فیدیبو نماینده قانونی انتشارات آوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بله یا خیر
راهنمای تصمیم ‌گیری بهتر - یک داستان

نسخه الکترونیک کتاب بله یا خیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بله یا خیر


در سال ۱۹۸۶، برایم محرز شد که بسیاری از ما در این کشور مجموعه‌ای از تصمیمات ناکارآمد را اتخاذ می‌کنیم. ما جایگاه جهانی خود را در تجارت از دست دادیم و وضعیت زیست محیطی رو به وخامتی داریم، افزایش میزان جرم و جنایت را تجربه می‌کنیم و شاهد آثار سوء مواد مخدر، طلاق و بی‌خانمانی هستیم. چه می‌خواستیم این وضعیت را ببینیم یا نه، احتمالاً تا حد زیادی بنا به تصمیماتی که به صورت جمعی اتخاذ کردیم به این وضعیت دچار شده‌ایم.
با خودم فکر کردم، «بسیاری از ما کجای کار را اشتباه کردیم و حالا چه می‌توانیم بکنیم؟ آیا می‌توانیم تلاش کنیم تصمیمات بهتری بگیریم و در کار و زندگی شخصی از نتایج بهتری بهره‌مند شویم؟ و چنانچه تعداد بسیاری از ما تصمیمات بهتری در زندگی خود بگیریم، آیا می‌توانیم دوشادوش یکدیگر، کسب و کارهای بهتر، جوامع بهتر و خانواده‌های بهتری خلق کنیم؟
اغلب ما با نگاه به زندگی‌هایمان، می‌توانیم برخی از اشتباهاتی را که صورت داده‌ایم ببینیم. با علم به اینکه هیچ کس نمی‌خواهد تصمیمات ضعیف بگیرد، به مطالعۀ این موضوع پرداختم که ما چگونه تصمیم می‌گیریم و به این نتیجۀ آشکار دست پیدا کردم: تصمیمات ناکارآمد ما براساس خیال‌های واهی ما در آن زمان بود و تصمیمات بهتر ما برپایۀ واقعیت‌هایی بود که به موقع تشخیص دادیم.
پس از چندین سال تحقیق و مطالعه، چیزی را کشف کردم که اطمینان دارم شما هم حین خواندن این داستان به آن پی خواهید برد: روشی قابل اطمینان برای اینکه بدانیم چگونه به آنچه برای هر یک از ما کارآیی دارد، «بله» بگوییم و چگونه به آنچه برایمان کارآیی ندارد «خیر» بگوییم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات آوین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بله یا خیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

در سال ۱۹۸۶، برایم محرز شد که بسیاری از ما در این کشور مجموعه ای از تصمیمات ناکارآمد را اتخاذ می کنیم. ما جایگاه جهانی خود را در تجارت از دست دادیم و وضعیت زیست محیطی رو به وخامتی داریم، افزایش میزان جرم و جنایت را تجربه می کنیم و شاهد آثار سوء مواد مخدر، طلاق و بی خانمانی هستیم. چه می خواستیم این وضعیت را ببینیم یا نه، احتمالاً تا حد زیادی بنا به تصمیماتی که به صورت جمعی اتخاذ کردیم به این وضعیت دچار شده ایم.
با خودم فکر کردم، «بسیاری از ما کجای کار را اشتباه کردیم و حالا چه می توانیم بکنیم؟ آیا می توانیم تلاش کنیم تصمیمات بهتری بگیریم و در کار و زندگی شخصی از نتایج بهتری بهره مند شویم؟ و چنانچه تعداد بسیاری از ما تصمیمات بهتری در زندگی خود بگیریم، آیا می توانیم دوشادوش یکدیگر، کسب و کارهای بهتر، جوامع بهتر و خانواده های بهتری خلق کنیم؟
اغلب ما با نگاه به زندگی هایمان، می توانیم برخی از اشتباهاتی را که صورت داده ایم ببینیم. با علم به اینکه هیچ کس نمی خواهد تصمیمات ضعیف بگیرد، به مطالعه این موضوع پرداختم که ما چگونه تصمیم می گیریم و به این نتیجه آشکار دست پیدا کردم: تصمیمات ناکارآمد ما براساس خیال های واهی ما در آن زمان بود و تصمیمات بهتر ما برپایه واقعیت هایی بود که به موقع تشخیص دادیم.
پس از چندین سال تحقیق و مطالعه، چیزی را کشف کردم که اطمینان دارم شما هم حین خواندن این داستان به آن پی خواهید برد: روشی قابل اطمینان برای اینکه بدانیم چگونه به آنچه برای هر یک از ما کارآیی دارد، «بله» بگوییم و چگونه به آنچه برایمان کارآیی ندارد «خیر» بگوییم.
اگر این روش را برای خودتان مفید می دانید، امیدوارم به سایر افراد نیز کمک کنید تا آنها نیز نحوه استفاده از آن را فرا بگیرند.

اسپنسر جانسون

سفر: یافتن راهم

از تردید تا قطعیت

صبح جمعه

روزی مرد باهوشی به دنبال راهی بود تا تصمیمات درست بگیرد، تا در زندگی موفقیت بیشتر و استرس کمتری داشته باشد.
گرچه او تصمیمات ناکارآمد زیادی نمی گرفت، اما وقتی اینطور می شد، مشکلاتی کاری برایش پیش می آمد که هر از گاه منجر به بروز مشکلاتی در زندگی شخصی اش می شد.
او احساس می کرد تصمیمات ضعیفش برای او خیلی هزینه بر بودند و فکر می کرد باید راه بهتری وجود داشته باشد.
لذا، یک روز صبح زود به کوهستان های اطراف رفت تا به سایر تجارت پیشگان در گروه کوهپیمایی موسوم به هایک(۱) ملحق شود، که تجربه تعطیلات آخر هفته مشهوری بود و «راهنما»، تاجر و کوهنوردی فوق العاده بود که مردم را در مسیر کوهستان و نیز تصمیماتشان راهنمایی می کرد.
مرد جوان شنیده بود کسانی که به این کوهپیمایی رفته بودند، با روش مطمئنی برای تصمیم گیری آشنا شده بودند و پس از بازگشت از این تعطیلات می توانستند تصمیمات بهتری بگیرند.
اما آنها چگونه در این مدت زمان اندک نحوه استفاده از آن را به این خوبی آموخته بودند؟
مدتی بعد، روزی که مرد جوان در دامنه همان کوه راه می رفت، گرمکن سبکش را از تن در آورد و دور کمرش بست. حالا داشت عرق می ریخت، اما نه از نور خورشید صبحگاهی، بلکه از اضطراب. او می دانست دیرش شده و مسیر را گم کرده است.
بلافاصله پس از اینکه خانه را ترک کرده بود، می دانست که مسیرهای اردو را گم کرده است. با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد برگردد و به گروه ملحق شود، اما با خودش گفت شاید کمی دیرش بشود، هر طور بود سرعتش را زیاد کرد و به همان مسیر رسید.
مرد جوان به خودش دلداری داد که او تنها کسی نیست که نیاز داشت تصمیمات بهتری بگیرد. او بخشی از چند گروه تجاری را دیده بود که تصمیماتشان در بهترین حالت متوسط بود.
نتایج تصمیمات ضعیف در هر کجا که مردم تصمیم می گرفتند، آشکار بود: از شرکت های سهامی گرفته تا شرکت های کوچک، مدارس، ادارات دولتی و نیز زندگی شخصی مردم.
مثل این بود که مردم بین انتخابهایشان و نتایج آنها هیچ ارتباطی ایجاد نمی کردند.
مرد جوان با خودش فکر می کرد چرا بسیاری از مردمان باهوش اغلب تصمیمات بی معنایی می گرفتند.
او شروع کرد به انتقاد از خودش. او هیچ وقت نمی دانست چگونه به عنوان عضو قاطعی از یک گروه یا تیم کار کند. او می دانست گاهی اوقات قادر به تصمیم گیری نیست. چون نمی خواست مرتکب اشتباه شود. سپس فهمید او نیز مثل اغلب مردم هرگز راه و روش تصمیم گیری را نیاموخته است.
در آن لحظه، پایش را روی ترکه خشکی گذاشت و صدای تیزی باعث شد نگاهی به پیرامونش بیندازد. ایستاد و به اطرافش نگاه کرد.
در آن لحظه بود که مرد دیگر را دید.
برای لحظه ای هر دو محتاطانه به یکدیگر نگریستند تا اینکه مرد جوان متوجه شد چهره برنزه مرد مسن تر نوعی وضوح را منعکس می کرد. با خودش فکر کرد آیا این مرد محترم قدبلند، با موهای خاکستری و ظاهر مناسب می توانست راهنما باشد. بنا به دلیلی، مرد جوان در حضور این غریبه احساس امنیت بیشتری می کرد. او گفت:«من به دنبال «گروه هایک» می گردم.
مرد مسن تر پاسخ داد، «من راهنمای شما هستم. مسیری که می روید اشتباه است.» سپس برگشت و مرد جوان دنبالش به راه افتاد.
راهنما نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت، «با توجه به تصمیماتی که امروز گرفتی، احتمالاً آدم موفقی هستی.» مرد جوان با شرمندگی چیزی نگفت، اما شروع کرد به بررسی تصمیماتش.
پس از مدتی راهنما پرسید، «چرا به گروه هایک ملحق شده ای؟»
مرد جوان در پاسخ گفت، «می واهم یاد بگیرم که چگونه بهترین تصمیمات را اتخاذ کنم.» وقتی این را گفت، می توانست فشار آشنای ناشی از اجبار به فهمیدن بهترین راهکار را احساس کند. او می دانست که این موضوع گاهی او را مردد می کرد، چون نمی دانست چه چیزی واقعاً خوب است.
حین راه رفتن، راهنما گفت، «شاید لازم نباشد همیشه بهترین تصمیمات را بگیرید. برای دستیابی به نتایج بهتر، فقط باید تصمیمات بهتری بگیریم. شاید شما هم مثل بقیه ما متوجه بشوید که اگر به مرور زمان تصمیمات بهتری بگیرید، بالاخره عملکرد موفقی خواهید داشت.»
مرد جوان احساس راحتی کرد. او پرسید «می توانم بپرسم منظورتان از تصمیم بهتر چیست؟»
«تصمیم بهتر، تصمیمی است که موجب می شود در خصوص نحوه تصمیم گیری خود احساس بهتری داشته باشیم، و به نتایج بهتری دست پیدا کنیم.»
راهنما گفت: منظور من از «تصمیم بهتر»، تصمیمی است بهتر از آنچه در صورت عدم مطرح ساختن پرسش های ارزشمند بسیار از خودمان اتخاذ می شد.
«شاید شما هم گاهی اوقات مثل بسیاری از افراد دیگر احساس کنید که مردد هستید یا تصمیمات ناقصی می گیرید ـ تصمیماتی که احساس می کنید به قدر کافی خوب نیستند.»
«بسیاری از افرادی نظیر من که در این کوهپیمایی ملاقات می کنی، با استفاده از روش مطمئن انجام دو کار به طور همزمان-- استفاده از عقلمان و مشورت با احساسمان ــ و رسیدن به یک تصمیم بهتر در اسرع وقت، بر این احساس غلبه کردیم. بخشی از این سازوکار شامل پرسیدن دو سوال ارزشمند از خودمان است که به آنها با «بله» یا «خیر» پاسخ می دهیم.
مرد جوان فوراً پرسید، «این دو پرسش چه هستند؟»
راهنما پرسید:«قبل از پرداختن به پرسش ها، آیا می توانیم سفر خود را آغاز کنیم؟»
وقتی مرد جوان موافقت کرد، راهنما پرسید، «وقتی در راستای اتخاذ تصمیم بهتر گام برمی داری، آیا می دانی ابتدا باید چه کاری انجام دهی؟»
مرد جوان گفت:«مطمئن نیستم،»
راهنما پرسید، «اگر نمی دانی چه کاری را باید انجام بدهی، آیا می دانی چه کاری را نباید انجام بدهی؟»
معمولاً، مرد جوان چنان سرگرم انجام کارهای بسیار بود که به آنچه نباید انجام می داد فکر نمی کرد.
ناگهان، راهنما گام هایش را متوقف کرد.
و مرد جوان نیز در کنار او متوقف شد.
راهنما گفت، «باید هر آنچه انجام می دهی را به سادگی متوقف کنی.»
سپس کاغذ تاشده ای از کیفش بیرون آورد و بخشی از آن را به مرد جوان نشان داد.
مرد جوان نوشته روی کاغذ را خواند، درمورد آن کمی فکر کرد و سپس کاغذ قرمز رنگ کوچکی از کوله پشتی اش بیرون آورد و روی آن یادداشتی برای خودش نوشت:
***
برای اینکه تصمیم بهتری بگیرم ابتدا باید پیشروی با تصمیم ضعیف را متوقف کنم.
***
راهنما گفت، «اگر تصمیم گیری ضعیف را متوقف کنی و یک فضای خالی ایجاد کنی، می توانی آن را با چیز بهتری پر کنی.»
مرد جوان گفت، «اما می ترسم اگر روشی را که دارم کنار بگذارم، نتوانم چیز بهتری پیدا کنم.»
راهنما گفت، «همه ما از همین می ترسیم. کنار گذاشتن چیزی که برایمان آشنا و راحت است، شجاعت می خواهد. اما در حقیقت، این روشی امن تر و قابل اعتمادتر برای کسب نتایج بهتر است.»
«وقتی آنچه برایت کارایی ندارد سرانجام از مسیرت خارج می شود، می توانی به راحتی چیزی بهتر را پیدا کنی. و معمولاً همین کار را می کنی، حتی سریع تر.»
«چینی های باستان برای این حکمت عبارتی داشتند. «اگر یک فنجان چای داغ می خواهی، اول باید فنجانت را خالی کنی. ریختن چای داغ در یک فنجان پر از چای سرد، به این معناست که چای داغ نمی تواند وارد فنجان شود و در نتیجه روی نعلبکی می ریزد.»
مرد جوان به آرامی گفت، «بله همین طور است»، سپس گفت، «این مرا به یاد یکی از دوستانم که در بخش خرید یک شرکت کار می کرد انداخت. او از قطع همکاری با تامین کننده ناکارآمدی که پس از چندین بار فرصت دادن، همچنان عملکرد رضایتبخشی نداشت، پرهیز می کرد. دوستم هیچ کسی را نمی شناخت که بهتر از او کار را انجام دهد، به همین دلیل به جای متوقف کردن این همکاری ناکارآمد نداشت، به استفاده از همان تامین کننده ادامه داد.»
راهنما پرسید:«خوب بالاخره چی شد؟»
مرد جوان گفت، «تامین کننده به اشتباهاتش ادامه داد تا اینکه به بهای از بین رفتن زمان و پول شرکت مزبور تمام شد. در کمال تاسف، سرانجام این دوستم بود که اخراج شد، چون کارش را به درستی انجام نداد.»
مرد جوان لحظه ای اندیشید و سپس پرسید، «چرا ما به همان کاری که می دانیم فایده ای ندارد، ادامه می دهیم؟»
راهنما گفت، «چون، اگرچه اغلب ادامه راه خطرناک است، اما معمولاً از تغییر ندادن آنچه برایمان آشناست، احساس امنیت بیشتری می کنیم. سرانجام روش ناکارآمد اما آشنا، پذیرفته می شود. همان روندی که در سازمان ها شاهدش هستیم.»
«می توانید مثالی بزنید؟»
«بله، سالیان خیلی دور، ارتش ایالات متحده، می خواست آتش توپخانه خیلی سریع تری داشته باشد و به همین دلیل مشاوری را برای بررسی این مسئله استخدام کرد. او به میدان توپخانه رفت و متوجه شد که سربازها قبل از هر بار شلیک توپ از آن فاصله می گرفتند و حدود سه ثانیه صبر می کردند.
وقتی علت این کار را پرسید، آنها در پاسخ گفتند که مطابق دستورعمل های ذکر شده در راهنمای ارتش عمل می کنند. مشاور تمام مطالب راهنما را مطالعه کرد تا این که متوجه شد منشا این دستورعمل ها به دوران جنگ داخلی آمریکا بازمی گردد؛ زمانی که به سربازها توصیه می شد قبل از هر شلیک از توپ ها فاصله بگیرند تا بتوانند سر اسب هایی که توپ ها را حمل می کردند، نگاه دارند. در غیر این صورت ممکن بود اسب ها از جای خود حرکت کنند و توپ ها به هدف نزنند.
مرد جوان به تفکر مردمانی که به عقب گام برمی داشتند تا افسار اسب هایی را بگیرند که دیگر وجود نداشتند، پوزخند زد.
راهنما مرد جوان را به آن سوی نهری کوچک هدایت کرد. و به قطب نمای خود نگاهی انداخت.
سپس ادامه داد، «وقتی سربازها متوجه این موضوع شدند، روش خود را تغییر دادند. اما چند نفر از ما همچنان چیزی مشابه را نگاه می داریم، بدون آن که علتش را بدانیم؟»
مرد جوان پرسید، «آیا می توانم درباره تصمیماتی که باید در عرصه کار و زندگی شخصی اتخاذ کنم با شما صحبت کنم؟»
راهنما گفت، «نه،» «البته من قصد بی احترامی ندارم، اما تصمیمات شما، متعلق به شما هستند، نه من. شاید بخواهید روی تصمیم مبرمی در حوزه کسب و کار یا زندگی شخصی تمرکز کنید و آنچه در این تعطیلات فراگرفتید را در آن به کار ببرید تا ببینید برای شما هم کارآیی دارد یا نه.»
«اگر چنین بود، احتمالاً خواهید فهمید که می توانید خیلی زود تصمیم بهتری بگیرید.»
سپس راهنما پرسید: «اگر می خواستی به سمت غرب رانندگی کنی و ناگهان متوجه می شدی که به سمت شرق می روی، چه می کردی؟»
«خوب، به محض اینکه می دیدم مسیر اشتباهی را می روم، دور می زدم و مسیرم را عوض می کردم.»
راهنما حرفش را تصدیق کرد، «البته. وقتی بخواهیم تصمیمات بهتری بگیریم باید در مسیر بهتری حرکت کنیم. خوب حالا می خواهی برای یافتن مسیر به دیگران تکیه کنی یا خودت نقشه خوبی همراه داشته باشی که به آن تکیه کنی؟»
مرد جوان گفت،«ترجیح می دهم نقشه خوب خودم را داشته باشم. به خاطر دارم که نظر وینستون چرچیل(۲) را می خواندم:«من شخصاً همیشه برای یادگیری آماده ام، گرچه مایل نیستم همیشه تحت آموزش قرار گیرم.»
راهنما خندید و گفت:«من هم همینطور. یافتن یک مسیر با تکیه بر خودمان کار دشواری است، اما هر یک از ما می تواند این کار را با استفاده از روش «بله» یا «خیر» انجام دهد.»
او پرسید:«از کجا بدانم این روش برایم مفید خواهد بود؟»
«چرا همین حالا از آن استفاده نمی کنی تا خودت ببینی؟»
«با سایر اعضای گروه هایک صحبت کن. با اینکه آنها اهل کشورهای مختلفی هستند، اما یک وجه مشترک دارند؛آنها با موفقیت از این روش استفاده می کنند.»
«در ضمن، می توانی با این فهرست شروع کنی.»
مرد مسن تر نامه ای به او داد و سریع تر قدم برداشت. در حالی که از یک سو به مرد جوان نگاه می کرد به او گفت:«دیر شده است. ما فقط یک تعطیلات داریم، پس با سرعت بیشتر حرکت می کنیم.» او انتظار داشت مرد جوان با او همراهی کند.
سپس آنها در مسیر استراحت کردند و مرد جوان یادداشتی را که راهنما به او داده بود خواند و به کار بست.
اتخاذ یک تصمیم بهتر
یک فهرست شخصی پنج دقیقه ای
یک تصمیم کاری یا شخصی
در عرصه کار یا زندگی شخصی چه مشکلی دارم که می خواهم آن را برطرف کنم؟

تصمیم اولیه من این است: (در اینجا تصمیم اولیه ام را می نویسم)
می خواهم در این خصوص چه کاری انجام دهم؟
  • در حال حاضر می خواهم هیچ کاری انجام ندهم.
  • کاری صورت خواهم داد، اما نمی توانم با اطمینان بگویم چه کاری و چه وقت.
  • شاید کارهای زیر را انجام دهم:
تصمیم بهتر من این است: (این را در پایان کوهپیمایی با گروه هایک می نویسم)

یک روش قابل اطمینان

روز جمعه، وقت ناهار

وقتی راهنما و مرد جوان به اردو رسیدند، به سایر کوهنوردها پیوستند، و با پنج مرد و دو زن از استرالیا، برزیل، آلمان، ژاپن و ایالات متحده آشنا شدند.
یکی از کوهنوردها کلاه هایی طراحی کرده بود و به بقیه می داد که رویشان نوشته بود «بله» یا «خیر» و با حروف ظریف نوشته شده بود، «تصمیمات... تصمیمات... تصمیمات.»
مرد جوان احساس کرد قرار است در اینجا کمی تفریح کند.
پس از صرف ناهاری شامل ساندویچ و سیب و کمی آب تازه از نهری که همان نزدیکی بود، گروه به بحث در خصوص کوهپیمایی ادامه داد. «آیا قصد داریم به بخش شمالی کوه صعود کنیم؟» اگر با شیب یخی شمالی مواجه شویم، از چه راه دیگری استفاده خواهیم کرد؟»
سپس یک نفر پرسید،«آیا قصد داریم کوهنوردی چالش برانگیزی داشته باشیم یا به یک کوهپیمایی متفکرانه نیاز داریم؟»
قبل از اینکه بحث طولانی شود، تصمیمات خود را گرفتند. قرار شد بعد از ظهر، از شیب نرم شرقی بالا بروند، هنگام غروب استراحت کنند، پس از تاریکی صعود کنند، و آن شب در نیمه راه کوهستان اردو بزنند.
سپس، تمام روز شنبه از نیمه دشوارتر بالایی صعود می کنند، از آتش بازی شنبه شب لذت می برند، و روز یکشنبه پس از گردهمایی سپیده دم در قله، به سمت پایین حرکت می کنند.
مرد جوان گفت، «یک چنین گروه مصممی از افراد، حتماً پرسش های کافی مطرح می کنند.
او پرسید، «آنها چرا این کار را می کنند؟»
راهنما گفت، «آنها نیمه نخست روش «بله» یا «خیر» را به کار می برند.
مرد جوان پرسید:«می توانید بیشتر برایم بگویید؟»
«البته. روش «بله» یا «خیر»، یک سفر دو بخشی برای رسیدن به یک تصمیم بهتر است. برای رسیدن به آن نقطه، با پرسیدن دو سوال از خودمان، به هر دو سمت یک تصمیم می نگریم ـ یک پرسش کاربردی و یک پرسش شخصی ـ و سپس فوراً تصمیم خود را اتخاذ می کنیم.»
راهنما افزود، «پرسش هایی که شنیدید، انواعی از پرسش های کاربردی بودند.»
«این روش چطور عمل می کند؟»
«ابتدا پرسشی اولیه در خصوص روش عادی خود مطرح می کنیم. سپس سوالی برخاسته از عقل و سوالی برخسته از احساس از خودمان می پرسیم، به پاسخ های خودمان و دیگران را می شنویم، تصمیم بهتری می گیریم و براساس آن عمل می کنیم.»
مرد جوان پرسید:«و این روش واقعاً موثر است؟»
«بله. سال ها پیش رئیسم این روش را به من معرفی کرد.»
«او می خواست همه ما تصمیمات بهتری بگیریم. بدون اینکه هر بار موضوع را با او چک کنیم. وقتی با ما صحبت کرد، متوجه شد که اغلب ما هنگام تصمیم گیری به استفاده از عقل یا احساسمان باور داشتیم، اما تعداد کمی از ما از هر دو استفاده می کردیم. لذا، او ما را با روش «بله» یا «خیر» آشنا کرد تا در مدت زمان کمتر، تصمیمات بهتری بگیریم. ما هم از آن استفاده کردیم و به کارآمد بودن آن پی بردیم.»
مرد جوان پرسید،«چه اتفاقی افتاد؟»
«بسیاری از ما تصمیمات بهتری گرفتیم و شرکت سودآورتر شد. ما پاداش و ترفیع گرفتیم. اما برای من از همه مهم تر، یاد گرفتن کاری بود که به من کمک کرد در زندگی خوشبخت تر و موفق تر باشم.»
مرد جوان می خواست بداند آن چیست.
راهنما پاسخ داد«این است، و سپس بخش دیگری از همان کاغذ تا شده را که در کیفش بود، به مرد جوان نشان داد. رویش نوشته شده بود:
***
من از بی تصمیمی و تردید بر اساس حقایق تردیدآمیز حذر می کنم.
من از هر دو بخش یک روش قابل اطمینان استفاده می کنم تا همواره تصمیمات بهتری اتخاذ کنم:
تصمیمی برگرفته از عقلی روشن و قلبی آکنده از عواطف
با مطرح کردن یک پرسش عملی از خودم از عقلم استفاده می کنم
و
با پرسیدن یک سوال شخصی از خودم، با احساسم مشورت می کنم.
سپس، بعد از شنیدن حرف های خودم و دیگران، تصمیم بهتری می گیرم و براساس آن عمل می کنم.
***
راهنما اشاره کرد، «راه حل، استفاده از روشی قابل اطمینان است، زیرا این روش همواره نتایج بهتری تولید می کند، حتی اگر گاهی اشتباهاتی صورت گیرد. یک اشتباه هرگز، عیب فرد به شمار نمی رود، اما نشان دهنده معیوب بودن شیوه فکری است که او به کار می برد.»
مرد جوان گفت،«این مرا به یاد گفته دبلیو ادوارز دمینگ(۳) می اندازد، مردی که روش کاری او باعث شکوفایی اقتصادی ژاپن شد. او گفت،«هشتاد و پنج درصد از تمام شکست ها مربوط به روش کار است.»
راهنما گفت:«من با او موافقم،» سپس لوسیون ضد آفتابش را بیرون آورد، به صورت و دستهایش مالید و به من هم تعارف کرد. سپس آنها دور از آفتاب و زیر سایه یک درخت کاج عظیم با هم صحبت کردند.
راهنما ادامه داد، «شیوه «بله» یا «خیر» به افراد کمک می کند ببینند به چیزی «بله» و به چه چیزی «خیر» می گویند.
مرد جوان گفت، «کم کم دارم می فهمم جایگاه کنونی ام در زندگی تا حد زیادی نتیجه تمام انتخاب هایی است که صورت داده ام.» سپس لبخندی زد و گفت، «فکر می کنم می توانستم از روش بهتری استفاده کنم.»
راهنما خندید و گفت، «همه ما می توانستیم. در دنیای متغیر امروزی، ما همه نیاز به اتخاذ تصمیمات بهتر و سریع ترداریم تا فقط به بقای خود ادامه دهیم، چه رسد به اینکه بخواهیم پیشرفت کنیم.»
«و هر قدر روش بهتری را در پیش بگیریم، راحت تر می توانیم از اشتباهات بپرهیزیم و به طور مداوم به نتایج بهتر دست پیدا کنیم.»
راهنما افزود، «مثل یک رستوران زنجیره ای موفق که سبک فست فودش به طیف وسیعی از کارگران این امکان را می دهد که همواره بتوانند همان غذاهای خوشمزه ای که مشتری به آن اطمینان دارد و انتظارش را دارد، ارائه دهند.»
«به همین صورت، آن دسته از کارکنان ما که از شیوه «بله» یا «خیر» استفاده می کردند، اشتباهات کمتری صورت می دادند و از به کار بردن آن به نتایج بهتری دست پیدا می کردند. اما نکته اصلی به کار بردن آن است.»
مرد جوان پرسید، «چگونه از آن استفاده کنم؟»
«می توانی به اشکال گوناگونی از آن استفاده کنی. پس از اتخاذ تصمیم اولیه، می توانی با استفاده از عقل خود یا مشورت با احساست به هر ترتیبی که دوست داری، تصمیم بهتری بگیری. در هر یک از پرسش های عقلی و احساسی، سه ایده گنجانده شده است. احتمالاً متوجه خواهی شد که یک یا دو مورد از این ایده ها بیش از بقیه برایت مفید خواهند بود. این ها بخش هایی خواهند بود که احساس می کنی باید در موقعیتی خاص یا طی مرحله معینی از زندگی آنها را مد نظر قرار دهی.»
«وقتی این روش را آموختی، به یک دایره عقلی تبدیل می شود که می توانی در هر نقطه وارد آن شوی. اساساً می توانی با هر پرسش، و هر ترتیبی آغاز کنی، و تا وقتی از هر دوی آنها استفاده می کنی، به تصمیم بهتر دست پیدا خواهی کرد.»
مرد جوان می خواست بداند «این فرآیند معمولاً چقدر زمان می برد؟»
«بستگی به این دارد که تصمیم مزبور برایت چقدر اهمیت دارد و در خصوص آن چقدر صریح هستی. می توانی روی بخشی از یک تصمیم تمرکز کنی، که به تو کمک می کند تنها ظرف چند دقیقه تصمیم بهتری بگیری. یا می توانی زمان بیشتری صرف کنی، می توانی هر سه بخش این دو سوال را بپرسی و حتی تصمیم بهتری بگیری.»
مرد جوان گفت،«من کمی نگرانم، چون معمولاً برای این منظور زمان صرف نکرده ام.»
راهنما گفت:«این در مورد اغلب ما صدق می کند. اما هر چه بیشتر پرسش های عقلی و احساسی مطرح کنید، این کار برایتان سریع تر و آسان تر می شود. وقتی تبدیل به یک عادت شود، که خواهد شد، حتماً سرعت پیدا می کند.»
«این پرسش ها چه هستند؟»
راهنما پاسخ داد، «از سایر کوه پیمایان بخواه این پرسش ها را در طول کوهپیمایی برایت شرح دهند و تجربیات شخصی خودشان را در این زمینه بازگو کنند.»
او توصیه کرد:«سپس، تصمیمی که باید را بگیر و واقعاً این دو سوال را از خودت بپرس.»
«سپس ممکن است به این نتیجه برسی که یکی از تصمیمات بهتر خودت را گرفته ای.»
راهنما هشدار داد، «در آغاز صبور باش. ممکن است فکر کنی نیمی از این روش یا خیلی برایت آشناست، یا شاید برایت مهم نیست.»
«اما وقتی از روی این «پل» رفت و آمد کنی، آن را خواهی آموخت، آنگاه هر دو نیمه خودت را خواهی شناخت و خواهی فهمید به دنبال چه چیزی هستی. آنگاه خواهی توانست تصمیمات بهتری بگیری، یا خودت یا به عنوان یکی ازاعضای هر گروهی که در محل کار یا خانه عضوی از آن هستی.»
راهنما افزود،«فقط به خاطر بسپارید که از هر دو بخش این روش استفاده کنی. یک بخش از آن بدون بخش دیگر کارآیی ندارد.»
کمی بعد، وقتی از شیب نرمی بالا می رفتیم، مرد جوان متوجه شد که راهنما در حال مطالعه کاغذی است که از کیفش برداشته بود و کاملاً آن را گشوده بود. «می توانم بپرسم به چه چیزی نگاه می کنید؟»
«البته، این نقشه «بله» یا «خیر» من است. بسیاری از ما خلاصه مکتوبی از نگرش ها و پرسش های خود در خصوص روش «بله» یا «خیر» را تهیه کرده ایم که آن را «نقشه» می نامیم. خود من هر وقت می خواهم تصمیم بهتری بگیرم، به طور خلاصه به آن مراجعه می کنم. مزیت نقشه در این است که به من یادآور می شود، چگونه راه خودم را پیدا کنم.»
مرد جوان پرسید، «می توانم آن را ببینم؟»
راهنما گفت، «اگر حین کوهپیمایی نحوه ترسیم نقشه خودت را مشخص کنی، بهتر است. چون دراین صورت برایت مفید تر خواهد بود.»
ناگهان، راهنما به یک سمت پرید و هر دوی آنها متوجه صدایی از زیر بوته ها شدند. راهنما گفت: «از مار دور شو. سمی است.»
مرد جوان متعجب بود از اینکه راهنما چطور توانسته بود با این سرعت متوجه مار شود.او تصمیم گرفت در خصوص اینکه تعطیلات بعدی به کجا برود، بیشتر توجه کند.
همزمان راهنما مرد جوان را تشویق کرد تا به سایر کوهپیمایان ملحق شود. سپس راهنما به سمتی رفت تا در خلوت خویش بیندیشد.

نظرات کاربران درباره کتاب بله یا خیر