فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عقاید یک دلقک

کتاب عقاید یک دلقک

نسخه الکترونیک کتاب عقاید یک دلقک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عقاید یک دلقک

این مزخرفات را تمام کنید، اشنیر. بگویید حرف حسابتان چیست؟» گفتم: «کاتولیک‌ها مرا عصبی می‌کنند، چون همه‌شان بی‌انصافند.» او خندان پرسید: «و پروتستان‌ها؟» «وررفتنشان با وجدان حالم را به هم می‌زند.» باز هم خندید: «و ملحدها؟» «ملال‌آورند، چون فقط درباره‌ی خدا حرف می‌زنند.» «و خود شما واقعا چه هستید؟» «من یک دلقکم، که فعلاً از آن چیزی که به نظر می‌آید بهتر است. یک موجود زنده‌ی کاتولیک هست که من سخت به او نیاز دارم: ماری. شما او را هم از من گرفته‌اید.»

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عقاید یک دلقک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



Heinrich Böll
Ansichten eines Clowns
Kiepenheuer & Witsch, Köln Berlin, 1963

برای آنه ماری
ه. ب.

برای رمدیوس، آن راهبه در لباس مبدل اغواگران
س. ر.

مقدمه ی مترجم

درباره ی اثر(۱)

عقاید یک دلقک و چند اثر دیگر هاینریش بل متعلق به گروهی از آثار ادبی است که ویژگی بارزشان اصطکاک عمیق نویسنده با مسائل اجتماعی جامعه و زمانه اش است، یعنی جامعه ی آلمان غربی، پس از جنگ جهانی دوم. بدین ترتیب، در این رمان می توان رد آشکاری یافت از آن به اصطلاح «نقش روشنفکر»، بدین معنی که نویسنده، پیش از آن که نویسنده باشد، citoyen engagé (شهروند مسئول) است. به این اعتبار، عقاید یک دلقک از آن دسته آثار ادبی است که ضمن روایت داستانی مشخص، سخت دلمشغول رویدادهای جامعه و احیانا معترض به روال جاری آن هستند. خواننده ی آشنا به ادبیات داستانی غرب می تواند بی درنگ ده ها نمونه ی دیگر از این دست را مثال بزند.
اما در چشم اندازی محدودتر، وجه مشخصه ی این داستان نه مضمون عام انتقادی اش، بلکه سبک بخصوص آن است، یعنی بازخوانی و احیای سنت کهن انتقاد اجتماعی در ادبیات قرون وسطا. ظاهرا بل بر این باور بوده است (و این اثر خود موید صحت باور اوست) که می توان وجهی خاص از ادبیات قرون وسطا را ــ به رغم کهنگی و غرابتش برای انسان قرن بیستم ــ برگزید، آن را با روایت مدرن ترکیب کرد و پدیده ای ساخت که اتفاقا به شدت معاصر است، چنان که در زمان خود افکار عمومی را بسیار تهییج می کند و بحث های بسیاری را برمی انگیزد. برای آشنایی با این وجه، باید اندکی به زمینه ی پیدایش آن پرداخت.
مسیحیت در بدو تولد فرقه ای انحرافی منشعب از یهودیت بود که هم مراجع یهود و هم امپراتوری مقتدر روم آن را مردود می شمردند و در نتیجه پیروان اولیه اش جز زندگی زیرزمینی و ایمان در خفا چاره ای نداشتند. این دین نورسیده راه درازی را طی کرد تا به مذهب رسمی همان امپراتوری بدل شود و بعدها در قرون وسطا و خاصه در اروپای غربی چنان اقتداری بیابد که برای تمام شئون دنیوی و اخروی زندگی تصمیم بگیرد. در این دورانِ اوج تمدن مسیحی، نهاد دین درباره ی درست و غلط و باید و نباید همه چیز تصمیم می گرفت، از لحظه ی تولد (با غسل تعمید) تا لحظه ی مرگ (با اقرار و آمرزش طلبی). بنابراین آنچه اصطلاحا «روایت رسمی» نامیده می شود، یعنی صدایی که از همه ی صداها رساتر است و همه ی تریبون ها را در اختیار دارد، متعلق به کلیسا بود.
روایت رسمی مسیحیت در قرون وسطا تصویری سخت تیره و تار از زندگی دنیوی انسان به دست می داد. از نظر کلیسا، انسان موجودی بود ذاتا گناهکار (وارث گناه ازلی آدم و حوا) که تنها امید رحمتش رنج و زحمتی بود که عیسی مسیح بالای صلیب کشید و با آن «برای ما» فدیه داد. انسان، این گناهکار جبلی، نه تنها در برابر اعمال خود، که در برابر افکار خود هم مسئول بود. (باوری که در پایان قرون وسطا به پیدایش دستگاه تفتیش عقاید و شکنجه ی افراد بابت اعتقاداتشان منتهی شد.) افکار پلید، وسوسه های شیطانی و تهدید دائم و بی گذشت آتش جاودانی دوزخ بر سر انسان سایه انداخته بود. اگر می خواست از این همه نجات پیدا کند، باید نفس خود را مهار می کرد و راه مهار نفس هم آزردن آن بود. تمهیدات مختلفی به این منظور پیش بینی شده بود، از اقسام شکنجه های جسمانی که مومنان بر خود روا می داشتند (هرچه مومن تر، بیش ترتا وضعیت های دشوار روحی، مثلاً اعتراف به اعمال پلید خود نزد کشیش و غیره. اندوهْ صفت مردان و زنان خدا و گریستن زینت آنان بود. بدین ترتیب انسان قرون وسطا چهره ای می یابد ترس خورده، مضطرب، وسواسی و خودآزار.
اما این روایت رسمی کلیسا مازادی هم داشت که در کوچه و بازار می شد آن را دید: کارناوال.
میخائیل باختین، در مقاله ای به نام «پیشینه ی گفتمان رمان گرا»، بر این نکته انگشت نهاده است که در روزهای بخصوصی از سال، انسان گویی از قید این «روایت رسمی» خلاص می شد. در این روزها، نه تنها خنده، که تمسخر همه چیز حتی مقدسات هم مجاز دانسته می شد. خنده ی عید پاک و خنده ی جشن کریسمس از این دست بودند؛ خنده ای پس از پایان یک سال، پایان ایام روزه یا در جشنواره های بخصوص، مثلاً جشنواره ی خر. کارناوال از آنِ مردم عادی بود، نه بزرگان و متنفذان جامعه. این آیین در مقابل روایت رسمی قرار می گرفت و دست پایین را داشت. بنابراین، برجسته ترین کارش هجو یا تقلید تمسخرآمیز روایت رسمی بود که اصطلاحا به آن پارودی می گویند. تقابل میان این دو روایت، که باختین آن را (مسامحتا) گفت وگو می نامد، در وجوه متعددی متجلی می شد: تقابل زبان لاتین (که زبان دین و کلیسا بود و مردم عامی از آن چیزی نمی دانستند) با زبان های بومی و محلی اروپایی (که در آن زمان دهاتی و بی اهمیت انگاشته می شدند)؛ تقابل سبک پرطنطنه در گفتار و نوشتار با سبک عامیانه؛ تقابل وقار فرادستان با لودگی فرودستان، کیفیت ماتم زده و آرام تجربه های معنوی نظیر توبه و اعتراف با خنده های پرسر و صدای سکرآمیخته و پایکوبی در جشن. در یک کلام، عقل سلیم و جنون در برابر هم قرار می گرفتند، زیرا در کارناوال همه چیز بر همگان مجاز است، چنان که بر مجانین: عقل در کارناوال به حالت تعلیق درمی آید.

اگر شخصیت اصلیِ روایت رسمی کشیش باشد، قهرمان روایتِ مردمی دلقک است. چرا دلقک؟ زیرا اولاً دلقک استاد تقلیدهای تمسخرآمیز (پارودی) است، یعنی همان کاری که باید در کارناوال انجام شود، و ثانیا این که دلقک به لطف شغل خود از نوعی مصونیت برخوردار است، مصونیت مجانین.

پارودی: به عقیده ی باختین، «قرون وسطا، به اشکال گوناگون، آزادی کلاه دلقکی را محترم می شمرد و نسبت به خنده و طنز اغماض نسبتا فراوانی می کرد.»(۲) دلقک یا هر کس که در نقش او قرار می گرفت، مجاز بود همه چیز را تمسخر کند، حتی مقدسات را. یکی از جالب ترین وجوه این آزادی که باختین به آن اشاره کرده، در نقل قول متجلی می شود. در این پارودی ها، بسیار پیش می آمد که سخن بزرگان، ادعیه یا حتی آیات کتاب مقدس عینا نقل شود. اما این نقل قول چنان نابجا بر زبان می آمد که معلوم نمی شد گوینده یا نویسنده در بیان این حرف جدی است یا پوزخندی به لب دارد. در عقاید یک دلقک، نقل قول های دلقک یا ارجاعات او به کتاب مقدس، سنت مسیحی و ادعیه ی آن، که تعدادشان کم هم نیست، از همین دسته اند. مثلاً در صفحه ی ۸۹، دلقک تمثیل انجیلی تاکستان های خداوند را نقل می کند که در اصل برای به چالش کشیدن ادعای برتری روحانیت آمده، اما گویا هدف بل تاختن بر روحانیت مسیحی بوده است.
در پارودی قدرتمند بل، تقابل میان روایت رسمی و روایت مردمی در گفت وگوهای بعضا خشن و پر تب و تاب راوی دلقک و زُمرویلد اسقف خودنمایی می کند. اتهام اصلی ای که دلقک به اسقف می زند دخالت بی جا در زندگی خصوصی اوست که اسقف آن را صرفا عمل به وظایف دینی خود قلمداد می کند. این هجویه تا بدان جا پیش می رود که در لحظاتی به نظر می رسد نقش ها جابه جا شده اند، زیرا دلقک نیز، حین بحث، از کتاب مقدس یا سنت مسیحی شاهد می آورد. سایر تیپ های مناسب هجو و تمسخر که باختین از آن ها نام می برد ــ «ملانقطی کوته فکر مغموم، متعصب پیر ریاکار ظاهرفریب و ناخن خشک خسیس بی خاصیت»(۳) ــ در شخصیت لئو، زُمرویلد و والدین راوی تجسم می یابند. پدر و مادر دلقک، گویی به عمد، مالک نسل در نسل یک معدن و وارث ثروتی هنگفت هم معرفی شده اند تا به طبقه ی نجبای زمیندار قرون وسطا شبیه تر شوند.
جنون: واضح است که در جامعه ی بسته انتقاد هزینه دارد و فاش کردن برهنگی پادشاه گوینده را به دردسر می اندازد. تنها کسانی که ممکن است انتقادی بکنند، حرفی خلاف عرف یا شرع بزنند و جان به در ببرند مجانین هستند. از این رو، در جامعه ی پرتعصب و متصلب قرون وسطا، تظاهر به دیوانگی یکی از معدود راه های انتقاد اجتماعی (ضمن حفظ جان) است. آن جا که روایت رسمی با واقعیت تضاد داشته باشد، تظاهر به جنون تنها راه برزبان آوردن حقیقت هم خواهد بود، راه حلی که به پیدایش گروه موسوم به «عقلاءالمجانین» انجامیده است. دلقک هایی که از حق انحصاریِ برزبان آوردن حقیقت برخوردارند هم در سنت مسیحی سابقه ای طولانی دارند و هم در سنت اسلامی.
از دلقک های مشهور برخی شاهان قاجار و صفوی که بگذریم، مشهورترین نمونه در سنت اسلامی وهب بن عمرو مجنون الکوفی، مشهور به بهلول، است. بنا بر یکی از روایات، او فردی بزرگ زاده و قاضی و عالمی برجسته بود و مذهب تشیع داشت. هنگامی که امام موسی کاظم (ع) در زندان هارون الرشید محبوس بود، بهلول به همراه دو نفر دیگر از مریدان به ملاقات امام می روند و از او درباره ی این که در این وضعیت چه باید کرد استفسار می کنند. پاسخ امام یک حرف است: ج. نفر اول این را به «جلای وطن» تعبیر می کند، نفر دوم به «جبل» (یعنی پناه گرفتن در کوه ها) و بهلول به «جنون». بدین ترتیب، او دار و ندار خود را رها می کند، خود را به دیوانگی می زند و نقشی را می پذیرد که امروز او را به آن می شناسیم: منادی حقیقت، در لباس جنون.(۴)
در مسیحیت، این مسئله با این انگاره ی مسیحی هم پیوند خورده که خداوند به کودکان، بیماران، دیوانگان و... نزدیک تر است و در نتیجه حقیقت را باید از زبان آنان شنید. دلقک مشهور تراژدی شاه لیر شکسپیر به این معنا یکی از نیاکان ادبی دلقک بل است. در صفحه ی ۱۲۱، به این موضوع اشاره ای هم شده است، آن جا که راوی به بحث درباره ی برخی کمدین ها می پردازد.
مثالی کلاسیک از افشاگری مجانین (یا عقلای مجانین) در ادب قرون وسطایی را نیز می توان در داستان تریستان و ایزوت دید که از جهت موضوع مثلث عشقی اندک شباهتی هم به داستان بل دارد. ایزوت، همسر شاه مارک (پادشاه سرزمین کرنوای)، در واقع دلباخته ی شوالیه ای است به نام تریستان. اما پرواضح است که این عشق نامشروع از همه سو با فشارهای فراوانی روبه روست که زن را به بازگشت به آغوش همسر قانونی اش ترغیب و مرد را به مرگ تهدید می کند. تمام نیروهای عرفی و شرعی علیه این عشق با هم متحدند و می کوشند حلاوت آن را به کام عاشقان زهر کنند. در پایان این داستان بدفرجام، در فصلی که در بازنویسی ژوزف بُدیه «تریستان مجنون» نام گرفته، عاشق ناکام خود را به جامه ی دیوانه ای درمی آورد و پا به ضیافتی در کاخ شاهی می گذارد. او، ضمن آن که بی درنگ نقش کلاسیک دلقک شاه را به عهده می گیرد و او را می خنداند، از او می خواهد شهبانویش، ایزوت، را رها کرده و به او بدهد. شاه محض تفریح این دیوانه را به حرف می گیرد و تریستان داستان عشق نامشروعش به ایزوت را ــ که مانند کودکی ناخواسته، عمری پنهان و انکار شده ــ تمام و کمال در مقابل همگان بازمی گوید.(۵)
از همین روست که بل برای راوی داستان عاشقانه ی خود شغل دلقکی را برگزیده است. همچنین بی دلیل نیست که این داستان در شبی به پایان می رسد که کارناوالی در خیابان به راه افتاده است. راوی، که حساب زمان از دستش دررفته، با دیدن آدم های نقاب بر چهره به یاد می آورد که آن شب شب کارناوال است و می گوید: «برای پنهان شدن یک حرفه ای، هیچ جا بهتر از گروه تازه کارها نیست.» در واقع دیگران تازه کارند، چون فقط یک شب در سال در کارناوال حضور دارند، ولی او حرفه ای است، چون حرفه اش ایجاب می کند تمام سال در «کارناوال» باشد. باز از همین روست که دلقک در شرح وضع ناسازگار خود در جامعه می گوید کار من فراغت دیگران است و وقتی دیگران در اوقات فراغت به سر می برند، من سر کارم. بل برای طرح انتقادات اجتماعی خود و ناخرسندی هایش از کلیسا، دولت و بخصوص شخصیت های ظاهرا آبرومند و بانفوذ جامعه متشبث به این الگوی کهن می شود و سنت شنیدن حقیقت از زبان ابلهان را زنده می کند و از این روست که اثرش عقاید یک دلقک نام دارد، یعنی حقایق از زبان مجانین.

فصل اول

هوا دیگر تاریک شده بود که به بن رسیدم. خودم را مجبور کردم هنگام ورودم دوباره به آن آیین همیشگی و ناخودآگاهی تن ندهم که در طول پنج سال متمادی سفر شکل گرفته بود: از پله های سکوی عزیمت پایین آمدن، از پله های سکو بالارفتن، ساک سفری را زمین گذاشتن، بلیت را از جیب پالتو درآوردن، ساک سفری را برداشتن، بلیت را تحویل دادن، خریدن روزنامه ی عصر از دکه، بیرون رفتن و تاکسی گرفتن. پنج سال تمام، کمابیش هر روز، از جایی عزیمت کرده و به جایی وارد شده بودم. صبح ها از پله های ایستگاه راه آهن بالا و پایین می رفتم و عصرها پایین و بالا. تاکسی می گرفتم و در جیب ژاکتم دنبال پولی می گشتم تا به راننده بدهم. از دکه ای روزنامه می خریدم و در کنجی از ضمیرم از لاابالیگری این آیین ناخودآگاه، که مانند نقشی از برش بودم، لذت می بردم. از زمانی که ماری ترکم کرده تا با تسوپفنر(۷)، آن مردک کاتولیک، ازدواج کند، این روند ماشینی تر هم شده، بی آن که چیزی از لاابالیگری اش کم شده باشد. برای اندازه گیری مسافت ایستگاه تا هتل و هتل تا ایستگاه معیاری هست: تاکسی متر. از ایستگاه راه آهن: دو مارک، سه مارک، چهار مارک و نیم. از وقتی ماری رفته است، گاهی ریتمم را از دست می دهم؛ گاه حتی هتل و ایستگاه را با هم اشتباه می گیرم. با دستپاچگی مقابل دربان هتل دنبال بلیت می گردم یا از متصدی بلیت شماره ی اتاقم را می پرسم. چیزی که لابد نامش سرنوشت است مدام شغلم و وضعیتم را به من یادآوری می کند. من دلقک هستم. عنوان رسمی شغل: کمدین. موظف به پرداخت مالیات به کلیسا: نمی باشد. بیست و هفت سال دارم و نام یکی از نمایش هایم «ورود و عزیمت» است، پانتومیمی (کم و بیش خیلی) طولانی که تماشاگر تا انتهایش ورود و عزیمت را با هم اشتباه می گیرد. معمولاً این نمایش را در قطار مرور می کنم (بیش از ششصد حرکت دارد که طبعا باید رقص پردازی(۸) آن ها را از بر باشم)، بنابراین غریب نیست اگر تسلیم خیالپردازی شوم: در خیال به داخل هتلی می دوم، دنبال جدول حرکت قطارها می گردم، آن را پیدا هم می کنم، از پلکانی بالا یا پایین می دوم تا قطار را از دست ندهم، و این همه در حالیست که تنها لازم است به اتاقم بروم و خودم را برای اجرا آماده کنم. خوشبختانه در بیش تر هتل ها مرا می شناسند؛ طی پنج سال، ریتمی شکل می گیرد با واریاسیون هایی کم تر از هرآنچه که آدمی می تواند فرض کند. به علاوه، مدیر برنامه هایم که با خلقیاتم آشناست، مراقب است کارها با کم ترین دردسر ممکن پیش برود. از این رو، در هتل ها به آنچه او «حساسیت روح هنرمند» می نامد سخت احترام می گذارند و به محض آن که به اتاقم می روم، «هاله ای از آسایش» مرا در بر می گیرد. گلدانی زیبا را پر از گل کرده اند. هنوز پالتویم را از تن درنیاورده ام و کفش هایم (از کفش متنفرم) را به گوشه ای پرت نکرده ام که خدمتکار، دخترکی زیبا، برایم قهوه و کنیاک می آورد، شیر حمام را باز می کند و افزودنی های گیاهی آرام بخش و معطر در وان می ریزد. در وان حمام روزنامه می خوانم، البته صرفا نشریات سرگرم کننده، گاهی حتی شش تا و حداقل سه تا. بعد با صدای تقریبا بلند آوازهای صرفا مذهبی(۹) می خوانم: کرال، هیمن و سکوئنس. این ها از زمان مدرسه هنوز در خاطرم مانده است. والدینم که پروتستان هایی متعصب بودند، تسلیم مد مسالمت جوییِ مذهبی پس از جنگ شدند و مرا به یک مدرسه ی کاتولیکی فرستادند. من شخصا اهل دین و ایمان نیستم، چه رسد به کلیسا، و اگر متون و سرودهای مذهبی می خوانم، تنها به علل درمانی است: این ترانه ها بیش از هر چیز دیگری کمکم می کنند تا از شر آن دو مرضی خلاص شوم که طبیعت بارشان را بر دوشم نهاده است ــ مالیخولیا و سردرد. از وقتی ماری به اردوی کاتولیک ها پیوسته است (اگرچه خود او کاتولیک است، این تعبیر به نظرم به جا می آید)، این دو مرض مدام وخیم تر می شوند و دیگر حتی از Tantum ergoیا «نماز مریم، عَذرای طوبی»(۱۰) هم کار چندانی ساخته نیست. این ها پیش از این سرودهای محبوب من در مواجهه با درد بودند. حالا دیگر چاره ای موثر اما موقتی در کار است: الکل. شفای دائم هم می توانست باشد: ماری. اما ماری ترکم کرده است. و دلقکی که کارش به الکل بکشد، زودتر از شیروانی سازی مست سقوط خواهد کرد.
حرکاتی هستند که تنها با نهایت دقت می توان انجامشان داد و من در مستی این حرکات را با بی دقتی تمام انجام می دهم. بدین ترتیب مرتکب شرم آورترین خطایی می شوم که ممکن است از یک دلقک سر بزند: به اطوار خودم می خندم که حقیقتا خفت بار است. تا زمانی که هشیارم، هراسم از اجرا تا لحظه ی ورود به صحنه مدام بیش تر می شود (و اغلب باید به روی صحنه هلم بدهند). آنچه برخی منتقدان «طنازی انتقادی تامل برانگیز» من می نامیدند، «که از پس آن صدای تپش قلب آدمی به گوش می رسد»، چیزی نبود مگر سردی نومیدانه ای که می خواستم با آن خودم را به عروسک خیمه شب بازی بدل کنم. از آن بدتر وقت هایی بود که نخ ها پاره می شد و من به خود می آمدم. گویا راهبان حین مراقبه چنین حالی دارند. ماری همیشه از این نوشته های عرفانی همراه خودش داشت و یادم است کلمات «تهی» و «هیچ» مدام در آن ها تکرار می شد.
از سه هفته ی پیش به این طرف اغلب مست بوده ام و با آرامش خاطری دروغین روی صحنه رفته ام. عواقب این قضیه چنان زود خودش را نشان داده که حتی فرصت نکرده ام برای خودم خیال بافی کنم، درست مثل دانش آموزی اهمال کار تا روز تحویل کارنامه. یک نیمسال برای خیالپردازی زمان زیادی است. ولی برای من قضیه فرق می کرد. فقط سه هفته بعد از این قضایا، دیگر در اتاقم خبری از گل نبود. یک ماه و نیم بعد، اتاقم دیگر حمام نداشت و بعد از دو ماه هر هتلی که برایم رزرو می کردند در فاصله ی هفت مارکی ایستگاه قرار داشت. تازه دو سوم دستمزدم هم آب رفته بود. دیگر از کنیاک خبری نبود و به جایش عرق می دادند. واریته هم دیگر در کار نبود و جایش را به انجمن های عجیب و غریبی داده بود که در سالن های تاریک گرد هم می آمدند و من باید روی صحنه هایی با نورپردازی افتضاح اجرا می کردم. آن جا دیگر حتی مرتکب حرکات اشتباه هم نمی شدم، چون فقط ادا و اطوار درمی آوردم تا کارمندان نمونه ی راه آهن، پُست و گمرک و زنان خانه دار کاتولیک یا پرستاران پروتستان سرگرم شوند، یا افسران نیروهای مسلح که مشغول نوشیدن آبجو بودند و من مجلس پایان دوره ی آموزششان را گرم می کردم و آن ها درست نمی دانستند وقتی من باقی نمایشم درباره ی «جلسه ی وزارت دفاع» را اجرا می کنم، اجازه دارند بخندند یا نه. و دیروز در بوخوم، در مقابل گروهی از جوانان، وسط صحنه ای که تقلیدی از سبک چاپلین بود، سُر خوردم و دیگر نتوانستم روی پا بایستم. کسی هو نکرد و تنها نجوایی از سر همدردی بلند شد. وقتی سرانجام پرده در برابرم فرو افتاد، من لنگان اما شتابان رفتم و به سرعت وسایلم را جمع کردم و بی آن که گریمم را پاک کنم، راهی پانسیون شدم. آن جا غرولندهای وحشتناک خانم صاحبخانه بر سرم آوار شد، چون از او خواستم پول تاکسی ام را بدهد و او پاسخ منفی داد. راننده ی تاکسی آدمی ترشرو بود و فقط وقتی توانستم آرام اش کنم که ریش تراش برقی ام را نه به گرو، بلکه به جای کرایه به او دادم. البته او هم آن قدر نجیب بود که یک پاکت سیگار باز و دو مارک پسم بدهد. بی آن که لباسم را دربیاورم، خودم را روی تخت نامرتب انداختم، ته مانده ی بطری را نوشیدم و برای اولین بار پس از ماه ها احساس کردم کاملاً از شر مالیخولیا و سردرد خلاص شده ام. با همان حال و روزی در تخت دراز کشیدم که گاه امیدوار بودم در روزهای واپسین به سراغم بیاید: مست و مفلس(۱۱). اگر مذاکرات پیچیده ای که مستلزم چنین مبادلاتی است دست و پایم را نمی بست، حاضر بودم لباس تنم را هم با یک بطری مشروب تاخت بزنم. خیلی خوب خوابیدم، عمیق و غرقه در رویاهایی که در آن ها پرده ی سنگین صحنه ی تئاتر را، بسان کفنی ضخیم اما لطیف، همچون موهبتی تیره و تار رویم کشیده بودند. اما در همان خواب و رویا هم احساس می کردم از بیدارشدن می ترسم: صورتی که هنوز گریمش پاک نشده، زانوی آماس کرده، صبحانه ای مزخرف در سینی پلاستیکی و تلگرامی از مدیر برنامه هایم کنار قهوه جوش: «کوبلنتس(۱۲) و ماینتس(۱۳) برنامه را لغو کرده اند. سر شب به بن زنگ می زنم. تسونرِر(۱۴).» بعد مسئول برگزاری برنامه ی دیشب تماس گرفت و تازه فهمیدم او مدیر موسسه ی تعالیم مسیحی است. با لحن آدمی فرودست اما به سردی گفت: «کسترت(۱۵) هستم. آقای اشنیر(۱۶)، باید تکلیف دستمزدتان را روشن کنیم.»
گفتم: «بفرمایید. مانعی نیست.»
او گفت: «خب؟» سکوت کردم. وقتی دوباره شروع به صحبت کرد، سردی دروغین لحنش به سادیسم محض بدل شده بود. «ما صد مارک برای دلقکی مقرر کرده ایم که زمانی دویست مارک دستمزدش بود.» درنگی کرد تا به من فرصت عصبانی شدن بدهد، ولی من سکوت کردم و او با همان سفلگی که اقتضای طبیعتش بود گفت: «من رئیس یک بنیاد عام المنفعه هستم. وجدانم به من اجازه نمی دهد صد مارک برای دلقکی بپردازم که بیست مارک برایش نه تنها کافی، بلکه از سرش هم زیاد است.» هیچ دلیلی نمی دیدم سکوتم را بشکنم. سیگاری روشن کردم، باز از آن قهوه ی مزخرف برای خودم ریختم و صدایش را شنیدم که هن وهن کنان می گفت: «صدایم را می شنوید؟» گفتم: «می شنوم.» و منتظر شدم. سکوت سلاح خوبی است. در دوران مدرسه هم، وقتی مدیر یا معلمان احضارم می کردند، همیشه سرسختانه سکوت می کردم. این بود که گذاشتم آقای کسترت مسیحی آن طرف خط حسابی عرق بریزد. کوچک تر از آن بود که برای من دلسوزی کند، ولی خوب، برای خودش می توانست دل بسوزاند. این شد که دست آخر زیر لب گفت: «خودتان پیشنهادی بدهید، آقای اشنیر.»
گفتم: «خوب گوش کنید، آقای کسترت. پیشنهاد من به شما این است: تاکسی می گیرید، به ایستگاه راه آهن می روید، یک بلیت درجه یک به مقصد بن برای من می گیرید، یک بطری مشروب برایم می خرید و می آیید به هتل. بعد صورتحساب مرا همراه انعام می پردازید و یک پاکت پول، حاوی مبلغ لازم برای کرایه ی تاکسی تا راه آهن، برایم کنار می گذارید. ضمنا با وجدان مسیحی تان متعهد می شوید که چمدان هایم را رایگان به بن ارسال کنید. موافقید؟»
او در ذهنش چرتکه ای انداخت، بعد گلویش را صاف کرد و گفت: «ولی من می خواستم به شما پنجاه مارک بدهم.»
گفتم: «بسیار خب، بنابراین با تراموا بیایید. این طوری برایتان از پنجاه مارک هم کم تر آب می خورد. موافقید؟»
او دوباره حساب کرد و گفت: «نمی توانید وسایلتان را با تاکسی ببرید؟»
گفتم: «نه. آسیب دیده ام و از پس این کار برنمی آیم.» ظاهرا وجدان مسیحی اش به غلیان درآمد، چون به نرمی گفت: «آقای اشنیر، متاسفم که من...» گفتم: «چیزی نیست، آقای کسترت. خیلی هم خوشحال می شوم که پنجاه و چهار تا پنجاه و شش مارک به اهداف مسیحی کمک کنم.» شستی تلفن را فشار دادم و گوشی را گذاشتم کنار دستگاه. از آن قماش آدم هایی بود که دوباره زنگ بزند و بخواهد خودش را با پرحرفی های ملال آور تبرئه کند. بهتر بود تنهایش بگذارم تا با وجدانش دست به گریبان باشد. درمانده بودم. راستی یادم رفت این را هم بگویم که جز سردرد و مالیخولیا، خصیصه ی دیگری هم به من عطا شده است، خصیصه ای کمابیش رازآمیز: من می توانم بوها را از پشت تلفن تشخیص دهم. کسترت بوی شیرین پاستیل بنفشه می داد. باید بلند می شدم و مسواک می زدم. باقی مانده ی مشروب را در دهانم غرغره کردم، به زحمت گریمم را پاک کردم، دوباره در تخت دراز کشیدم و غرق در فکر شدم، فکر ماری، مسیحیان، کاتولیک ها و تجسم آینده. به افلاسی که روزی دچارش می شدم هم فکر کردم. وقتی یک دلقک به پنجاه سالگی نزدیک می شود، دو راه بیش تر پیش رویش نیست: یا کاخ نشینی یا کوخ نشینی. به اولی که فکر هم نمی کردم. تا پنجاه سالگی هم هنوز بیست و دو سالی وقت داشتم که باید طوری سپری اش می کردم. کوبلنتس و ماینتس برنامه را لغو کرده بودند و این همان چیزی بود که تسونرر آن را «هشدار اول» می نامید. آه، راستی خصیصه ی دیگری هم هست که فراموش کردم به آن اشاره کنم: تنبلی. بله، راه دور چرا؟ اگر بنا به کوخ نشینی باشد، در بن هم می شود کوخ نشین بود. تازه چه کسی مجبورم کرده تا پنجاه سالگی صبر کنم؟ به ماری فکر کردم، به صدایش، به دست ها و موهایش، به حرکاتش و به هر آنچه با هم کرده بودیم. به تسوپفنر هم فکر کردم که ماری می خواست با او ازدواج کند. من و تسوپفنر در دوران بچگی همدیگر را خوب می شناختیم، آن قدر خوب که وقتی در بزرگسالی به هم برخوردیم، درست نمی دانستیم باید همدیگر را تو خطاب کنیم یا شما. هر دو شکل خطاب شرمنده مان می کرد و تا زمانی که یکدیگر را می دیدیم، از این شرمندگی خلاصی نیافتیم. من نمی فهمیدم چرا ماری باید همه ی دنیا را بگذارد و دل به او بدهد، اما شاید من هیچ وقت ماری را «درک» نکرده بودم.
لعنت بر شیطان! باز هم درست کسترت بود که مرا از افکارم بیرون کشید. مثل سگ به در پنجه می کشید و می گفت: «آقای اشنیر، صدایم را می شنوید؟ دکتر خبر کنم؟» داد زدم: «راحتم بگذارید. پاکت را از زیر در سُر بدهید تو و بروید پی کارتان.»
پاکت را از زیر در سُر داد. بلند شدم، آن را برداشتم و بازش کردم: یک بلیت درجه دو از بوخوم به بن و کرایه ی تاکسی، بی اندکی کم و زیاد، شش مارک و پنجاه فنیک. امید داشتم آن را به ده مارک گرد کرده باشد. پیش خودم حساب کرده بودم اگر بلیت درجه یک را ــ ولو به ضرر ــ با درجه دو عوض کنم، از مابه التفاوت چقدر عایدم می شود. احتمالاً پنج مارکی می شد. کسترت از پشت در پرسید: «همه چیز مرتب است؟» گفتم: «بله، حالا بروید گورتان را گم کنید، مردک مسیحی اکبیری.» او گفت: «ولی اجازه بدهید...» غریدم که «گورتان را گم کنید». لحظه ای سکوت برقرار شد. بعد شنیدم دارد از پلکان پایین می رود. کودکان این جهان نه تنها خردمندتر، که حتی نیکدل تر از کودکان روشنایی هستند.(۱۷) با تراموا به ایستگاه راه آهن رفتم تا بتوانم پولی برای مشروب و سیگار کنار بگذارم. خانم میزبان پول تلگرامی را که عصر برای مونیکا زیلوس(۱۸) به بن فرستاده بودم و کسترت از پرداخت هزینه اش سر باز زده بود از من گرفت. در واقع پولم دیگر اصلاً برای گرفتن تاکسی تا ایستگاه کفایت نمی کرد. موقعی که تلگرام را فرستادم، هنوز نمی دانستم برنامه ی کوبلنتس منتفی شده است. آن ها در لغو برنامه پیشدستی کرده بودند و این موضوع کمی کفری ام می کرد. بهتر بود خودم تلگرافی می زدم و برنامه را لغو می کردم: «به علت مصدومیت شدید زانو، اجرای نمایش میسر نیست.» ولی خوب، حداقل این تلگرام برای مونیکا ارسال شده بود: «لطفا آپارتمان را برای فردا آماده کنید. با احترام. هانس.»

نظرات کاربران درباره کتاب عقاید یک دلقک

عالی عابی عالی
در 6 ماه پیش توسط سحر اسماعیلی