچ استدلالی وجود ندارد و امور ارزشی قابل اثبات نیستند. هیچ دلیلی برای اثبات یک قضاوت ارزشی نسبت به قضاوت ارزشیِ دیگر وجود ندارد. از نظر وی، قضاوت ها و داوری های اخلاقی جنبه فردی و خصوصی دارند.(۳)

ویتگنشتاین و معنای زندگی

از نظر ویتگنشتاین (Wittgenstein)، پرسش از معنای زندگی از سنخ پرسش های علمی نیست؛ گویی معنای زندگی هیچ گاه پاسخ علمی و نظری نخواهد یافت.

«احساس ما این است که حتی هنگامی که به همه پرسش های علمیِ ممکن پاسخ داده شود، مسائل زندگی کاملاً دست نخورده باقی می مانَد. البته در این صورت، دیگر پرسشی هم نمی مانَد و همین است پاسخ. راه حل مسئله زندگی را در محو شدن این مسئله می توان دید.
آیا این امر، نشانه آن نیست که چرا کسانی که پس از مشکلی طولانی معنای زندگی برایشان آشکار شده است، نتوانسته اند بگویند این معنا چیست؟»(۴)

از محتوای برخی مطالب ویتگنشتاین می توان به این نتیجه رسید که او پاسخ نظری به پرسش از معنا و مسائل زندگی را غیر ممکن می داند، اما به پاسخ عملی آنها اعتقاد دارد. یعنی انسان در جریان زندگی باید به معنای آن دست یابد؛ حل معمای زندگی در عمل امکان پذیر است.
ویتگنشتاین توصیه می کند که باید سعادتمندانه زندگی کرد.

«خوشبخت زندگی کن».(۵)

اعتقاد به خدا و نیایش، در ارتباط با معنای زندگی است:

خدایی را باور داشتن، یعنی پرسش معنای زندگی را فهمیدن.
خدایی را باور داشتن، یعنی نظاره اینکه زندگی یک معنایی دارد.(۶)
نیایش، اندیشیدن به معنای زندگی است.(۷)

ویتگنشتاین توصیه می کند که انسان باید در حال زندگی کند و در عین حال، زندگی خوب و زیبایی داشته باشد.

«پس چطور باید زندگی کنم تا در هر لحظه وجود داشته باشم؟ در امر خوب و امر زیبا زندگی کنم تا زندگی خود به خود پایان یابد.»(۸)
«کسی که در حال زندگی می کند، بدون ترس و امید زندگی می کند.»(۹)

زندگی سعادتمندانه یک زندگی هماهنگ است و «زندگی هماهنگ به خودی خود موجه است.» «خوب زندگی کردن دشوار است! ولی زندگی خوب، زیباست.» زندگی خوب و سعادتمندانه هم با چشم پوشی از مزایای جهان امکان پذیر است.

نیلسِن و معنای زندگی

کِیْ نیلسِن (Kai,Nielsen) در مقام پاسخگویی به اَیر برآمده و با استفاده از روش تحلیلی در فلسفه زبانی، به بحث از دو واژه «معنا و زندگی» می پردازد. از نظر وی، کاربرد این دو واژه را باید در «عبارت معنای زندگی چیست»، مورد بررسی قرار داد. کاربرد واژه «معنا» با کاربرد آن در جملات دیگر تفاوت دارد؛ مانند علم چیست؟ خیر چیست؟ از نظر وی، در بحث معنای زندگی، ما در جستجوی کشف خواص مشترک همه موجودات زنده نیستیم. معنای سوال ما از این قبیل است: آیا زندگی توالی یک سلسله حوادث بی ربط است، تا آنکه مرگ به سراغ انسان بیاید و طومار زندگی اش در هم پیچیده شود؟ یا اینکه می توان برای حوادثی که در طول زندگی انسان اتفاق می افتد، یک مقصد و غرض کلی کشف کرد؟
گاهی کاربرد سوال «معنای زندگی چیست»، عبارت است از: اهدافی برای زندگی که می توان برای آنها ارزش قائل شد. به بیان دیگر: اهداف ارزشمندی که انسان باید در زندگی به دنبال آنها باشد. گاهی هم مراد این است که آیا اصلاً زندگی انسان هدف دارد یا نه؟
از نظر نیلسن، پرسش از معنا یا هدف زندگی، بیش از اندازه مبهم است و با طرح این پرسش، ما به دنبال توصیف واقعیات نیستیم، بلکه به دنبال توجیه آن هستیم. ما با طرح این پرسش به دنبال توجیهی برای هستیِ خود هستیم و اینکه زندگی و مرگ انسان چگونه باید باشد! به بیان دیگر، پرسش از معنای زندگی شامل این پرسش است: ما چگونه باید زندگی کنیم و آیا یک نوع خاص از زندگی، ارزش بیشتری از نوع دیگر دارد یا نه؟ این پرسش جنبه ارزشی دارد، نه توصیف محض.
نیلسن در این امر که این پرسش جنبه ارزشی دارد، با اَیر موافق است، اما با این نظر او مخالف است که درباره مسائل ارزشی نمی توان استدلال کرد. به زعم وی، اصولی وجود دارد که بر اساس آنها می توان به ارزش گذاری اعمال خود و حتی به داوری درباره آنها پرداخت.
از نظر نیلسن، «سوال معنای زندگی چیست»، مربوط به معمای هستیِ انسان است. آیا زندگی ارزش ادامه دادن را دارد یا ندارد؟ و اگر دارد، پس چگونه باید زندگی کرد؟ او در این رابطه می گوید:

«پرسش معنای زندگی چیست؟ در واقع، پرسشی درباره رفتار انسان است. در واقع، این پرسش معادل است با: ما به دنبال چه چیزی باید باشیم؟ و یا آیا اهدافی که واقعاً ارزشمند باشند، وجود دارند؟ و در صورت وجود، چه اهدافی؟»(۱۰)

تعریف متس

تَدییس مِتْس (Thaddeus Metz) می گوید: پرسش از معنای زندگی فاقد تعریف دقیق و روشن است، زیرا طرح این پرسش، «فراتر از حد توان بشر است و جستجوی عقلانی را برنمی تابد.»(۱۱)
از نظر مِتْس، کسانی که معتقدند سخن گفتن از معنای زندگی بی معناست، دلایلی ارائه داده اند، از جمله: اموری معنا دارند که نماد باشند و از آنجا که زندگی نمی تواند نماد باشد، لذا از جمله امور فاقد معناست. برخی مانند گیورث (Gewirth) تلاش می کنند تا نشان دهند که زندگی می تواند نوعی نماد باشد.(۱۲) بسیاری از فیلسوفان تحلیلی مخالف این نظرند، زیرا دلیلی وجود ندارد که اثبات کند همه معانی مربوط به واژه معنا، مربوط به نمادهاست. برخی حیات معنادار را به «وجود مهم» و «حیات با اهمیت» تعریف کرده اند که اشاره به چیزی نمادین ندارد.
طرفداران پوزیتیویسم منطقی، ملاک معناداری را گزاره هایی می دانند که از نظر تجربی قابل اثبات باشند و چون گزاره های مربوط به زندگی فاقد این ویژگی است، لذا دارای معنا نیست.
برخی برای رد نظریه مذکور معتقدند که می توان گزاره مربوط به معناداری زندگی را به نحوی بیان کرد که تحقیق پذیر باشد. مثلاً، هنگامی که گفته می شود: زندگی معنا دارد، مراد آن است که شخص با نیل به اهداف خود، احساس رضایت می کند، یا اینکه برای نیل به اهداف خود، درست عمل کرده است.
برخی از فیلسوفان، معنا را معادل با غایت و هدف گرفته اند. متس این نظر را به دو دلیل رد می کند:

الف) این نظریه، بیشتر با موهبتی بودن معنای زندگی سازگار است (نظریه کشف معنا) تا انتخابی بودن آن (نظریه جعل معنا). مثلاً، اگر کسی نیل به هدف زندگی خود را بر «داشتن اسلاف خاص یا یکی از مردم برگزیده خدا بودن و داشتن شرایطی بداند که در آن، سعادت و خوشی متناسب با فضیلت است»، از آنجا که این امور توسط خود شخص حاصل (جعل) نمی شود، لذا خود فرد در معناداری به زندگی نقشی ندارد.

ب) مفهوم غایت، یک مفهوم عام و گسترده است و اگر مترادف با معنای زندگی قرار گیرد، از سایر مقوله های هنجاری تفکیک نخواهد شد.

«برای نمونه، عمل ثواب کمتر از معنای زندگی، متضمن جستجوی غایتِ شایسته انتخاب نیست.»(۱۳)

با استفاده از اصطلاح مشابه خانوادگی ویتگنشتاین، معنای زندگی را می توان از سنخ آن دانست. متس نظر خود را این چنین بیان می کند:

«معتقدم که یک نظریه را در صورتی می توان مربوط به معنای زندگی دانست که به پرسش هایی از این دست پاسخ دهد: یک فاعل، افزون بر تحصیل خوشبختی و انجام وظایف، باید برای چه چیزی تقلا کند؟ کدام جنبه های حیات آدمی سزاوار تحصیل یا حرمت زیاد هستند؟ از چه جهت موجود عاقل باید به ارزش در ورای خود حیوانی، ملحق و مربوط شود؟»(۱۴)

نظر متس از چند جهت قابل نقد است:
اولاً، متس با این پیش فرض به سراغ معنای زندگی می رود که نظریه موهبتی بودن یا به عبارت دقیق تر: نظریه کشف معنای زندگی را کنار می گذارد و نظریه جعل معنای زندگی، یا به عبارت او: انتخابی بودن را می پذیرد. در اینجا این پرسش مطرح می شود که دلیل این امر چیست؟ به بیان دیگر: پیش فرض های او برای پذیرش نظریه جعل و نفی نظریه کشف چیست؟

ثانیاً، اگر کسی معتقد به نظریه کشف معنای زندگی یا موهبتی بودن زندگی باشد؛ یعنی این نظریه که: «هدف و معنای زندگی را خدا تعیین می کند نه خود انسان»، این امر نافی نقش انسان در زندگی نیست، زیرا نیل به هدف الهی نیز بدون عمل اختیاری و انتخاب های خود انسان امکان ناپذیر است.

ثالثاً، مفهوم غایت زندگی را با مصادیق آن نباید اشتباه گرفت، و چون مفهوم آن عام است، مصادیق آن نیز کثیر است. اینکه انسان چه چیزی را غایت زندگی خود در نظر بگیرد، بستگی به دیدگاه های اشخاص و یا مکاتب فکری مختلف دارد و نباید انتظار داشت که همه افراد، هدف و غایت خاصی برای زندگی خود انتخاب کنند و به مدد آن، به زندگی خود معنا بخشند.

رابعاً، مشکل متس، مانند بسیاری از فیلسوفان دیگر این است که میان تعریف معنای زندگی و عوامل موثر در معنادهی به آن خلط می کند. اینکه مشخصات یک زندگی معنادار چیست و چه عواملی موجب معناداری آن می شود، فرع بر تعریف مشخص از معنای زندگی است.

دیدگاه کاتینگام

وی در بحث از معناداری چنین می گوید:
«مقصود و مراد ما از پرسش درباره معنای زندگی چیست؟ به نظر می رسد، تا حدودی مقصود از طرح این پرسش مهم، رابطه ما با سایر موجودات است: اینکه ما کی هستیم و چگونه به اینجا آمده ایم؟»(۱۵)

از نظر وی، هر چند ما جزئی از جهان هستیم، اما مانند سنگریزه نیستیم که جزئی از یک تپه است. ما در عین حال که از جهان هستیم، ممکن است با آن بیگانه باشیم. در این بحث، ما به دنبال این هستیم که احساس ما از خودمان و ارزش انسانی مان چه معنایی می دهد!(۱۶) از نظر کاتینگام، پرسش مربوط به معنای زندگی، به راز و رمز هستی ارتباط دارد و علم از عهده این امر برنمی آید. وی به این گفته ویتگنشتاین استناد می کند:

«احساس ما این است که حتی هنگامی که برای تمامی مسائل علمی پاسخ بیابیم، پرسش های مربوط به زندگی همچنان به قوت خود باقی هستند.»(۱۷)

از نظر وی، معنای زندگی به راز و رمز هستی ارتباط دارد و علم از عهده این امر برنمی آید. حتی وی به آرای برخی فیلسوفان مانند دکارت و هیوم اشاره می کند که بی توجهی به غایت را سرلوحه تفکر خود قرار داده اند. از نظر کاتینگام، علم هر اندازه گسترش یابد، از عهده بحث درباره غایت برنخواهد آمد. او لازمه معناداری زندگی را توجه به ارزش ها می داند، زیرا:

«سخن گفتن از معنای زندگی، ناگزیر سخنی ارزشی است. وقتی زندگیِ بافعالیت را معنادار می دانیم، روشن است که آن را پسندیده شمرده و به دیگران توصیه می کنیم.»(۱۸)

ویژگی های زندگی معنادار

کاتینگام (Cottingham)چند ویژگی برای معنادار بودن زندگی ذکر می کند که عبارتند از:

۱. هنگامی زندگی یا فعالیتی را معنادار می نامیم که برای آن عمق یا اهمیت خاصی قائل شویم.
۲. معناداری جنبه هرمنوتیکی دارد. یعنی «معنادار بودن یک شی یا فعالیت برای شخص، به نوع تفسیر و تلقی ای که شخص از آن دارد، بستگی دارد.»(۱۹)
۳. «معناداری یک عمل، مستلزم درجه ای از خودآگاهی و داشتن تصویری شفاف از فاعل است. معنادار بودن یک عمل، به آگاهیِ فاعلِ آن عمل بستگی دارد.»(۲۰)
۴. لازمه معناداری، اخلاقی زیستن است.
۵. صِرف آنکه فاعل از عمل خود احساس خرسندی کند، عمل او معنادار نخواهد بود. چه بسا یک شکنجه گر نیز از زندگی و عمل خود احساس خرسندی کند. البته این شکنجه گر، دیر یا زود دچار تنش روانی و بحران روحی خواهد شد، زیرا زندگی او هیچ گونه تناسبی با الگوی زندگی معنادار انسانی ندارد.(۲۱)
۶. معناداری، مربوط به زندگی انسانی است؛ آن هم زندگی ای که در آن به نیازهای اجتماعی، همکاری و ترغیب به تفاهم، نیازهای عاطفی و نیازهای عقلانی توجه می شود.
۷. در زندگی معنادار، توجه به یک ارزش، مستلزم بی اعتنایی به سایر ارزش ها نیست. «زندگی معنادار برای انسان ها، زندگی نظام یافته ای است که در آن، برنامه ها و طرح های محبوب فرد به صورت مجزا در نظر گرفته نمی شود.»
۸. «ما مدعی نیستیم که زندگی معنادار تنها زندگی با فضیلتِ خستگی ناپذیر است. بلکه لغزش ها، غفلت ها و ناکامی ها، از هرنوع، ویژگی عمومی تمام زندگی هاست.»(۲۲)
۹. هدف فعالیت انسان نباید فقط برآوردن خواسته های شخصی باشد، بلکه هر انسانی باید ارزش همه انسان ها را در نظر بگیرد و به رشد و شکوفایی دیگران توجه داشته باشد.(۲۳)
۱۰. زندگی معنادار دارای ارزش اصیل است؛ ارزشی که با سرشت انسان درآمیخته است و موجب شکوفایی آن می شود. از نظر خداباوران، این نوع زندگی با سیر و سلوک روحانی به سوی خدا تحقق می پذیرد.(۲۴)
۱۱. «زندگی معنادار، زندگی ای است که در آن، فرد بدون خودفریبی و دیگر تحریف های روان شناختی، به فعالیت های حقیقتاً ارزشمندی بپردازد که نشان دهد گرایش عقلانی او به مثابه فاعل مستقل است.»(۲۵)

تیلور و مشکل معنای زندگی

از نظر ریچارد تیلور (Richard Taylor)، پاسخ به این سوال که: «آیا زندگی معنایی دارد یا نه»، بسیار دشوار است، و هر اندازه انسان درباره آن به تفکر بپردازد، بیشتر از مقابل انسان می گریزد. به جهت دشواری این پرسش، آدمی می خواهد تا به نحو آبرومندانه ای آن را کنار بگذارد. اما با این همه، پرسش از معناداری زندگی اهمیت بسیاری دارد و باید درصدد پاسخگویی به آن برآمد.
تیلور معتقد است که برای پاسخگویی بهتر است به بررسی ضد آن پرداخت؛ یعنی از مفهوم بی معنایی پرسش کرد. اگر مراد از بی معنایی روشن شود، مفهوم معناداری نیز روشن خواهد شد.
تیلور برای توضیح و تبیین بی معنایی، از اسطوره سیسوفوس استفاده می کند که در بحث از پوچی، دیدگاه های وی مورد بررسی قرار گرفته است.
از نظر وی، بی معنایی همان تکرار کار بیهوده است. اینکه سیسوفوس سنگ ها را از قعر جهنم بالا می برد و با اینکه فرومی غلتد و دوباره به این کار بی نتیجه اقدام می کند، نشانه بیهودگیِ زندگیِ اوست. تیلور در تفسیر این اسطوره، به نکته ای مهم اشاره می کند:

«این داستان سمبل تلاش جاودان انسان و روح سیری ناپذیر اوست؛ سمبل اراده انسان که با وجود تمام عوامل مخالف، چیزی را که بارها امتحان کرده، دوباره می آزماید.»(۲۶)

از نظر تیلور، اگر شخصیت و رفتار سیسوفوس تغییر پیدا کند، چه بسا همین کارِ خود را معنادار بیابد. تغییر دیدگاه سیسوفوس موجب معناداری زندگی او می شود. به زعم وی، اگر تلاش های انسان به ثمر برسد، زندگی وی معنادار خواهد شد؛ اشتیاق شدید به کار هم موجب معناداری زندگی می شود.

«اگر سیسوفوس اشتیاق شدید و سیری ناپذیر برای همان کاری داشت که محکوم به انجام آن بود، در آن صورت، با اینکه زندگی اش به هیچ صورتی عوض نمی شد، اما در عوض برای او زندگی معنادار می شد.»(۲۷)

نظریه جان هیک

از نظر جان هیک (John,Hick)، معنای پرسش از معنای زندگی چنین است: ماهیت این جهانی که ما در آن به سر می بریم، چیست؟ و آیا ماهیت نهایی جهان نسبت به ما رئوف است یا خشن یا بی تفاوت؟ هر چند ما پاره هایی بسیار کوچک از این جهان هستیم و بسیار بعید به نظر می رسد که دستگاه ادراکی لازم را برای درک ماهیت مجموع عالم داشته باشیم، اما این امکان هست که بتوانیم ماهیت جهان را تا آنجا که بر ما تاثیر می گذارد، در قالبِ مفاهیمِ بشریِ خودمان درک کنیم.(۲۸)

سه تفسیر از معنا

در بحث از تعریف معنا در ترکیب معنای زندگی، سه تفسیر ارائه شده است:

۱. معنا = هدف زندگی
۲. معنا = فایده و کارکرد زندگی
۳. معنا = ارزش زندگی

هدف زندگی

پل ادواردز معتقد است که باید میان هدف «برای زندگی» هر فرد انسانی و هدف «در زندگی» هر فرد تفکیک قائل شد.(۲۹) وی معتقد است که هدف برای زندگی توسط خداوند تعیین می شود که بر زندگی همه افراد انسانی اشراف دارد، زیرا خداوند می تواند برای کل زندگی انسان ها هدف یا اهدافی را در نظر بگیرد. در غیر این صورت، می توان از هدف در زندگی سخن گفت.
در نقد نظر پل ادواردز باید گفت که هر فرد انسانی نیز می تواند برای زندگی خود هدفی را در نظر بگیرد و این امر به خداوند اختصاص ندارد، مگر آنکه به دنبال هدف از فعل خداوند در آفرینش انسان باشیم. به بیان دیگر: به دنبال هدف نهایی خلقت باشیم که در این صورت باید از هدفی سوال کرد که خداوند برای آفرینش و زندگی انسان در نظر گرفته است.
تری ایگلتون (Terryeagleton) معنا را عبارت از هدف و انگیزه می داند:

«کسانی که زندگی خود را بی معنا می دانند، بیشتر منظورشان فاقد اهمیت است. و فقدان اهمیت، به معنای فقدان هدف، جوهر، مقصد، کیفیت، ارزش و جهت است. این قبیل مردمان منظورشان آن نیست که نمی توانند زندگی را بفهمند، بلکه می خواهند بگویند انگیزه ای برای زندگی کردن ندارند؛ منظور این نیست که وجودشان غیرقابل فهم است، بلکه صرفاً خالی است.
اما برای داشتن اینکه خالی هستند، به مقدار قابل توجهی تفسیر و لذا معنا نیاز دارند. و زندگی من بی معناست، یک جمله وجودی است، نه منطقی.»(۳۰)

نظرات کاربران درباره کتاب آری‌گویی به زندگی