فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ناقوس‌ها به صدا درمی‌آیند

کتاب ناقوس‌ها به صدا درمی‌آیند

نسخه الکترونیک کتاب ناقوس‌ها به صدا درمی‌آیند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ناقوس‌ها به صدا درمی‌آیند

کشیش از مقابل مجسمه‌ی مریم مقدس گذشت. دکمه‌های پالتوی بلند مشکی‌اش باز بود. شال سبزی روی گردنش انداخته بود. به‌آهستگی قدم برمی‌داشت و به دو مرد ژنده‌پوش که جلوی در کلیسا ایستاده بودند، نگاه می‌کرد. مردان با دیدن او چند قدمی جلو آمدند،‌ با تکان دادن سر سلام کردند و مردی که مسن‌تر بود و ته‌ریش جوگندمی داشت، «گفت: پدر، ما را آندریان ویتالیویچ فرستاده، گفت شما کارمان دارید.» کشیش یادش آمد که دیشب به دوستش آندریان ویتالیویچ زنگ زده و از او خواسته بود دو نفر از کارگران رستورانش را برای نظافت و مرتکب کردن کلیسا بفرستد. کشیش به آن‌دو لبخند زد و گفت: «بله! بله! با من بیابید.» کشیش کلید انداخت و در را باز کرد. هرم گرمای شوفاژهای روشن سالن، به‌صورت‌هایشان خورد. کشیش در را بست، پالتویش را درآورد و روی جالباسی کنار در آویخت و رو به آن‌ها گفت: می‌بینید که باید چه‌کار کنید؛ همه چیز به‌هم‌ریخته است... بیابید جلوتر تا بگویم از کجا باید شروع کرد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ناقوس‌ها به صدا درمی‌آیند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

میخائیل ایوانف، کشیشی نبود که حین سخنرانی اش، مکثی طولانی داشته باشد و یا زل بزند به مرد جوان غریبه ای که انتهای سالن ایستاده بود و با چشم های بادامی اش به او نگاه می کرد. فکر کرد مرد غریبه، تاجیک یا از آذری زبان هاست که گاهی برای درخواست کمک، به کلیسا می آیند.
کشیش عرق پیشانی اش را با دستمالی که در دست راست می فشرد پاک کرد، چشم از مرد غریبه گرفت و به سخنرانی اش ادامه داد. بعد مکثی کرد و نفس بلندی کشید. بار دیگر نگاهش به مرد غریبه افتاد که کیف سیاه رنگ نسبتاً بزرگی را به سینه اش فشرده بود و با چهره ای مضطرب و نگران، به او خیره شده بود. یک مرد غریبه ی مسلمان با یک کیف سیاه در یک کلیسای ارتدکس، چیزی نبود که کشیش بتواند از کنار آن به راحتی بگذرد. از فکرش گذشت که یک مرد چینی ممکن است به قصد شومی وارد کلیسایش شده باشد و دست به اقدامی تروریستی بزند. این فکر او را واداشت تا هرچه زودتر به سخنرانی اش پایان دهد.
نگاهش را از جمعیتی که دست هایشان را به حالت دعا، مقابل سینه هایشان گرفته بودند، به جوان غریبه دوخت که حالا صورتش از ترس یا هیجان و شاید هم از گرمای داخل سالن، کمی سرخ شده بود. دست هایش را مقابل صورتش گرفت و سخنرانی اش را با چند دعا به پایان برد. سپس صلیبی به سینه کشید و از پشت تریبون کنار رفت و در فضای باز مقابل محراب ایستاد. جمعیت در صفی منظم و آرام از مقابل او عبور کرد و او دست بر سر آن ها می کشید و تبرک شان می کرد.
سالن کلیسا که خالی شد، کشیش فرصت یافت تا با دقت بیشتری به مرد غریبه نگاه کند. مرد حدود سی سال داشت. لباسی مندرس پوشیده بود. بیشتر شبیه فروشندگان پوشاک در بازار ایز مایلوا (۱) بود. غریبه در زیر نگاه پرسش گر کشیش، با قدم های آهسته جلو آمد. نگاه کشیش از چهره ی مضطرب مرد به کیف سیاه چرمی دوخته شد که غریبه آن را مانند کودکی خردسال به سینه اش فشرده بود. وقتی مقابل کشیش رسید، ایستاد و پرسید: «شما... شما پدر میخائیل ایوانف هستید؟»
کشیش تبسمی کرد و پاسخ داد: «بله پسرم! من میخائیل ایوانف هستم، با من کاری داشتید؟»
غریبه نفس بلندی کشید. اضطراب چند لحظه پیش از نگاهش رخت بست. کشیش اما هنوز با تردید و ابهام به او نگاه می کرد. غریبه با نگاهش به کیف اشاره کرد و گفت: «من یک کتاب قدیمی دارم، خیلی قدیمی...»
این بار نوبت کشیش بود که نفس بلندی بکشد؛ پس او فروشنده ی یک نسخه ی قدیمی است. اما کشیش آن قدر تجربه داشت که تا غریبه ها را نیاز موده خود را خریدار نسخه ی خطی معرفی نکند. گفت: «آیا شما نباید به یک خریدار کتاب های قدیمی مراجعه می کردید؟ این جا کلیساست پسرم.»
غریبه گفت: «به من گفته اند شما خریدار کتاب های خطیِ نفیس هستید. کتاب من یک کتاب استثنایی است.»
کشیش به چهره ی غریبه با دقت بیشتری نگاه کرد؛ او را یک کتاب فروش حرفه ایِ نسخه ی خطی ندید. از آن دست اقلیت هایی به نظر می رسید که پس از فروپاشی شوروی، آن ها را اخراج می کردند. پرسید: «پسرم! چه کسی گفته است من خریدار کتاب های خطی هستم؟ گمان می کنم راه را اشتباه آمده اید.»
غریبه با حالتی یاس آلود به کشیش چشم دوخت و بعد سرش را برگرداند و به در بزرگ سالن نگاه کرد. انگار از چیزی هراس داشت. کشیش فکر کرد شاید کتاب همراه او یک کتاب سرقتی باشد. او فرصت کافی داشت تا غریبه را بیشتر بیازماید: «به نظرم خسته ای پسرم! من هم دست کمی از تو ندارم. بهتر است روی این نیمکت بنشینیم و حالا که به این جا آمده ای، نگاهی به کتابت بیندازیم.»
هر دو روی نیمکت ردیف اول نشستند. غریبه کیف چرمی اش را روی پاهایش گذاشت. نگاه کشیش از روی کیف، به زانو های غریبه افتاد؛ شلوار کتانی تیره ای پوشیده بود که هر دو زانوی آن پارگی داشت. کفش هایش هم یک جفت کتانی کهنه بود که پارگی پنجه های هر دو جفت، به طور ناشیانه ای دوخته شده بود.
کشیش پرسید: «اسمت چیست پسرم؟ اهل کجایی؟»
غریبه در حالی که زیپ کیف را باز می کرد، پاسخ داد: «رستم رحمانف... تاجیک هستم، اما مدتی است در مسکو، در یک شرکت ساختمانی به عنوان نگهبان کار می کنم.»
کشیش به دست رستم نگاه کرد که داشت بقچه ای را از داخل کیف بیرون می آورد. کیف را روی زمین انداخت، بقچه را روی زانو هایش گذاشت و گفت: «داخل این بقچه یک کتاب قدیمی است. دوستم که آن را دید، گفت مال هزاروچهارصد سال پیش است. خطش عربی است. شاید یک کتاب دینیِ ما مسلمانان باشد.»
ذهن کشیش هنوز روی هزاروچهارصدسال دور می زد؛ کتابی با این قدمت یک گنج واقعی است. هنوز هیچ کتابی با این قدمت به دست نیامده است. او توانسته بود با سرمایه ای اندک، ۲۷۰ نسخه از کتاب های قدیمی را خریداری کند و گنجینه ی ارزشمندی در اختیار داشته باشد؛ اما هنوز کتابی به قدمت هزاروچهارصد سال ندیده بود. قدیمی ترین کتاب او، مربوط به قرن شانزدهم میلادی بود؛ یک کتاب با خط عربی که آن را با دو واسطه از یک مرد اُزبک خریده بود. آیا واقعاً کتابی متعلق به قرن ششم میلادی در نیم متری او، بقچه پیچ شده بود؟
دلش می خواست بقچه را از دست او بگیرد، گره اش را باز کند و بزرگ ترین شانس زندگی اش را لمس کند؛ اما کشیش باتجربه تر از آن بود که چنین حرکت بچه گانه ای از خود نشان دهد. با خونسردی گفت: «بعید است کتابی از چهارده قرن پیش مانده باشد. شاید قدمتش چهار یا پنج قرن بیشتر نباشد... می خواهی بازش کنی تا من نگاهی به آن بیندازم؟»
رستم با دست به درِ بسته ی کلیسا اشاره کرد و گفت: «ممکن است درِ کلیسا را از داخل ببندید پدر؟ من کمی می ترسم...»
کشیش پرسید: «از چه می ترسید؟ کسی به داخل کلیسا نخواهد آمد.» رستم هنوز به درِ بسته چشم دوخته بود. کشیش که او را نگران دید، گفت «نترس پسرم! این جا خانه ی خداست، امن است، ما هم کار خلافی نمی کنیم.»
رستم اما به این حرف کشیش ایمان نداشت؛ هم کلیسا چندان امن به نظر نمی رسید و هم فروش یک کتاب قدیمی، جرم بود. گفت: «دو نفر روس به دنبال من بودند. تا پشت درِ کلیسا هم آمدند. فکر کنم آن ها به دنبال سرقت این کتاب باشند. من از آن ها می ترسم پدر!»
حالا بیم و هراس در کشیش بیش از رستم، ضربان قلب او را بالا برد. فکر کرد این جوان ناشی، ماموران کا.گ.ب را با خود آورده است. بلافاصله بلند شد. سعی کرد قدم هایش را بلند و آهسته بردارد و گیره ی در را از داخل بیندازد. اگر ادعای عجیب غریبه نبود، و اگر به معجزه اعتقاد نداشت، او را بی درنگ از کلیسا بیرون می انداخت و سرنخی به دست ماموران امنیتی نمی داد، اما تا کتاب را نمی دید و به قدمت آن پی نمی برد، بیرون کردن او حماقت بود. پس از بستن گیره ی در، بازگشت. سعی کرد خون سردی اش را حفظ کند. گفت: «نگران نباش پسرم! با من بیا تا به اتاقک پشت محراب برویم. آنجا دنج و امن است.»
به طرف درِ چوبی کوچک کنار محراب حرکت کرد. رستم نیز در دستی بقچه و در دست دیگر کیف چرمی اش را گرفت و با قدم هایی آهسته به دنبال او راه افتاد. پشت درِ چوبی، از پله ی سنگی پایین رفتند و وارد اتاقی شدند که بوی رطوبت و کهنه گی می داد.
رستم بقچه و کیف را روی میز گذاشت و نشست. کشیش برای غلبه بر ترسش پرسید: «تو مطمئنی که دو نفر تعقیبت می کردند؟»
رستم گفت: «بله، اما به نظر نرسید که ماموران کا.گ.ب باشند؛ اگر آن ها به من شک داشتند دستگیرم می کردند. حتماً دزد بودند و می خواستند کیفم را بدزدند.»
کشیش پرسید: «مگر کس دیگری هم می دانست که تو چنین کتابی در دست داری؟»
رستم گفت: «بله، همان دوست روسم که توی شرکت ساختمانی کار می کند؛ همان که به من گفت شما این نوع کتاب ها را می خرید. او گفت قیمت این کتاب خیلی زیاد است و گفت می توانی آن را به صدهزار دلار هم بفروشی.»
کشیش بیش از این نمی توانست بر ترس و کنجکاوی اش غلبه کند. گفت: «بازش کن ببینم چیست؟»
رستم گره های بقچه را گشود. اوراق کوچک و بزرگی که شیرازه ای نداشت، نگاه کشیش را به خود جلب کرد. ورق های کاغذ پاپیروس مصری، قلب کشیش را لرزاند. صندلی اش را جلوتر کشید و خودش را روی میز خم کرد و با چشم هایی که هر لحظه ریز و ریزتر می شد به ورق های پاپیروس نگاه کرد. با دو انگشت دست، و با احتیاط بسیار، ورق رویی را لمس کرد تا مطمئن شود آنچه می بیند یک رویا نیست، بلکه شاید یک معجزه باشد. طاقت نشستن نداشت. از جا بلند شد و ایستاد و روی میز خم شد. از جیب بغل قبایش عینکش را درآورد و به چشم زد. حالا بهتر می توانست رنگ زرد و کهنه ی اوراق را ببیند. هر چه بیشتر نگاه می کرد و ورق های رویی را با احتیاط ورق می زد، ضربان قلبش بیشتر می شد.
رستم دید که رنگ صورت کشیش از سفیدی به سرخی می زند. پرسید: «حالتان خوب است پدر؟»
کشیش گفت: «حالم خوب است. فکر می کنم فشارم بالا رفته باشد.»
رستم صندلی را به پاهای او نزدیک کرد و از او خواست روی آن بنشیند. کشیش آرام و البته کمی لرزان روی صندلی نشست. نفس بلندی کشید، عرق پیشانی اش را با آستینِ قبایش پاک کرد و گفت: «نترس پسرم، نترس! حالم خوب می شود.»
پشتش را به صندلی تکیه داد. نگاهش را به مردی دوخت که در مقابل گنجی که در دست داشت یک کوپک هم نمی ارزید. با صدایی پر از خش خش که از گلوی خشکش بیرون می زد پرسید: «تو این کتاب را از کجا آوردی؟»
داستان پسرک، شبیه داستان بسیاری دیگر از فروشندگان نسخه ی خطی بود. انقلاب بلشویک، صدها و بلکه هزاران جلد از کتاب های قدیمی را روانه ی خاک کرده بود؛ به ویژه کتاب های مذهبی که در جمهوری شوروی سابق در امان نبودند و حالا با فروپاشی آن حکومت، خاک ها شخم می خوردند و همه ی آن کتاب ها از دل خاک بیرون می آمدند. این کتاب اما با همه ی آن ها فرق می کرد؛ اوراق کاغذ پاپیروس مصری داد می زد که باستانی اند. با این که هنوز کلمه ای از نوشته ها را نخوانده بود، حسی به او می گفت این کتاب گنجی است که آشکار شده و معجزه ای آن را به دست او رسانده است.
کاغذهای پاپیروس و اوراقِ پوست آهو ثابت می کرد که قدمت این نسخه ی خطی بیشتر از آن است که بشود تصوری از آن داشت. کشیش جان تازه ای گرفت. شروع کرد به ورق زدن اوراق. بوی کهنه گی کتاب را استشمام می کرد؛ کتابی که باید به هر شکل آن را به چنگ می آورد، اما در عین حال نباید در برابر مرد تاجیک، هیجانی از خود بروز دهد. بروز هر نوع هیجان و کلامی تاییدآمیز، معامله ی او را با غریبه دچار مشکل می کرد. غریبه نیز در همان حالت داشت فکر می کرد که دوستش درباره ی قیمت صدهزار دلاری کتاب اغراق نکرده است؛ زیرا می دید که کشیش چگونه اوراق کتاب را لمس می کند و با هیجانی خاص به آن می نگرد.
احساس می کرد در یک قدمی خوشبختی بزرگ زندگی اش قرار دارد؛ کشیش ایوانف هم دقیقاً همین احساس را داشت. البته او به خوشبختی از یک قدم هم نزدیک تر بود؛ چون آن را با تمام وجود حس می کرد؛ حتی می توانست آن را با انگشتان باریک و کشیده اش لمس کند و با چشمان ریز و آبی اش ببیند و باور کند که یک گنج واقعی به دست آورده است.
کشیش سرش را بلند کرد، خودش را از روی میز عقب کشید و به پشتی صندلی تکیه داد؛ اما مدتی طول کشید تا نگاهش را از اوراق روی میز بگیرد و به مرد نگاه کند که همه ی وجودش سرشار از امید و هیجان شده بود و منتظر بود تا کشیش قیمت را بگوید و کار را تمام کند.
کشیش گفت: «ظاهراً این کتاب یک کتاب قدیمی است؛ اما باید آن را با دقت ببینم و صفحاتی از آن را بخوانم تا معلوم شود موضوع آن چیست و چه ارزشی دارد. هنوز نویسنده ی کتاب مشخص نیست. می دانید که بخشی از ارزش کتاب، به نویسنده ی آن بستگی دارد. من نمی توانم همه ی اطلاعات لازم درباره ی این کتاب را الآن به دست بیاورم. باید چند ساعتی روی آن کار کنم. الآن هم غروب است و باید از کلیسا بروم. فردا عصر درباره ی کتاب با هم صحبت خواهیم کرد. اگر آن را مفید یافتم، با قیمت خوبی از تو خواهم خرید. مطمئن باش پسرم.»
مرد مطمئن بود که کشیش راست می گوید. او حق داشت درباره ی درستیِ قدمت و موضوع کتاب مطالعه کند، اما این چیزی نبود که او دلش می خواست بشود. گفت: «البته درست می گویید شما، اما دلم می خواست همین امروز کار را تمام می کردیم، چون من می ترسم.»
کشیش گفت: «حق با شماست پسرم، باید هم بترسید. حالا که معلوم شده دو غریبه دنبالت هستند و قصد دارند کتاب را از چنگت درآورند، بهتر است کتاب را با خودت نبری. من آن را جایی نمی برم، همین جا پنهانش می کنم تا فردا عصر همین موقع که نظرم را به شما بگویم و روی آن قیمتی بگذارم.»
رستم لب زیرینش را به دندان گرفت. به دنبال راه گریزی بود تا کار به فردا نکشد. کشیش سکوت همراه با تردید او را که دید گفت: «اگر به پول نیازی داری من می توانم مقداری بیعانه به تو بدهم.»
رستم دستپاچه پاسخ داد: «نه پدر! فعلاً به پول نیاز ندارم.»
کشیش گفت: «نکند به من اطمینان ندارید؟ اگر این است، کتاب را ببرید و فردا آن را برایم بیاورید.»
کشیش تیر خلاص را شلیک کرده بود؛ امکان نداشت مرد تاجیک کتاب را با خود ببرد. او می دانست باید کتاب را در کلیسا جا بگذارد.
- کتاب را پیش شما می گذارم. فردا چه ساعتی بیایم؟
کشیش با آرامش جواب داد: «همین ساعت»
کشیش که از جا برخاست، او نیز بلند شد و ایستاد. کشیش گفت: «برای این که نگران آن دو غریبه ای که می گویی نباشی، از در پشتی کلیسا خارجت می کنم.»
سپس ورق های کتاب را در بقچه گذاشت، آن را گره زد و با احتیاط داخل کشوی زیر میزش قرار داد و آن را قفل کرد و کلید آن را توی جیب قبایش انداخت. بازوی مرد را گرفت و گفت: «برویم پسرم.»
از اتاق بیرون آمدند. انتهای سالن، پشت میزی که پر از شمع های نیم سوخته بود، درِ فلزی کوچکی به حیاط پشتِ کلیسا باز می شد. کشیش درِ خروجی را به او نشان داد و گفت: «برو پسرم، مواظب خودت باش.»
رستم به چشم های کشیش نگاه کرد و گفت: «فردا می بینمت پدر.»
کشیش گفت: «بله! به امید خدا پسرم.»
کشیش در را بست و به داخل کلیسا بازگشت. نخست با شتاب شمع های روشن داخل محراب را خاموش کرد، سپس کلید همه ی لامپ ها را زد و به طرف در خروجی حرکت کرد. درِ کلیسا را که قفل کرد و به طرف ماشین شورلت سفیدش رفت، متوجه دو جوانِ بور و بلند قدی شد که جلو آمدند. یکی از آن ها پرسید: «ببخشید پدر، مراسم دعا تمام شده است؟»
کشیش به آن دو نگاه کرد؛ هر دو حدود سی وپنج شش سال داشتند. شلوار جین پوشیده بودند. یکی کت قهوه ای و دیگری کاپشن سیاه به تن داشت. هیچ شباهتی به ماموران امنیتی نداشتند. گفت: «بله بچه ها، مراسم دعا به پایان رسیده است. گمان کنم دیر آمدید.»
جوانی که کاپشن پوشیده بود، پرسید: «شما در بین مردم یک مرد تاجیک ندیدید؟»
کشیش تبسمی کرد و با خون سردی جواب داد: «کلیسا پر از افراد مومنی بود که برای مراسم سخنرانی و دعا آمده بودند. من هرگز چهره های تک تک آن ها را به خاطر نمی سپارم.»
همان جوان گفت: «ما دیدیم که او وارد کلیسا شد، اما ندیدیم که از آن خارج شود.»
کشیش با فلاشر سوییچ، قفل درِ ماشین را باز کرد و گفت: «به هر حال من نمی دانم از چه کسی صحبت می کنید، اما مطمئن هستم کسی داخل کلیسا نمانده است.»
سپس پشت فرمان ماشین نشست. از داخل آیینه دید که آن ها به طرف کلیسا رفتند تا احتمالاً گشتی در اطراف آن بزنند. کشیش در آن لحظه نفس آرامی کشید؛ نفسی که چند روز بعد با دیدن دوباره ی آن ها مجبور شد در سینه اش حبس کند.

نظرات کاربران درباره کتاب ناقوس‌ها به صدا درمی‌آیند

واااای اینکه همون قدیسه؟ خو چرا اسمشو عوض کردین؟ من خونده بودمش
در 3 ماه پیش توسط soh...eza
بچه ها من کتابو خریدم اما دانلود نمیشه
در 2 ماه پیش توسط عاطفه سادات قریشی
من دارم میخونمش نثرش خیلی روان و جذابه. والبته ادم رو تشویق میکنه به اینکه بیشتر راجع به ب این موضوع بخونم.
در 3 ماه پیش توسط
این کتاب بسیار کتاب خوبیه که عظمت مولا امیر المومنین رو هم نشون میده ... داستانی و فوق العاده
در 4 هفته پیش توسط میثم
یه رمان بسیار قشنگ در مورد کشیشی که از طریق یه کتاب قدیمی با امیرالمومنین آشنا میشه...کتابی که آدم رو به فکر فرو می‌بره... از دستش ندید :)
در 2 ماه پیش توسط محمد شریعتی
خیلی قشنگ .ادم تو اون دوران و حال و هوا غرق میکنه.فقط اینک واقعیت بود داستانش؟؟
در 1 هفته پیش توسط ستاره