فیدیبو نماینده قانونی نشر آبارون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب از پس ابرهای باران زا

نسخه الکترونیک کتاب از پس ابرهای باران زا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب از پس ابرهای باران زا

پرستاری آمد و با خونسردی معمول حرفه‌ای‌شان گفت: «مریم مدیر بیمارستان تو رو خواسته. الأن زنگ زده بود.» مریم یکه‌ای خورد و گفت: «صبح به این زودی که تازه ساعت نه هست نگفت چیکارم داری؟» همکار گفت: «چیز خاصی نگفت. تنها گفت بیاد به اتاق من» داشت لباس‌های مجروحی را با قیچی پاره می‌کرد تا لباس بیمارستان به او بپوشانند. خون مردگی و چرک و خاک‌آلودگی از لباس‌ها به چشم می‌خورد. مجروح پسربچه شانزده ساله‌ای می‌نمود که یک پایش از مچ قطع شده بود. مریم دستکش‌ها را از دست بدر آورد. دست‌هایش را با آب و صابون شست. لحظه‌ای مات و مبهود مقابل آینه ایستاد و پنداری ناگهان به یاد حرف مدیر بیمارستان افتاده باشد با عجله از اتاق خارج شد. مدیر بیمارستان پشت میز کارش مشغول امضا کردن برگ‌هایی بود که روی میزش گذاشته بودند. مریم دم در ایستاد و گفت: «سلام آقای دکتر مولایی، فرمایشی داشتید؟» مدیر از دیدار ناگهانی مریم دست‌پاچه برگ‌ها را از روی میز کارش جابجا کرد و در حالی که نگاهش را از او می‌دزدید گفت: «بله، بله، همین الأن اگه اجازه بدین. ببخشین که من مشغله زیادی دارم. اما... خوب.» مریم از لحن و من و من کردن و نگاه دزدیدن مدیر بیمارستان متعجب شد. احساس کرد عرق سردی بر پشتش نشسته است. پاهایش شروع به لرزیدن کرد و چیزی در دلش شکست. مدیر داشت وقت می‌گذراند تا لحن مناسب‌ صحبت کردن پیدا کند. مریم گفت: «آقای دکتر نفرمودین با من چیکار داشتین؟» دکتر مولایی گفت: «هیچ هیچ، کار که نه، در واقع...»...

ادامه...
  • ناشر نشر آبارون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب از پس ابرهای باران زا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

پرستار جوان زنگ های اخبار اتاق های مریض ها را به خاطر سپرد و زنگ ها را خاموش کرد. با گام های بلند به اتاق ها رفت و برگشت. به اتاقی آمپول و قرص به اتاقی دیگر کپسول اکسیژن برد و بعد به پشت میز پرستاری که در انتهای سالن بود رفت و بر روی صندلی نشست. همکاری شتابان از پله ها بالا آمد. از سر پله به او سر تکان داد و به سوی دیگر سالن رفت. پرستار از پشت میز کارشان بیرون آمد و به دنبال او رفت. در اتاقی را که بر رویش تابلوی «اتاق مخصوص پرسنل» آویزان بود باز کرد و همکارش را در حال جمع کردن وسایل شخصی اش از کمدش دید و گفت:
- سلام خانم کریمی، انشاء الله داری می ری؟ چطور شد تصمیم به استعفا گرفتی؟
- خانم کریمی گفت: عقد کردیم و تموم شد. راستی آقای امینی شوهرم، بیمار تخت شش خدمت تون سلام رسوند و گفت از خانم محسنی بابت خدمت هایشان قدردانی بکنین. با کمک یکی از کارمندهاش هر روز به شرکت اش می ره. می دونستین که مقاطعه کار سپاه و ارتش هست؟
خانم محسنی از شنیدن حرف های همکارش از تعجب لب هایش را گاز گرفت و به آرامی سر تکان داد و گفت:
- خواهر کریمی یه سوال خصوصی؛ یعنی شما چطور با یه جانباز فلج نخاعی حاضر به ازدواج شدین؟ شما که همینجا خواستگار دکتر همکار و مهندس همراه مریض داشتین؟ یعنی این کارتون عادی هست؟ البته کارتون تحسین برانگیز هست اما....
خواهر کریمی زیپ ساک دستی اش را کشید. لبخندی زد و در همان حال که پای کمدش نشسته بود سرش را بلند کرد و گفت:
- خانم محسنی، مریم خانم، همه سوال های قوم و خویش ام، همسن و سال هایم همین ها بوده من به همه شون حتی به پسرعمویم که پاسدار هم هست اینطوری گفتم: «می دونم احتمال بچه دار شدن مون فقط چهل درصد هست. می دونم سن اش که بالا بره سنگین تر خواهد شد. شاید در اثر داروهایی که مصرف می کنم بیماری های دیگه ای هم بگیره. همه این ها و مسائل دیگری که می تونه در آینده پیش بیاد در نظر دارم. من که از ازدواج با او سعادت این دنیایی نمی خوام. من هدفم خدمت به یه جانبازه. یه خدمت شبانه روزی و مادام العمری.» مریم خانم خدا رو شکر می کنم که رضایت خداوند هم تا اینجا شامل حالم بوده. برادرم روزهای اول جنگ از هر دو چشم اش مجروح شده بود. چشم چپش که کاملاً بینایی اش رو از دست داده چشم راستش بیست و پنج درصد بینایی داره. همون روزهای اول به خاطر عمل جراحی روی سرش به آلمان اعزام شد. اونجا از نظر پزشکی درمان خوبی کرده بودن. اما از اونجایی که تنها بوده و چند نفری از ضد انقلاب هم به اونجا رفت و آمد می کرده اند، دچار تردید شده بود. داشت جنگ و جهاد رو زیر سوال می برد. شعارهای ضد انقلابی غرغره می کرد. امیدش رو به زندگی از دست داده بود. هر چه هم باهاش صحبت می کردیم فایده ای نداشت. من برای اینکه جایگاه و منزلت جانباز رو برای او جا بندازم به او و خانواده ام گفتم که می خوام سر کارم از یه جانباز قطع نخاعی خواستگاری بکنم. اول که هیچ کس حرف مرا جدی نگرفت. شبانه روز پیش خودم هم درباره این تصمیم خودم فکر کردم. تا اینکه یه روز صبح از آقای امینی خواستگاری کردم. خودش هم اول فکر می کرد من قصد دست انداختنش رو دارم. اما همین که متوجه شد من با مادر و خواهرش هم صحبت کرده ام شروع کرد به هشدار دادن به من که آینده اش چنین و چنان خواهد شد. من همه سوال هایش رو جواب دادم. قانعش کردم. از او التماس کردم. نظرش رو جلب کردم تا بالاخره قبول کرد. همه آزمایش ها رو انجام دادیم. توی خانواده هم سر تصمیم من دودستگی پیش اومد. موافق و مخالف با هم به ستیزه پرداختند. در نهایت برادر جانبازم به صف موافق ها اضافه شد و هم اینکه می بینید من زن آقای امینی شده ام. برادرم بعد از عقد من و امینی، مخالف خوانی هایش رو کنار گذاشت. شبانه روز استغفار کرد و حالا بین او و آقای امینی دوستی بی نظیری برقرار شده که هر دو نفرشون سر زنده و امیدوارند. از کارم هم استعفا دادم که شبانه روز به آقای امینی خدمت بکنم. سر همه مسائل توافق کامل داریم. در واقع حرف، حرف اوست.
مریم که از شنیدن حرف های خانم کریمی رنگ از رخسارش پریده بود حالت شرمسارانه ای داشت. با انگشتان دستانش ور می رفت. سرش را پایین انداخته بود. خانم کریمی ساک را در دست گرفت. مقابل او ایستاد و گفت:
- مریم خانم شما که ازدواج کرده این چطور این نوع ازدواج من براتون عجیب و غریب می آد؟
- مریم گفت: «درست به همین دلیل که ازدواج کرده ام سوال کردم. آخه از پنج ماه جدایی مون هیچ خبری ازش ندارم. شما انتخاب کرده این نه اینکه ناخواسته براتون پیش بیاید. شما از گذشته آقای امینی که پاهایش سالم بوده پر جنب و جوش بوده، تحصیل داشته و... چیزی ندیده بوده این که حالا افسوسش رو بخورین. البته این هایی که می گم چیزی از ارزش کار و شهامت شما کم نمی کنه. منظورم مقایسه بین دو نوع زندگی و پیش آمد هست. هر چند خودم می دونم مدت پنج ماه بی خبری از کسی که توی جبهه های جنوب هست زمان زیادی نیست. از خانواده اش کسی زنده نمونده. هم با هم زیر آوار موندند و شهید شدند. او می دونه که خونه خاله ام تلفن داره. می دونه که در همه حال خاله ام از وضع من و مادرم اطلاع داره. هم آدرس شون رو داشت و هم شماره تلفن شون رو. از بس مادرم از خاله ام درباره «حسین» شوهرم پرسیده دیگه خجالت می کشیم باز هم از شون بپرسیم. یعنی پرسیدن نداره. به محض اینکه خبری دستگیرشون بشه ما رو در جریان می ذارن. روزی که درمانگاه ما رو با گلوله های توپ و خمپاره ویران کردند حسین اومده بود بود پیش ام. خبر شهادت خانواده اش رو داد. به من گفت که بیایم تهران و خودش بعداً از طریق خاله ام ما رو پیدا خواهد کرد. از جمع همکاران مون هم فهمید که خواهر عامری به شهرستان اردبیل برمی گرده. دکتر کبیری به تهران می آد. دکتر انصاری هم به اهواز می ره. دو نفر بهیار مرد هم همونجا به جمع پرسنل سپاه پیوستن. دکتر کبیری تلفن منزل خودش و همین بیمارستان رو هم بهش داد. آخه دکتر مولایی رئیس بیمارستان دایی دکتر کبیری هست. یعنی او می دونست که محل کار ما هم کجاست. آیا به نظر شما من حق ندارم نگران بشم؟»
خانم کریمی با لبخندی او را همراهی می کرد. از اتاق مخصوص پرستار بیرون آمده بودند. مریم متوجه شد که نباید وقت او را بگیرد. خانم کریمی با او دست داد و گفت:
- خوب منو ببخشید. باید برم صبحونه آقای امینی رو بدم. چند روز دیگه برای تسویه حساب می آم. آدرس ام رو بهت می دم هر وقت دوست داشتی با مادرت بیا. باز هم بهت سر می زنم. فعلاً خداحافظ.
خانم کریمی به راه افتاد. مریم چند گامی به دنبال او رفت. می خواست از او چیزهایی بپرسد اما منصرف شد و برگشت. به اتاقی که پنجره اش مشرف بر خیابان بود رفت. پشت پنجره ایستاد. خانم کریمی منتظر رسیدن تاکسی بود. با حسرت او را تا سوار شدن بر تاکسی نگریست. احساس می کرد گرمای خفقان آوری وجودش را پر کرده است. سرش سنگین شده است. تصمیم ها از ذهنش می گذرد و دلالی هر یک از آن تصمیم ها را پاک می کند. صورتش را از لای پنجره به نسیم صبحگاه زمستانی سپرد. چند بار نفس عمیق کشید و با خود گفت: «خستگی شب کاریه. خدا بزرگه. هر کسی رو که دوست داری به نحوی از آدم جدا می شه. یکی مثل حسین، مثل خانواده اش، مثل خانم کریمی و کسان دیگه ای که حالا حوصله به یاد آوردنشون رو ندارم. خیابان ها از خواب شبانه بیدار می شدند. تردد ماشین ها و آدم ها از سر گرفته شده بود، مریم پنجره را بست و به طرف پنجره آن سوی اتاق که مشرف بر حیاط بیمارستان بود رفت. پنجره را گشود. به چشم انداز درختان و ژاله هایی که بر روی شاخه ها نشسته بود به تماشا ایستاد. در پارکینگ بیمارستان هم همکارانی که ماشین داشتند در حال آمدن و یا رفتن بودند. روپوش سفیدش را درآورد. آه بلندی کشید و با خود گفت: «کاش برف نمی بارید و می تونستم پیاده تا خونه رو برم. این هم اولین زمستون که خارج از خوزستان می بینم. چرا نباید من هم مثل همه مردم از طبیعت لذت ببرم؟ چرا نباید چشم دیدن خیابان ها و مردم پایتخت رو داشته باشم؟ او همه آرزو داشتم چند روزی به تهران بیام و از نزدیک شاهد زندگی مردم باشم. چرا ظرف پنج ماه گذشته نسبت به همه چیز بیگانه بوده ام؟ گله زندگی من توی خواب می گذره که تنها خونه و بیمارستان رو دیده ام و هنوز که هنوزه نمی دونم کوچه مون اول و آخرش کجاست. حسین هم مثل همه رزمنده هاست. چرا باید شبانه روز به او فکر کنم. گله خودم به او رضایت نداد که توی خرمشهر بمونه و تا آزاد شدن شهرمون بجنگه؟ شاید سال ها مجبور باشیم همینجا زندگی کنیم.» در باز شد و همکاری سراسیمه گفت:
- خانم محسنی تخت ده داره بد جوری بی تابی می کنه. بیا بلکه بتونی آرومش بکنی. بخش رو گذاشته رو سرش. داد همه مریض ها رو درآورده. می دونم شیفت ات تموم شده، خواهش می کنم!
مریم با عجله روپوشش را بر تن کرد. همکارش منتظر بود تا با هم به بالای سر تخت شماره ده بروند. مریم لبخندی زد و گفت:
- بریم خانم اسدی، خیلی هم خوشحال می شم که بتونم به رزمنده ای خدمت کرده باشم.
از اتاق بیرون آمدند. سالن بزرگ و دراز را که درهای اتاق ها به آن باز می شد طی کردند. همکاران روزکار در حال تحویل گرفتن بخش و وظایف روزانه شان بودند. درهای اتاق ها نیمه باز بود و از هر یک بوی آزار دهنده شوینده ها و ضد عفونی کننده ها به مشام می رسید. بیماری را بر روی برانکارد گذاشته و با عجله به طرف آسانسور می بردند. دم در اتاق رسیدند. خانم اسدی گفت:
- این هم تخت ده. مسکن هم زدم. بی فایده است. سر و صداش چنان زیاد بود که مریض های دیگه می گفتن چرا به دادش نمی رسین؟ چرا وظیفه شناسی ندارین؟...
مریم وارد اتاق شد. خانم اسدی هم همینکه نگاه مریم را متوجه خود دید پشت سر او وارد شد و در اتاق را بست. همکار دیگری که با زحمت لباس او را تعویض می کرد خسته و درمانده خود را کنار کشید و از اتاق بیرون رفت. مجروح جوانی سفید روی با سر باندپیچی شده و دست و پایی قطع شده روی تخت دراز کشیده بود و چنان می نمود که خود را در برابر مهاجمان می بیند. لب هایش می لرزید و با لهجه کردی فریاد می کشید:
- می شنوین نمی خوام کمکم کنین! نمی خوام دارو به من بدین! حالیتون می شه؟! برین گم شین! چی می خواهین از جون من؟ منو اسباب تفریح خودتون گیر آورده این؟ من ازتون شکایت می کنم. حالا می بینین! خانم اسدی با نگاه مستقیم به چشم های مریم و با تکان دادن سر به او فهماند که اشتباه نمی کرده است. اگر مریم بتواند او را از پرخاشگری و پریشانحالی بیرون بیاورد کار بزرگی کرده است. خانم اسدی خود را عقب کشید و آماده شد تا از اطاق بیرون برود. مجروح هم بعد از دادن کشیدن هایش به حالت شکست خورده و اندوهگین با تکیه بر روی تنها دستش سرش را پایین انداخته بود. مریم بر روی صندلی مقابل او نشست. مجروح چند بار پیاپی پلک زد و چون طفل بی پناهی گفت:
- من درمانده ام، عصبانی ام، خوب منو به حال خودم بذارین!
مریم متوجه تغییر لحن او شد. نسبت به دقایق قبل آرام تر شده بود. درد جسم نداشت. از حالتش پیدا بود که نیاز به همصحبت دارد. مریم از این جلب اعتماد احساس غرور کرد و با لحن جدی گفت:
- این چه کاریه می کنی؟ از تو بعید نیست؟ راستی شرم نمی کنی؟ چه نیازی به این ادا و اطوار بچه گونه داری؟
خانم اسدی از در بیرون رفت و در اتاق را بست. مجروح بعد از اطمینان خاطر گفت:
- خواهر من صد بار گفته ام حالام تکرار می کنم. از این همه بیمارستان موندن خسته شده ام. از این سر و وضع، از این تنهایی، از این امید به خوب شدن خسته شده ام. همه دکترا می گفتن خوب می شی که دست و پام سیاه شد و بریدن. می ترسم بیشتر اینجا بمونم و اون یکی دست و پام رو هم ببرن. من جواب زنم رو چی می تونم بدم؟ باز هم می خواهین مثل یک تکه گوشت بی سر و صدا بره دم دست جراح ها باشم؟ مجروح هر چه بیشتر حرف می زد صدایش دم به دم اندوهناک تر و ترحم برانگیزتر می شد. اشک از چشم های سرازیر شده بود و هق هق گریه بر او مستولی شده بود. مریم گفت:
- از این حال و هوا بیا بیرون. نه به اون عصبانی شدن نه به این حالت پسربچه ها رو داشتن. بگو ببینم حرف حسابت چیه؟ مشکل بزرگت چیه... تو رزمنده ای. عاقل و بالغی. از جون و دل برای این انقلاب و جبهه جنگیده ای. می دونم غیرت دفاع از شهر و کشور وادارت کرد اسلحه به دست بگیری وگرنه دنبال همون کار همیشگی ات بودی. همه رو گفته ان بگو نگران چه هستی؟ بگو شاید بتونم کمکی بکنم.
- هیچی ندارم بگم. می خوام بمیرم. می خوام از این بیمارستان برم. هر چه رضایت نامه می خوان براشون امضا می کنم، فقط می خوام از اینجا خلاص بشم. من...
- مریم گفت: هیچ می فهمی چی داری می گی؟ مردن که شجاعت نمی خواد. حالت قهر و ناز بچه ها رو درآوردن که شجاعت نمی خواد. زنده موندن سخته که تو باید زنده بمونی. تو و امثال تو سند موجود و زنده حقانیت دفاع ما هستین. مقام جانباز که کمتر از شهید نیست. تو باید متوجه باشی که این روزها خواهند گذشت. تو بیشتر از گذشته مورد احترام و قدردانی مردم و خانواده ات خواهی شد. این سعادت نصیب همه آدم ها نمی شه. این بار صدای مریم بود که نزدیک بود در میان گریه اش گم بشود. مجروح رو به طرف او برگشته بود. نه تنها آرامش خود را بازیافته بود بلکه در صدد بود به مریم دلداری بدهد. مریم لحظه ای ساکت شد. به اثر گفته هایش بر روی مجروح تامل کرد. حالت جدی بودن را به خود گرفت و گفت:
- سر شب پانسمان سرت رو کنده بودی. شلنگ سرم توی دستت رو درآورده بودی. آیا با ما یا با خودت دشمنی داری؟ هیچ فکر نمی کنی این کارات برای ما مسئولیت داره؟ خودت می دونی که ما همه مون منظور خدمت کردن به مجروح ها را داریم. می خواهیم حضرت زینب بزرگ پرستار اسلام از ما راضی باشه. کمی به خودت مسلط باشد. انشاء الله به زودی رزمنده ها پیروز می شن!»
مجروح آرام شده بود و در سکوت به حرف های مریم می اندیشید. تبسمی خفیف بر روی لبانش نقش بسته بود. مردد بود اول عذرخواهی بکند یا ابراز درد دل. مجروح گفت:
- خواهش می کنم رک و راست با من حرف بزنین. اصلاً رعایت حفظ روحیه من و مصلحت اندیشی و این حرف ها رو نداشته باشین. من می دونم که دکترا بهتون سفارش می کنن درباره مریضی با مریض ها صحبت نکنیم. حتی فکر می کنم درد دل کردن براتون جرم هم محسوب می شه. این رو هم می دونم که درباره مجروح های جنگی کمی تخفیف قائل می شن. اگه ممکنه یه لحظه خودتون رو جای من بذارین. فکر کنیم همین وضع رو که من دارم شما دارین. یک دست و پای بریده با حفره ای بزرگ پشت کله اش. آدمی که باید گوسفندهاشو ییلاق و قشلاق ببره. با سواد سوم راهنمایی و به سن من. داوطلب عشایری بوده ام نه ارتشی که بازنشستگی داشته باشم. نه کارمند اداره ای که از کار افتادگی داشته باشه. نه سوادی که بتونم پشت میز بنشینم. خلاصه همه چیز رو درباره من می دونین. مریم می خواست در حین حرف زدن او صحبت هایش را قطع بکند و او را از زبان آوردن نا امیدی ها و نقطه ضعف هایش بر هذر دارد. او هنوز می خواست به حرف هایش ادامه بدهد که مریم پیش دستی کرد و گفت:
- گوش کنین. هیچ هم این حرف ها نیست. گنده گویی و خلاف گویی هنوز نیست. من نمی خوام با تو مثل مادرت حرف بزنم یا دلسوزی بکنم. اولاً بنیاد همه کارهای درمان و کمک هزینه هاست رو انجام خواهد داد. کار مناسب حال و توانایی تو رو در اختیارت خواهد گذاشت. چند تا مجروح رو که از اینجا مرخص شده ان و حالا سر کار می رن بهت عرض بکنم؟! دوماً اجرا جانبازی به بهای همین مسائل مادی نیست. اما این سوالت که گفتی من اگه جای تو بودم چه می کردم؟ چه چیزهایی حس می کردم و فکر خودم رو به چه چیزهایی مشغول می کردم و یا از آینده چه می خواستم! اگر ضعف ایمان داشتم شاید مثل تو آرزو می کردم بمیرم. اما تتمه ایمانی که در خودم سراغ دارم سعی می کردم عزت نفس ام رو تقویت می کردم. به شهامتی که داوطلبانه به خرج داده بودم فکر می کردم. به اینکه از میان صدها جوان همسن و سال داوطلب شده بودی تا سرمشق بقیه قرار بگیری فکر می کردم. سعی می کردم همیشه باعث حفظ و آبروی شهیدان و جانبازان باشم. با عضو هایی که از بدنم در راه خدا داده ام از معامله با خدا رضایت همیشگی داشتم. همین آگاهی آرامش درونی برام ایجاد می کرد. آیا فکر نمی کنی از معامله با خدا سود برده ای؟ از طرفی من خودم با مسئله جنگ بیگانه نیستم. شوهرم از روزهای اول جنگ به عنوان پاسدار داوطلب توی جبهه های جنوب مونده است. خانواده شوهرم توی گلوله باران روزهای اول جنگ در خرمشهر زیر آوار مودند و شهید شدند. خونه و زندگی خودمون نیست و نابود شد. از همه دارو و ندارمون با مادرم فقط با دو تا ساک راهی تهران شدیم. با هزار تا بدبختی تونستیم توی یه خونه پنجاه متری به عنوان جنگزده مستقر بشیم. خدا پدر صاحبخونه رو بیامرزه که گفته تا آخر جنگ بمونید. توی دنیای به این بزرگی با مادرم هستم و خاله ای دارم که اون سر شهر تهران زندگی می کنه. عمو و عمه هایم قبل از جنگ راهی خارج از کشور شده ان. پدرم توی انقلاب شهید شد. شاید حالا که من دارم با شما صحبت می کنم حسین، شوهرم مثل شما و یا بدتر از شما مجروح شده. شاید به اسارت رفته، شاید هم هنوز سر پاست و داره پا به پای دیگر رزمنده ها توی جبهه هاست. قسم می خورم اگه ممکن نباشه او سالم و تندرست برگرده می خوام با هر وضعی که پیدا کرده برگردم! فقط می خوام برگرده. دست و پا هم نداشت مهم نیست. بدون دست و پای او هم می تونیم زندگی کنیم. من که دست و پا هم نداشت مهم نیست. بدون دست و پای او هم می تونیم زندگی کنیم. من که دست و پا و چشم دارم. همین ها برای دو نفرمون کافی نیست؟ اگه نفس گرمش توی خونه مون باشه می تونیم تا آخر عمر زندگی کنیم. مگه ما از زندگی چه می خواهیم؟

نظرات کاربران درباره کتاب از پس ابرهای باران زا